پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2007

چهره آبی

به نظر می رسد که در دوران پست مدرن به تدریج روابط جن سی از یک وضعیت به شدت حساس پیچیده و خصوصی در یک رابطه به شدت عاشقانه بیرون می اید و تبدیل به یکی از جوانب دوستی می شود.در واقع قداستی که متفکران مدرن به ان می دادند و تنها زمانی ان را ارزشمند می دانستند در حال از بین رفتن است و اکنون تبدیل به موضوعی همان اندازه خصوصی شده که رازگویی بین دو دوست ...نه چندان پیچیده و نه پیش پا افتاده
و اما عشق...همچنان دور از دسترس... نوستالژیک و ...حسرت برانگیز
توی دانشگاه کنار در ورزشگاه روی نیمکت نشسته بودم نسکافه می خوردم یک دانشجو امد و پرسید
- خانم برای ثبت نام کلاسهای ورزش اقایون کجا باید برو م؟
- سالن ورزش اون طرفه اما برای ثبت نام همین در بغل بروید
رفت وسی ثانیه بعد با صورت قرمز وحشتزده برگشت
- دست شما دردنکنه خانم !!!اینجا که سالن بدنسازی خانمها بود!!
رفتم برای فرهنگسرا دوربین فیلمبرداری و سه پایه خریدم..خیلی جالب بود نه و نیم صبح تو جمهوری هیچ زنی غیر از من نبود...دوربینو خریده بودم وقتی رفتم سه پایه بخرم فروشندگان جوان با این جمله شروع می کردند که دوربینتان چیه ؟و در همان حال یه سه پایه اسباب بازی برام می اوردند وقتی می گفتم که دوربینم چیه، دست از بلبلی بر می داشتند و بزرگتر خودشان را صدا می زدند...و وقتی بزرگتر می دید که سه پایه ها را امتحان می کنم ان وقت بود که طلسم شکسته میشد و جادوی سینما وارد می شد... تمام کسانی که از یک سه پایه خوش دست لذت می برند و با لذت از مانفردو و ساچلر حرف می زنند..چقدر دوستشان دارم ...

عشق بزرگ زندگی من

خواهرکم برام غذا درست می کنه ومدام خودشومی سوزونه...اصلا هم از خونه بیرون نمی یاد ..انقدر اروم وبی توقعه که آزار می بینم ...به من توی زبان انگلیسی کمک می کنه و از من هیچ کمکی نمی خواد جز سئوالات خجولانه ای درباره اینکه برای کنکور چیکارکنه ...حتی از ما نمی خواد کلاس کنکور ثبت نامش کنیم...خودش دانشگاه ازاد شرکت نکرد..چون میدونست امکان مالی وجود نداره...شبها به خونه می یام و اون مدام مرا می بوسد وخودش را به من می چسباند و پشت سر من تا دم توالت وحمام مرا همراهی می کند...هیچکس را به اندازه او دوست نداشته ام...و احساس گناه ...از اینکه چرا به اندازه کافی نمی توانم به اوبرسم ..کمکش کنم...و شکل زندگی اش را اندکی شادتر کنم...
وقتی کسی میمیره می شه به جای گفتن فلانی مرد بگیم:
دیگه کربن 14 جذب نمی کنه...
یا می شه گفت: از این به بعد نیتروژن تولید می کنه...

زیر این آسمان هیچ چیز تازه نیست

امروزبرای انتخاب بازیگر به یه دبیرستان رفتم ...مدیر دبیرستان خانم دکتر ...خانم دکترگویان مرا استقبال کرد ...مرا نشناخت اما من شناختمش ...10 سال گذشته بود...معلم جوانی بودم در دبیرستانی که او مدیرش بود...تمام مشخصات مدیرانی شبیه به خودش...همانهایی که با نفرت از دختران جوان، ریاست زندان آنان را بر عهده دارند...من مبارزه ومخالفتی نکردم ...اما اوهم فهمیده بود که از قبیله اونیستم ...و حسادت دیوانه وارش به دسته گل هایی که دختران جوان به من می دادند. ..یکسال نشده بود که معاون مهربان دبیرستان مرا پنهانی کنار کشید و نامه ای را که مدیر برای روسا نوشته بود به من نشان داد...نامه ای که می توانست برای من مشکلات زیادی ایجاد کند...معاون گفت که نامه را از روی پرونده من خواهد برداشت و به من گفت که زودتر خودم از ان دبیرستان بروم...من رفتم ...و حالا برگشتم
و همین زن ...همچنان مدیر بود ...همچنان زندانبان ... در این کشور زمان نمی گذرد؟
وارد حیاط شدم دیدم مادر دوستم داره به مورچه ها خاک قند می ده ...به گربه ها اشغال گوشت... به مرغ های چینی گندم به طوطی خورشت سبزی و برای گنجشگها نون خیس خورده
بهش گفتم: خانم بزرگ تو مادر- زمینی
نفهمیدمن چی گفتم جواب داد: اینا فرشته های خونه هستن از ما سه تازن تنها تو این خونه نگهداری میکنن...
گفتگوی بین من ویک پسربچه :
پسربچه : مثل کمونیستا...
من: کمونیستا کین؟
- همونا که به خدا اعتقاد ندارن
- بده ادم به خدا اعتقاد نداشته باشه؟
- اره... چون خدا یار ویاورته
- پس این بدبختایی که بدمی یارن اما ادمهای خوبی هستن چی؟
- نه تو کتاب تن تن و میلو این کا گ ب هستن که همیشه بد می یارن !
- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ریشمیز

شیرازی ها به موریانه میگن ریشمیز
شوهر خاله ام با لهجه غلیظ شیرازی به صاحبخانه تهرانی دختر خاله هام می گفت...اقوی رمتی(اقای رحمتی) ریشمیزتا حالو دیدی؟ عینه ییی مورچه ی درشتی می مونه که لخ تش کِرده باشن...
فقط تصور کنید قیافه صابخونه را
یک دفعه دیگه هم به صابخونه گفته بود اقوی رمتی یی چند وقتی بود نیدیه بودمتون دلوم خیلی هواتون کِرده بود(دلم براتون تنگ شده بود)
شاگردم یکسری دفترچه خاطرات عکس و نامه از مرد جوانی برایم اورده که مرده..می خواهد از ان یک فیلمنامه در اورد ...تا به حال یادداشتهای یک مرده را نخوانده بودم ...خاطرات سربازی...خاطرات عاشقانه ...دعواهای خانوادگی...انچه که برایم عجیب است این است که توی این یادداشتها اثری از سرنوشت اینده او نیست...یادداشتها کاملا نرمال از پسری جوان است...اعتیاد جنون ومرگ...پایان طبیعی این نوشته ها نیست...
دهانمان را این مسجد بغل گ...عید سعید فطر بر شما مبارک
زمانی که اعراب داشتن دهن ایرانی ها را سرویس می کردند، ابن طولون از خراسان راه می افتد نزد خلیفه وقت می رود ومی گوید: برای زیارت شما امده ام...
به جای زیارت مکه مثلا رفته زیارت ایشون...خلیفه که خوش به حالش شده بود
می گه :حالا می مونی یا بر می گردی؟
اونم می گه: هر چی شما بخواید قربان ...
خلیفه هم خر کیف...حکمرانی مصر وبهش می ده !!!
خیلی چاپلوس بوده نه؟ اما این مسجدش خیلی قشنگه مسجد ابن طولون با اون مناره مارپیچ و گنبد خراسانی و کنگره های ساسانی و پشتبند هایش ایرانی اش
ضرب المثل شیرازی: کنگر چین بازار کیا ورچین بازار
یعنی با کنگر بازار میوه شروع می شود و با کیالک بازار تمام می شود ...امروز کیالک خوردم ...همون زالزالک ...ویک تصویر تو ذهنم اومد:
یک مزرعه که گندماش دروشده بود طلایی طلایی و اسمان آبی آبی و لکه های ابر سفید سفید ویک درخت زالزالک وسط این همه با برگهای زرد زرد و کیالک های سرخ سرخ
15 سال پیش روستای قریان 5 اطراف سنندج...
تا اطلاع ثانوی از تمام املاکی ها وصاحبخانه ها متنفرم
صاحبخانه ام به طور ناگهانی گفت باید چهار میلیون تومان به رهن خانه اضافه کنم فکرکنم بدبخت شدم اواره...هو.................
همکارم به من زنگ ز د و گفت که با مدیرش مشکل داره ..برای اینکه از سرش خلاص شدم بهش گفتم که یک نامه به مدیرش بنویسه و چیزهایی که در حالت عادی می خواد بهش بگه و نمیتونه، بنویسه ولی پست نکنه ...روشی که یه بار تو یکی از این کتابهای عامه پسند مثلا روانشناسی خونده بودم...
امروز که اومدم خونه برام پیغام گذاشته بود و تشکر کرده بود که این کارو کرده و جواب گرفته!!!
تو فکرم یه چند تا نامه بنویسم.....
درست موقعی که فکر می کنه بالاخره می خواد حرف زدن کسل کننده و فاضلانه و غیر قابل تحملش را تموم کنه ...اون موقع که صداش عصبی کننده اش روبه پایان داره می ره وبه نظر می رسه که جمله داره تموم می شه می گه؟؟؟: حالا یه چیز جالبتر واستون بگم

کابوس

خیلی دوست دارم وقتی از حمام بیرون دراز بکشم...اما امروز کار داشتم و نمی خواستم بخوابم ....و با حوله خوابم برد...درگودالی افتادم از کابوس و رویا و… واقعیت ...بارها بر می گشتم از خواب، به در اتاق نگاه می کردم تا بدانم که در اتاقم هستم و باز به جایی دیگر پرتاب می شدم ...کاملا اطمینان داشتم که شیدا دوست مرده ام، بالای سر تخت آمد و دستش را زیر بالاتنه من برد ومرا اندکی بلند کرد..موهایم را کنار زد...در ایران نبودم می خواستم از ان مدت کوتاه استفاده کنم و همه جا را بگردم که نمی توانستم ...در یک تست بازیگری باید شرکت می کردم وآنان دختر جوان می خواستند نه من که سه تا بچه داشتم!..
دوستی خانه های را به من پیشنهاد داد که مجانی در آن زندگی کنم در بالای تپه های آریا شهر... حالا که می نویسم می دانم این همه چقدر بی ربط است اما آن احساس غیر قابل توصیف یادم هست... ترس.. نگرانی ...رنج... تنهایی... درد... مطمئنم این این خواب حامل پیغامی است اما نمی دانم ....
کتاب بادبادک باز را خواندم ...رفته بودم فرهنگسرا دیدم رمانهای زیادی خریدن اینم روشون بود. هنرجوها نیومده بودن منم کتابو دست گرفتم نصفه هاش بودم که بچه ها اومدن ...تا چند روز بعد که تونستم ادامه کتاب رابخونم ...تصاویر کتاب در ذهنم می چرخید...نمی تونم بگم اثر شگفت اوری داشت و یا به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم ...نه فقط تصاویر ساده کتاب در ذهنم بود ...
مدتها است که از دنیایی داستان نویسی دور افتادم هر از گاهی که خونه نرگس می رفتم چون داستان نویسه همونجا به شیوه تند خوانی نصرت چند تا رمان زیر ورو می کردم...نرگس همیشه عقیده داشت که من در عرصه داستان به سلیقه سطح بالای ادبی دارم و در زمینه فیلم سلیقه ام به درد لای جرز می خورد و به شدت عامه پسند هستم!(اخه بین خودمون باشه من عاشق فیلمهای هالیوودی هستم واز سینمای روشنفکرانه اروپا بدم می یاد)
مدتها بود که جز کتابهای قدیمی تصاویر جدید از رمانهای جدید حضور نداشتند و این کتاب... خوب بود..همین

حسن قاتل

خب خدا را شکر که بنده از این عشقولانه زینت و فتاحی خوشم اومد که اینطور ختم به خیر شد....خدا همه اموات شما را بیامرزد...پریسا می گفت این حسن فتحی به کشتن کارکتر ها خیلی علاقه داره ها ...گوش نکردم...حالا بیاسق سیا که می گن ...منم؟

مدار صفر

چقدر این آهنگ آخر مدار صفردرجه را دوست دارم وچقدر این عشق زینت وسرگرد گرم است..آخرین بار که در تلوزیون جمهوری اسلامی ایران چنین عشقی دیدم سریال کیف انگلیسی بود .... چقدر اونجا رو دوست دارم که مرد دستمال عطرالود زن را بو می کند و می گوید :پس چرا من تا به حال نفهمیده بودم؟ یادتان هست