پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2014

و من شاد بودم از شاديشان

تمام روز بچه هاي ارشد با احتياط  وارد اتاق مي شدند،با اضطراب  فايلهايشان را روي لپ تاپ ها  بالا و پايين مي كردند، درباره مشكلات مقاله ها صحبت مي كرديم و در پايان با غرور افتخار از اينكه كارشان را درست انجام داده اند، بيرون مي رفتند. 

بعد هم به زانوي اوني كه از همه مقاله بيشتر داره شليك مي كنه

همكار موقرمزمقاله هاش همه دزديه، حالا فهميده كه واسه ترفيع بايد چند تا مقاله بنويسه و تو جلسه گفته كه ما به هر صورتي بايد اين چهار امتيازو بگيريم حالا شب پسر موقرمز سوژه دستش اومده  داره اجرا مي ره: استاد با هفت تير مي ياد تو دانشگاه ، داد  مي زنه :
دستا بالا ،لازم نيست نگران باشيد، اين يه سرقت علميه، همتون شب مي ريد خونه هاتون، هيچكس قهرمان بازي در نياره  فقط مقاله هاتونو بذاريد روي ميز

وقتي رييس نيست كه پاچه خواريمان را ببيند، چه نياز به خوردن پاچه

خبر اومد كه پدر رييس فوت كرده، همه كارمندان با عجله ميني بوس جور كردند براي رفتن به شهرستان و رسيدن به مراسم در نيمه راه معلوم شد كه خود رييس فوت كرده است، همه كارمندان برگشتند به تهران

واقعيتي است كه در آن زيسته ايم

از  ديدن فيلم خانه پدري بازگشته ام و دردناكترين صحنه سينمايي ممكن را ديده ام، آنچه كه دردش را افزون مي كرد آن بود كه مي دانستي سينما نيست

تهران خشمگين و بي حوصله

دوقلو ها هر روز اينجا هستند و من از حجم طاقت و صبوري مادرك و خواهرك و بابايي و خاله و دايي در برابر آنها متعجبم، پابه پايشان بادبادك بازي مي كنند در جستجوي گربه به زير درختان باغچه مي روند و حروف الفبا انگليسي را براي دهمين بار در روز مي خوانتد و به اون ماهي گلي كه اسباب بازي هايش را ده دقيقه يكبار گم مي كند، كمك مي كنند و من بياد آوردم كه عين اين صبوري را در سالهاي پيش و در مورد دخترخاله ها در آنان ديده ام پس چرا برايم تازگي دارد؟

آره مامان جان، كاملا سوالت معصومانه و بي منظور بود

خواهرك و همسرش هر دو دانشجو ارشد هستند و مادرك ازدواجشان را مدام به تاخير مي انداخت كه درسشان را تمام كنند، طبعا فايده اي نداشت و آنها ازدواج كردند و هنوز دفاع نكرده اند، حالا  امشب هر دو عشق فيلم، از سريالهايي كه تازه ديده اند صحبت مي كنند، مادرك مثلا بي هوا مي گويد: ييي سريالي كه درباره پايان نامه باشه ، برام مي ياريد؟ همه مي خندند و مادرك مدام مي گويد : مي من چي گفتم؟

همش تقصير اين فيلمهاي هاليووديه

اومدم شيراز مادرك را براي شب يلدا سورپرايز كنم ، نيم ساعت اول چنان حالي بر او رفت كه من وحشتزده مدام تكرار مي كردم: مامان نميري ها، آبجي ها منو مي كشن

شنيدي مي گن دنيا بر سرم خراب شد؟ خراب شد

در فرهنگسرا نمايشگاه كتاب بود،كتابهاي تاريخي و حجيم و نفيس و گران قيمت، دخترك چادري با دست و صورتي كارگر را ديدم كه در حال چانه زدن براي خريد قسطي كتاب بود و مي گفت كه مقداري از پول را الان مي دهد و بقيه را ماه ديگر مي آورد، متصدي قبول نمي كرد با سر به متصدي اشاره كردم كه من پول كتاب را مي دهم و آخر وقت كه براي حساب و كتاب رفتم، ديدم دخترك كتاب لاغر و باريكي به نام سخناني از بزرگان را مي خواسته  كه قيمتش ٤٥٠٠ تومان بود و با تخفيف ٢٥٪ نمايشگاه مي شد3374 تومان

نه خداييش؟

دوستم رفته آزمايش پي پي بده، هر چقدر تلاش بي حاصل كرده فايده اي نداشته، تصور اون همه آدم متتظر پشت در ،نشده كه بشه اومده بيرون به آقاهه مي گه مي شه بعدا نمونه بيارم بايد كمتر از يك ساعت ازش نگذشته باشه مي شه تو يخچال نگه دارم نه خانم نمي شه مي شه با پيك بفرستم بله فقط روش بنويسيد ازمايش مدفوع حالا بر فرض كه من بنويسم به نظرتون پيكيه حاضر بيارتش؟

و هر دو مي خندند

در مطب دندانپزشك، دكتر به پيرزن مي گويد كه : اين دندان پوسيده نمي شود روكشش كرد،  پيرمرد با افسوسي بامزه به پيرزن مي گويد :حيف  مي خواستم جوونت كنم، نشد

جسد برادرمان را هم دفن نمي كنيم اگر

چهره مرد را نديدم فقط چاق بود و بدبو، در سراسر مسير خروپف مي كرد و نيمي از وزنش روي من بود، نيم ديگر روي پسر لاغر آن طرفي، ناسزاهاييكه در دلم بدو دادم و تلاشهاي كه براي جابجا شدن و تكان دادن و احيانا بيدارشدنش كردم انجام دادم، بي فايده بود وارد شهر كه شديم راننده پرسيد كه كجا پياده مي شويم، من و پسرك نام دو دانشگاه را برديم و مرد چاق نام يك بيمارستان را راننده اول او را رساند، در اين فاصله مرد چاق بابت خوابيدنش از ما عذرخواهي كرد، گفت كه هم روز كار است و هم شب كار و فاصله بين دو شيفتش آمده  تا دخترش را در بيمارستان ببيند، گفت كه راهش دور است و وقتش كم و خيلي دلش براي دخترش تنگ شده

و من نمي توانستم برايش توضيح دهم كه اين فقط يك عزاداري به تاخير افتاده است

بيشتر آدما يه دايي تو كودكيشون داشتن كه آدم مهمه زندگيشون بوده، معمولا اسمش دايي رضا، دايي علي يا دايي ناصره منم يكي از اين دايي ها داشتم اولين كتاب بعد از مارتين در دهكده را اون به دستم داد، ماهي سياه كوچولو بود، اولين سينما بعد از سيندرلا ، هملت بود، اولين كاست بعد از قصه هاي كودكانه، با صداي احمدشاملو بود، من جلو دوچرخه اي مي نشوند و تو خيابونا مي چرخوند ، با وحشت و لذت ملكه خيابان بودم، مهموني دوستاش منو مي برد و احساس آدم بزرگي شديد بهم مي داد، اولين سيلي را از اون خوردم وقتي دروغ گفتم، گفت هر گناهي غير از دروغ اونم معلم بود، معلم روستايي دور، وازلين مي خريد براي دستاي ترك خورده اي كه نمي تونستن مداد بگيرند، يه بار يه ديگ بزرگ نذري برد تا اونا رو بشوره، روستا حمام و آب گرم نداشت اونم وقتي مثل بقيه دايي ها در سالهاي شصت ناپديد شد و من براي غيبتش حتي گريه هم نكردم، فقط  كودكي بودم كه شروع كرده بود به ترسيدن، از خيابان، از ماشين، از فضاي بسته ،از فضاي باز، از ادامه زندگي بيست سال گذشت تا با كمك مشاور بر آن هم وحشت از ناپديد شدن دايي ها غلبه كنم از براي همين ديشب وقتي دوستي با شادماني كلاه …

گلاب به روتون، روم سيا، من شرمنده ام

آقاي دكتر و استاد دانشگاه اعتقاد به تقسيم بندي هاي جديدي در عرصه صنايع دستي هستند و دو عنوان پيشنهاديشون به شرح زير است:  هنرهاي  شاخي و هنرهاي پشمي

پيرزن هاي آخرالزمان

مامان موقرمز اومده ديدنش ، مو قرمز زنگ زد به ماهواره اي كه بياد بساطي كه مدتها بود جمع شده بود  را به خاطر مادركش راه بيندازه  موقع رفتن پيرزن  كه تازه نمازش را تمام كرده بود و به مرد گفت: شما ثواب واقعي مي كني  پسرم، چون شادي را به خونه هاي مردم مي ياري، من سر نماز دعات كردم

جوانان آخرالزمان

موقرمز همكاري دارد بسيار متفاوت از خودش، زني كه چروك در لباسش بي معناست، سحرخيز است و منظم، همه دانشگاه را مي شناسد و با همه عينا يك جور احوالپرسي مي كني، كارهايش را دقيق و به موقع انجام مي دهد، ظهر سر ساعت دوازده ناهار مي خورد و آژانس سر ساعت دو به دنبالش مي آيد، گوشت تازه از يك جاي خاص مي خرد و ماست چكيده از يك شخص ثابت مي خرد، ده ها كيف و كفش يك مدل اما براق و واكس خورده دارد، در حياط خانه اش سبزيجات مفيد پرورش مي دهد و درختان استوايي كاشته است موقرمز با حرص مي گويد كه حتي گلدانهاي اتاقش يكنواخت و مرتب رشد كرده اند، يك موجود بدون ايراد پسر موقرمز اما عقيده دارد كه اين زن نمي تواند تا اين خد كامل باشد و حتما يك راز در زندگي اش دارد و انواع حدسها را اجرا مي كند  و ما مي خنديم و بامزه ترينش  اين بود كه خانم در خانه اش يك گياه خاص پرورش داده است و هر از گاهي مهماني را به آنجا دعوت مي كند و به حياط مي برد
حالا با ميميك و رفتار همكار گرامي مي گويد: اينجا لطفا، بله خواهش مي كنم همينجا تشريف داشته باشيد و ناگهان گل دهان باز كرده مهمان را مي بلعد و به داخل زمين باز مي گردد

زودتر بتركن ، زندگي آسون بشه دوباره

از وقتي لامپهاي خونه را زياد كردم ، هي بايد جارو بزنم

و آنها هم خوشحال كه ارزان خريد كرده اند

رهاي كامنت ها دوستهاي اروپايي پولدارش را به ايران آورده بوده و چرخانده  بوده و و از حجم خساست اينها در خريد متعجب و به تدريج عصباني شده بوده است، دوستاني كه بقول خودش خانه شش وجهي شيشه اي  در اروپا داشتند و حالا سر پول چايي هم بحث مي كردند سرانجام كار به جايي مي رسد كه در بازار تجريش وقتي از او مي خواستند برايشان چانه بزند، رها به مغازه دار مي گفته: دوبرابر قيمت باشون حساب كن

بابت اين آموزشها حق الزحمه نمي دن كه

به بچه ها استراحت دادم رفتن از كلاس بيرون، مدتي بعد دختركي رنگ پريده و لرزان اومد و تو كيفش جستجو كرد، گفت حراست اونو در حال سيگار كشيدن ديده و كارتش را خواسته كه بفرسته كميته انظباطي بهش گفتم كه لازم نيست كارت ببره و توي كلاس بمونه و آخر ساعت بين بچه ها از دانشكده بيرون بره و يه مدت نياد دانشكده تا قيافه اش يادش بره

فكر كنم برگشتن تهرون واگرنه تا الان دماوند آتشفشان كرده بود

رها و دوستش داشتن مي رفتن فرودگاه، اول يه آتشسوزي مي بينن، بعد جلوتر يه تريلي مي بينن از روي ريو رد شده، در ادامه مسير دود غليظي مي بينن كه جاده را گرفته بود، رها مي گفته يك كم جلوتر بريم زامبي ها از لاي دود بيرون مي يان در حالي كه مردم شهر را خوردن خنده كنان با تصور زانبي ها ازلاي دود رد مي شن كه يه وانتي از كنارشون رد مي شه كه پشتش يه مردي را انداخته بوده كه با حركات ماشين پرت مي شده اين ور و اونور، جوري كه آدم زنده نمي تونه اين ضرباتو تحمل كنه لرزان و وحشتزده زنگ مي زنن ١١٠ شماره و ماشينو مي دن و به اين فكر مي كنن كه ادامه بدن يا برگردن خونه

همانها كه نامش را نمي دانم و تنها مي دانم كه آخرين بودند

دارم نان محلي مي خورم  كه از زن فروشنده مترو خريدم  و به نانهايي فكر مي كنم كه ديگر پخته نخواهند شد، پيرزن ها مي ميرند و راز عطر و طعم نانهايشان را با خود خواهند برد، خودم را دلداري مي دهم كه هنوز طعمهاي فراواني باقي مانده در جهان كه من نچشيدم و فرصت دارم كه تجربه كنم اما غمم كم نمي شود،  من چه كار به طعمهاي جهان دارم من نان محلي هاي خودمان را مي خواهم هماني كه كنار آتش پيرمرد در جنگل اليمالات  خوردم و پر از كنجد بود، ديگري كه در واگن قطار شاهرود از دست پيرزني گرفتم و پر از سبزي بود ان يكي كه در ميناب كنار چشمه اب سبز و آبي  خوردم و تند و ترش بود ديگري كه در خارك خوردم كه از خاك درست شده بود