۸ مهر ۱۳۸۶


پرورش در این دوره تاریخی باعث شده که از تمامی نشانه های مذهبی گریزان باشم...اما تازگی ها بی طاقتی من شدید تر شده و یا این عناصر بیشتر شده ...فکر کنم اثار ان در تلوزیون بیشتر شده و یا چون تابستان بوده ومن بیشتر در خانه بودم...اما فشار زیاد شده ...این همه اثار مذهبی در یک جا ؟ تعجب می کنم نسل سومی ها خل نشدن تا به حال ؟ما که به قول پیرزنها ی شیرازی :کاکو سُختیم

۷ مهر ۱۳۸۶


دیشب یک خانم متشخص پیر، در یک مجلس کاملا جدی در باب نصیحت به دوست تازه عروس من جلوی همه مهمانها گفت:
- شیره شوهرتو بکش ...نذار نفس بکشه...این طوری خوشبخت می شی ! من همین کارو کردم ..خدائیش شوهر منم خوب انرژی داشت واگرنه من ج...می شدم!!!
فقط تصور کنید قیافه همه ما را که نمی دانستیم لبخند بزنیم یا جدی باشیم و یا به چهره تازه داماد نگاه کنیم که وحشتزده شده بود که چه سرنوشتی در انتظارش است!!!

۶ مهر ۱۳۸۶

داراباد

دیشب رفتم دارآباد...کیسه خواب برداشته بودم که شب اونجا بخوابیم و صبح ادامه بدیم.تجریش قرارداشتیم و دو نفر از بچه ها همونجا ما را دیدن وتصمیم به همراهی با ما را گرفتند.

زیر نور مهتاب بالا رفتیم تا به اتاقک رشید رسیدیم که محیط بان همانجا ست و وسایل را پهن کردیم که بخوابیم که با قیافه حیرتزده چهار تا از بچه ها روبرو شدیم(از جمله اون دو تا کا از خیابون بلند کرده بودیم)اونا اصلا از ماجرای خوابیدن خبر نداشتن...نه کیسه خواب و نه پتو ..حتی یکشیون که بلوز استین کوتاه پوشیده بود...

ما در اوج بی انصافی به دورن کیسه خوابهایمان رفتیم و تازه لحاف بزرگی که رشید آقا هم داد روی کیسه خوابها کشیدیم و منتظر شدیم که آنها رفع مزاحمت کنن

یکی از پسر ها می گفت:نامردا حد اقل راه برگشتو نشونمون بدید!

اون یکی به محمد می گفت : تو غلط کردی منو تو تجریش دیدی!!

رشید هم دلداریشون می داد که: از همین دره برید پایین سگاش هار نیستند!!!

یکی شون در لحظه اخر متوجه شد که کیسه خواب من مال اونه (سفر قبل ازش قرض گرفته بودم هنوز پس نداده بودم) داد می زد: من همین الان کیسه خوابمو لازم دارم..فردا می خوام برم کوه...

انقدر قیافشون طفلکی بود که بعد از رفتنشون مدتها تو کیسه خوابها می خندیدیم...دو نصف شب ،سرگردان توی کوره راههای دار آباد...با صندل و پیراهن استین کوتاه...یکشیون در موقع رفتن میگفت :لااقل سیگار بدید بکشیم گرم بشیم...

صبح که پاشدیم در میان گلهای سفید وصورتی که رشید اطراف اتاقکش کاشته...متوجه شدیم که پسر ها حتی خوردنی هایی که خریده بودند را برای ما گذاشتند...بدون ذره ای عذاب وجدان با چایی اقا رشید همه را خوردیم و رفتیم بالا...

نمی دونم الان رسیدن تجریش یا ...اون طرف داراباد به کجا می رسه؟...

۵ مهر ۱۳۸۶


امروز دو بار این جمله را شنیدیم "به نظر می رسد که روزنامه ها در خبر مرگ من اغراق کرده اند." در یک وب سایت خبری اول صبح و آخر شب از زبان پرفسور موریاتی در فیلم شرلوک هلمز شنیدم ...این یک تصادف محض است؟
نمی توانم هیچ هلمز دیگری را بپذیرم ...هیچکس غیر از او ...می دونید کی رورو می گم ...جرمی برت توی سریال بی بی سی ....حتی بازی نمی کرد ...متعجبم چرا بقیه هلمز ها شبیه به او نیستند! ..وای که این تخیل چه چیز شکوهمندی است… من هیچوقت نمی توان بپذیرم که انها وجود ندارد.. از ان پی پی جوراب بلند گرفته تا هری پاتر و اسکارلت و هملت و...نمی شه نباشن یعنی واقعا نبودن ؟ می شه یه روز دیدشون ؟ تو اون دنیا مثلا؟ نمی دونم اگه اون دنیا باشه وبهشت هم باشه وما هم بریم اونجا ..می شه که آروزهای این دنیامون براورده بشه؟ ارزوی رفتن به هاگوارتز، آرزوی اسکی با قهرمان خداحافظ گاری کوپر و یا قدم زدن در قبرستان با هملت یا دیدن منت کشی رت از اسکارلت...هلمز؟
با هلمز باید چی کار کرد؟ قدم زدن؟ !!اسکی؟!!! وا ؟هیچ کاری به ذهنم نمی رسه که با هلمز انجام بدم ...چرا راستی با هلمز هم یه کاری می شه کرد...به نظرتون چطوره ؟ نمی دونم باید تجربه اش کرد...خیلی باید با حال باشه ...نه بابا از همه چی خبردار می شه... مثلا بفهمه قبل از اون با چند نفر بودی؟ اولین بارش کی بوده ؟تا به حال زائیدی یا نه؟ چند بار؟ پسر بوده یا دختر؟ ...نه پشیمون شدم ...بی خیال با هلمز نمی شه کاری کرد ...می ریم سراغ سارتر و دوبوار ...دیدنشون با هم تو اون دنیا خالی از لطف نیست...

۴ مهر ۱۳۸۶

گیس طلا غربزده می شود


این برنامه مسابقه رقص را نگاه می کنید ام بی سی 4 ؟
چه چیز است که جذبمان می کند و هیجانزده می کند و درگیر می شویم ..با این دختران و پسران جوان که انرژی و هیجان جوانی را با موزیک و چرخش و پیچش می امیزند و چقدر زمانی که می بازند... خیس از عرق و نفس زنان خودشان هستند ... غمگین و امیدوار و انگاه که می برند... چقدر شادیشان در ما نیز در می گیرد...داورانی که بدون حسادت از دیدن زیبایی اشک می ریزند ویا تمامی ضعفها را بی پرده بیان می کند در جهت رشد بیشتر ...چقدر همه این رفتار ها از ما دور است...
من از غربزدگی فرسنگها فاصله دارم و درگیری ام با تمدن ایرانی بسیارعمیق است ..اما انچه که مبینیم فرهنگی است که تا رسیدن به این سلامت روان و رفتار فاصله زیادی دارد

۳ مهر ۱۳۸۶

شبچراغ


اینجا چراغی روشن است را دوست دارم ...تو جشنواره دیده بودمش و دوستش داشتم...با وجود ملودرام بودن بعضی لحظاتش و کمی هم تظاهر و شعار...این تلوزیون احمق هم که اخرشه...فیلم خودشون رو هم سانسور می کنن...اما بازی این پسرک فوق العاده است..بخصوص آن جا که دزده می گه: ادم گشنه دین و ایمون نداره
و او با ان حالت غیر قابل توصیف می گوید: چرا ...داره ...داره...
احمق ها اون تصویر پایانی را سانسور کرده بودن...دست پسر پر از پارچه های گره زده است که در حرکت قطار بر تمامی مسیر خیر و برکت می پراکند...او خودش به امامزاده تبدیل شده است.

۱ مهر ۱۳۸۶


برای عروسی دوستم یه ویلون زن دعوت کرده بودند که در زمانی رمانتیک بنوازد و 100 هزار تومن هم بگیرد ...یه وقتی که همه مهمان ها به باغ رفته بودند دیدم یه پسری عینکی لاغری اومد تو سالنی که فقط چند نفر توش بودن... یه صداهایی از سازش در اورد شبیه زوزه و.... رفت...ای از قیافه اش حال کردم...یه چیزی بود تو مایه گور پدر همتون !

۳۱ شهریور ۱۳۸۶

درباره دوستم که در حال طلاق است ومدام تمامی مردان دادگاه مزاحمش می شوند صحبت می کردم دوستان دیگرم که همه هم زن بودند بدنبال ایرادی در رفتار او میگشتند و سئوالاتی در باب نوع رفتار و پوششش می کردند و سرانجام که چیزی نیافتند یکنفر با اصرار گفت : خوب اخه خیلی خوشگل و سکسیه!
توجه دارید؟ این را به عنوان یک گناه از طرف او مطرح می کرد ...یک نقطه ضعف...وقتی می بینم مجری امریکایی به راحتی به مهمان خود می گوید امروز خیلی سکسی شدی و او هم تشکر می کند...متوجه فاصله ها می شوم...حتی هم جنسان خودم هم زنانگی را غیر اخلاقی می دانند.

۲۹ شهریور ۱۳۸۶

دوستم با دخترش رفتن پیش دکتر روانشناس ، دوستم به دکتره می گفت:
این خاک بر سرمیخواد بره علوم تربیتی بخونه ! دکتر تور رو خدا را منصرفش کنید هرکی توفامیل ما روانشناسی خونده خل وچل شده!

۲۸ شهریور ۱۳۸۶

حس کرده


-..وای خیلی حالم بده...دارم از غصه می میرم...من دیگه هیچ امید ی ندارم ...بدشانسی اوردم ...دانشگاهی که در خواست دادم، ایران دیگه قبولش نداره!
-خب حالا غصه نداره که می ری یه دانشگاه دیگه درخواست می دی
-نمی دونم اخه هنوز نمی دونم اینه یا نه
-یعنی چی؟
-یک نفر گفت یکی از دانشگاهای مالزی را ایران قبول نداره منم احساس کردم باید همین دانشگاهی باشه که من ثبت نام کردم ...
-احساس کردی؟!!!!!!!!!

۲۷ شهریور ۱۳۸۶

گیس طلا آشپز میشود

تا به حال آشپزخانه به این زیبایی ندیدم...تصور کنید از همه جا عدس می چکد....زیباترین قسمتش سقف آشپزخانه است که ازآن قطره قطره آب وعدس می چکد ...شانس آوردم که رفتم پشت یخچال و اگرنه یا دماغم چسبیده بود به صورتم( در اثر ضربه در زودپز) یا بخارپز شده بود صورتم ...اما نمی دونید چقدر آشپزخانه قشنگ شده ...همه جا کرم قهوه ای با نقاط قهوه ای تیره ...آنقدر خندیدم که روی عدسی های کف آشپزخانه لیز خوردم

۲۶ شهریور ۱۳۸۶

زهره و منوچهر


یه فیلم مستند دیدم به اسم زهره ومنوچهر کارگردانی ایرانی مقیم خارج ان را کار کرده بود...درباره ب کارت...کارگردانی کار افتضاح بود...اما موضوع انقدر جذاب بود که تا اخر نگاهش کنی...به خصوص از اینکه توانسته بود از روسپی ها مصاحبه بگیرد ...شرف برای دولت هم نگذاشته بود...دیدن خودمان از چشم غربی تجربه جالبی بود ..همه ان چیزی که به دیدنش عادت کرده ایم....چقدر زشت و کثیف و پلشتیم ...بخصوص در افکارمان ....عادتهایمان ...

۲۵ شهریور ۱۳۸۶


این گفتگو بین دوستم و پسر پنج ساله اش رخ داد:
-قیمت کلیه چقدره ؟
- واسه چی می پرسی؟
- می خوام کلیه موبفروشم
- چرا ؟
- پولشو لازم دارم!
- بزرگ که شدی کار می کنی پول در می یاری...
- اما آخه آدم توبچه گی به پفک وچیپس احتیاج داره!

۲۴ شهریور ۱۳۸۶


یه بستی فروشی تو خیابون ما هست...برام آب هویج می گیره و تو بطری نوشابه می ریزه(طبعا چون من ظرف ندارم) بستنی سنتی با یک عالمه خامه هم تو یک ظرف دیگه می ریزه ...بعد می یان تو یک ماگ مخصوص خودم(یک دونه ظرف سوپ خوری گود وچاق و دسته دار ..اسمش چیه؟ ) که آبی یه با گلهای قرمز ونارنجی توی آن اب هویج بستنی درست می کنم اونقدر بهمش می زنم که فقط خامه ها می یان روش....می رم پشت بوم روی لبه دیوار مینشینیم و می خورمش...

۲۳ شهریور ۱۳۸۶

مشهد تهران


صبح در پارک از خواب پاشیدم و صبحانه دلچسبی خوردیم ...در هر استکان چای یک تی بک بود!وسط مردم صمیمی موهایمان را شانه می زدیم ، ارایش می کردیم و چادر را جمع می کردی. فاطمه می گفت تو چراامروز آرایش کردنت گرفته ...می گفتم برای مسئول آژانس فروش بلیط قطار ارایش میکنم
صنم می گفت اینقدر تو کیسه خواب خوابیدم که دیگه توی دشک وتخت خوابم نمی بره ...طیبه میگفت می ترسم وقتی عروسی هم می خوام برم به آژانس زنگ بزنم بگم آقا یه وانت بفرستید برامون!
چند نگهبان امدند وبا خشم مردم را برای جمع کردن چادر هایشان تهدید کردند. بچه ها سفرشان را به سمت شاهرود برای دیدن جنگل ابر ادامه دادند و من برای انتخاب واحد باید برمی گشتم تهران. من تا ترمینال بدرقه شان کردم وارزو کردم که انجا یا سیل بیاید ویا افتابی که هیچ ابری در کار نباشد و یا پای یکی از انها بشکند
من وصنم به سمت حرم راه افتادیم من قصد زیارت نداشتم ارتباط من مدتهاست که گسسته شده اما می خواستم مسجد گوهر شاد را ببینم ...مسجدی که بارها آن را درس دادم و با نشان دادن فیلمش همیشه نفس دانشجویان بند امده است...یک منتقد خارجی می گوید در این مسجد "اسراف هنر" شده است. کاشی ان از نوع معرق است یعنی دانه دانه کاشی ها با دست سابیده شده اند ...درک می کنید؟ یعنی هر گل هر برگ هر شاخه...ویک زن سازنده این مسجد است.زنی که برای ساخت ان یک کارخانه تولید اجر نیز در ان نزدیکی ساخت...دروسط گنبد رنگین مسجد درست در جایی که اکنون لوستر نصب است اگر با دوربین زوم کنی در ان اخرین دایره ...معمار نام خود را بر کاشی نوشته است. جایی که در ان زمان جز خدا وفرشتگانش کسی شاهد ان نبوده است...
ای کاش نمی رفتم . چادر فقط به خارجی ها می دادند(دلالت ضمنی که زنان ایرانی بایدخود چادر به همراه داشته باشند)
نمی خواستم چادر بخرم و برای کرایه چادر ان چنان گوش ما را می بریدند که حالت گرفته می شد ... ودیعه میگرفت وحاضر به دادن هیچ گونه رسیدی هم نبود! وارد شدم از دیدن ان فضای بزرگ و بی ریخت ورودی با مناره های نمی کاره وحجیم حالم گرفته شد ..فقط به سمت گوهر شاد دویدم...قلبم می زد...وارد ایوان شدم و می خواستم ...هیچ کاری نمی شد کرد تمام حیاط را داربست زده بودند وقالی پهن کرده بودند................یعنی هیچ امکانی برای دیدن چهار ایوان بایکدیگر وجود نداشت...از دست دادن دیدن یک زیبایی کامل...قالی های ارزان قرمز رنگ مردمی که در هم می لولیدند و برزنت های پاره اویزان ...
دلم را به دیدن طاق ها دلخوش کردم و فهمیدم اسراف هنر یعنی چه ...نقش تکراری وجود نداشت ... نگاه خیره من زیر هر طاق توجه خادم ها را جلب می کرد که: خانم چادرتو بکش جلو...چه شغل نفرت انگیزی...دیوانه شدم وقتی دیدم بر روی کاشی ابی مسجد گوهر شاد میخ کوبیده اند تا تابلو نصب کنند. انگار که میخ را بر مغز من کوبیده باشند
خودم را به زیر گنبد رساندم برای دیدن ان شاهکار ...غلغله مردم که ان زیر نشسته بودند برای نماز ...مردی جوان باکت وشلواری سیاه گفت: خانم برو ...خانمها بلند شین... اینجا فقط اقایون حق دارن نماز بخونن
بوی بدی می داد بدنش و دهنش و لحنش... یک زن این مسجد را ساخته و فقط مردان حق نشستن زیر گنبد ان را دارند . باید این مسجد را زمانی دیدکه هیچکس انجا نباشد و تو بتوانی با تک تک گلبرگ ها معاشقه کنی ...واین یعنی غیر ممکن
باز همان احساس تنهایی در وطنم. چقدر حرم ازخدا خالی بود ...خدا در زیر ناودان سبز خزه وابشار بود...اینجا فقط غرور ونخوت ابلیس بود
فقط گریه نکردم از حرم دویدم بیرون. کوله ام را از مسئول اماناتی که فریاد می زد من وسایل شما را که زیارت نمی کنید نمی گیرم ...گرفتم... چادر را برای مغازه دار طماع پرت کردم ورفتم
مسئول مهربان دفتر فروش برایم با لبخند در ان غوغای شلوغی بلیط گرفت. خدایا به تمام انانی که خوش خلقند و کار راه انداز، روزی فراوان ، تن سالم ودل خوش عطا کن
و مرده شور تمام راننده های تاکسی مشهد را ببر الهی امین

تا ظهر وقت داشتم به دیدن موزه نادری رفتم و قبر نادر شاه . دو مرد عجیب در کنار هم بودند نادر شاه ومحمد تقی خان پسیان
در مورددومی تنها می دانستم که از مشروطه خواهان بوده و ان شعر عارف قزوینی
این سر که نشان سرپرستی است اکنون جدا ز قید هستی است
با دیده عبرتش ببینید کین عاقبت وطن پرستی است
درمورد اولی تنها کوه نور و حمله به هند...
دیدن این موزه باعث شد من اطلاعات خوبی در باره این دو مرد نابغه پیدا کنم. نادر بسیار سرنوشتش وشخصیتش شبیه ناپلئون است فقط طفلک چون ایرانی است کسی نمی شناسدش وناپلئون را تمام دنیا می شناسند...با سیمایی به شدت بین خوب وبد سرگردان ..از ان مردهای چند چهره ...باهوش نام تمامی سربازان زیر دست خود را می دانسته است...ایران چند پاره را کی می کند و مثل بیشتر نوابغ جز به خودش به کسی دیگر اعتماد نمی کند و همین باعث مرگش می شود...یک فیلمنامه کامل
دیدن موزه هم تجربه لذت بخشی بود بخصوص اینکه بر روی کلاهخود ها نقش های رزمی نبود ..بزمی بود!این ایرانیان متناقض
به متصدی گفتم که
- قبر نادر خاک گرفته زشته پاکش کنید
با خشم - ما دوهفته یکبار اینکار را میکنیم
- خانم منو شما هر دوخانه دار هم هستیم . این خاک مال دو هفته نیست
شرمنده لبخندی زدگفت: ممنون از اینکه گفتید.. درسته..بایدپاک بشه
پسیان اولین خلبان ایرانی بوده نابغه ای که در سی سالگی می میرد...موضوعی خالص برای فیلمنامه ...وای چقدر تاریخمان را نمی شناسیم
عجیب است که من در این سفر فقط مردان فقیر را دیدم...طبقه متوسط ومرفه مشهد وخراسان کجا هستند؟به زیارت یا سیاحت نمی ایند؟
از یک اشپزخانه کباب گرفته ورفتم راه اهن ..او هم سرم کلاه گذاشته بود.به جای دو سیخ ...یک سیخ را دو تکه کرده بود...مشهدی مشهدی بدون گوجه !
عصبی در میدان پیاده شدم یک راننده تاکسی مدام برایم بوق می زدکجا...وقتی من به سمت راه اهن می روم یعنی کجا می روم؟ مدام می گفت خانم برسونیمون
داد زدم با تاکسی می خوای منو ببری داخل ساختمون ؟
اگه شما باشید چرا که نه؟
...جای خنکی را پیدا کردم برای خوردن ناهارم که یک دختر چادری لال امدم سراغم و تمام این سئوالها را از من کرد
- کیسه خوابه؟
- توش می خوابی
- تنها سفر می کنی

- مردهمراهت نیست
- عروس نشدی
- ا چرا وای
- دیر شده
- اشاله یه شوهر خوب گیرت بیاد
-
تو عمرم لال به این وراجی ندیده بودم!
سرانجام سوار قطار شدم و تا تهران خوابیدم ...2 شب رسیدم هیچوقت دربست نمی گیرم ...تجربه خیابانهای تهران در نیمه شب برایم جالب است...دیدن ماشینهایی که مرا سوار نمی کنند و با اندکی وحشت به من نگاه می کردند جالب بود. سرانجام پیرمرد ها مرا سوار کردند . انقدر زندگی کرده اند که دیگر از چیزی تعجب نمی کنند..حتی دیدن زنی که بوی دود می دهد.. تنها در نیمه شب تهران با کوله وکیسه خواب ...

تبصره: جنگل ابر ...ابر نداشته...هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۲۲ شهریور ۱۳۸۶

اخلمد

روز پنجم
بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه می ایستد وهمه یکدیگر را می شناسند ..میدونند کی برای چی داره می ره مشهد ، کی کجا پیاده می شه ....فقط گاو وگوسفند سوار نکردند ..دختر اقا شجاع گفت که تو ده بعدی چند تا پیرزن هستند که همه مادربزرگای من هستن!!!
بعدا معلوم شدکه پدربزرگ ایشان چندین زن داشته اند که همه زنده وبه خوبی وخوشی با هم زندگی می کنند.
درمشهد با مینی بوس به چناران رفتیم ازکنار زادگاه هوشنگ گلمکانی هم رد شدیم گلمکان یه جای دیگه هم بود به اسم گلبهار...از چناران با سواری به سمت اخملد رفتیم ...
راننده مشهدی ما عقیده داشت که مردم اخلمد بدمردمی هستند! می گفت اگه گردو رو زمین افتاده بود بر ندارید چون دونه ای 1000تومن ازتون می گیرین! سنگینترید همون اول راه توپلاستیک ازشون بخرید حداقل می تونید چونه بزنید! گفتیم ای بابا ما اورتکند خودمون با سنگ از درخت می کنیم می گفت خب اینجا اگه این کاروبکنید با سنگ سرتونومی شکنن
توشیراز رسمه درختی که شاخه اش از باغ بیرون باشه میوه اش مال مردمه ...صاحب باغ اونا رونمی چینه ..خیلی بی کلاسیه این کار..
به میدان اصلی اخلمد رسیدیدم وانبوهی از نوجوانان الاغ سوار را دیدم راننده می گفت: این سواری ها هم شما را تا ابشار می رسانند اما کریه اشان از ما بیشتر است!
در میدان خربزه مخصوص انجا رادیدم که بوی حیرت انگیزی می داد شبیه بوی دستنبو...از سیبهایش خیلی تعریف کردن که اصلا به پای سیبی های لب ماتیکی شیراز نمی رسید!
عرب های زیادی خر کرایه میکردند. زنان روبند زده همچنان از دیدن زن روبندزده می ترسم...اماگویا راننده راست می گفت:برای پارک هر ماشین در میدانچه ده چندین نفر باهیجان مسئول پول گرفتن بودند ..ماشینی هزار تومن و چنان خشمگین باما دعوامی کردند و کرایه ماشینی که مال ما نبود را می خواستند
واقعا تاثیر ناخوشایندی داشت...برای توالت مسجدهم پول می گرفتند! یه جای کنار رودخانه نوشته بود بزرگ: با پرداخت پول می توانید اینجا استراحت کنید!
گویا راننده راست می گفت!
مسیر ابشار را اغاز کردیم روستایی زیبا ومرتب و رودخانه ای با سنگهای سفید ...طاهره عادت دارد در مسیر اشغال جمع می کند ...کیسه های بزرگ زباله همیشه همراهش هست .در اورتکند وقره سور نیز اشغال ها را جمع می کرد و در سطل های بزرگ میگ ذاشت و.اینجا با دیدن رودخانه همه به او می خنددیدم انقدر اشغال بودکه باید ا ب رودخانه رادر بین انها پیدا میکردی ...اگر همه ما هم کمکش می کردیم نمی شد این حجم عظیم ورنگی اشغال را تمیز کرد
اخلمد رامردم پیدا کرده اند وهمین ...
مسیر کوتاهی تا ابشار اول رسیدیم ...من گرودهای فراوانی از روی زمین پیدا کردم وبه کوری چشم خسیسهای اخلمد خوردم...من بیمار روانیم من از جایی که ادم زیادباشدبدم می اید از تخت زدن و چای وقلیان فروختن وخوردن بدم می اید...انقدر تخت ها به ابشار نزدیک بود که دیگر نمی شد ابشاررا دید...
نشستیم وچای گرفتن دو تا قوری تو ی هر کدام یکدانه تی بک!چای رنگ شا ش خر...طاهره استکان راگرفت ودر ان شلوغی برد جلوی صورتک افه دارد وگفت شما به این می گید چای؟ ما بهش یه چیز دیگه می گیم!
مدتی برد مردیک قوری با سه تا تی بک برایمان ارود !
ابشار زیبایی بود اب در هوا به پودر تبدیدل می شد اما نگاهش نکردم انقدر ادم داشت جلویش عکس می گرفت...نگرانم نکند روزی جلوی تمام ابشار های جهان دکه اغذیه فروشی بزنند؟
به راه افتادیم برای دیدن ابشار دوم...خوشبخاتانه از ان به بعد مردم کم می شدند مسیر زبیاتر وتمیز تر ...تا سرانجام برسیدیم ...
این یکی آبشار در نور بود نه تاریک وسردبود خیلی سرد ...لیز بود و با پای برهنه باید به ان نزدیک میشدی...بادی که از ریزش ابشار به بدنت می خورد مثل یک جریان انرژی...سنگ کف ابشار به طرز غیر عادی سفید بود طوری که الان در عکسها اب دیده نمی شود...عجیبتر از خود ابشار شکل غیر عادی کوه ها بود سوراخ سوراخ بلند وبزرگ ...خیلی زیبا خیلی ...کوههایی زیبا ...خیلی
روی سنگی روبروی ابشار خوابیدم.. یک بوته تمشک کوچک از کنار سنگ بیرون زده بود دران اب سرد؟ چند جوان باتعجب به این زنی که بی حجاب روی سنگ دراز شده بود و سیگار میکشید نگاه می کردند... اب جلبک قرمز داشت نشان تمیزی اب ...من یک گوشواره کودکانه طلا پیدا کردم ...خیلی از پیدا کردن اینجور چیزها لذت می برم به طرز خرافی فکر می کنم برایم به قول شیرازی ها اومد داره ..وبقیه راه به گوشم بود وبچه ها نگران شده بودند نکند در این فاصله من همجنس باز شده ام!
..البته یک عینک افتابی که یادتان هست با بن رفاه خریده بودم و خیلی به من می امد و خیلی دوستش داشتم و27000 تومن! خریده بودمش گم شد! اونم به خاطر تمشک ..چون من همه جام هم اگر جر بخورد باید تمشک بخورم ...
همانطور که طاق باز خوابیده بودم و به صدای ابشار گوش می داد چنان رگبار شدیدی گرفت که فقط می شد جیغ بزنی ...از جام تکو ن نخوردم ...بچه ها کوله ها را به زیر درختان می برد یا سعی می کردند که باران اتش را خاموش نکند...و من دراز کشیده بودم و رگبار رگبار ورگبار صورتم از ضربات باران دردمی گرفت...
باران به همان سرعت که امده بود رفت و اسمان ابی شد...بچه ها یک لیوان چای داغ به من رساندد که حالا دیگر از همه جایم اب می چیکد...
به راه افتادم در بالاتر از ابشار اب از روی سنگهای خزه دار سبز به نرمی پایین می ریخت قطره قطره دانه دانه برگ به برگ در نور می درخشیدند...دانه های مروارید ...من صدای اهنگ افتادن شان را می شنیدم ...من تا به حال ریزش آب روی خزه را ندیده بودم وبعد مثل دیوار بلور از صخره بر روی زمین می ریخت این را هم ندیده بودم ...ناودانی طبیعیی
روی اتش املت درستی کردیم وزیر باران خوردیم با نان تازه محلی و..یک گروه نوجوان را با لباسهای بسیجی اورده بودندبرای اردو ...دوتا بسیجی هم با بی سیم همراهشان بود...به بچه ها خوش می گذشت ومن به ان دوتا حسودی می کردم داشتم یک عالمه مخ بریا زدن ...انهم در طبیعت خیلی مزده می دهد...هرچند می دانم که انانداردنشستشومی دهند اما بچهخ ها کو نشان را از خوش گذرانی پاره کردند...
برگشت باز هم در میدانچه شهر اخلمدی های ویژگی هایشان را نشان دادند.. مینی بوس فقط در بست می برد وما کم بودیم. ما هم یک گروه دیگر شبیه خودمان پیدا کردیم اما هنوز چهار تا صندلی خالی بود طاهره رفته بود دم در ایستاده بود داد می زد:چناران نبود چناران دونفر...
شب در مشهد کمپها پر شده بود و راهمان ندادند . ما هم در پارک مخصوص چادر زدیم کنار یک خانواده . پسرهای گروه در اورتکند از ما جدا شده بودند وان خانواده با تحسین به دخترانی که چادر می زدند نگاه می کردند و به شدت حمایتمان می کردند که نگران نیمه های شب نباشیم...قرار شد به نوبت بیدار بمانیم اما همه مان تا صبح عین جنازه خوابیدیم و گمان کنم کسی به ما تجاوز نکرد! در هر صورت اگر هم کرده بود نمی فهمیدیم...منکه خیالم راحت بود در دوران پرید آدم حامله نمیشه !

۲۱ شهریور ۱۳۸۶

اورتکند


روزچهارم
صبح زود از مدرسه به سمت ابشار اورتکند به راه افتادیم همچنان مسیر پر از درختان گردو بود ...جاده خاکی و چند کیلومتر پیاده روی...یک پرنده دیدم که زیر بالهایش آبی بود ...یک طرف کوه خشک و طرف دیگر دره سر سبز...
برای صبحانه بین راه کنار رودخانه پنیر با گردوی تازه ای خوردیم که از درختها بین راه چیده بودیم...چسبید ها...و دوباره پیاده روی ...
از جایی به بعد دیگر راهی در کنار آب وجود نداشت و باید پاچه ها را بالا می زدیم و در اب سرد سرد ادامه می دادیم...زمینهای نزدیک ابشار را سپاه گرفته بود و چاد رهایی برای اسکان زده بود ...محلی ها می گفتند حتی درختهای اطراف ابشار را قطع کرده اند که راه باز شود و به بقیه مردم نیز فشار می اورند که زمینهایشان را بفروشند. قیمت زمین در ان اطراف به شدت بالا رفته است...مدام خانواده های سپاهی را در مسیر می دیدم که زنان با نگاهی ترسناک ما را براندازد می کردند سرانجام یکی از انها طاقت نیاورد وبه حمیرا گفت:
- خانم شلوارتو بکش پایین
- ا چرا؟
- پاهات پیداست مردا می بینن
- اول تو به شوهرت بگو شلوارشو بکشه پایین
- ا چرا؟
- اخه بد پروپاچه ای نداره من دارم تحریک می شم
سرانجام بعد از بالا وپایین رفتنهای بسیار و عبور از کنار صخره های سبز اب چکان به دهانه غار مانندی رسیدیم که اب از ان بیرون می امد...من اولین نفری بودم که ابشار را دیدم در یک اتاق تاریک سنگی حجم عظیمی از کف سفید پایین می ریخت با صدایی انفجاری
اولین عکس العمل هر کسی که واردمحوطه می شد جیغ زدن بود به نظر می رسید که تنها راه پذیرفتن این تصویر و صدا ...فریاد بود....بعد همه در سکوت به ابشار نگاه می کردند ...اگر دقیقا روبروی اب می ایستادی وچیزی غیر از کف متحرک نمی دیدی بعد از مدتی احساسی غیر عادی سراغت می امد ...یک جور نماز بود ...
تلاش بچه های برای رفتن زیر فشار اب شروع شد ...کمتر کسی طاقت می اورد من که 5 ثانیه هم نتوانستم ...انگار توی بدنت زلزله می امد ...
از غار که بیرون امدیم همه رفتارهایشان غیر عادی شده بود طاهره کف رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را روی هم انداخته بود ...صنم جلوی ان همه زن چادری سیگارش را در اورده بود و با لذت می کشید ...همه به دنبال اندکی افتاب بودند ...رضا که خیلی به ندرت حاضر است اواز بخواند حیر ت انگیز خواند ...تمام ان جماعت سپاهی نیز سکوت کرده بودند ...بعد از پایان اوازش یک دوستی بی کلام بین انها وما ایجاد شد ...حالا دیگر به رفتارهای طاهره می خندیند و یا دوربین می دادند که ازشان عکس بگیریم
ناهار در دکه اقا شجاع ماندیدم ...اوکه وحشتزده بود آیا می تواند شکم این همه ادم گرسنه را سیرکند از ما فرصت خواست ودر این فاصله من روی تخت زیر درخت به کوهستان روبرویم نگاه می کرد که نور خورشید طلاییش کرده بود و فکر می کردم که پادشاه جهانم
در برگشت هم همانی خانمی که شوهرش پر وپاچه خوبی داشت ما را پشت وانت سوار کردند
توابشار من می گفتم تا فیها خالدونم خیس شده ومحمد مدام می پرسید فیها خالدون کجاست؟ وقتی توی وانت بالا وپایین می شدیم و محمد از درد فریاد می زد بهش می گفتم: حال فهمیدی فیها خالدون کجاست؟
طیبه به من می گفت فردا می ری انتخاب واحد می گن: وا چرا بوی بز می یاد؟ تو می گی: نه به خدا وانت فقط گاو وگوسفند سوار می کرد اصلا بز نداشت
خانواده اقا شجاع برای شب ما را به خانه اش دعوت کرد. بالاخره ما در خانه او روی گرم حمام را زیارت کردیم
چه خانه ای... حیاطی بدون دیوار پر ازدرخت تبریزی که به رودخانه ختم می شود ...رفتم تا غروب کنار رودخانه نشستم ...دخترهای روستایی با چادر های رنگین خندان از ان طرف عبور می کردند و با دیدن دختر شهری که یاداشت بر می دارد سکوت می کردند و زیر لبی حرف می زدند...وبا لبخند من فرار می کردند ...پیرمردی کنده درختی را روی اب می گذاردتا پلی شود برای عبور دختر ها ...باغچه همسایه پر از افتابگردان است با گلهایی بزرگتر از صورت من ...طرف دیگر چند گاو شیرده منتظرند تا دوشیده شوند
از تنها مغازه دهکده نوار بحداشتی خریدم و حالا فکر می کنم تمام مردم ده می دانند که من پریدم! خاک اینجا قرمز است ...یک دختر بچه ایکه نمی داند چند سالش است ...یکریز از من سئوال می کند :
شما با هم خواهر وبرادرید؟
مادرتان باشما نیامده ؟
شما لاک زدی به پاهات؟
انقدر ماندم تا شب شد ...شب در رختخوابی روستایی با بوب دلچسبش خوابیدم

۱۹ شهریور ۱۳۸۶


روز سوم
صبح زود بیدار شدیم تا قبل از هجوم مردم ابشار را ببینیم. زنان روستا زودتر از ما بیدار شده بودند تا از تنها لوله اب انجا استفاده کنند.پس از انکه سگ عشوه گر کفش ما را پس داد و نانوای روستا اجازه داد تا چادر و کوله ها را در باغش بگذاریم برویم...در اب را افتادیم مسیر پر از درخت گردو بود و من برای اولین باردر کوه تیغه های عمودی سنگی را دیدم که روزگاری(چند میلیون سال پیش) افقی بودند...گاهی اوقات بین دو تیغه به اندازه یک کوچه باز بود ...عجیب و زیبا ابتدا یکی دو ابشار کوچک و باریک را رد کردیم تا سرانجام به ابشار های بلند رسیدیم ...خیلی تجربه غریبی بود بر روی ابشار ها نردبام های فلزی گذاشته بودند که از پایین ترسناک بودند ..یک لحظه فکر کردم که نمی توانم بالا بروم...اصلا شیب نداشتند...همه بچه ها اولین بار که صحنه را می دیدند فریاد می کشیدند...همه بالا رفتند و ابشار بعدی و ابشار بعد همه باریک اما بلند به زور از بین صخره ها بیرون می امدند...تا سرانجام به فضای باز رسیدیم...همه جا پر از عطر پونه و گلهای بنفش اسطوقودوس بود...اتش و صبحانه همه جا پر از پروانه های جفت جفت و بزرگ و زیبا
بعد از صبحانه بچه ها برای پیدا کردن سرچشمه به راه افتادند که من نرفتم طبق معمول کاملا بی موقع پرید شدم و ماندنم تا بتوانم یک جوری مشکل را حل کنم ...تنهایی در بین کوهها و رود...لحظات خوبی بود...یک فسیل حلزون هم پیدا کردم...
برگشت دیگر شلوغ شده بود ..زنانی را دیدم که نوزاد به بغل از نردبان بال می امدند..
ناهار را همان قره سو خوردیم و من با وجود خنده همه موهایم را شستم ...دخترکی چشم سبز مدتها به من نگاه کرد و بعد پرسید شما توریستی؟
در بوفه یک اتوبوس خود را به کلات رساندیم و در بوفه اتوبوسی دیگر به به دو راهی اورتکند. انجا مینی بوسی روستایی ما را سوار کرد و هیاهویی در مینی بوس در گرفت...مردم عزیز همه می خواستند ما را به ابشار راهنمایی کنند هر کدام از بچه ها مخ یکی را گرفته بودند به کار ویا برعکس ... جاده خاکی و مناظر زیبا بود همه جا سر سبز طاهره به یکی می گفت نذاریدجاده بکشند اینجا امنیتون از بین می ره مرده پرسید چی هست؟
چقدر احمدی نژاد را دوست داشتند می گفتند که برایشان گاز اورده است وقرار است که برایشان جاده بکشد به روستای اورتکند رسیدم و با سرو صدا از همه خداحافظی کردم و پیاده شدیم وای که چقدر گاو دیدن خوب است بوی پهن خاک قرمز بوع علف ...روستای واقعی مدتها بوده ندیده بودم از مغازه ماست چکیده کره محلی پنیر محلی وشیر خریدیم ...به ماست کاکوتی زده بودند
معلم روستا اجازه داد که ما در حیاط مدرسه شب بگذرانیم . مدرسه ای زیبا با دیوار های سفید و پنجره های ابی ...و پر از درختان گردو در حیاط بزرگش ومعلمی که تمام پایه ها را درس می داد و همسر زیبایش...از ان معلمها که وقتی امده همه جا را رنگ زده درست کرده و مثل همه ان فیلمهای سینمایی....معلم دهکده ......شب انچنان به ان همه لبنیات محلی حمله کردیم که صبح نمی توانستیم از جا بلند شویم ...طعم های غیر قابل توصیف ...بچه ها همه رفتند داخل ساختمان خوابیدند و من نتوانستم دل از اسمان بکنم ...عجب اسمان پر ستاره ای داشت

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

روز دوم، کلات نادری


بالاخره در کلات نادری که برای خودش شهری شده بود قصر خورشید را دیدیم. مدتها بود دلم می خواست انجا را ببینم. و بسیار ساده بود زیبا و ناتمام...این ناتمام بودنش بدجوری تخیلم ر اتحریک می کرد... بیرون ساختمان روی زمین نشستم ومدتها به آن نگاه کردم. رنگ طلایی نارنجی سنگهایش باعث شده نامش را قصر خورشید بگذارند؟ به نظر منتظر می رسید که تمام شود...
طبق معمول مسئولینِ احمق، زیرساختمان را سوراخ کرده بودند تا در ورودی به زیر زمین بگذارند. کارشان قابل بخشایش نیست اما آن زیر موزه حقیقتا زیبایی بود از مجسمه های با لباسهای مردم آن اطراف به شدت رئال و نوستالژیک... نان پختن... گلیم بافتن ... اهنگری... درو... نخ رییسی همه ان چنان واقعی بودم که حسرت ان زندگی را پیدا کردم ...یک راز هم در این ساختمان بود: راه ورودی به زیر زمین پیدا نشد...قاجاریان مجبور شدند یک راهرو ایجا د کنند تا به آن برسند... مثل همیشه در این مکانها من به صدای های گذشتگان گوش می دهم ...
نهار برنج معروف کلات را خوردیم با کباب کوبیده واقعا تعریف دارد این برنج ها... البته گمان نمی کنم به پای برنج کامفیروز ما شیرازی ها برسد! راننده ها اینقدر از گروه خوششان آمده بود که می خواستند بقیه راه را نیز مجانی با ما باشند....
بعد از نهار مسجد کبود را دیدیم. وارد که شدیم در یک چهار طاقی دلپذیر که من عاشقش هستم یک علم عاشورای بزرگ دیدم که یک و تنها ایستاده بود...من که سمت کارشناس هنری گروه را داشتم هیچکدام از دانسته هایم در باره انواع مساجد در ایران به این مسجد نمی خورد. نه شبستانی بود و نه چهار ایوانی ...محل گنبد هم سر جای خودش نبود! کاشی ها هم رنگ سبز عجیبی داشت که تا به حال ندیده بودم...خلاصه گه گیجه ای گرفته بودم و همه چیز را به گروه اعتراف کردم ...سرانجام یک بروشور پیدا کردم که درباره این مسجد بود و دیدم نوشته: مسجد احتمالا آرامگاه ایلخانیان بوده بعدا شده مسجد...اوووووففف
سوار یک وانت شدیم و به همراه یک اقای دوست داشتنی کلاتی به نام اقای رضایی به سمت بند امیر رفتیم سدی که در زمان غزنویان ساخته شده است.جاده خاکی بود اما مناظر شالیزار ها انقدر زیبا بود که ارزش داشت...سد کوچک و بزرگی بود...ان همه سال پیش.... حتی فرصت این را داشته که در ردیف اجر ها یک نقش کوچک هنری هم بزند...طاقت نیاوردم و از مسیر رودخانه خودم را به پای سد رساندم...از ان پایین سد را دیدن تجربه ای است که فقط باید خودتان داشته باشی ...همین
دیوار نوشته ارغونشاه و برج نگهبانی اش با همان وانت رفتیم وکتیبه ای که به ترکی نوشته بودند وهیچکداممان نمی فهمید ...نتوانستیم به برج برسم تا نزدیکش بالا رفتم اما کفشم خوب نبود و شن لیزی بود ...ازهمان پایین به زیبایی اجر کاری هایش نشستم ...اجر بدون رنگ... تنها با چینشی که موسیقی ایجاد می کند...
دیگر غروب شد... با همان وانت به سمت روستای قره سو رفتیم وقبل از غروب به آن رسیدم دهکده ای سر سبز...در همان اول روستای با نان های داغ روغنی خستگی از تنمان رفت...نان داغ معطر و زرد...کنار رودخانه چادر زدیدم و فقط استراحت کردیم ...خربزه خوردیم و خندیدم وسگ کفشم را برد وفردا صبح اورد...

شب در کیسه خواب بیرون چادر خوابیدم چشمانم را روی ماه بستم و بر روی آسمان سحر گاه باز کردم

۱۵ شهریور ۱۳۸۶


روز دوم
صبح در کمپ بیدار شدیم وطبق معمول با توالتهای همیشه کثیف سراسر ایران روبرو شدم. برنامه رفتن به کلات نادری بود که از اطلاعات راه اهن بروشور های لازم را گرفته بودیم .صبحانه را در قهوه خانهای در میدان تره بار نوغان خوردیم که املت خوشمزه ای درست کرده بود اما پیاز هم گذاشته بود صبح اول صبح! دو تا از بچه ها نیمه شب به حرم رفته بودند و در میادان به ما پیوستند که نشناختیمشان مجبورشان کرده بودند برای ورورد به حرم چادر بخرند و انان با چادر سفید گلدار منتظر ما بودند!
دو تا سواری گرفتیم برای رفتن به کلات. راننده ما به شدت موجود بامزه های بود از کرد هایی بود که کوچشان داده بودند به انجا کرد کرمانج . در سراسر مسیردر حال روایت خاطرات قشنگی بود .
از ده خودشان می گفت که که هیچوقت به مسجد نمی روند برای سخنرانی اخوند ها ...برای جذب انان در مسجد فیلم پخش می کنند وهمه اهالی به دیدن فیلم می روند زمانی که بعد از فیلم اخونده می ره روی منبر همه بلند می شوند می روند خانه هایشان!
یک ده حزب الهی سرسبز هم نشانمان داد که شهید زیاد داده بود و دولت برایش سد کشیده بود اما ده بغلی که بی خیال دولت هستند حتی اب نداشتند
می گفت که گوسفندان را برای چرا به ترکمنستان می برند چون علفهای خوبی دارد. در زمان حکومت روسها کاری به انان نداشتند اما دولت جدید ترکمنستان چوپانان را می گیرد وتحویل اطلاعات ایران میدهد انها هم کتکشان می زنند اما چاره ای نیست علف های ان طرف خیلی بهتر هستند!

۱۴ شهریور ۱۳۸۶

روز اول : قطار تهران- مشهد

سفرنامه
روز اول
در ایستگاه راه اهن با بچه ها قرار داشتم و دو تا مهمان را در خانه جا گذاشتم تا 6 صبح انجا باشم...این گروهی که باانان به سفر می روم خیلی جالبند. ما همدیگر را فقط در سفر های می بینیم همیشه اعضایی اضافه و کم می شوند اما تقریبا یک عده ثابت هستند و افراد جدید هم سریع با قوانین گروه سازگار می شوند و در غیر این صورت خودشان نمی ایند ...قوانینی چون تقسیم کار و غذای ارزان و پیاده روی های طولانی...
سوار شدیم ودیدیم با وجود بلیط 14 هزار تومنی قطار فاجعه بود ...اتوبوسی و سرد...در حالی که شکمم را برای خوابیدن در قطار که خیلی دوست دارم صابون زده بودم اما بد نگذشت ...موضوعات خنده دار زیاد بود مهماندارانی که رضا مدام درباره وضعیت سر به سرشان می گذاشت با ان لهجه اصفهانی اش به همه می گفت حاج اقا وحاج خانم و سئوالات مضحکی درباره اب و هوا وغذا می کرد
تنها پریز برق برای شارژکردن موبایل توی دستشویی قطار بود واز ان موقع تا پایان سفر..".برم موبایلمو شارژ کنم" معنای دیگری پیدا کرد!بحث اساسی این بود که چرا چراغ توالت بعضی وقتا سبزه بعضی وقتا قرمز... فکر می کردیم هروقت کسی توتوالته چراغش قرمز می شه و چون بعضی وقتها همچنان سبز بود حدس می زدند که به محل قرار گرفتن پا بستگی دارد ویا محل نشانه گیری ...اخر کار معلوم شد وقتی قطار تو ایستگاه چراغش قرمز می شه!
شب رسیدیم مشهد رفتیم کمپ طرق برای چادر زدن مسئولین بی سیم به دست اول پرسیدند: خارجی هستید؟
تمام سفر این سئوال را از ما سبزه های مو مشکی می کردند فقط به خاطر اینکه کوله پشتی و کیسه خواب داشتیم بعد که فهمیدند ایرانی هستیم از ما می پرسیدند که با هم چه نسبتی دارید؟ بعد گفتند حجابتان همه که خوب نیست!
بهشون گفتیم بابا این پسرهای ما که معلومه بچه مثبتن دخترها هم که همه تاریخ مصرف گذشته اند بی خیال شین ..که نمی شدن
بامزه اینکه دختر و پسر های زیادی با ماشین وارد می شدند بدون اینکه کسی از انها چیزی بخواهد اما ما را چون پیاده بودیم معطل کردند. سرانجام با دلبری کردن دختر ها و حرم حرم کردن پسر ها ما را راه دادند به شرطی که دختر ها این سر اردوگاه چادر بزنند و پسرها ها طرف دیگر ...حالا برای خوردن شام جایی را باید در حد فاصل دو چادر پیدا می کردیم که عذر شرعی نداشته باشد!مسئول مدام می گفت ما بنا را بر این میگذاریم که شما زائر هستید...با یک حالتی اینرا می گفت انگارما قاتلیم!
شام دیزی سنگی خوشمزه ای خوردیم و رفتیم تو چادر برای خواب بی خبر از اینکه بدانم یک همسفری دارم که در طول شب با ناخنهای بلند سرش را می خاراند و صدایی شبیه به اسکاچ مالیدن در می اورد و خوابم را زهر مار می کند !

۱۳ شهریور ۱۳۸۶


من برگشتم....

ذهنم پر از تصاویر زیباست...

خواهم گفت....دشت کوه درخت ابشار اتش باران ستاره

و

طعم کره محلی

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...