۹ شهریور ۱۳۹۴

الان كمپين خوانندگان: مگه چه اشكال داره ؟ تشكيل مي شه؛)

مرد مسن و. محترمي دانشجوي كلاس بود كه بقيه پسرها سر كارش گذاشتن و بهش گفتن تيپ جوان بزنه تا دخترهاي كلاس بهش توجه كنن
حالا طفلك با موي سفيد، جين مي پوشه و آواز مي خونه اين اواخر ديده شده كه مي رقصه 

۸ شهریور ۱۳۹۴

نه

با هيجان  مي گويم: سرطان سينه بهترين سرطانه ، مي كنن ، مي ندازن دور و خلاص
خيره به من نگاه مي كند و با مكث مي گويد: در نمي ياد كه 

۶ شهریور ۱۳۹۴

نگران بوشفكرم

تو صفحه تاريخ جهان، عكس جسد دالتونا را ديدم و حيرتزده متوجه شدم كه اونا وجود داشتند، كلي غمگين شدم از مرگشون  و تمام تصورات كودكي ام بهم ريخت
ضمنا يكيشون زنده مونده و احتمالا همون دراز احمقه بوده
راستي نكنه بوشفكر هم نفهميده جنگه رفته طرف اونا و تير خورده
لوك خوش شانس خيلي نامرده اگه تو مرگشون دست داشته باشه
اسبش حتما نظر مثبتي به قضيه نداشته
كلا اعصاب ندارم 
احمقا ادم تو روز روشن به شهر حمله مي كنه؟ 

۵ شهریور ۱۳۹۴

عزيزك

مادر دوستم روستايي است و هنوز در روستا زندگي مي كند و بشدت شيرين است،  تازگي هاي به جاي دفترچه،عابر بانك گرفته ، اولين بار كارت را به دخترش داده و مي گويد: به دستگاه بگو   خانم لطيفي خودش كارتو داده به من، بگو ١٥٠ تومن قسط كم كنه، دويست تومن هم بهت بده، بگو دختر مني 

۲ شهریور ۱۳۹۴

طنازان مجلس

در وسط مجلس يكي از مهمانان به پوستر  شاملو اشاره مي كند و مي پرسد: ايشون باباي صابخونه است؟
دومي بدون مكث به عكس دوم اشاره مي كند و مي گويد: بله ، ايشون هم خاله فروغشونه

۲۷ مرداد ۱۳۹۴

بگيد اسمشو بذاره زبيده

دانشجوي  با نام سامانتا ، رساله داغاني در مورد موضوع پيچيده اي به نام پديدار شناسي نوشته بود، استاد مدعو كه در اين زمينه به شدت صاحب نظر است پس از خواندن رساله تنها يك جمله گفته است

۲۵ مرداد ۱۳۹۴

دزد مهربان

خدمتكار دانشكده خوشگل و ميانسال فرهنگسرا تنها زندگي مي كنه و داشت وحشتزده  مي گفت: اشكال  نداره، دزد بياد خونه آدم، هرچي مي خواد برداره ، فقط با من كاري نداشته باشه
همكارش با خنده مي گفت: آره ديگه ، حتما، دزده مي ياد ، طلاهاتو بر مي داره ، پيشونيتو ماچ مي كنه، بهت شب بخير مي گه و مي ره 

۲۴ مرداد ۱۳۹۴

اگه داشت كه همين شلوارم پات نمي كردي ، عزيز منور التحتان

از وقتي يكي از دوقلوها محل ايجاد نور در كرم شب تاب را متوجه شده، تمام ساختار ذهني اش درباره امكانات بدن آدمي بهم ريخته و دچار يك  غم فلسفي شده كه پس چرا مال من نور نداره ؟!

۲۳ مرداد ۱۳۹۴

۲۰ مرداد ۱۳۹۴

ايرانيان غريب

گمان كردم كه پاكستاني است، سيه چرده با موهاي لخت مشكي و لهجه ، سواري ما يك نفر جاي خالي داشت و راننده براي جبران ضررش سوارش كرد، به محض سوار شدن خوابيد و بعد از يك ساعتي شكايت پيرمرد بغل دستي اش را موجب شد
شرمنده بيدار شد و گفت دو روز بود نخوابيده، راننده و مسافر كه حوصله شان از سكوت ماشين سر رفته بود شروع كردن به پرسش
مرد بلوچ بود، اصرار داشت كه زابلي نيست، مي پرسيدند :مگر زابلي بد است؟ مي گفت :زابلي كينه در دل دارد، بلوچ نه
يك جور كتابي حرف مي زد و پرسشها را با تكرار متوجه مي شد،
شش سال بود كه از بلوچستان امده بود، مي گفت آب هست انجا، كار نيست مي گفت كه زمين داشته هندوانه و خربزه مي كاشته اما ديگر نشده اما نمي گفت چه شده كه نشده
پرسيدند :پس تو از نسل رستم نيستي ، خشمگين مي گفت كه :هستم نام محلي را مي گفت كه زادگاه او و رستم است،
نام رستم را تنها نمي گفت، مي گفت: رستم پسر زال يا رستم زال،
راننده مي گفت :رستم افسانه بوده، يلي در سيستان
مرد با غم مي گفت نه: افسانه نبوده، معبدش هنوز هست، 
كلمه معبد را عميق مي گفت، با حسرت

حالا هي نگيد پولداري و فلان و بيسار

در ته كمد دنبال كوله پشتي مي گشتم كه كيف كوچكي را پيدا كردم به طرز مشكوكي سفت بود، كشيدمش بيرون كه دورش بيندازم، قبل از آن بازش كردم و از ديدن دسته تراول هاي درون ان شوك شدم
خيلي طول كشيد تا بياد اورم من سال پيش دلار فروختم و اينها را قرار بوده برگردانم به حسابم
ظاهرا از پيدا كردن پول بايد خوشحال شد ولي من عصباني از اين بودم كه چقدر من در امور مالي داغانم كه كم شدن چند ميليون پول ازحسابم را متوجه نشدم
يعني گل بگيرن اين ژن شيرازي را

۱۹ مرداد ۱۳۹۴

پايان سفر

صبح بعد از صبحانه و ديدار دريا راه افتاديم براي پيدا كردن ايستگاه اتوبوس براي رفتن به شهري در مجاورت به نام آياناپه، در خيابان بساط رنگ پاشي جمع شده بود و توريستها و مردم پراكنده بودند، در ايستگاه اتوبوس به دنبال هر ماشيني مي دويديم و مقصد را مي پرسيديم تا زماني كه جواني مصري خيالمان را راحت كرد كه بشينيم او خبرمان خواهد كرد، جوان خودش راهنماي تور بود و بسرعت ايراني بودن ما را شناسايي كرد، اطلاعات مفيدي از او گرفتيم و اتوبوس هم آمد و سوار شديم راننده بد اخلاق به زور جواب مي داد اما ما به زور پاسخ را گرفتيم و نشستيم
مسير بين دو شهر پر از مزرعه بود كه گندمها درو شده بودند، طبيعت كم پشتي داشت ، شبيه جنگلهاي كه در سفر اخريم اطراف هشتجين ديده بودم، اتوبوس خنك بود و برعكس، كلا رانندگي، درها و خيابانها برعكس ايران است و چند باري نزديك بود به اين دليل زير ماشين برويم
مردم اينجا خيلييييي آرام و با احتياط رانندگي مي كنند بنابراين فكر مي كنم شهر خيلي نزديكتر از نيم ساعت بود، راننده بداخلاق بالاخره ما را پارك آبي پياده كرد و ايستگاه برگشت را هم نشان داد
همان موقع ورود بك اتوبوس عرب را ديدم و در رختكن متوجه شديم كه اينجا هم مايو اسلامي اجازه داده مي شود، حالا شما هي بخنديد اما من با مايو اسلامي موافقم ، كاملا مو ها و بدن را مي پوشاند و كاملا بهداشتي است و تازه جلوي آفتاب سوختگي را مي گيرد و به تن هم نمي چسبد و باعث حذف تعداد زيادي از زنان و مادران از كنار خانواده و لذت بازي و شنا نمي شود
ساعت ده بود و ساعت پنج پارك بسته مي شد و من نگران بودم به تمام بازي ها نرسيم و مرضيه هم كه آخر خونسردي ، كلا روحيه اش را دوست دارم، به همه كارهايش مي رسد و هيچ چيز آرامشش را به هم نمي زند
خب بقيه اش فقط جيغ بود و هيجان و خنده از شدت وحشت
يك جا پايين بزرگترين سرسره پارك، من و مرضيه ايستاده بودم و مي لرزيديم و مي خنديديم و توان كنترل چانه لرزان و بعضي قسمتهاي ديگر را نداشتيم. جاي ديگر تيوپ سه نفره بود و ما خانم مسني را از همسرش قرض گرفتيم و آوازخوانان از پله ها بالا رفتيم، زن به شوخي مي گفت توي تونل اگر مي تونيد آواز بخونيد، و طبعا كه در تونل فقط مي شد جيغ زد، ادم اسمش را يادش مي رود چه برسد به آواز
يعني تمام ان هفت ساعت ضربان قلب من رو ١٨٠ بود، آخه مرضه ؟ آدم خودش بره تو دستگاه خودشو بترسونه ٣٦يورو هم پول بده؟
وسط  بازي ها چند تا دختر و پسر حوان آمدند و حركات اكروباتيك انجام دادند كه خيلي حرفه اي بود، آخرش هم يك دختري اومد زومبا كار كرد و مجبور كرد بچه هاي توي استخر هم با اون حركات را انجام بدن، حضور چند تا مادربزرگ اين وسط تماشايي بود
يك سطل اب هم بود كه به تدريج پر مي شد و بعد يك دفعه بر مي گشت رو سر مردمي كه زيرش ايستاده بودن، ناهار ماهي و خرچنگ خوشمزه اي خورديم و عصرانه بستني خيلي گران و ديگه مشرف به موت بوديم كه وقت بازگشت اتوبوس شد، دوان دوان به اتوبوس و از آنجا به هتل رسيديم ، همش در حال: مرضيه بدو داره دير مي شه، در هتل وسايل را جمع كرديم و لباس پوشيديم و منتظر اتوبوس شديم كه ما را به سمت فرودگاه ببرد، در فرودگاه خسته و كوفته خوشمزه ترين دلمه و كوفته دنيا را با آخرين يورها خورديم و سوار هواپيما شديم تا ايران را بخوابيم كه البته نگذاشتند اينقدر هي چراغو روشن و خاموش كردند
جمع بندي نهايي اينكه : قبرس خيلييييي خوش گذشت اما اگر قرار به انتخاب باشد، آنتاليا خيلي خوشگلتر و ارزونتر از اينجا بود ، والسلام ، نامه تمام 

۱۷ مرداد ۱۳۹۴

شبهاي لارناكا

شام را خورده بوديم كه دو نفر از دوستان سي اسي به دنبالمان آمدند، پيتر و جرج هر دو مهندس بودند و مرمت خانه هاي قديمي را بر عهده داشتند، بعد كمي صحبت سوار ماشينشان شديم تا زندگي شبانه را در لارناكا ببينيم، بامزه اين بود كه ساعت يازده شب بود و اينها مي گفتند كه هنوز زود است!
ماشين را در پاركينگي وسط كوچه پس كوچه هاي پشت خيابان فينيكودس پارك كردند و راه افتاديم در خيابان، شهر شلوغ و روشن بود، مغازه ها باز بودند و مردم در رفت و آمد، چند مغازه صنايع دستي ديديم كه اصرار زيادي بر يوناني گري داشتند اما صدف و حلزون هايشان بدجوري مرا به ياد جنوب ايران مي انداخت، البته گويا نوعي ازظرفهاي سفال لعابدار قبرس معروف است كه خيلي زيبا بودند و البته خيلي هم گران
يك كليسا و يك مغازه عكاسي توجه مرا جلب كردند از بس ساده و يك طبقه و زيبا بودند
در همين كوچه پس كوچه ها بود كه ما سرانجام جوانان قبرسي را ديديم،
كافه هايي كه صندلي هايشان را در همان كوچه هاي تنگ گذاشته بودند و پيشخدمت ها لابلاي صندلي ها مي لوليدند، صداي موزيك بلند بود و من نگران ساكنان خانه هاي درون اين كوچه ها بودم كه حقيقتش چراغ خاموش خانه ها احتمالا نشان اين بود كه يا عادت كرده اند و خوابيده اند، يا همين پايين هستند
از ميزبانمان خواستيم كه نوشيدني خاص قبرس برايمان بگيرد كه گرفتند و خب چيز خاصي نبود، 
ياد افريقا افتادم و تمام خوردني ها و نوشيدني هاي خاصش
تا پاسي از شب با آن دو تا درباره مار و زندگي و اوضاع قبرس و ايران حرف زديم ، بامزه بود كه سوريه زياد رفته بودند كافي بود فقط يك كشتي سوار شوند و با حيرت از دخترات باحجابي مي گفتند كه در مهماني ها ظاهري كاملا متفاوت داشتند، گويا اين زندگي هاي دوگانه خاص ايران فقط نيست
مثل تمام شهرهاي كوچك ميل داشتند از آنجا بروند به شهري اروپايي و شلوغ
و من به اين ميل ناميرا در آدمي مي انديشيدم، براي فرار، براي تغيير
خوابالو شده بوديم و پشه ها هم اذيت مي كردند و گفتيم كه بر گرديم، هرچقدر اصرار كرديم كه حسابمان را بدهيم قبول نكردند، گفتند در قبرس هنوز آقايان پول ميز را حساب مي كنند
 در جلوي هتل از آنان جدا شديم و قدم زنان به سمت هتل رفتيم و كوچه اي منفجر شده از گلهاي كاغذي كشف كرديم و بر سكوي خانه ها نشستيم
صداي دريا مي آمد و بوي غذا و عطر گل و آسمان پر ستاره
رفتيم كه بخوابيم

۱۵ مرداد ۱۳۹۴

ايزابلا

بعد از بازگشت از كشتي ، قرارمان براي رفتن به روستا با آن دوست قبرسي كنسل شد و ما هم خوشحال ، بعد از استراحت دويديم به سمت ساحل، يادتون باشه تصميم گرفته بوديم شناي عصرگاهي را تجربه كنيم،روغن نسكافه اي مرضيه را ماليدم به پشتشو  رفتم تو آب، در حالي كه حسابي خودم را در مقابل آفتاب پوشانده بودم، اصلا قصد نداشتم بيشتر از اين سياه بشم 
چه بگويم از آب ولرم و نسيم خنك و موجهاي مهربان؟
تمام سفر و هزينه هايش به همين لحظه اش حلال مي شود
خيليييييي بعد رفتم سراغ مرضيه كه با خشم به يادآورده بود كه كاكائو بايد مي ريخته تو روغن ، نه نسكافه ، خب طبعا به ريشش خنديدم و بساط را جمع كرديم بربن ديدن ايزابلا
ايزابلا يه دوست ديگه كوچ سرفينگي بود در همان ساحل مكنزي كار مي كرد، قدم زنان رفتيم تا خوشگل خانم را پيدا كرديم، دختري بور و برنزه و به شدت صميمي كه ساعت خوشايندي را در كنارش گذارنديم
ايزابلا اسپانيايي بود و در آنجا معلم بود، بعد دوره هاي غواصي را ديده بود و سفري به قبرس براي غواصي آمده بوده، ناگهان تصميم مي گيرد كه كار و زندگي اش را در اسپانيا رها كند و اينجا معلم غواصي شود كه شده بود
آخ كه ديوانه اينجور زندگي كردنشون هستم، اجازه نمي دهند هيچ حسرتي بر دلشان بماند
براي خودش با ان پاهاي قوي برنزه بر صندلي لم داده بود و قهوه سردش را مي خورد و مي گفت: مردم يك عمر كار مي كنند كه بعد يك هفته بيان اينجا تعطيلات و غواصي، خب من كارم همين تعطيلاته
از ريسش تعريف ني كرد كه بهترين رييس دنياست كه آمد، مردي آبله رو و مهربان كه فورا بساط تخته نرد را باز كرد و با رفيقش كري خوانان مشغول شدند
بقيه دوستان ايزابل نيز دختران و پسران خوش هيكل ورزشكار بودند كه همان شب قرار مهماني داشتند و با شادماني در أن اطراف گفتگو مي كردند
حقوق غواصي گويا خوالي ٦٠٠ تا ٧٠٠ دلار بود اما ايزابل  سي ساله با موهاي پريشانش مي گفت كه كاملا راضي است و فقط امروز خسته است، چون غواصي نكرده !
هوا داشت تاريك مي شد كه با ايزابلا خداحافظي كرده و قدم زنان به سوي هتل و شام خوشمزه اش حركت كرديم ، ايزابلا هم رفت كه به دوستان شلوغ و مهماني اش برسد، پسربچه اي تلاش مي كرد كه حوضچه اش را  پر از آب كند اما سطل كج و كوچكش قبل از رسيدن به حوضچه  بر روي شكم قلمبه اس خالي شده بود او هربار حيرتزده با سطل خالي نگاه مي كرد، 

۱۳ مرداد ۱۳۹۴

كشتي سفيد بر روي آبي عميق

صبح بيدار شديم و دوان دوان به سمت دريا رفتيم، با هم قرار گذاشته بوديم كه طلوع آفتاب را ببينيم، خب واقعيتش كمي دير رسيدم، اما آب اينقدر خوب بود كه مي خواستم همانجا بپرم داخلش، درخشان بود
مردم در خيابان ساحلي ورزش مي كردند و خانه هاي رو به دريا، درهايشان را باز گذاشته بودند و ما فضولها داخل خانه را نگاه مي كرديم، بامزه بود كه خانه فورا شروع مي شد، يعني پشت در مبلمان بود و تلويزيون و ،،،
درها نصفه بودند، يعني مي شد پايينش را بست و بالايش مانند پنجره اي باز باشد، خانه ها هم كه عموما سفيد با پنجره هاي آبي
ظاهر مردم بيشتر مخلوط ترك و يونان بود تا اروپايي، به همين علت مشكي و سبزه غالب بود اما به قول مرضيه : پس جوانان اين شهر كجا بودند؟
برگشتيم براي صبحانه و كلي به مرضيه خنديدم كه شاكي از برنزه نشدنش ، نسكافه صبحانه را در روغن بدنش مي ريخت، روز اول با مرضيه شرط كرده بودم كه تمام سفر خودم را با ضد آفتاب و كلاه و عينك از آفتاب خواهم پوشاند و او تمام مدت حمام آفتاب خواهد گرفت و آخرين روز چهار استاپ از او تيره ترخواهم بود
و حالا هنوز دو روز نشده من تمام تنم سوخته بود و او دريغ از كمي رنگ برتنش
مرغ همسايه خدايي ،،،،
امروز تنها روزي بود كه ما با تور برنامه داشتيم، البته به اين دليل منطقي كه مجاني بود و تور كشتي بود
و البته با هم وطنان گرامي
خب از همون اول كه سوار اتوبوس شديم شروع شد: خانم ميانسالي كه مي خواست اثبات كند هتلشان محشر بوده ، دوستاني كه به محض سوار شدن يادشان مي آمد چيزي را در اتاق جا گذاشتند و افرادي كه با آرامش صبحانه مي خوردند و انتظار اتوبوس برايشان مهم نبود
راننده صدايش در آمد كه شما بايد منتظر من باشيد نه من منتظر شما
سرانجام راه افتاديم و طناز در راه از درياجه نمك مي گفت، مردم خوشگذران و تنبل قبرس و مسجد عمه حضرت محمد !
تا رسيديم به همان اسكله ناخداجك و رفتيم سوار يكي از همون كشتي ها شديم، ملت براي رسيدن به صندلي هاي زير سايه مسابقه گذاشتند و من در طبقه بالا يك صندلي پيدا كردم و مرضيه هيچ صندلي و رفت طبقه پايين و دو تا صندلي خيلي بهتر پيدا كرد، خوش شانسه دختره
قايق هر از گاهي مي ايستاد و ماهيگيري آموزش مي داد، مرضيه دو تا ماهي گرفت و دوباره به دريا پرت كرد و منهم درباره پاره شدن دهان ماهي ها چيزي نگفتم كه حس خوبش، خراب نشود
منهم در نوك قايق نشسته بودم و با خودم و ليوانم و درياي سورمه اي حال مي كردم، رنگش حيرت انگيز است
جاي ديگر قايق نگه داشت براي شنا، وسوسه قوي بود اما من هيجوقت در عمق بيشتر از چهار متر شنا نكردم و ترسيدم كه شوري آب و سوزش چشمهايم ، غرقم كند!!
و برخلاف انتظارم روز خوبي شد،موسيقي هاي شاد، ملت در پايكوبي، نوشيدني مجاني، غذا شور اما خوشمزه و آبي آبي آبي

۱۲ مرداد ۱۳۹۴

اسكله

بعد از رنگ پاشي به سمت اسكله حركت كرديم، رنگ درياهاي دنيا با هم فرق دارد، در ساعات مختلف روز رنگها دگرگون مي شوند، اما مديترانه چندان آبي دارد كه تقريبا به سورمه اي نزديك مي شود، حالا تصور كنيد كشتهاي سفيد بر روي اين آبي عميق چه جلوه اي مي يابند،
با آنكه از تصور كيلومترها آبي ژرف در زير پايم وحشت مي كنم، اما  داشتن يك قايق و رفتن به جزيره ها( نه اقيانوسها توجه كنيد)همچين هم بد نيستا
مدتي كه روي اسكله قدم مي زديم دو حادثه جالب اتفاق افتاد، يكي عروسي كه با داماد دوان دوان به سوي كشتي مي رفتند، به همان سادگي عروسهاي شهرهاي ساحلي كه در فيلمها ديديم، موهاي مشكي تاب خورده در اطراف سر و توري ساده بر بافته هايش،مهمانها هم چون خودش ساده و عصرانه و صميمي
دومي صندل مرضيه بود كه لاي چوبهاي اسكله از هم باز شد و مطلقا هيج چاره اي جز پا برهنه راه رفتن نداشت كه كاپيتاني اد درون يكي ازكشتي ها بيرون امد و صندل را برد و پنج دقيقه بعد،با صندل سالم برگشت، كارتش را هم داد و گفت : اينو مي دم كه هميشه يادت باشه كاپيتان جك كفشتو درست كرد
ادامه شهرگردي را به سمت هتل انجام داديم كه زمان شام نزديك مي شد و من همچنان در دكورهاي جذاب رستورانها بودم، سبك عربي و غذاهاي عربي هم در چند تايي ديده مي شد و قيمتها هم متعادل بودند و گارسونها مهربان،بخصوص وقتي مرضيه اورژانسي دستشويي لازم داشت 
دوان دوان به هتل رسيديم و با بقيه مسافران منتظر ماشين شديم، هتل براي شام ما را به هتل چهار ستاره اي به نام فلامينگو مي برد
انجا رفتيم ، همان هتلي كه بقيه اعضاي تور آنجا بودند و ما با ديدن آنها بسيار شادمان شديم كه هتلمان متفاوت است
غذا اما خوشمزه بود، بخصوص بخش سالادش و شيرين ترين هندوانه دنيا
بعد از شما منتظر يكي از دوستان سي اس شديم، كه آمد، معلم شيمي بود، مردي ميانسال و مهربان كه اطلاعات مفيدي از قبرس و لارناكا و غذاها و فرهنگش به ما داد، گفت و گوي طولاني و مفصلي بود كه با خوردن هندوانه ها شيرينتر مي شد
با او قدم زنان به هتلمان برگشتيم و قبل از خداحافظي قرار فردا را گذاشتيم كه به دنبالمان بيايد و ما را به روستايي در ان اطراف ببرد و در بين ملحفهرهاي خنك بيهوش شديم

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...