۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

نوار بحداشتی

رفتم تو مغازه نوار بحداشتی بگیرم هرچی بسته ها را زیر و رو می کردیم نمی فهمیدم کدوم به کدومه..اقای مغازه دارمهربان اومد توضیح کامل و مبسوطی درباره نوع رنگ درصد جذب و اندازه شون داد..احساس کردم رفتم خارج!!!!!!!!بعد گفت که شرمنده کیسه پلاستیک مشکی نداره اونا رو برام توش بذاره !!!!!! و امروزتمام محله نوار بحداشتی انتخابی من را دیدند..یکجور تبلیغ حساب می شه نه ؟ هر چند پیرزن همسایه از دیدن بسته های خوشرنگ من در کیسه نایلون شفاف ابرو در هم کشید و احتمالا زیر لب گفت دوره اخر زمون شده

۷ اردیبهشت ۱۳۸۵

دعاخونده

بهش می گم بیرون رفتی برام یه روان نویس مشکی بگیر
-واسه چی؟
-واسه امتحان دکترا
-خودکار مشکی؟
-نه من با خودکار بدمی نویسم اونجا عجله دارم باید زیاد بنویسم با روان نویس راحتتره
-خب می گم به روان نویس دعا خونده بده

فرزانه

به دوستم می گم
-تو خیلی با استعدادی اشتباه کردی رفتی رشته فنی
-اره وقتی من مردم قدرمو می دونن و تو قطعه هنر مندان خاکم می کنن
-نگفتم که هنرمندی گفتم ..حیف شد استعداد هنری داشتی
-خب تو قطعه هنر مندان حیف شده خاکم می کنند
بعد صدایش را کودکانه معصومانه و احمقانه کرده با چهره غمگین میپرسه
-یعنی این قطعه وجود نداره

لوله بخاری

امروز صبح فهمیدم اون اقایی که شبها می اومد دم پنجره و خونه منو دید می زد یه لوله بخاریه!

۲۹ فروردین ۱۳۸۵

موسیقی

امروز در دانشگاه ازاد مرکز علوم و تحقیقات کلاس موسیقی تشکیل شد بدون ساز و اواز..اخه حراست اجازه نمی ده الات لهو لعب وارد دانشگاه بشه!

فیروزه

دانشگاه حجم سازی درس می دادم گفتم که برای جلسه دیگه ابر بیارن ..همه دختر ها رفته بودن ابر خریده بودن پسر ها ابر تشکشون را کنده بودن!!!
این جلسه گفتم در تعطیلات سنگ جمع کنند برای کار با سنگ تمام دختر ها سنگها زیبای از شمال اورده بودند پسر ا دست خالی اومدند و وقتی یادشون اومد رفتن پایین از تو حیاط دانشگاه یک کیسه سنگ کندند و اوردند...
امروز برگه های دانشجویانم را صحیح کردم و لحظات سختی را گذراندم 10 نفر را انداختم که واقعا تقصیر خودشان بود من منبع ساده ای را معرفی کرده بودم و تعدای زیادی سئوال داده بودم که گفتیم از بین انها سئوالت را مطرح می کنم به عنوان نمره کمکی هم تحقیق داده بودم و اینها نه تحقیق درست و حسابی داده بودندو نه سئوالات را جواب دادند و من مجبور شدم با اینکه می دانم در نهایت انهایی که نمره اورند سواد بیشتری از اینان ندارند و تنها خسران مالی نکردند که دانشگاهشان پولی است. من می دانم که این مدرک مضحکتر از ان است که من سختگیری کنم اما بالخره یه جای باید جلوی این ریزش را گرفت و طبق معمول بهترین نمره ها مال دختران بود اما این پسران هستند که گرافیست های خوبی هستند
سر کلاس دختری است که در اغاز کار حجم سازی وحشتزده است که مبادا در پایان خراب شود ...
مشکل کجاست این وحشت که مانع خلاقیت انان و خودم است از کجا وارد شده و چرا با اگاهی از وجودش نمی شود شکستش داد؟
قضاوت نگاه دیگری این نگاه در خصوصی ترین لحظات زندگی هم با ماست در کلاس درس در محیط کار و حتی در اتاق خواب... نیاز به بهترین بودن همه جاهست...
یک مثال مضحک:
دوستم داشت ازدواج می کرد و نگران شکل دستگاه تناسلی اش بود و می خواست ان را جراحی پلاستیک کند و به زور این فکر را از سرش بیرون کردیم و وقتی ازدواج کرد گفت که شوهرش واقعا به این قضیه اشاره کرده است و جالب این که همسر گرامی در اثر یک سوختگی در کودکی دارای لک و پیس در ان قسمت بوده است که طبعا دوستم هیچوقت به این موضوع اشاره نمی کند که او اعتماد به نفسش را از دست ندهد!!!

فرزانگان

من عاشق این بچه های هستم که با هاشون تئاتر کار می کنم...وسط تمرین بعضی وقتها از بیرون به خودم و اونها نگاه می کنم..می بینم که از هر نوع تئاتر جدی اونا جدی تر و عمیق تر هستند..خالص هستند برای شهرت یا پول کار نمی کنند یا من به عنوان یک کارگردان برای ارائه یک کار بهتر کار نمی کنم ..همه با هم هستیم فقط چون از این همه لذت می بریم..چنان احساس خوبی نسبت به من دارن که از معلمی خودم لذت می برم و سعی می کنم به همان خوبی باشم که اونا می خوان...وقتی از در وارد می شم با چنان هیجان خالصی به طرف می دوند که دلم می لرزد...یکی شون هست که موهایش فرفری و کوتاهه و با بدنی پسر وار با شور و هیجان ماجرا های هر روزش را تعریف می کند و بسیار جدی و منطقی و با هوش است..دیگری با صورتی پر از جوش و عینک چنان زیبا می نویسد که حسرتش را می خورم بسیار ساکت و کم حرف که با خودش بعضی و قتها می خندد انقدر یواشکی که فقط من از درون تاریکی سالن می بینم...یکیشان انقدر در نقش فرو می رود که یکبار قلبش گرفت و نفسش بند اومد ...
جالبتر از همه تیکه هایی که فی البداهه می گویند و همه روده بر می شویم ..یکبار دوربین اوردند و از تمرینمان فیلمبرداری کردند..نتیجه این شد که فهمیدیم هیچکس از مسئولین نباید در تمرینهای ما حضور داشته باشد...واگرنه...یکبار وارد مدرسه شدم دیدم یکیشون داره با در حرف می زنه داشت بهش می گفت که باید باز بمونه و اگر یه بار دیگه بسته بشه ...قفلش می کنه
یکی دیگشون وسط راهرو به صورت چهار زانو نشسته بود و داشت با چشمان بسته به چیزی فکر می کرد..یک بار هم دو تا شونو دیدم که توی حیاط وسط دایره زمین بسکتبال دراز کشیده بودند و مقنعه شونو روی صورتشون کشیده بودند دو زیر افتاب زمستانی با هم صحبت می کردند و وقتی من سایه انداختم روی انها فقط سرشان را اندکی چرخاندند تا دوباره افتاب بیاید...

۲۵ فروردین ۱۳۸۵

شایسته

مدتی است که به تهران شلوغ برگششتم چقدر ریتم زندگی در این شهر سریع است..انقدر این طرف و ان طرف دویدم که گیج شدم...دوستش شدارم این شهر کثیف و شلوغ و الوده را دوست دارم..احساس زنده بودن دارم ...عجیب اینکه بهار هم به این شهر سر می کشد! درخت های اقاقیا گل داد ه اند و خانه متروکه ای در همسایگی ما هم که همیشه پر از اشغال است پر از عطر بهار نارنج شده..تعجب می کنم تهران و این عطر ها ؟
در همین مدت اتفاقات زیادی افتاد و اگر سالی که نکوست از بهارش پیداست..پس معلوم است چه سالا پر مرگ و میری است..همکارم و سرایدارمان مردند.. در اولین روز کاری بعد از عید...
سرایدارمان که طبیعی بود بمیرد شکمش دو متر از خودش جلو.تر بود و دست به سیاه و سفید نمی زد..طبعا سکته کرد و مرد
اما هکارم دختر جوانی بود که تازه رسمی شده بود و هنوز اولین حقوقش را نگرفته بود ..مرگش ناراحتم کرد نه چو.ن دوستش داشتم که اتفاقا به شدت از بدم می امد و سعی می کردم زیر ابش را بزنم...از این ناراحت شدم که همیشه از همه چیز می ترسید از هر کار و هر حرفی وحشت داشت که مبادا رسمی نشود ..از ترسش همیشه دروغ می گفت در زمینه سنش تحصیلاتش و ...اخر از همه هم به مرگی درد ناک از سرطان ریه مرد..
هیچ لذتی هیچ لذتی هیچ لذتی از زندگی نبرد....متاسفم برایش ..متاسفم و. فکر می کنم حالا که قراره بمیرم نباید نباید نباید از هیچی بترسم و باید ...لذت ببرم لذت ببرم و لذت ببرم

۱۳ فروردین ۱۳۸۵

قلات

دیروز رفتم به یک روستا در نزدیکی شیراز به اسم قلات...البته شاید هم بخش باشه ! نمی دونم اما یک روستای قدیمی بود و یک روستای جدید..به قدیمیه رفتم ..مدل رستا مثل ماسوله خونه ها طبق طبق روی هم بود..مثل اپارتمان..و حیاط هر خانه پشت بام دیگری ..شاید هم برعکس!خانه ها دهلیز داشت و سقف خانه ها گنبد ضربدری و همه چیز از سنگ دیوار ها و سقف...جلوی پنجره ها هم گل بود ...روستا رو به ویرانی بود و فقط پیر ها در ان زندگی می کردند و جوانها همه به ده جدید که نزدیک جاده بود رفته بودند. ده قدیم سه تا ابشار داشت خیلی زیبا...رفتم تو خونه یکی از روستایی هاپیرزنی با لباسهای عشایر فارس ..چند تا دامن روی هم یک سرداری روی دامن ها و یک لچک و همه ابی خوشرنگ...دیسک کمر داشت می گفت از زحمت زیاده نه از زیادی پله ها ...بعضی خونه ها ماهواره داشتند!چند مسافر شهری امده بودند و با حیرت به دیش ها نگاه می کردند و می گفتند: این حتما مرکز ای- تی اینجاست!

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...