پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2017

نظرسنجي

دوقلوها نگران هستند كه پشه نيششان بزند، دارم دلداريشان مي دهم كه پشه مرا نيش مي زند نه آنها را چون من خوشمزه تر هستم  وسط بحث شديدي هستيم كه كي مزه چي مي ده يك دفعه چشمشون به يه سوسك بزرگ مي خوره كه از بالكن داشت وارد مي شد منتظر ترس و جيغ و دادشون بودم كه شنيدم دارن بهم مي گن : از سوسكه بپرسيم كدوم خوشمزه تريم؟ بعد به من نگاه كردند مي گن ،:تو ازش بپرس و يكي داشت يواشكي  به سوسكه مي گفت: بگو من خوشمزه ترم

خوري قبلا؟

دوقلوها اومدن تهران، رفتيم تو مغازه براشون بستني خريدم، دوتاشون سرشون تو ظرفه دارن طعمهاي مختلف را امتحان مي كنن، يميشون سرش را بالا آورده با لبخندي غيرقابل توصيف مي گه: بستني آبيه مزه آسمون مي ده

و مدام با خودم فكر مي كنم اگر اين دو افغاني نبودند من همين برخورد را داشتم؟

ديروز در صف عابر بانك ايستاده بودم، ظهر بود و گرم بود و صف طولاني، مادري با دختربچه اش در حال كار با دستگاه بودند و زمان بسيار طولاني مي گذشت، از اينكه مادر به كودك اجازه مي دهد دكمه ها را فشار دهد عصبي شده بودم، ضمن اينكه از همان  فاصله هم مي فهميدم  دخترك اشتباه مي كند و دوباره از اول  زمان باز هم مي گذشت  و پاهايم از گرما مي سوخت كه پيرمرد به زن گفت اگر بلد نيستي بگذار يادت بدهيم، زن برگشت و  از خانم چادري پشت سرش پرسبد: شما بلدي؟ كاملا عصباني شدم، گفتم شما از وقتت استفاده كرديد ، نوبت بقيه است، توجهي نكرد خانم چادري براي زن پول گرفت و  مادر و دختر به داخل بانك رفتند منهم داخل همان بانك كار داشتم و  مدتي بعد كه وارد شدم ديدم كه زن آنجاست و كارمندي را كلافه كرده است، مدتي بعد كه در حال نوشتن قبض بودم ، زن به كنارم امد و گفت برايم قبض مي نويسي، گفتم وقتي كارتم تمام شد در  حين انجام كارم دوباره امد و گفت برايم قبض بنويس،دوباره عصباني شدم، گفتم بگذاركارم را تمام كنم مي ايم بعد از  پايان پروسه بانكي به سراغش رفتم و گفتم كه قبض را بدهد بنويسم  ، ديدم قبض  ماشين شده را اشتباه توشته و خط …

الان اين در ستايش نوستالژي بود يا قهوه اي كردم نوستالژي را

امروز رفته بودم به محله ای که اولین بار در انجا تدریس کردم. برای تجدید خاطره نرفته بودم کاری پیش آمده بود و من ناگهان متوجه شدم که این همان میدان است انچه که حیرتزده ام کرد فقدان هر گونه احساسی نسبت به انجا بود. هیچ نوستالژی وجود نداشت . من کاملا در حال زندگی می کنم و گاهی اوقات در آینده اما گذشته برای من بدجوری گذشته است. این احساس را هم زمانی که به دانشگاه های قدیمی ام سر می زنم دارم. انگار که نبوده، انگار که نیست . حالا هم هیچ سند و مدرکی برای اثبات اینکه در زمانی دوری دختری در این میدان زیر درختان منتظر اتوبوس می شده، ندارم من الان هستم . خودم با تمام  افکار و درگیری های روزمره و ارزوهای اینده اما واقعا مهم نیست که چه بوده ام، چه کرده ام انگار  حالا زمان نگاه کردن به عقب نیست  و هنوز باید ادامه داد اصلا ایا نیازی به بازبینی جاده است؟ گمان می کنم تنها در قله، در انتهای راه  تازه اگر فرصتی باشد برای چرخاندن سر و دیدن مسیری که پشت سر گذاشتی و اگر هم فرصت نبود؟ گورباباش بیشتر مشتاقم ببینم اون ور چه خبر است

در ادامه پست قبل

من: كوفتت بشه پويا: گوينده سند خانه را در آغوش كشيده و به خواب آرامي فرو مي رود!

دلداري خنده دار

پويا رفته آذربايجان داره واسه من تعريف مي كنه، منم  هي حسادت مي كنم  و هي غصه مي خورم مي گه: عوضش تو خونه خريدي  تو اين دوره زمونه، آخرين كسي كه خونه خريده باشه و من يادم بياد، بابام بوده

چنان لذتی در جملات و صدا و سیمایش بود که دلم خواست امسال محرم بادیه به دست پشت در هیاتشان بشینم

من فقط سوار تاکسی بودم و پیرمرد راننده در بین راه اجازه گرفت که پیاده شود و خرید کند. متعجب شدم از کارش اما اجازه دادم. در بازگشت نانی خریده بود که بین ان خرما بود و انقدر تعارف کرد که من هم لقمه ای خوردم و گفتگو در باب شیرین غذا آغاز شد مرد از نان های قدیمی که ننه اش می پخت تعریف کرد و حالا غذاهایی که خودش درست می کند .   ابگوشتی که برای هیات درست می کند و بعد از پخت گوشتها، انها را از اب جدا می کند و در مایع باقیمانده کوجه فرنگی های رنده شده را می پزد  و باقی ماجرا را در ان می ریزد و ملت برایش صف می بندند از کاله جوشی که  با کشک محلی درست می کند نه این شیشه ای ها و فقط یک جا در تهران از ان کشک ها دارد از آش بزباش و دمپختکی می گفت که هر وقت بچه هایش هوس می کنند برایشان می پزد

مرا پناه دهيد اي زنان..

بيست نفري از دوستان بيست سال پيش دانشگاه را دور هم جمع كردم در خانه شمال و لذتي  مي برم شگرف در انبوه گوشتهاي بدنشان، چروك هاي صورتشان و موهاي سفيدشان، آن دختران جوان  سابق را جستجو مي كنم  و  از جاي پاي زمان حيرتزده مي شوم اما عجيب اينكه اين بدن جديدشان را بيشتر دوست دارم، سينه هايي كه شير داده، شكمهايي كه زاييده، دستهايشان كه از كار خانه زمخت شده با سرو صدا خريد مي كنند، تصميم براي پخت غذا مي گيرند، آشپزخانه را پر از عطر و طعم كرده اند،  و مدام در حال گفتگو هاي گروهي هستند، درددل مي كنند، يكي از اينكه پسرش خانه را ترك كرده مي گريد، ديگري از دخترش كه پشت كنكور مانده، سومي از سرطاني كه پشت سر گذاشته بي هوا آهنگ مي گذارند و مي رقصند،  بي اعتنا به رقص، بي اعتنا به موسيقي  عصرها در تراس رو به باغ مي نشينند و خاطره مي گويند و مي خندند، از پدر شوهري بيوه اي كه هوس زن گرفتن كرده و با  سگش درباره همسر آينده صحبت مي كند تا بقيه را شير فهم كن  ، شوهري كه در جمع جوگير مي شود و چرت و پرت مي گويد و  مادرشوهري كه هنگام مهماني ها خودش را به غش مي زند شبها تا ديروقت در لحافها ي كه به جاي تشك در كف …

خب پس چرا رفتي؟

طبقه براي حمام خريده بودم و جعبه به بغل هن و هُن كنان به سمت خونه مي اومدم كه مردي دوان دوان به سمتم دويد و از كنارم رد شد و رفت و در همان حال با عجله  و مهرباني و نگراني گفت: خب خبرم مي كردي برات بيارمش!

و نه، تخت خواب تو اتاق كوچيكه جا نمي شه!

شب اول كه  در پايان اسباب كشي موندم تو خونه، خوش خواب را بزور انداختم تو اتاق كوچيكه و بيهوش شدم، تا يكي دو هفته بعد كه بقيه خونه را مرتب مي كردم، هر شب همونجا ولو مي شدم  تا وقتي نوبت اتاقها رسيد،  ديدم بهتره كه اتاق بزرگه بشه، اتاق خواب بنابراين  بساط تخت را اين طرف آوردم و يك اتاق خواب خوشگل آبي اونجا راه انداختم  گبه قديمي  و كتابخونه را هم بردم در اتاق كوچيكه ظاهرا همه چي سر جاشه كاملا شيك و مجلسي فقط يك نكته كوچولو وجود دارد: من هر شب تو اتاق خواب   روي تخت مي خوابم، صبح ها مي بينم تو همون اتاق كوچيكه ، روي گبه از خواب بيدار شدم!

بابا يك كم زير پوستي تر عمل كنيد، اينقدر برشت نياييد

و جام رو دارترين آدم دنيا مي رسه به همكار دوازده سال پيش من كه تو تلگرام پيدام كرده و بعد از يكي دو روز حال و احوال، پيغام داده : -دو تومن داري به من قرض بدي؟ -نه متاسفانه، خونه خريدم  - مباركه، شمال جايي داري ما بريم، همه جا پر شده -!!!

تو پاشو برو

امسال سفر نرفتم و بدخلقم، درگير ماجراي خونه و اسباب كشي بودم و  از هفته ديگه هم جلسات دفاع از پايان نامه ها شروع مي شهههههه تا اول مهر به پاييز دلخوشم و سفرهاي رنگي اش اما اين باعث نمي شه كه وقتي فيس بوك ياداوري مي كنه كه من پارسال همين موقع كنار درياچه اي در گرجستان چادر زده بودم، غصه تو دلم جمع نشه

بدن اينقدر جو گير آخه؟!

خب بچه ها حقيقتش اينه كه دوره رژيم خام گياهخواري بيست روزه بود اما من ديگه نتونستم برگردم به پخته خواري و گوشت خواري! مي خواستما، نمي شد اينجوري بود كه  بعد از اون هر روز كه غذاي پخته ميخورم، شب تا صبح كف پاهام آتش مي گرفت و بي خواب مي شدم و گوارشم بهم مي ريخت نتيجه اينكه بعله من همون موقع هابرگشتم به خام گياهخواري البته در مهماني هااگر هوس كنم  غذا ميخورم و عوارضش را تحمل مي كنم اما فعلا كه هنوز در اين خانه شعله گاز روشن نشده و منهم حالم خوب است روي شصت كيلو باقي ماندم  اما خدايي از جمله من به رها كه: من مي دونم تا آخر عمرم امكان نداره روزي گياهخوار بشم !  دو سه ماه بيشتر نمي گذره!

قشنگ انرژي گرفتم برم توالت بسابم

پرده آشپزخانه را آويزان كردم بالاخره، ماشين لباسشويي را وصل كردم، گاز را تميز كردم ، يخچال و كابينتهاي متحرك را جابجا كردم  هنوز كار هست: ماشين ظرفشويي را وصل كنم و كف آشپزخانه را بشويم اما خسته شدم و خستگي ام را با ديدن گيم او ترونز برطرف مي كنم: آقا اين مادربزرگه😍😘

آدمهاي خوب شهر

ديروز تو خيابون گمش كردم، همه چي توش بود: كارت ملي، گواهينامه، كارت هديه، عابر بانكها... براي خريد خونه داشتم وام مي گرفتم و بدون كارت ملي، غير ممكن بود، المثني ها ماجرايي داشت خسته و جنازه تمام مسيرهاي صبح را تا ظهر بازگشتم اما نبود كه نبود له و لورده خودم را به خانه فرشته رساندم كه پول بگيرم ازش در آنجا غمگين ولو شده بودم رو مبلها كه گوشي ام زنگ خورد، يابنده رفته بود بانك و آنها با من تماس گرفتند و گوشي را دادند راننده، قرار گذاشتيم و كيف را بدستم رساند، نه يك ريال اش كم شده بود و نه حاضر شد يك ريال شيريني بگيرد...

دندان شكن

به رها گفتم ماشين لباسشويي را بلدم خودم وصل كنم، گفت خانم دكتر شما فعلا برو كولر را روشن كن

منظور دوستم از اينكه مي گفت شرق امنيت نداره، چي بود يعني؟

در حال كشف محله جديد هستم يك آب ميوه فروشي كه  ارزانترين و پر ملاط ترين آب هويج تهران را دارد! آرايشگاهش  را دوست نداشتم، همچين صورتم  را مي چرخاند كه آرتروز  گردنم عود كرد، اما در همان خيابان يكي ديگه پيدا كردم كه  سيبيل ها در بياد، ماه ديگه تجربه اش مي كنم يك نجاري مهربون پيدا كردم كه برام پايه زير تخت جور كرد، چرا من اينقدر نجاري را دوست دارم، بوي خاك اره... سوپري  خوش اخلاقش داشت با پسري كه از اين عطر فسقلي ها خريده بود شوخي مي كرد كه بشرطي پس مي گيرم كه استفاده كرده باشي! تعمير كار يك عالمه علاوه بر ميوه فروشي هاي ارزون، از اين گاري  هاي دوست داشتني زياد رد مي شدن كه ديگه قيمت را بدجور شكسته بودن چند تا خانم يك بيرون بر غذا داشتند ، قيمت ها و اسامي خيلي خوب بودن، يك شب زنگ مي زنم  براي ترش شامي با برنج يك مغازه پر از ماست و شير و همه چي محلي و تر و تميز چند تا سمساري، گفته بودم سمساري دوست دارم؟ أشيائي  كه خاطره دارن يه پيرمرد شبيه بابا توئل مغازه اجيل فروشي داشت كه الان دارم بادام هاشو مي خورم و ازم بابت نگرفتن كيسه بلاستيك تشكر كرد و يك عالمه از اين ميدون هاي پر درخت كه پيرزنه…

اسمارت گيس طلا، هميشه و هرجا

قيافه حيرتزده تعميركار كولر وقتي بهم گفت: سه روزه باد داغ مي زنه ؟ چون شما دكمه ها رو برعكس مي زدي، اين پمپ آبه نه دور تند!

بعد از سلام چه مي گوييد( نام كتابي بود كه بخوانيدش)

گیسو مراقب باش اینجا نفهمند تنها زندگی می کنی  این محله  احتمالا همسایه ها برایت مشکل ایجاد کند خب چرا خونه شمال را نفروختی یک جای بهتر بگیری ؟ من مثل تو نیستم گیسو، محله برام مهمه خونه ات گیسو معلومه ازش کار کشیدن گیسو پول دستت اومد حتما یک نوسازی بکن جقدر دنجه  این خونه عالی بود کارت ، خلاص شدی از اجاره نشینی اوای درختای پشت پنجره رو چقدر خوش مسیر بود خونه ات میوه فروشی  سر کوچه واقعا ارزون بود، حتما خرید کن ازش به خاطر درختا چقدر خنکه خونه ات نگاه قمري ها رو...

من خوبم

خوش خواب را انداختم روي زمين و در اتاق بدون پرده دراز كشيدم، خونه طبقه چهارمه و كسي بهش مشرف نيست  و من  آزاد و رها كارتونهاي كتاب وسط هال هستند، ماشين لباسشويي، گاز  و ظرفشويي وصل نشدند  اما  يخچال و آب خنك هست گوني هاي لباس در ان يكي اتاق ولو هستند، مانتو ها را زدم به چوب لباسي اما زمستاني بايد بروند در فضاي خالي زير تخت پادشاهي ساعت يك است و هنوز كولر خاموش است، باد خنكي ازپنجره مي آيد و تنم را نوازش مي دهد در خانه اي در همسايگي رضا يزداني مي خواند و  جاده ها را بيادم مي آورد نگراني هايم دور هستند ، خيلي دور

منم جوگير، كلي انعام دادم بهشون گفتم شيريني خونه خريدنه

جهت اسباب كشي يكي از خواننده هاي سابق كه حالا رفيق عكاس ماست(سلام مهدي) ظريف بار را پيشنهاد داد و فراوان نعريف كرد، با اينكه هزينه اش بالا بود و براي من كه خانه خريدم و تا گوشهايم زير قرض است ، زياد بود اما آنقدر خاطره دردناك از شركتها و كارگرها دارم كه زنگ زدم بهشون، يك خانم خوش اخلاق قيمتها و ماشينها و شرايط را برايم توضيح داد و با سه تا كارگر و يك خاور مسقف  براي سه ساعت كار ،به قيمت ٣٢٠ به تفاهم رسيديم با ترس و وحشت از اسباب كشي و نگراني بابت همسايه ها و  شكايتشان از استفاده از آسانسور و ده كارتون شكستني  منتظر آنها شدم يعني هنوز هم تو شوكم كه مي شه اينطوري؟ سه ساعت بعد من در خانه جديد بودم و وسايل انچنان خوب روي هم چيده شده بودند كه حيفم مي آيد كارتونها را باز كنم چنان سريع و در سكوت اينها سه طبقه پايين بردند و چهار طبقه بالا آوردند كه من فرصت نكردم دنبالشون راه بيفتم كه مبادا چنين و چنان حتي به جايي رسيد كه ديدم عين مادرم دارم به آنها فوت مي كنم! فقط نمي دونم ، به نظرم مي رسه قبلش بايد يه چي مي گفتم بعد فوت مي كردم نه؟! يا همين فوت كافيه هان؟

هر دو عزيزيد و برخي عزيزتر

دوستا وقتي داري اسباب كشي مي كني به دو دسته تقسيم مي شوند گروه اول مي گويند :كمك خواستي خبرم كن گروه  دوم  مي گويند :من حوالي هشت  مي رسم