پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2008

ورود بانوان ممنوع

در روزنامه ایران شنبه 9 شهریور در ابتدای ستون سینمایی نوشته شده: همه ما "فیلم نوار" را دوست داریم. منظورم از همه ما، ما مردهاست!
خب فکر می کنم این مرد باهوش متوجه نیست که نوشتن این جمله در ابتدای ستون این معنی را"نیز" می دهد که :"این متن فقط برای خوانندگان مرد نوشته شده است."

دولت الکترونیک

برای تمدید دفترچه بیمه ام به یک شماره زنگ زدم که ببینم کدوم جهنم دره ای باید برم و یه روز تو اعصاب و روح و وقتم ترکمون شود که یک صدای ضبط شده شروع کرد به اطوار ریختن که : حالا گوشیتو فلان طور کن ..حالا این دکمه رو بزن ...حالا اون دکمه را بزن ... حالا آدرس بده ... حالا صدای خودتو گوش بدی .. حالا این ور ...حالا اون ور ... و آخرش گفت تا 72 ساعت دیگه دفترچه به آدرس شما فرستاده خواهد شد!!!طبعا منم براش یه شیشکی در کردم و گوشی را کوبیدم سر جاش...
امروز یه پیک موتوری دفترچه را آورد دم در خونه!
باور می کنید ؟ احساس می کنم یه اشتباه بزرگی یه جایی شده...این اصلا منطقی نیست...چرا ؟ جدا چرا این اتفاق افتاد؟ دفترچه حتی عکس هم داشت! تازه 36 ساعت شد نه 72...
جفت شیش آوردم به خدا...مگه اینجا ایران نیست؟
دنیایی عجیبیه ها: یه نخ مو که غصه می خوری چرا از چونه ات جدا نمیشه یک وجب بالاتر غصه می خوری که چرا داره جدا می شه...

دعوت به مراسم موم اندازون

اصلا حالا که امروز معلوم شد دیگه می شه مقاله ها را به مجله ها میل کرد به جای اینکه از هر کدوم سه نسخه پرینت گرفت و پست کرد...بیاید یه جشن موم اندازون راه بندازیم دیگه ... تبصره: یعنی 621+15+15+15=666

شعب ابی طالب

برای ثبت در تاریخ:
امروز من 17 عدد شلیل خریدم به قیمت هفت هزار تومان
مثل اینکه جدی جدی تا شعب ابی طالب راهی نیست...

هند وايراني

یه سئوال داده بودم تو امتحان: مکاتب نگارگری ایرانی را به ترتیب نام ببرید.
دانشجو نوشته: بغداد ،شیراز تبریز ،هرات، هند ...بعد خودش با تعجب تو پرانتز نوشته(هند جزو ایرانه مگه؟!)

ای کیو

الاغ گیس طلای عزیز توجه داشته باش: وقتی سه سری کپی لازم داری، اونی که می دی برای کپی خودش یه سری محسوب می شه متوجه هستی عزیز خنگولم؟ حالا با 621صفحه اضافی چه خاکی می خوای تو سر خودت بکنی؟

آخرين روز

روز آخری، به علت پست قبلی زد خدا تو گوش بنده و تا صبح از گوش درد خوابم نبرد. صبح یه درمونگاه توبابلسر پیدا کردم با یه دکتر بامزه که تا گوشم را نگاه کرد گفت:این طرح سالم سازی نیست که طرح "کر" سازیه!
دوساعت داشتم می خندیدم به کر شدن خودم و حالت بامزه اون. طبعا كار كنسل شد و رفتیم بازار روز بابلسر. مگه می شه آدم شمال بیاد و بازار نرود...ماهی و سیرترشی و زیتون و سبزی به نام چوقاق یا شاید قوچاق یا چوقاچ...هر چی هست خیلی خوشبوه..رنگ و عطر و طعم...در زیر سایبان های بزرگ...نمی شود من این زنان فروشنده را نبینم و به یاد او نیفتم "نایی" وقتی که تو بازار تخم مرغ می فروخت و آن بلوز بنفشی که برای باشو خرید
رفتیم دانشگاه وسایل را پس دادیم. دانشجویی اول پایان نامه اش نوشته بود:تقدیم به روح اولین دیوانه های که بر غارها نقاشی کشید...دو ساعت خندیدم و خدا را شکر کردم که من استاد راهنماش نبودم که احتمالادر همان صفحه بخواهد از من هم تشکر کند و اندکی تداعی معانی شود...
بادوستم از جلوی همکارش رد می شدیم تعریف کرد که این آقا مدام می گفته: من می خوام پدر بشم پس چرا دانشگاه مرا رسمی نمی کنن…

روز پنجم

تصویر
مسیر امروز صبح از دریا کنار - بابلسر - بابل - بندپی غربی و سرانجام روستای شیاده بود. مسیر چندان سر سبز نبود اما گمان می کنم مردمی که اسم دهشان را "گاو دشت" می گذارند باید موجودات جذابی باشند. ازنزدیکی شیاده درختان بیشتر و جنگلی تر می شدند. در روستا اول یک سقاخانه تازه ساز بود که قلبمان را فرو ریخت اما دلداری مان دادند که سقانفار اصلی بالاتر است و رفتیم بالاتر و من سرانجام سقانفاری واقعی دیدم ...حتی پله هایش همان چوبهای 100 سال پیش بود و پوشیده از نقاشی و دو طبقه و پوشیده از نقاشی در سایه درختانی بزرگ
از این آزار می بینم که کاری نمی توانم بکنم... نقاشی ها زیبا بودند اما شیروانی سوراخ شده بود و نقاشی های سقف خیلی از بین رفته بودند. آنقدر ناراحت شدم که عکاسی از آنجا را گردن دوستم انداختم و خودم طبقه پایین را عکاسی کردم. نقوشی دیدم که تا به حال نبودند و" فرشته عدالتی با دو سر و دو دست""زن-مار های به هم چسبیده"این همه شباهت در شکل ساختمان و تزئینات با شرق دور...خیلی غریب است. طبقه پایین را کلاس نهضت سواد آموزی کرده بودند و کلیدش را زنی مهربان که یک کلمه از حرف…

روزچهارم بابل

تصویر
امروز آمدیم کیجا تکیه شهر بابل . سقانفاری دو طبقه که اطراف آن را دیوار کشیده اند با سقف چوبی و کوتاه پیرمرد نگهبان می گفت: خانم این نقشها مال گرافیک 10 هزار سال پیشه !!! بامزه فکرشو بکن ده هزار سال پیش انسانهای اولیه هم هنوز غارهای اینجا رو پیدا نکرده بودن... کلید دار نیامده بود و دو مرد مهربان برای ما به دنبال کلید رفتند. در مدتی که در انتظار بودیم زنی برایمان دو کاسه ملامین بزرگ آش رشته آورد که کمی با آش رشته ما فرق داشت...رنگش روشن بود و پر از سیر وگوشت...اما خوشمزه بود ها...خوشمزه....اصیل و داغ و پر ملاط(مجددا :پس چرا می گن مازندرانی ها بدجنسن؟)روزی که با چنین مائده بهشتی آغاز شود ...واو...خوردیم و ظرفها را شستیم و به مهربانان برگردانیم...اما این سرعت حرف زدنشان برای من حیرت انگیزه احتیاج به حضور ذهن بالای برای گم نکردن سررشته این سیلاب خروشانی داردکه از دهانشان خارج می شود
در را باز کردند ...فضله کبوتر تمام اتاق را گرفته بود،به جای قطعه ای از سقف چوبی، کارتون بخاری گازسوز بود، چندین ساعت و آینه وصل بود و پر از عکسهای شهید و امامان وکاسه و قابلمه اما پنجره ها هنوز چوبی بودند، و طبق…

روز سوم بابلسر

تصویر
صبح به بابلسر رفتیم و من طبق معمول جیشم گرفت و تنها جای مناسب کاخ بابلسر بود. از نگهبانان انجا آدرس دقیق سقانفارمان را پرسیدم و طبق معمول یک مهربان پیدا شدکه ما را به مقصد رساند. معلوم شد که خودش اهل همان روستا است. روستایی به نام زیبای "آرمیچ کلا" . در آنجا مرد ما راپیاده کرد و دستور داد که در را برای ما باز کنند و با اصرار فراوان برای دعوت به ناهار رفت (پس چرا می گویند که مازندارنی ها بدجنس هستند؟)
سقانفاری زیبا و دو طبقه با نقاشی های کمرنگ در سقف و بیرون آن . مجبور شدیم برای عکاسی پارچه های گرده زده مردم را باز کنیم (فکر کن این طوری نذرشون زودتر برآورده می شه نه؟) اما آ خه منم نمی دونم مگه یک اتاق به این کوچکی به چندتا ساعت دیواری احتیاج دارد،5 تا؟!!! زنی که آرزویش برآورده شده بود نذر کرده بود که اطراف سقانفار را آلومینیم کند که کرده بود و طبعا مقادیری هم گند زده بود! راه پله چوبی را هم آهنی کرده بودند !!!کارمان که تمام شد پیاده تا سر جاده رفتیم و از یک رودخانه کوچک زیبا با قایقهای چوبی رد شدیم
..بعد از آن به روستای علی آباد رفتیم. در ابتدای علی آباد سقانفاری نو ساز و به د…

روز دوم دریا کنار

در ویلای دوستم از خواب بیدار شدم و یادم رفته بود اومدم شمال اما قبل از باز کردم چشمهایم ان احساس نمناک و خوشایند بیادم آورد..صبح اولین روز سفر همیشه متفاوت است ، و حتما به جستجوی محیط جدید می گذرد. با صدای پرنده ای که انگار سوت می زد، جدا سوت می زنه ها.. برای دیدن طلوع آفتاب به کنار ساحل رفتم ... از آن آبهایی که می توان شنهای براق زیر آن را دید،دریاکنار، خیلی بزرگ و خیلی متنوع..هنوز ویلاهای خوانندگان قدیم و درباریان بودند اما ویلاهای جدید چنان شکوهی داشتند که آنها در مقابلشان مخروبه بودند... از کنار هر ویلایی که رد می شدیم دوستم مانند شهزاد قصه گو داستان هر کدام را برایم روایت می کرد...مردی که برای هر زن خود یک ویلای جداگانه خریده...زنی که ویلاهای شکوهمند برای فروش می سازد و با وجودی که در آن زندگی می کند اما در آنجا حمام و یا آشپزی نمی کند که مبادا خراب شود.. زن بیوه ای که مادر ثروتمندش او را به زندگی دائمی در ویلایی مخروبه تبعید کرده ...مدیران دولتی پولداری که با وجود اینکه خود ویلا خریده اند هنوز در ویلاهای دولتی زندگی می کنند...گمان می کنم همانطور که فقر، داستان زیاد به همراه دارد…

روز اول قطار تهران ساری

داخل قطارتهران –ساری ام و در کوپه من هیچکس نیست.بطری های یخ زده آب معدنی و فضای خنک و ساکت کوپه غنیمتی است برای من. ایستگاه قائمشهر باید پیاده شوم و به دریاکنار بروم. این یک سفر کاری- تفریحی است که علاوه بربیکینی پوشیدن در ساحل دریاکنار و تحقیقی برای فیلم مستند خودم، قرار است برای دوست تپلم عکسهای پایان نامه اش را بگیرم. یک کمی غمگینم چون بچه های گروه خودمان به چهارمحال وبختیاری می روند و من چون بلیط قطار برای آنجا پیدا نکردم (و من شاشو با اتوبوس نمی تونم برم) نرفتم و می دونم که اونجا چقدر خوش خواهد گذشت به خصوص که این بار رضا هم هست همونی که در سفر جنوب و آبشارهای خراسان ما را با اون لهجه اصفهانی و جوک هایش از خنده روده بر می کرد:یه بار پلیس ما را که همه سوار یه وانت شده بودیم گرفت و گفت: این همه آدم نمی شه پشت وانت سوار کرد! رضا می گفت: دادا ما که آدم نیسیم ..ما گوسفندیم اگه گوسفند نبودیم که مثل آدم سفر می کردیم...پلیسه جنوبی آنقدر با لهجه اصفهانی اون حال کرد که اجازه داد رد شیم. همیشه تو سفر وقتی رضاگم و گور می شد می رفتم دنبالش چون می دونستم که یه جایی خلوت کرده و داره واسه دلش می…
یه کاریکاتوریست بود که از همه دخترهای دانشکده (و من) خواستگاری کرد و همه جواب رد دادن ...بعد این آقا حسابی معروف شد و چند تا جایزه جهانی هم گرفت .امروز اتفاقی منو تو خیابون دید و سوار کرد وصحبت گل انداخت که یک دفعه وسط یه بحث جدی گفت: حالا می بینی من چقدر معروف شدم.. نمی سوزی؟ هی گفتم زن من شو!!!پی نوشت: از فردا منتظر یه سفرنامه دیگه باشید...زودتر گفته باشم هر کی دوس نداره یه مدت سرو کله اش اینجا پیدا نشه
- کتابخونه حوزه هنری کتاب لاتین امانت نمی ده ،اونوقت کتابی که من می خواستم امانت بود؟!!!
-خب به" تو" امانت نمی دن.... -؟!!!

مصدوم

عرفان وغزل واکسن زدن حالا انگار به جای واکسن آمپول بی حسی موضعی زدن! چون جفتشون دستشونو از شونه تکو ن نمی دن!!!عرفان می گه: من مصدوم شدم ...بهش می گم: مصدوم کلمه قشنگی از کجا یاد گرفتی؟
با هیجان کله فرفریشو تکو ن می ده ومی گه:به خدا هیج جا، هیچ جا، هیچ جا ... به خدا ازخود خودم یاد گرفتم...از خودم...

حالا دیگه

یه نفر با سرچ این جمله به وبلاگ من رسیده :
"عکس آدمهای عقب مونده "
بهر صورت بین بقیه کلمات سرچ شده مثل: فلان فلانی و بیسار بیساری و اونجای اینطوری و اینجای اونطوری و... این یکی احتمال یافتنش در وبلاگ من بیشتره

"هچلهف" شنیده بودید

مجری اخبار می گه: این تکه ای دیگر از پازل سیاست لبنان است ..اونوقت تلوزیون تصویر یه مکعب روبیک نشون می ده!!!!
یک سئوال فلسفی:
هر کی می خواد طلاق بگیره با من دوست می شه یا هرکی با من دوست می شه می خواد طلاق بگیره؟
تبصره: طبعا دوستان مونث!

برخورد از نوع ستونی

رفتم تو ستون، رفتم شورای حل اختلاف(تنها رانندگان محترم متوجه می شوند)

فرار

- خیلی مشغولی با این مقاله ات… چی شده ؟
- بین نظر سه تا نویسنده مخالف هم گیر کردم نمی دونم چی کار کنم…
- سریع..سریع خودتو از این ماجرا بکش کنار..

از تنهایی مگریز

بارها و بارها در مقابل این سئوال قرار می گیرم: تنها زندگی می کنی؟ حوصله ات سر نمی ره؟
و همیشه مدتی طول می کشد تا جواب را پیدا کنم. چطور باید برایشان توضیح دهم که این اتفاق (حوصله سر رفتن) برای کسی رخ می دهد که خلا درونش را نمی تواند تحمل کند، کسی که تنها با حضور دیگری است که هویت می یابد، کسی که حتی خودش تحمل خودش را ندارد...چطور باید توضیح دهم که در تنهایی ام چقدر شلوغم...آن همه کار لذت بخش که باید انجام دهم ..آن همه رویا که می آیند...کتابها ..فیلم ها..آن همه آدم در درون من... واقعی و یا تخیلی....
بله بله بله من هم حوصله ام سر می رود به خصوص وقتی که مجبورم امثال تو را تحمل کنم که حتی منتظر پاسخ من هم نشدی و هنوز داری ادامه می دهی که: من تا به حال یک شب هم تنها نبودم چه اونموقع که خونه مامانم بودم چه حالا که شوهر کردم و....
و من متاسفم که بگویم فقط زنان هستند که این سئوال را از من می پرسند و می پرسند و می پرسند

خبر مسرت بخش

جهت انبساط روح خوانندگان قدیمی ام : من فلاش مموریمو گم کردم

فروغ بلاگرفته

مادربزرگ دوستم عاشق پیتزا است و به جای عینک لنز می زند و حالا قصد دارد که لنزش را رنگی کند...از سبز و عسلی هم بدش می اید فقط آبی...هالوژن آبی زده تو ماشینش که یه پرایده و رینگ اسپورت کرده...چند روز پیش پشت درخونه مونده بود و با ماشینش تو خیابون می چرخیده و موزیک دختر بندری را به صدای بلند گذاشته بود که گرفتنش و افسره گفته: مادردیگه از شما گذشته... و همین جمله انقدر مادربزرگ را آتیشی کرده که کار به کلانتری کشیده و سرانجام پدربزرگ آمده ضمانت کرده آزادش کردن...
بامزه پدربزرگ کوچک و عینکی بود که به نرمی و شکوه می گفت: اخه فروغ من تا کی باید از دست تو بکشم