۱۰ شهریور ۱۳۸۷

ورود بانوان ممنوع

در روزنامه ایران شنبه 9 شهریور در ابتدای ستون سینمایی نوشته شده: همه ما "فیلم نوار" را دوست داریم. منظورم از همه ما، ما مردهاست!
خب فکر می کنم این مرد باهوش متوجه نیست که نوشتن این جمله در ابتدای ستون این معنی را"نیز" می دهد که :"این متن فقط برای خوانندگان مرد نوشته شده است."

۹ شهریور ۱۳۸۷

دولت الکترونیک


برای تمدید دفترچه بیمه ام به یک شماره زنگ زدم که ببینم کدوم جهنم دره ای باید برم و یه روز تو اعصاب و روح و وقتم ترکمون شود که یک صدای ضبط شده شروع کرد به اطوار ریختن که : حالا گوشیتو فلان طور کن ..حالا این دکمه رو بزن ...حالا اون دکمه را بزن ... حالا آدرس بده ... حالا صدای خودتو گوش بدی .. حالا این ور ...حالا اون ور ... و آخرش گفت تا 72 ساعت دیگه دفترچه به آدرس شما فرستاده خواهد شد!!!طبعا منم براش یه شیشکی در کردم و گوشی را کوبیدم سر جاش...
امروز یه پیک موتوری دفترچه را آورد دم در خونه!
باور می کنید ؟ احساس می کنم یه اشتباه بزرگی یه جایی شده...این اصلا منطقی نیست...چرا ؟ جدا چرا این اتفاق افتاد؟ دفترچه حتی عکس هم داشت! تازه 36 ساعت شد نه 72...
جفت شیش آوردم به خدا...مگه اینجا ایران نیست؟

۸ شهریور ۱۳۸۷

دنیایی عجیبیه ها: یه نخ مو که غصه می خوری چرا از چونه ات جدا نمیشه یک وجب بالاتر غصه می خوری که چرا داره جدا می شه...

۷ شهریور ۱۳۸۷

دعوت به مراسم موم اندازون

اصلا حالا که امروز معلوم شد دیگه می شه مقاله ها را به مجله ها میل کرد به جای اینکه از هر کدوم سه نسخه پرینت گرفت و پست کرد...

بیاید یه جشن موم اندازون راه بندازیم دیگه ...

تبصره: یعنی 621+15+15+15=666


۶ شهریور ۱۳۸۷

۵ شهریور ۱۳۸۷

هند وايراني


یه سئوال داده بودم تو امتحان: مکاتب نگارگری ایرانی را به ترتیب نام ببرید.
دانشجو نوشته: بغداد ،شیراز تبریز ،هرات، هند ...بعد خودش با تعجب تو پرانتز نوشته(هند جزو ایرانه مگه؟!)

۴ شهریور ۱۳۸۷

ای کیو


الاغ گیس طلای عزیز توجه داشته باش: وقتی سه سری کپی لازم داری، اونی که می دی برای کپی خودش یه سری محسوب می شه متوجه هستی عزیز خنگولم؟

حالا با 621صفحه اضافی چه خاکی می خوای تو سر خودت بکنی؟

۳ شهریور ۱۳۸۷

آخرين روز


روز آخری، به علت پست قبلی زد خدا تو گوش بنده و تا صبح از گوش درد خوابم نبرد. صبح یه درمونگاه توبابلسر پیدا کردم با یه دکتر بامزه که تا گوشم را نگاه کرد گفت:این طرح سالم سازی نیست که طرح "کر" سازیه!
دوساعت داشتم می خندیدم به کر شدن خودم و حالت بامزه اون. طبعا كار كنسل شد و رفتیم بازار روز بابلسر. مگه می شه آدم شمال بیاد و بازار نرود...ماهی و سیرترشی و زیتون و سبزی به نام چوقاق یا شاید قوچاق یا چوقاچ...هر چی هست خیلی خوشبوه..رنگ و عطر و طعم...در زیر سایبان های بزرگ...نمی شود من این زنان فروشنده را نبینم و به یاد او نیفتم "نایی" وقتی که تو بازار تخم مرغ می فروخت و آن بلوز بنفشی که برای باشو خرید
رفتیم دانشگاه وسایل را پس دادیم. دانشجویی اول پایان نامه اش نوشته بود:تقدیم به روح اولین دیوانه های که بر غارها نقاشی کشید...دو ساعت خندیدم و خدا را شکر کردم که من استاد راهنماش نبودم که احتمالادر همان صفحه بخواهد از من هم تشکر کند و اندکی تداعی معانی شود...
بادوستم از جلوی همکارش رد می شدیم تعریف کرد که این آقا مدام می گفته: من می خوام پدر بشم پس چرا دانشگاه مرا رسمی نمی کنند حالا دوسال است که رسمی شده اما از بچه خبری نیست و دوستم با جدیت تاکید می کنه: خب معلوم شد ایراد از دانشگاه ما نبوده ...
آمدیم خونه و به خودمان استراحت دادیم(مثل ناصرالدین شاه شد) و خوشگل کردیم و هی از خودمان عکس گرفتیم...و دوستم یک عالمه گردو را با رب آلو، پودر انار، دلال و زیتون قاطی کرد و ما مست شدیم و این غزل و قصیده را با کشک و بادمجون لذیذی خوردیم که شکمم را حداقل 2 سانت جلوتر آورد(آقا ،خانم کاملا جدی هر توصیه ایی درباب لاغر شدن شکم را می پذیرم ...فقط شکم ها)... و تا شب از صدای امواج و بوی سنگین محبوبه های شب مست شدیم...بامزه ویلایی در کنار دریا بود که در غیاب صاحبانش، پسرهای شيطان شیشه را شکسته و در تمام مدت غیبت صاحبان در ویلا حال کرده بودند و صاحبخانه وسواسی در بازگشت مجبور شده تمام سرویس خواب را دور بیندازد!!
ویلای بسیار بزرگی دیدم که باغبانی روزی یکبار به باغچه اش آب می داد و صاحبخانه سالی یکبار به ویلا سر می زد. جلوی ویلا چمن بسیار زیبای به نام افریقایی بود که فاصله گلها را پوشانده بود..به دوستم می گویم: سهراب اشتباه کرد زیر باران نه روی این چمنها باید...دوستم با وحشت می گوید: با زن ؟ !!!...

شب ایستگاه راه آهن قائمشهر هستم هوا خنک است و همه در سکوت منتظرند، روی صندلی های انتظار آنجا غذائی که دوست همراهم کرده می خورم و عکسها را مرتب می کنم..می توان فیلمی از درون اینها بیرون کشید؟ در تلوزیون مبارزه دخترک تکواندوکار را چند ثانیه نشان می دهد...صدای قطار می آید ...کوله ام را بر می دارم و دنبال کوپه ام می گردم...تنها چند ثانیه؟ خب همین هم خوب است...

۲ شهریور ۱۳۸۷

روز پنجم


مسیر امروز صبح از دریا کنار - بابلسر - بابل - بندپی غربی و سرانجام روستای شیاده بود. مسیر چندان سر سبز نبود اما گمان می کنم مردمی که اسم دهشان را "گاو دشت" می گذارند باید موجودات جذابی باشند. ازنزدیکی شیاده درختان بیشتر و جنگلی تر می شدند. در روستا اول یک سقاخانه تازه ساز بود که قلبمان را فرو ریخت اما دلداری مان دادند که سقانفار اصلی بالاتر است و رفتیم بالاتر و من سرانجام سقانفاری واقعی دیدم ...حتی پله هایش همان چوبهای 100 سال پیش بود و پوشیده از نقاشی و دو طبقه و پوشیده از نقاشی در سایه درختانی بزرگ
از این آزار می بینم که کاری نمی توانم بکنم... نقاشی ها زیبا بودند اما شیروانی سوراخ شده بود و نقاشی های سقف خیلی از بین رفته بودند. آنقدر ناراحت شدم که عکاسی از آنجا را گردن دوستم انداختم و خودم طبقه پایین را عکاسی کردم. نقوشی دیدم که تا به حال نبودند و" فرشته عدالتی با دو سر و دو دست""زن-مار های به هم چسبیده"این همه شباهت در شکل ساختمان و تزئینات با شرق دور...خیلی غریب است. طبقه پایین را کلاس نهضت سواد آموزی کرده بودند و کلیدش را زنی مهربان که یک کلمه از حرف زدنش را نمی فهمدیم به ما داد. داخل اتاقک نقاشی ها سالمتر مانده بودند اما حضور تخته سیاه وپنکه و جارو در بنایی 100 تا 300 ساله! یعنی نهضت سوادآموزی جایی دیگری برای کلاسهایش نمی توانست پیدا کند؟
جالب حضور دو سقانفار زیبای دیگر در همان محوطه بود که نمی دانم چرا نقاشی نداشت. آنقدر عکاسی کردم که گردن ودستهایم دردگرفت وشکمم به قارو وقور افتاد. در کنار دیوار سنگچین شده و زیر درختان بلند، کوکوی سیب زمینی خوشمزه را با فلفل و سبزی تازه واب یخ درون بطری خوردیم... در صندوق نذورات آنجا که خودش عتیقه بود، پول انداختم و بر نرده های کنده کاری شده اش پارچه سبزی برای آرزوهای مادرک گره زدم... روستا بوی یک روستای حقیقی می داد و هنوز روی شیروانی هایش خزه ها سبز بودند.بیرون که آمدیم دوستم نقاش و نجار این سقانفارها را دعا می کرد که باعث شدند او بتواند دکترایش را بگیرد.
در بازگشت خواستیم سد شیاده را ببینیم که گفتند آب ندارد. عسل کوهستان دیدم که گرانتر از عسل دشت بود...و بامزه این بود که اون وسط های جاده یکی مغازه زده بود با عنوان" قلیان و چای اوین، درکه"فکر می کنید منظورش چی بود؟
عصر ویلا و هندوانه خنک و دوباره دریا ..اقا این دریا هم عجب موجودات عجیبی دارد. به دلیل تعطیلات ویلایهای که تمام سال خالی بودند پر شده بودند و انواع اقسام موجودات به لب دریا آمده بودند. یکیش خانمی بود که در آب سیگار می کشید، دیگری خانمی که تمام نقاط بدنش یا خالکوبی بود و یا حلقه آویزان کرده بود...مادری که بچه اش را داخل امواج شیر می داد و پیرزن خوشگلی که به دلیل نامعلومی فکر می کرد خوش صداست و تمام مدت می خواند...عجیب تر از همه یک گروه خانم بودند که با مانتو شلوار و مقنعه مشکی داخل آب آمده بودند. خیلی ناراحت کننده بود ،تضادشان با فضا آزار دهنده بود، در منتها الیه ساحل کنار پرده چسبیده به هم ایستاده بودند، بزرگهایشان مشکلی نداشتند و بی خیال بودند اما سه دختر جوان رنگپریده متوجه نگاههای متعجب دیگران بودند وحتی آب بازی نمی کردند فقط ایستاده بودند و امواج تکانشان می داد ،حتی سایه ای از لبخند و شادی در صورتشان نبود و تنها به دخترانی که از روی تیوپ داخل آب می افتادند نگاه می کردند که جیغ می کشیدند و می خندیدند...

۱ شهریور ۱۳۸۷

روزچهارم بابل


امروز آمدیم کیجا تکیه شهر بابل . سقانفاری دو طبقه که اطراف آن را دیوار کشیده اند با سقف چوبی و کوتاه پیرمرد نگهبان می گفت: خانم این نقشها مال گرافیک 10 هزار سال پیشه !!! بامزه فکرشو بکن ده هزار سال پیش انسانهای اولیه هم هنوز غارهای اینجا رو پیدا نکرده بودن... کلید دار نیامده بود و دو مرد مهربان برای ما به دنبال کلید رفتند. در مدتی که در انتظار بودیم زنی برایمان دو کاسه ملامین بزرگ آش رشته آورد که کمی با آش رشته ما فرق داشت...رنگش روشن بود و پر از سیر وگوشت...اما خوشمزه بود ها...خوشمزه....اصیل و داغ و پر ملاط(مجددا :پس چرا می گن مازندرانی ها بدجنسن؟)روزی که با چنین مائده بهشتی آغاز شود ...واو...خوردیم و ظرفها را شستیم و به مهربانان برگردانیم...اما این سرعت حرف زدنشان برای من حیرت انگیزه احتیاج به حضور ذهن بالای برای گم نکردن سررشته این سیلاب خروشانی داردکه از دهانشان خارج می شود
در را باز کردند ...فضله کبوتر تمام اتاق را گرفته بود،به جای قطعه ای از سقف چوبی، کارتون بخاری گازسوز بود، چندین ساعت و آینه وصل بود و پر از عکسهای شهید و امامان وکاسه و قابلمه اما پنجره ها هنوز چوبی بودند، و طبق معمول با میخ مهتابی و لوستر را کوبیده بودند روی نقاشی ها و عجیبتر از همه اینکه از زمان قاجار تا کنون نقاشی ها تا این حد ترو وتازه باقی مانده بودند.رنگهای گرم و زنده و براق پر از نقوش اساطیری ، جانوری وگیاهی ...بعضی از نقوش اساطیریشان برایم ناشناخته بود مثل ترکیب زن و مار و یا جدال مار و ماهی ...سر ستون ها به شکل اژدهای در هم پیچ بود که دهانشان را باز کرده بودند و مردم به کنگره های چوبی دستمال بسته بودند. دو طبقه پر از نقاشی های حیرت انگیز ..اما عکاسی سخت بود نقاشی ها براق بودند نور هم نداشتیم و با فلاش رفله می داد و بدون آن تاریک...دوستم باآینه از بیرون نور می تاباند و من عکس می گرفتم...نقاشی ها در سقف ..خون در دستانمان نمی ماند..بالاخره تمام شد
... و به راه افتادیم به سمت "باریکلا" روستای در نزدیکی" امیرکلا "وبه صحنه زیبای جمعه بازار برخوردیم..تا آخر دنیا این بازار روزهای روستایی برای من هیجان انگیزند...از شیرمرغ تا جون آدمیزاد که می گن اونجا پیدا می شه...حتی مانتو هم می فروختند کنار بساط گوجه فرنگی و ادویه، هندوانه و خربزه کنار چراغ خواب و آباژور...فرصت نبود و اگرنه حتما خودم را در آن هیاهو می انداختم...در روستای باریکلا با جسد یک سقانفار ربرو شدیم...باقیمانده کمرنگی از نقاشی ها و دیگر هیچ. شیروانی ویران و پایه های در آتش سوخته ومثل همیشه در کنارش یه بنای بی ریخت و جدید و بزرگ...
راننده مهربان وقتی غم ما را دید گفت: اون با من!!
و ما را به روستای خودش برد" فولادکلا" آنجا با افتخار جلوی سقانفار ایستاد و گفت : حالا این بهتره یا اون ؟!
و حقیقتا زیبا بود. سقا نفار هنوز سرپا بود و حتی پشت پله های آهنی هنوز آن پله چوبی صد ساله دیده می شد اما با اینکه تاریخ 1346 هجری قمری در بین نقاشی ها دیده می شد، رنگها خام وتازه ومشکوک بودند وسرانجام مشخص شد که در سال 76 یه حاج آقایی لطف کرده اند ونقاشی ها را مرمت کرده بودند! و طبعا از رنگ پلاستیک استفاده کرده بودند!!! با وجود اینکه رنگها از دست رفته بود اما نقشها همان بودند فقط لیلی مقنعه به سر شده بود!!...شارژ دوربینها تمام شده بود و به مغازه ای رفتیم برای شارژ، پیرمرد بامهربانی آنها را به برق وصل کرد و با افتخار گفت
- بغل دست این سقانفار یه ساختمان بزرگ بود پر از نقاشی شیر و خورشید براق
- ا؟ کجاست ؟ کو؟
- خوب خرابش کردیم...
- وا؟ نه ؟ چرا؟
- خب ساختمان را بزرگ کردیم ...
با وجود ناراحتیم از حالت راضی و شنگولی که در قیافه اش از خراب کردن یه اثر باستانی ایجاد شده بود خنده ام گرفت...
راننده مهربان قبلی خودش به دنبالمان آمد در حالی که کیف دوربین را در ماشینش جا گذاشته بودیم و او حتی بطری های آبمان را هم پر از آب یخ کرده بود ...(بازم پس چرا میگن مازندرانیها؟...)
به دریا کنار برگشتیم و زرشک پلو با مرغ خوشمزه خوردم و دوستم را به زور با شکم پر به دریا بردم..به دلیل چند روز تعطیلی دریا غلغله بود وماه پیکران همه جا دراز کشیده بودند و در راه رفتن بایداحتیاط می کردی که احیانا راسته، بناگوشی ویا رانی را لگد نکنی... میانسالان و پیران نیز در حال قضاوت هیکل ها بودند. شنیدم که یک گروه مرا پسندیدند ومن مجبور شدم تا به دریا می رسم تا مرز خفگی نفسم را حبس کنم و شکم را داخل بدهم که نظرشان عوض نشود ! شب در ویلا برای چندمین بار این فیلم حیرت انگیز گربه روی شیروانی داغ را دیدم. وقتی به زیبایی پل نیومن و الیزابت تیلور نگاه می کنم فکر می کنم که ای کاش حداقل این زیبایی ها پیری نا پذیر بودن...و این فیلم چقدر کامل است. دیالوگ ها ،کشمکش های بین آدمها و شخصیت پردازیها ..این بار به ترکیب بندی های زیبای کادر نگاه می کردم که چگونه نیمرخ و تمام رخ تیلور و نیومن نسبت به کادر تغییر می کرد و بازیهای بسیار خوب همه آنها ...حتی آن دختر بچه نفرت انگیر که زبانش را دراز می کرد

۳۱ مرداد ۱۳۸۷

روز سوم بابلسر

صبح به بابلسر رفتیم و من طبق معمول جیشم گرفت و تنها جای مناسب کاخ بابلسر بود. از نگهبانان انجا آدرس دقیق سقانفارمان را پرسیدم و طبق معمول یک مهربان پیدا شدکه ما را به مقصد رساند. معلوم شد که خودش اهل همان روستا است. روستایی به نام زیبای "آرمیچ کلا" . در آنجا مرد ما راپیاده کرد و دستور داد که در را برای ما باز کنند و با اصرار فراوان برای دعوت به ناهار رفت (پس چرا می گویند که مازندارنی ها بدجنس هستند؟)
سقانفاری زیبا و دو طبقه با نقاشی های کمرنگ در سقف و بیرون آن . مجبور شدیم برای عکاسی پارچه های گرده زده مردم را باز کنیم (فکر کن این طوری نذرشون زودتر برآورده می شه نه؟) اما آ خه منم نمی دونم مگه یک اتاق به این کوچکی به چندتا ساعت دیواری احتیاج دارد،5 تا؟!!! زنی که آرزویش برآورده شده بود نذر کرده بود که اطراف سقانفار را آلومینیم کند که کرده بود و طبعا مقادیری هم گند زده بود! راه پله چوبی را هم آهنی کرده بودند !!!کارمان که تمام شد پیاده تا سر جاده رفتیم و از یک رودخانه کوچک زیبا با قایقهای چوبی رد شدیم
..بعد از آن به روستای علی آباد رفتیم. در ابتدای علی آباد سقانفاری نو ساز و به درد نخور دیدیم که جوانان داشتند آن را برای جشن نیمه شعبان آماده می کردنداما آدرس آرامگاهی را به ما دادند که به قول خودشان : چیزهایی آنجا هست که به درد ما بخورد... و در انتهای یک جاده طولانی ، عرقریزان و نفس زنان در یک قبرستان با دو سقانفار روبرو شدیم که حسابی خستگی از تنمان به در برد. اولی بر خلاف تمام سقانفارهای مربعی ، نقشه اش مستطیلی بود و یک طبقه . تاریخ 100 سال پیش را داشت و از سه طرف بسته بود و پر از نقاشی و خوشنویسی در سقف هایش، دومی مربعی بود و دو طبقه و نقاشی ها کاملا از بین رفته بود و حتی یک گلدسته هم برایش ساخته بودند اما درکمال تعجب ستونهای طبقه اول آن استوانه ای بود ند و حجیم...مثل معبد اناهیتا.در انجا درختان انجیری شیرینی بود که بعد از خوردنشان به سرفه های بدی افتادیم...(گمانم مرده ها راضی نبودند!!!)
از انجا به روستای بابل پشت رفتیم که ضد حال بدی خوردیم وقتی بعد از آن همه پیاده روی در هوای گرم سقانفاری نوساز روبرو شدیم و بدتر از آن در روستای شورک بود که سال گذشته سقانفار را خراب کرده بودند و این جدیدی را ساخته بودند...خب فکر کنم میراث فرهنگی باید برود بازار سید اسماعیل طبق زالزاک بگرداند(دیالوگ از فیلم پرده آخر گرفته شد)
خسته و گرمازده به ویلا برگشتیم و ناهار و دوباره دریا.. لحظاتی را دوست دارم که در زیر آب صدا ها به ههمه ای نا مفهوم تبدیل می شوند.از آنجا که میل نداریم هیچ آرزویی بر دلم بماند حتما سفر بعدی اول قایق بادی سوار خواهم شد و دوم اینکه یه روزی تا وسطهای دریا بتونم شنا کنم تا اونجایی که دیگه برگشتن سخت شده باشه...
الان با خستگی شیرین دریا، در تراس ویلا نشسته ام و به منظره روبرو نگاه می کنم...یه پرنده اینجا صدای تلفن می دهد..باور کنید جدی می گویم صدای زنگ تلفن جدیدا...

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

روز دوم دریا کنار


در ویلای دوستم از خواب بیدار شدم و یادم رفته بود اومدم شمال اما قبل از باز کردم چشمهایم ان احساس نمناک و خوشایند بیادم آورد..صبح اولین روز سفر همیشه متفاوت است ، و حتما به جستجوی محیط جدید می گذرد. با صدای پرنده ای که انگار سوت می زد، جدا سوت می زنه ها.. برای دیدن طلوع آفتاب به کنار ساحل رفتم ... از آن آبهایی که می توان شنهای براق زیر آن را دید،دریاکنار، خیلی بزرگ و خیلی متنوع..هنوز ویلاهای خوانندگان قدیم و درباریان بودند اما ویلاهای جدید چنان شکوهی داشتند که آنها در مقابلشان مخروبه بودند... از کنار هر ویلایی که رد می شدیم دوستم مانند شهزاد قصه گو داستان هر کدام را برایم روایت می کرد...مردی که برای هر زن خود یک ویلای جداگانه خریده...زنی که ویلاهای شکوهمند برای فروش می سازد و با وجودی که در آن زندگی می کند اما در آنجا حمام و یا آشپزی نمی کند که مبادا خراب شود.. زن بیوه ای که مادر ثروتمندش او را به زندگی دائمی در ویلایی مخروبه تبعید کرده ...مدیران دولتی پولداری که با وجود اینکه خود ویلا خریده اند هنوز در ویلاهای دولتی زندگی می کنند...گمان می کنم همانطور که فقر، داستان زیاد به همراه دارد ثروت نیز این چنین است...این ویلای دوستم هم از انهاست که دولت مصادره کرده و اجاره می دهد و من هرچه به دوستم می گویم اینجا غصبی است و نماز خواندن ندارد باور نمی کند!
برگشتیم و صبحانه دلپذیر در تراس ویلا خوردم ...مدتها بود که فراموش کرده بودم با صدای پرنده ها و بوی دریا چایی شیرین خوردن را...
برای گرفتن دوربین و به دانشگاه رفتیم دو تا دوربین نیکو ن و سونی پنج مگاپیسکل پیدا کردیم که در ان بیابان نعمتی بود امادانشکده بسیار با صفا اما به شدت بد رنگ بود! خیلی بده که دانشکده هنر رنگ دیوارهاش به رنگ استفراغ بچه باشه ها حالا اگر علوم انسانی بود یه چیزی(متلک بود؟!)... اما اینترنت پرسرعت بود و اتاقها خالی و خلوت با منظره دریا در پشت پنجره ها...
در بازگشت ظهر درویلا ذغالی به راه انداختیم و جوجه کباب با میرزا قاسمی و زیتون پرورده ..و من فهمیدم که نباید در حال کباب کردن سشوار روی ذغال ها گرفت و گوجه فرنگی را آخر از همه باید کباب کرد و اگر علاوه بر بقیه مخلفات به مرغ سس ماسونز هم بمالید مزه اش بهتر می شود.. (تکواژهای عوام:دلتون نخواد)
بعد از ناهار یک هم صحبتی مضحک با دو زن میانسال وراج و نسبتا خل داشتم ...هر دو انگار از داخل قصه های چخوف بیرون آمده بودند، به همان پوچی وحماقت وابتذال و ترحم برانگیز... در تلاش برای بیان افتخارتشان به هر قیمتی و شکستشان هم لذت بخش نبود...و وحشتناک تر از همه اینکه مرا شایسته دوستی دانستند و به همین علت تشخیص دادند که موهای من خیلی مشکیه (گیس طلا؟) لباسم خیلی قشنگه( از این گشادها هستا که برای خواب میپوشن) دست و پای کوچکی دارم(میترا همیشه بهم می گه دستات دردوران جنینی باقی مونده مثل عقب مونده ها!) و یک چال در گونه( چین منظورشونه احتمالا) و صدای قشنگی دارم(امیر همیشه می گفت صدات شبیه اره برقیه)وووووووووووبدتر از همه ...با همانها برای شنا رفتم (یعنی آویزان شدند)و آنقدر خانم دکتر خانم دکتر کردند که من به روشهائی برای کندن زبان از ته حلق فکر می کردم...
هیچوقت این هیجان ورود به دریا برای من تکراری نخواهد شد و هیچوقت هم زمانی که موج ها مرا به بالا پرت می کنند، دست از جیغ کشیدن بر نخواهم داشت، دو ساعتی در حال بازی با امواج بودم تا سرانجام حاضر شدم بیرون بیایم و به جماعت روغن مالان و آفتابگیران بپیوندم و با روغن نارگیلی خوش عطر بر بدن و احساس خنکی باد بر اندامهایی که مدتهاست زیر پارچه های سنگین خفه شده اند ...
من از نگاه کردم به آدمها لذت می برم و اگر لخط وپتی باشند که چه بهتر.. عینک آفتابی زدم تا بتوانم حسابی چشم چرانی بکنم و لی واقعیتش اینکه زنان ایران بدجوری به بدنهایشان آسیب می زنند به خصوص در دوران میانسالی ...کار بدنی و خانه داری، مشکلات زانو و کمر و گردن به خوبی در بدنشان دیده می شد. دختران جوان هم اگر آنقدر که به فکر برنزه کردن بودن کمی هم ورزش می کردند بدنبود، با آرایش کامل در انجا دراز کشیده بودند و حتی شست پایشان را در آب نمی کردند و احساس بیزاری از دریا در آنها دیده می شد و مدام از آب کثیف و عفونت حرف می زدند انگار که واژن مقدس آنها نباید..(بابا بی خیال) طفلک دوستم گیر یکی از آن دو وراج افتاده بود که نیت کرده بود به او شنا یاد بدهد...قیافه عصبی دوستم در تضاد با معلم شنای خلش خیلی خنده دار بود به خصوص اینکه هدف معلم تنها جلب توجه تمامی زنان حاضر در دریا بود که بدانند او مربی شنا است...و با صدای بلند داد می زد: آفرین آفرین از زانو لگد بزن و بعد با افاده رو به اطرافیان می گفت : ما در استخر به دانشجوها می گیم لبه استخر را بگیرن..
ای خدا چقدر کودکیم
این وسط اما دیدن کودکان واقعی سوار بر دشک بادی هایشان خیلی دل انگیز بود با آن خنده های از ته دلشان که مثل رنگین کمان بود...
تبصره: تشکر از محمد

۲۹ مرداد ۱۳۸۷

روز اول قطار تهران ساری


داخل قطارتهران –ساری ام و در کوپه من هیچکس نیست.بطری های یخ زده آب معدنی و فضای خنک و ساکت کوپه غنیمتی است برای من. ایستگاه قائمشهر باید پیاده شوم و به دریاکنار بروم. این یک سفر کاری- تفریحی است که علاوه بربیکینی پوشیدن در ساحل دریاکنار و تحقیقی برای فیلم مستند خودم، قرار است برای دوست تپلم عکسهای پایان نامه اش را بگیرم. یک کمی غمگینم چون بچه های گروه خودمان به چهارمحال وبختیاری می روند و من چون بلیط قطار برای آنجا پیدا نکردم (و من شاشو با اتوبوس نمی تونم برم) نرفتم و می دونم که اونجا چقدر خوش خواهد گذشت به خصوص که این بار رضا هم هست همونی که در سفر جنوب و آبشارهای خراسان ما را با اون لهجه اصفهانی و جوک هایش از خنده روده بر می کرد:یه بار پلیس ما را که همه سوار یه وانت شده بودیم گرفت و گفت: این همه آدم نمی شه پشت وانت سوار کرد! رضا می گفت: دادا ما که آدم نیسیم ..ما گوسفندیم اگه گوسفند نبودیم که مثل آدم سفر می کردیم...پلیسه جنوبی آنقدر با لهجه اصفهانی اون حال کرد که اجازه داد رد شیم. همیشه تو سفر وقتی رضاگم و گور می شد می رفتم دنبالش چون می دونستم که یه جایی خلوت کرده و داره واسه دلش می خونه..این وقتا خوندنش خیلی فرق داره...
هر دو پرده کوپه را کنار زده ام و روی تخت دراز کشیده ام و به سینمای روبرویم نگاه می کنم.. کشتزارها، درختا و آن کوه صورتی در انتهای منظره و فکر میکنم روزانه در زندگی شهری دورترین فاصله ای که می بینم کجاست؟ تلوزیون... درخت پشت پنجره.. انتهای خیابان اگر دود بگذارد......
وقتی این انبوه زمینهای بایر را می بینیم خدا را شکر می کنم که هنوز جا برای آیندگان هست. مطمئن هستم که تا آخر عمر در کشاکش این عشق من به زندگی روستایی و علاقه ام به زندگی پرشور شهری خواهم بود.حتی همین زمین خشک با تپه های گرد و قلمبه اش در من حسرت قدم زدن را ایجاد می کنند. فکر می کنم زندگی واقعی زمانی است که در سفر می گذرد و بقیه اش وقت تلف کردن برای دویدن دنبال آرزوهایی که به محض بدست آوردنشان بی ارزش می شوند...
واو... این کوهها دارن مرادیوانه می کنندستونهای رسوبی که با گذشت زمان شکلهای عجیبی گرفته مثل هیولاهای ایستاده و بلند، شبیه آن شهرهای که برادر باد صبا در فیلم لاموریس ساخته بود...کوهها ی همیشه رازآلودند و سخنگو..در اساطیر تمامی کشورها کوههای مقدس وجود دارند از المپ یونان گرفته تا آیدا و سراندیپ و مهمتر از همه دماوندی که ضحاک را در خود اسیر دارد تا پایان جهان اما هیچوقت از نگاه کردن به انها سیر نشدم مدام با حرکت خورشید تغییر چهره می دهند و در فصلهای مختلف صورتی و خاکستری با شیب ها و شیار های زمان.. می دانم، می دانم که می توان در باره نوع ماده معدنی صحبت کرد که که دلیل گونه گونگی رنگشان است و یا درباره فرسایش و لایه های خاک اما انچه این موجودات زنده را که روی کره خاکی لمیده اند و با ان همه راز نقوش و رنگ و خط و سایه را این چنین قوی ، هراسناک و جذاب کرده" زمان" است اینکه من از جلوی چشمان هزاران ساله اشان می گذرم و چند سال بعد نیستم و آنها هستند هستند و هستند...تا زمان رستاخیز که از هم شکافته شوند...
تاغ ها همه جا هستند.آنها جزو معدود گیاهانی هستند که هوای گرم و خشک را تحمل می کنند ومهمتر از همه جلو رشد بیابان را می گیرند. زمانی دولت شروع به کاشت این گیاه در اطراف کویر لوت کرد اما پس از مدتی تمام این تاغهای جدید خشک می شدند در حالی که قدیمی ها زنده و سرحال بودند. خواهربزرگم پایان نامه اش را بر روی این موضوع گذاشت و در نهایت معلوم شد که احمقها تاغی کاشته بودند که نهالش از خارج آمده و از تاغهای بومی استفاده نکرده اند...(البته به نظر می رسد که یه نفر پورسانت خوبی برای قرار دارد واردات این نهال از کشور خارجی گرفته بوده و مثل همیشه همه راهها به رم ختم می شوند!)
من تا به حال این مسیر را باقطار نیامده ام..روستاهای سرسبزی وکوچکی هستند که دقیقا پشت سرشان کوهایی قرمز مثل دیواری بالا رفته است. تضاد درختان سبز روی این زمینه قرمز خیلی قشنگه اونم وسط این بیابان های خشک فقط به خاطر یک رودخانه که نمی دونم اسمش چیه و ریل قطار کنارشه در همین حاشیه باغ های کوچک ودرختان گردو هستند...وقتی قطار رد می شود مردم روستا سر بلند می کنند و آن را نگاه می کنند..ودو تا دختربچه با هیجان بالا و پایین می پریدند و برای قطار دست تکان می دادند و هیچکدام دست تکان دادن مرا ندیدند .....هورا فهمیدم اسمش سیمین دشته ... بامزه اینکه که سقفها شیرونیه هنوز برای رسیدن به فضاهای شمال خیلی زوده ومطمئنا باران اینجا اینقدر شدیدنیست که شیروونی ضروری باشه چه سرسبز وگلهای افتابگردان هم هستند
مدام داره سر سبز تر ووسیع تر می شه بامزه اینکه که کنار یه جاده خاکی داغون که پر از درختان خشک و خاک آلوده روی یه تابلو آبی پررنگ و نو نوشته :خیابان بهشت
ایستگاه بعدی سرسبزتره اسمش زرین دشته قضیه به اون رودخونه های کتاب های دبستان یه ربطی داره؟ سیمینه رود و زرینه رود؟ پر از درختان گردو و تبریزی چقدر به باغهای قصردشت شبیه ...داشتم با خودم فکر می کردم چه خوبه هنوز تهرونی ها اینجا رو پیدا نکردن که ویلا بسازن که سقم سیاه اون دورها یه چند تا شیرونی شیک وقرمز و نارنجی دیدم...خدا به دور انشالله خود محلی ها باشن...
آدمها از جلوی کوپه من رد می شوند.. من شخصا کسانی را که مستقیما داخل کوپه را نگاه می کنند بیشتر ترجیح می دهم تا آنهایی که به طرزی مسخره از گوشه چشم نگاه می کنند و فکر می کنند که کسی نمی فهمد ( البته این گروه دوم بیشتر آقایون هستند)اندر مزایایی یک خانم مسافر تنها بودن با روژلب قرمز خون خری این است که خوشگل پسر مسئول کوپه تمامی اوامرتان را مشتاقانه و به سرعت انجام می دهد...
تبصره: سامان می گه اسم اون رودخونه تالاره..

۲۱ مرداد ۱۳۸۷


یه کاریکاتوریست بود که از همه دخترهای دانشکده (و من) خواستگاری کرد و همه جواب رد دادن ...بعد این آقا حسابی معروف شد و چند تا جایزه جهانی هم گرفت .امروز اتفاقی منو تو خیابون دید و سوار کرد وصحبت گل انداخت که یک دفعه وسط یه بحث جدی گفت: حالا می بینی من چقدر معروف شدم.. نمی سوزی؟ هی گفتم زن من شو!!!

پی نوشت: از فردا منتظر یه سفرنامه دیگه باشید...زودتر گفته باشم هر کی دوس نداره یه مدت سرو کله اش اینجا پیدا نشه

۲۰ مرداد ۱۳۸۷

- کتابخونه حوزه هنری کتاب لاتین امانت نمی ده ،اونوقت کتابی که من می خواستم امانت بود؟!!!

-خب به" تو" امانت نمی دن....

-؟!!!

۱۹ مرداد ۱۳۸۷

مصدوم


عرفان وغزل واکسن زدن حالا انگار به جای واکسن آمپول بی حسی موضعی زدن! چون جفتشون دستشونو از شونه تکو ن نمی دن!!!عرفان می گه: من مصدوم شدم ...بهش می گم: مصدوم کلمه قشنگی از کجا یاد گرفتی؟
با هیجان کله فرفریشو تکو ن می ده ومی گه:به خدا هیج جا، هیچ جا، هیچ جا ... به خدا ازخود خودم یاد گرفتم...از خودم...

۱۸ مرداد ۱۳۸۷

حالا دیگه

یه نفر با سرچ این جمله به وبلاگ من رسیده :
"عکس آدمهای عقب مونده "
بهر صورت بین بقیه کلمات سرچ شده مثل: فلان فلانی و بیسار بیساری و اونجای اینطوری و اینجای اونطوری و... این یکی احتمال یافتنش در وبلاگ من بیشتره

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

"هچلهف" شنیده بودید


مجری اخبار می گه: این تکه ای دیگر از پازل سیاست لبنان است ..اونوقت تلوزیون تصویر یه مکعب روبیک نشون می ده!!!!



یک سئوال فلسفی:
هر کی می خواد طلاق بگیره با من دوست می شه یا هرکی با من دوست می شه می خواد طلاق بگیره؟

تبصره: طبعا دوستان مونث!

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

فرار


- خیلی مشغولی با این مقاله ات… چی شده ؟
- بین نظر سه تا نویسنده مخالف هم گیر کردم نمی دونم چی کار کنم…
- سریع..سریع خودتو از این ماجرا بکش کنار..

۱۳ مرداد ۱۳۸۷

از تنهایی مگریز

بارها و بارها در مقابل این سئوال قرار می گیرم: تنها زندگی می کنی؟ حوصله ات سر نمی ره؟
و همیشه مدتی طول می کشد تا جواب را پیدا کنم. چطور باید برایشان توضیح دهم که این اتفاق (حوصله سر رفتن) برای کسی رخ می دهد که خلا درونش را نمی تواند تحمل کند، کسی که تنها با حضور دیگری است که هویت می یابد، کسی که حتی خودش تحمل خودش را ندارد...چطور باید توضیح دهم که در تنهایی ام چقدر شلوغم...آن همه کار لذت بخش که باید انجام دهم ..آن همه رویا که می آیند...کتابها ..فیلم ها..آن همه آدم در درون من... واقعی و یا تخیلی....
بله بله بله من هم حوصله ام سر می رود به خصوص وقتی که مجبورم امثال تو را تحمل کنم که حتی منتظر پاسخ من هم نشدی و هنوز داری ادامه می دهی که: من تا به حال یک شب هم تنها نبودم چه اونموقع که خونه مامانم بودم چه حالا که شوهر کردم و....
و من متاسفم که بگویم فقط زنان هستند که این سئوال را از من می پرسند و می پرسند و می پرسند

۱۱ مرداد ۱۳۸۷

فروغ بلاگرفته


مادربزرگ دوستم عاشق پیتزا است و به جای عینک لنز می زند و حالا قصد دارد که لنزش را رنگی کند...از سبز و عسلی هم بدش می اید فقط آبی...هالوژن آبی زده تو ماشینش که یه پرایده و رینگ اسپورت کرده...چند روز پیش پشت درخونه مونده بود و با ماشینش تو خیابون می چرخیده و موزیک دختر بندری را به صدای بلند گذاشته بود که گرفتنش و افسره گفته: مادردیگه از شما گذشته... و همین جمله انقدر مادربزرگ را آتیشی کرده که کار به کلانتری کشیده و سرانجام پدربزرگ آمده ضمانت کرده آزادش کردن...
بامزه پدربزرگ کوچک و عینکی بود که به نرمی و شکوه می گفت: اخه فروغ من تا کی باید از دست تو بکشم

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،  من نیستم ،  به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و...