پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2010

برو

مادرک رفته حافظیه به حافظ گفته: برو خدا را شکر کن که مردم با شادی می یان پیشت آرزو می کنن، نه اینکه با گریه و زاری و التماس بیان نذر بکنن...

قیاقه مجریه خیلی باحال شده بود

من عاشق صراحت این سایمون، داور امریکن آیدل هستم. کلا عاشق سایمون هستم. کاملا مواظبه که در دام بازی نیفته چه بازی مجری و چه بازی داوطلب ها . این سری مجری در مرحله آخر پرسید: چه نصحیتی به شرکت کنندگان داری؟ سایمون گفت: دیگه برای نصحیت خیلی دیره !

خوب شد روانشناس نشدم!

من اعتراف می کنم که فقط یکبار تو عمرم پیش اومد که به ازدواج با یه آقاهه ای فکر کردم.
هیجان زده شدید، نه؟
اون آقاهه ازدواج کرد البته با من نه، با یه دختر از فامیلمون.
دیروز شنیدم آقاهه پارانویید شدید داشته و دختره را مدام می زده و معتاد هم بوده و قبلا هم ازدواج کرده بوده و سه تا بچه داشته و الان هم تو تیمارستان بستریه !

دلتون براش تنگ شده بود . می دونم

به دختر خاله مسیجز زدم: اون بستنی فروشی سر ملاصدرا،خلدبرین اسمش چی بود؟می خوای برامون بستنی بگیری؟ نه ، برای یه نفر می خوام.اون می خواد برامون بستنی بگیره؟

زن آرام

روزها از طبقه بالای آپارتمانم صدای جاروبرقی می آید، صدای ماشین لباسشویی و بیشتر وقتا صدای سکوت...
شبها صدای دعوا می آید، صدای گریه و دوباره صدای سکوت...

یعنی چی؟

امروز یه راننده تاکسی بهم گفت: خودت جوونی اما سلام علیکت مثل دوره شاه می مونه!

پایان

صبح با خنده به ريش بيتا از خواب بيدار شديم. بيتا شب قبل در اتاق بغلي خوابش نبرده بود از شدت آمبيانس صوتي ناشي از انواع خروپف ها . ديشب به اتاق ما پناهنده شد و عجيب اينكه ديشب در اتاق ما كسي تمام شب خروپف مي كرد!
صبح زود به راه افتاديم به سمت همان آبشار "حرام او" و من سعادت اين را داشتم كه روستاي نشسته در دامنه و رودخانه مارپيچ پيدا و پنهان و آن كوه نيمه تاريك و نيمه روشن را دوباره ببينم.
صبحانه به آبشار رسيديم و بچه ها پذيرايي كردند اساسي. پنيره وكره و عسل و خامه و تخم مرغ آب پز و چايي روي منقل ذغالی.
من توسط موبايل اقدام به بازجويي از اعضاي اتاق نمودم تا مجرم خروپفي را پيدا كنم و دخترك آنقدر صادقانه خودش را معرفي كرد و ابراز ندامت كه سرش بدجور بوده و اینا ... درجا بخشايش همه را دريافت نمود.
اين وسط عده اي معلوم الحال اقدام به پخت تخم مرغ نيمرو و يواشكي خوردن آن نمودند كه توسط سربازان گمنان امام زمان سريعا شناسايي شد و با شكست قطعي به همه يك لقمه نيمرو هم رسيد.
آفتابي كه از بين دودها و لابلاي درختان بر روي بچه ها مي تابيد در حالي كه دره در زير پاهايشان بود...زيبا بود
و بعد از آن…

رودخانه

سرو وضعم را مرتب کردم و رفتم پهلوی بچه ها . حقیقتا دوست نداشتم کسی ماجرا را بفهمد . من از جمله: "اشتباه از خودت بود" به شدت بدم می یاد. فقط یواشکی رفتم سراغ مهدی کرمانشاهی و از روغن های جادویی اش مالیدم روی زخمهای پیشانی ام که حقیقتا الان بعد از یک هفته خوب شده اما زخمای تنم که روغن نزدم هنوز جاشون هست.
به هر صورت برگشتیم به سمت لاویج. آفتاب از روبرو می تابید و گرم بود اما همچنان با چایی و شکلات هاي مهدی و استراحت های بین راه دلچسب بود.
به اتاقهایمان که رسیدم. تختهایی را زیر درختان دیدم و طبعا رویشان ولو شدم و نوک برهنه درختان تبریزی در آسمان آبی بود.
گروه نهار با یک سورپریز حیرت انگیز آمدند. آنها رفته بودند 25 تا غذای نذری گرفته بودند! و ما که در سفرهایمان غذای درست و حسابی گیرمان نمی آید ، مرغ و پلو امام حسین چسبید بهمان حسابی.
قسمت بامزه سمانه بود که از مرغ و خروس و همچنین گربه می ترسید و هر دو نوع حیوان در زیر تخت ها حضور داشتند. اما خیلی دردناک بود که مرغهای استخوانهای که می انداختیم جلویشان می خوردند. مثل آدمخواری بود نه؟ من فکر کنم یه روز گیاهخوار بشم.
رفتم دستشویی و خیل…

انتراکت

اطلاعیه شیطان: تا میتوانید گناه کنید به علت مبلغ بالای قبض، گاز جهنم قطع شده از آتش خبری نیست

نزدیک بود ها

صبح تاریک بود که با ضربه های طیبه بر در از خواب بیدار شدیم. بعدا فهمیدیم همسایه های اتاقهای بغلی از دست ما حسابی شاکی شده بودند.
به دستشویی داخل اتاق رفتم و برگشتم و فهمیدم که واقعا نباید با به شیر قرمز و آبی دستشویی اعتماد کرد"توصیه ای از یک داغ دیده"
سریع جمع و جورکردیم و گروه صبحانه در اتاق اولی بساط را راه انداختند. در گروههای مختلف غذا می خوردیم و من در گروه سارا بودم و علاوه بر اینکه برای او لقمه می گرفتم به بهانه او کره و عسل اضافی هم دریافت می کردم!
هوا روشن شده بود که از انجا بیرون امدیم و لاویج را در روشنایی دیدیم. برای لاویج همان اتفاقی افتاده بود که برای تمامی روستاهای بی هویت ما. تک و توک خانه قدیمی با سقفهای چوبی نشان از زیبایی از دست رفته داشت. الان روستا پر از ساختمانهای ویلایی بود که هر کدام یک سازی می زدند. من مخالفتی با این نوسازی ها ندارم اما می توان یک زیبایی گروهی ایجاد کرد. مگر در ان جزیره های استانبول چه کار کرده بودند غیر از رنگ کردن خانه و کاشتن گل و گیاه؟
مشخص بود که روستا هیچ برنامه ای برای دفع زباله ندارد و در سراسر مسیر زباله ها را می شد دید حتی روی…

ضد حال

بعد از یک خواب دلچسب بیدار شدم و با فتانه برای دیدن دریا رفتیم. مدتها بود ندیده بودمش. ماهیگیران مشغول به کار بودند و سرونازهای شیرازی در تمامی کوچه ها صف کشیده بودند. دیدن ویلاهای چند میلیاردی هم خالی از لطف نبود.
برگشتیم و با بچه های خوابالود صبحانه خوشمزه ای خوردیم. باید با دو گروه مختلف که از تهران و مشهد می آمدند و با خواهرک که ازهمان نزدیکی می آمد هماهنگ می کردم.فتانه هم هوس کرد که با ما بیاید .
بیرون دریاکنار آبروی فتانه را بردیم و جلوی نگهبانان وانت سوار شدیم به سمت نور. در وانت همچنان به خاطرات راننده تاکسی بودن مهدی و معتادان می خندیدیم.
مهدی معتاده را سوار کرده و مرده جلو نشسته و شروع کرده چرت زدن. مهدی هم دو نفر حسابش کرده و بقیه پولش را نداده. معتاده وقتی پیاده شده دماغش را به صورت مهدی چسبانده و گفته: داداش خودتم حساب کردی؟
گروه تهرانی و خواهرک زودتر از ما رسیدند به نور و ما شک کرده بودیم راننده دارد می دزدمان. چون می گفت سرتان را پایین بگیرید پلیس راه نگیردمان!
رسیدیم و جمعیتی دیدیم اساسی. حقیقتش من با گروه بیشتر از 15 نفر حال نمی کنم و یک جمله معروف دارم که : آدمها تو جمع …

من عکس خواهم گذاشت ...یه روزی ....

با بیتا ایستگاه هفت تیر قرار گذاشتیم و رفتیم راه اهن. مهدی و محمد در انجا منتظر بودند و بقیه هم قرار بود ورامین سوار بشوند. حمید زودتر به ذهنش رسیده بود و با اسامی سری قبل بلیط خریده بود و به همین علت به غیر از من هیچکدام تطابق اسم و بلیط نداشتیم. کارت بیتا راکه از اهالی راه اهن است روی بقیه کارت ها گذاشتم و آقای کنترل چی هم اینقدر درگیر حضور یه همکار کوهنورد شد که اصلا یادش رفت اسامی را چک کند! طبعا هر کدام در جاهای مختلف افتاده بودیم و من در واگن ویژه خواهران در بهترین جای ممکن بودم که یه اس ام اس از طرف بیتا اومد: اینجا همه مردن، منو نجات بده! اخرش بیتا و مرجان به کوپه مهدی و محمد رسیدن و من هم در کوپه ساکت خودم هفت پادشاه را به خواب دیدم تا صبح که به قائمشهر رسیدیم. در تاریکی هوا می شد آب باران جاری بر شیشه ها را دید و برقی که آسمان تاریک را روشن می کرد. در ایستگاه کوچک و خودمانی قائمشهر پیاده شدیم و روی صندلی ها نشستم تا هوا روشن بشود. چنان رعد و برق می زد که مهدی داد می زد: قطارو نگه دار...نگه دار.. سوار شیم برگردیم، نگهش دار... از مسئول اطلاعات درباره دریاچه گل پا پرسیدم که چیزی نمی د…

چيزها يي ديدم بسي شگرف...

از سفر برگشتم.
خسته ام.
روز آـخر 17 كيلومتر را پياده روي كردم.
اما....

صلوات

آبجی وسطی در ازمون "هبیل"پذیرفته شده که فکر میکنم معادل فارسی اش می شه "پرفسور" زمانی که ابجی بزرگه زنگ زده بود و شادمانه ماجراهای سخنرانی طولانی ابجی دمی را به دو زبان و پرسش و پاسخ ها 15 نفر اساتید داور و و قبولی بدون بحث و تحسین های فراوان و جشن پایانی را تعریف می کرد، من به مادربزرگم فکر می کردم که آبجی دومی از روی او کپی شده است. زنی که تا بیست سالگی ازدواج نکرد و تا ششم ابتدایی درس خواند و سیکلش را گرفت. زنی که هیچوقت به خانه شوهر نرفت که شوهرش به خانه او امد. زنی که خودش املاکش را اداره می کرد و تا اخر عمرش به میل خودش زندگی کرد و همیشه حرفش را می زد با وجود اینکه در پایان جملاتش همیشه عده ای بودند که می گفتند:هیس... زمانی که پیر شد و اندکی از شورو شرش کم شده بود به محله سنتی که در جوانی از آن گریخته بود برگشت. مثل تمام زنان مسن محله به مجالس مذهبی می رفت اما همیشه در پایان مجلس با ان صدای بلند منحصر به فردش فریاد می زد: سلامتی همه نویسنده ها ...دانشمندا صلوات...

در گوشی دختر نوجوانی شنیدمش، دوباره

سالهای دانشجویی لیسانس ، استادی که خدای مجسم آن زمانم بود، انتقادات فراوانی به خدای مجسم دیگرم داشت، شاملو
من شهامت کردم و جوابش دادم که: دهسال دیگر که شاملو مرده، کسی به یاد ندارد که چنین کرد و چنین گفت اما اشعارش می ماند و همین کافی است .
از آن زمان نه ده سال که بیست سال گذشته است.
در قلب آدمی تارهای زیادی هست که ممکن است سالهای زیاد تکان نخورند. خیلی از این تارها در زمان های عشق نوجوانی تکان میخورند و بعد همه عمر جامد می مانند.
بعضی ها هم در مقابل بعضی صحنه ها، فیلمها، ماجراها و اشخاص و بعضی هم هیچوقت
همه اینها را گفتم که بگویم صدای این مرد و نه اشعارش، تارهایی را در قلب من به جنبش در می اورد که فقط هنگام شنیدن همین صدا تکان می خورند . نه این یکی تار و نه اون بغلی ...همین یکی ...آره همین که داره می لرزه وقتی می شنوه:

رویاهاتو از دست نده، واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن، زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن .... . . . گوش بدید ببیند چه جوری انتهای جمله را تمام می کند...

آهان اون مالزی

- طفلک مامانش هر هفته می ره مالزی - حالا چرا طفلک، خوش به حالش، ولی چرا هر هفته؟ - خب واسه کلیه اش دیگه -!!!

انواع

-امروز حساب کردم دیدم من با تو 20 تا دوست دکتر دارم
- 20 تا ؟ زیاد نیستن؟
- اره البته یه تعدادی شون ارشاد معادل دکترا بهشون داده، یک مقداریشون هم آمپول زن هستند بهشون می گن دکتر .

جوابِ های...

- آدم بی شعور، اومده دفتر، جلوی چشم همکارا به ما "لا ر جر با کس" هدیه داده !
-خب راستشو بگو شما چی کار کرده بودید؟- ما هیچی ...فقط...وقتی مریض بود، عیادتش رفتیم بیمارستان، یه چند تا "ک ان دو م" با طعمهای مختلف هدیه بهش دادیم . تقصیر مامانش بود هی گفت دوستات چی برات اوردن... -؟!!!

ایرانیان غریب

مرد جوان مغازه داری است که هرچه از او می خرم، معنی نامش را از من می پرسد. منم همیشه می گویم نمی دانم و او همیشه با شادمانی معنی اش را می گوید.
امروز گفت: می دانی پاد یعنی چه؟
گفتم: نه
گفت: یعنی ضد، حالا می دونی شاه یعنی چه؟
گفتم: نه
گفت: یعنی ظلم حالا می دونی پادشاه یعنی چه؟
گفتم: ضد ظلم
گفت: اره
مایع جرم گیر را برایم در پلاستیک گذاشت و گفت:
ولی همیشه همشون شاه بودن ، شاه هستن

مملکته؟

اتاقی از آنِ من

در این خانه اتاقی دارم که تمامش را پر از کتابها کردم. میزی که پشت پنجره است و چراغ مطالعه ای رو ی آن. روبرویم کوچه باریکی است با ستون بلند چراغ برقی که چراغش را نمی بینم اما نورش هست.
ساختمانهای اطراف پر از پنجره اند اما بدون نور. مردم این شهر از پنجره هایشان می ترسند پشت همه ملافه سفید است و بعد از دو سه لایه پرده. خب اصلا چرا پنجره می سازید. دیوار بالا بکشید و رویش دکوری پرده بزنید
پنجره ای که باز نشود از غصه می میرد.
داشتم می گفتم. در اتاق کوچکم میزی دارم و دایره ای از نور روی ان و پنجره ای که همیشه یا باز است یا نیمه باز
شبها وقتی سر از لپ تاپ بلند می کنم تصویر خودم را در شیشه می بینم با نگاهی که نمی شناسم و روزها کله ام را افتاب می دهم
چهار سال بود که سرم نور ندیده بود. روزها در حال کور شدن، پشت میزم می نشینم پنجره را هم باز می کنم چون یک جایی شنیدم که نور از پشت شیشه فایده ای ندارد. داشتم می گفتم پنجره را باز می کنم و زیر نور افتاب می نشینم تا نور به کله ام بخورم چند سالی بود که افتاب بر سرم نتابیده بود
کدام کتاب بود که اولش نوشته بود: من در آفتاب نشستم و همه چیز را به یاد اوردم؟
اینتر…

چرا؟

رفتم از خونه قبلی ماهواره را بیارم. سیم تمام ماهواره های پشت بام را قطع کردم اما آخر سیم دیش خودم پیدا نشد.

نفس کشیدن برایم سخت شده

رنگ خاکستری را دوست ندارم.

معتادان بامزه

تو این سفر مهدی از خاطراتش با معتادان زمانی که راننده تاکسی بوده می گفت و عقیده داشت که انها بسیار هوشمند و طنازند. یکی از خاطراتش این بود: دو تا خانم پشت و یه معتاد جلو سوار شده بودند. خانم اولی می گه اقا من میدون شهناز پیاده می شم. خانم دومی شاکی می شه که این همه سال از انقلاب گذشته اسم این میدون شهید گمنامه . معتاده پول می ده می گه : اقا من میدون شهید شهناز پیاده می شم

بیتا هنوز عکسارو نیاورده به خدا

تصویر
تاریک که شد دوباره برگشتم پهلوی حاج محسن خودمان. پیرمرد تنه درختی را می برید. گفتم :چرا؟ گفت: پیر شده بود زن و بچه نداشت کشتمش! بقیه هم آمدند و دور اتش گرم نشستیم و با مردان ده صحبت کردیم. . مردم مهربان یک والور هم پر از نفت کردند و به ما دادند و رفتیم خانه. والورها را روشن کردیم اما هنوز بخار دهانمان در هوا می پیچید.از آنجا که پشت پرده های خانه رختخواب های فراوانی بود. پتویی بیرون کشیدم ورفتم داخل کیسه خواب و پتو را روی آن انداختم اما باز هم گرم نمی شد. بچه ها در حیاط آتش روشن کرده بودند و مهدی و طیبه در نقش زن و مردی فیلمهای هندی پشت درختها آواز می خواندند وپنهان می شدند و صدای خنده ها می امد. اما حیفم می امد از کیسه خواب بیرون بیایم. مهسا یک سلکشن محشر موسیقی داشت و با هم گوش می دادیم و حال می کردیم و من اینبار در پشت پرده های خانه زیبا چیزی کشف کردم که مشکل سرما را یکبار برای همیشه حل کرد. جاجیم. فقط مانده بود شام که گروه شام قول مرغ داده بودند اما با یک چند تا تخم مرغ کاری کردند که همه سر گرسنه بر زمین بگذاریم. چه انتظار دارید دیگه بیتا جزو این گروه بود! من رفتم زیر جاجیم و دنیا را فرا…