پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2015

فينيكودس

غذاي خوشمزه و پر از پنير و البته كمي شور را خورديم و قدم زنان رفتيم هتل، طناز آمده بود كه برنامه هاي تور را توضيح دهد، در هتل ما دو خانواده ايراني ديگر بودند كه با هم آمده بودند و وضعيت ظاهريشان  دل مرا به درد مي آورد، خانمها روسري پوشيده بودند با بلوز مجلسي آستين كوتاه و مدام دنبال بچه هاي كوچكشان مي دويدند، دختران نوجوانشان بي حجاب بودند اما با كفش پاشنه دار و آقايان شلوار كوتاه پوشيده بودند با جوراب و كفش رسمي حقيقت اين است كه "لباسي كه در تعطيلات بايد پوشيد "در هيچ برنامه آموزشي در ايران گنجانده نشده است، اين مجلات زرد قبل از انقلاب حداقلش اين بود كه با وجود ابتذال حاكم بر ان حداقل اين اموزشهاي اوليه را داشت، اما خوب اصل "راحتي لباس " موضوعي كه عموما در ايران ناديده گرفته مي شود بامزه تر اين بود كه طناز داشت براي اين خانواده ها توضيح مي داد كه در كلوبهاي كه امشب انها را خواهد برد، مشروبها كاملا مجاني است، ما كه از اول قصد استفاده از برنامه هاي تور را نداشتيم ولي برنامه كشتي را كه مجاني بود، گفتيم كه هستيم ، مفت باشه ... مرضيه هم سعي مي كرد جاهاي ديدني را از زي…

ساحل مكنزي

مرضيه اومد سراغم و گفت بريم در مسير ساحل قدم بزنيم كه راه افتاديم، ساحل پر از هتل و كافه و رستوران بود. تخت هاي چتر دار، الاچيق هاي چوبي، ايستگاه هاي اموزش غواصي ، انقدر جلو رفتيم كه با ساحل مكنزي رسيديم كه تعريفش را شنيده بوديم، به طرز سينمايي شلوغ بود، تقريبا تمام تختها پر بود ، ساحلي طولاني و البته تميز و زيبا از يك بستني فروش دوره گرد دو تا بستني قيفي خريديم و چهار شاخ شديم كه وقتي گفت : دو يورو مي شود يعني اينقدر ايراني قبرس اروپايي مي آيد كه اعداد را يا گرفته و اينقدر تابلو ما ايراني هستيم؟ و البته كه چه مزه اي مي داد بستني در گرماي دلچسب ساحل مرضيه زد به آب و من گليم را بين دو تخت پهن كردم و نشستم به كتاب خواندن، هر از گاهي هم به زنان و مردان اطرافم نگاه مي كردم كه چقدر خودشان را دوست داشتند و به خود احترام مي گذاشتند و چقدر بي اعتنا بودند به ديگران فقدان شيرين هيچ نگاه سرانجام مرضيه دل از آب جدا كرد و تشنه و گرسنه راه افتاديم براي پيدا كردن يه چيز خوشمزه،  در خيابان كاكتوسها به شدت بزرگ بودند اما بقبه درختها و گياهان بسيار اشنا با طبيعت ايران ، قضيه درخت و آبياري قطره اي در ا…

در ساحل مديترانه

معلوم شد كه من بالاخره كسي را پيدا كردم كه از من سحرخيزتر باشد، مرضيه سرحال بيدار شده و تا آخرين روز موجب لبخند من شد، ماجرا اين بود موهاي طلايي و مجعد و زيباي مرضيه در آب و هواي قبرس تبديل به مقاديري پرنده وحشي مي شدند كه ميل پرواز به تمامي گوشه هاي آسمان داشتند در نتيجه هر روز صبح مرضيه با انواع مواد و وسايل موجود سعي در بدام انداختن اين پرندگان داشت و هنگام خروج از در هتل، پرنده ها پرواز مي كردند، پرواز براي صبحانه پايين رفتيم، تقريبا همه چي بود، فقط شور، هر چند غذايي كه در قبرس خورديم خوش نمك بودند،  با آرامش و طولاني صبحانه خورديم  و من شيفته كودكان همسفران بودم، علاوه بر بوري و سفيدي كه براي كشمان ما شرقي ها هميشه تازمي دارد، بسيار مستقل در غذا خوردن و مهربان با گربه هاي هتل  با واي فاي ايميل ها را چك كرديم و وسايل شنا را برداشتيم ،  در همان بيرون هتل با انبوه گلهاي كاغذي آويزان از سر يك خانه حيرتزده شديم و عجيب اينكه چند رنگ بود، يادم باشد در كلبه كاغذي بكارم مرضيه نيت كرده بود كه حسابي در اين سفر برنزه كند و حالش گرفته شد وقتي فهميد كه روغن اش را نياورده و ده يورو پياده شد و …

لارناكا

صف كنترل پاسپورت لارناكا هم شلوغ بود و خانواده عربي كه پشت سر ما بودند، رگ نژاد پرستي مرضيه را به جوش آوردند،در  مقاله اي خوانده بودم درباره فاصله، اينكه نژادهاي مختلف فاصله هاي مختلفي را بين خود و آدمهاي ديگر تحمل مي كنند، اسكانديناوي ها بيشترين فاصله  و عرب ها و همجنس گراها كمترين فاصله را، به همين دليل اولي سوار اتوبوس شلوغ نمي شود و دومي مشكلي با آن ندارد
حالا مرد محترم كت شلواري تر و تميز عربي كه پشت سر ما بود ، اينقدر خورد به مرضيه عصباني كه جامونو با هم عوض كرديم ، بعد از اون ضربه اش را به كوله پشتي ام حس مي كردم، محض آزمايش بين خودم و نفر جلويي فاصله انداختم و فورا آزمايش جواب داد و مرد ناشكيبا گفت: حركت، حركت كن يعني نيم متر فاصله برايش چندين كيلومتر بود
فرودگاه ها را دوست دارم، گفته بودم، اين همه آدم هاي متفاوت، لباسها، نژادها، سن و سال، رنگها، انگار كه به كشورشان رفته باشي و همچنان حسرتي دارم از اين ديدن اين دختران بور شلوارك پوش هفده ساله كه سفرهاي دور دنيا را قبل از دانشگاه انجام مي دهند، در هفده سالگي  تنهايي به  مرودشت نرفته بودم، چه برسد به خارجه
در بيرون فرودگاه، اتو…

بر فراز ابرها

فرودگاه به شدت شلوغ بود، هيچوقت اين شكلي نديده بودمش ، تا آن حد كه نگران شديم نكند با اين صفهاي طولاني به پرواز نرسيم، در نتيجه من در صف كارت پرواز ايستادم، مرضيه در صف عوارض خروجي ، به صف كنترل پاسپورتا كه رسيديم من از پا درد و خستگي روي. چرخ نشسته بوده و مرضيه قدم به قدم هلم مي داد به جلو، البته به جز من يكي دو تا بچه ديگه هم سوار چرخا بودن 😉 در مدت انتظار سعي مي كردم از نشانه شناسي لباس و آرايش مردم حدس بزنم كه به كدام قاره سفر مي كنند و با ديدن نام مقصد به خودم امتياز مي دادم و طبعا هرچه كشور جهان اول تر بود، لباسها ساده تر بودند سرانجام به گيت رسيديم و من از ديدن آرامش مرضيه در لاك زدن به شست پاش وسط اون شلوغي لذت مي بردم، حتي برق لاك هم مي زد. اين وسط بامزه دخترك همسفر بود كه با دقت به مرضيه نگاه مي كرد و بعد از هر انگشت مي گفت: تو لاكاتو نمي خوري؟ در ناخن هاي خودش بقايايي از لاكهاي خورده شده ديده مي شود تصور مرضيه با شست پاش،تو دهنش پرواز با هواپيمايي قشم بود با مهماندارن مهربان و بد لباس و غذاهاي فاجعه، اما خلبان بامزه اي داشت كه مدام حوصله اش سر مي رفت و با ما درباره آب و هوا و شه…

قبرس، كدوم قبرس

خب  وقتي مرضيه گفت مي يايي بريم قبرس و من گفتم باشه، به دليل نا مشخصي فكر كردم قبرس شمالي باشه، چرا؟ نمي دونم، چرا نپرسيدم كدومه؟ خب به قول رها من معمولا برام سوال ايجاد نمي شه بنابراين تا وقتي كه پيك پاس و بليطو نياورد و من اسم قبرس  و لارناكا را نديدم متوجه نشدم  بعدم كه فهميدم شانه بالا انداختم و گفتم بهتر من و مرضيه مجازي همديگر را مي شناختيم و هي قرار گذاشتيم قبل از سفرببينيم همديگر را كه اگه ديونه و خل و چل بوديم كنسل كنيم سفر را  هي نشد و اينطوري شد كه در ايستگاه مترو شاهد من يك خانم جوان و خوشگل موطلايي ديدم كه مرا صدا مي زد، و به جز كوله پشتي يك كيسه بزرگ پر از آب و ميوه دستش بود خوشم اومد ازش و دوان دوان خندان به سمت ون هاي پرند رفتيم كه فرودگاه امام هم ايستگاه دارند

روزگار غريبي كه بر ما گذشت

در ويلاي رو به كوه نشسته ام، گيلاس چيده ام  يك سبد پر شده و بوي گردوي نارس در فضا پيچيده است، به دنبال بالشي به داخل خانه رفتم و از زير تخت شماره اي از مجله گردون را ديدم گردون سال يكم شماره هفتم اول اسفند ١٣٦٩ ، ٤٠ تومان سال ٦٩ من دانشجو سال اولي بودم در شهرستان و احتمالا گردون مي خواندم آن روزها و نمي دانستم كه روزي در روبروي اين منظره  نشسته باشم باد خنكي مي آيد، تهران الان از آسمان آتش مي بارد سردبير معروفي است، در اين شماره از نويسندگان مي پرسند كه دهه شصت چگونه گذشت من مي دانم اما عباس معروفي  نمي داند مهاجرت و غربتش را منيرو رواني پور همچنان لجوج از كار مدام گفته او هم از بابك و امريكا و عليرضا خبر ندارد طرح جلد را گيزلا سينايي زده ، پشت جلد كرم ساويز تبليغ شده، چه خبر از ساويز راستي؟ عده اي نويسنده پاي نامه مختاري را امضا كرده اند، غزاله عليزاده هم هست او هم نمي داند كه با سرطان و جواهر ده به پايان مي رسد بيضايي طومار شيخ شرزين را چاپ كرده ، سرنوشت خودش را پيشگويي كرده آيا؟ شيرين عبادي حقوق ادبي و هنري را،جايي براي نوبل در ذهنش آماده كرده بود؟ پشت اخرين صفحه نوبانگ كهن به سرپرست…

ديگر براحتي نمي روند، نمي دانم غمها بزرگ شده اند يا شانه هاي من كوچك

غمگينم، مدتهاست كه غمگينم و انچه كه در اين حجم شديد غم آزارم مي دهد اين است كه پنهانش كرده ام و اين خود سنگينترش مي كند من آدم درد و دل نيستم، آدم اشك ريختن و با دوست سخن گفتن نيستم -و خوشا به سعادت آنان كه مي توانند - غمگين بودن هيچ شكوهي ندارد اشك ريختن زير عينك دودي  درون تاكسي فقط وقتي روي پرده سينما است كه زيباست، حتي قهرمان فيلم هم  تنها نيست كه انبوه تماشاچي او را مي بينند و با او اشك مي ريزند اشك ريختن در تنهايي فقط نشان دهنده حجم تنهايي است، تنهايي كه تنها بيننده اش خود تويي مي دانم كه مي دانيد من تنها نيستم، اگر بخواهم انبوهي دوست همدل دارم كه دلداريم دهند ، مشكل در ناتواني من است، در ناتواني براي  بر زبان آوردن غمهايم چيزي حقير در غمگين بودن مي بينم، حقارتي در اشك ريختن مي بينم كه نمي خواهم بيننده اي داشته باشد و به همين دليل وقتي  دوستانم دليل ناراحتي ام را مي پرسند، خشمگين مي شوم و به همين دليل در دوران طوفان غم، ناپديد مي شوم، انقدر در غارم مي مانم تا غم و يارانش بيايند، مدتي  بمانند و بعد بروند اين بار آنچه هراسانم كرده است، همين ماندگاريشان است

اون وقت من به موقرمز مي گفتم :خل جذب كن

امروز يك آقاي محترم و موجهي وسط خيابون  از من آدرس پرسيدن كمي جلوتر همون آقاي محترم پايين پل عابر اومدن مودبانه به من شماره تلفن دادن بالاي پل عابر همون آقاي محترم نفس نفس زنان اومدن و به من اطلاع دادن كه به چشم زخم و چشم شوراعتقاد دارن و از من خواستن كه برا خودم اسفند دود كنم پايين پل عابر من با خودم فكر مي كردم كه توافق هسته اي شد؟ بهتر نبود امريكا حمله مي كرد؟

راهنماي گم شدن

تصویر
آن خط باريك روي نقشه بايد ما را به روستايي به نام آب بر مي رساند و از آنجا به منجيل ، بنابراين روستا به روستا جلو مي رفتيم و حيرتزده مي شديم اين بار دشتها به پايان رسيده بودند و ما در بين كوهها ي پيج در پيج حركت مي كرديم كه درختهاي توسكا آن را نقطه چين كرده بودند، ما مدام بالاتر مي رفتيم و در حيرت گندمزار بين درختان ، متعجب بوديم كه تراكتور چطور اين بالا آمده است و هر بار رها مي گفت: همونطور كه ما اومديم يواش يواش انقدر بالا رفتيم كه به فكر يه پرچم بوديم كه به قله بكوبيم و اما از اون بالا، تمامي ان مزارع و دشتها و روستاهاي به شكل واحه هاي سبز زير پايمان بود و ما با موسيقي مي خوانديم و محدثه را دست مي انداختيم كه چون اون پشت نشسته بودم بعضي كلمات را نمي شنويد و ما به كم شنوايي متهمش كرده بوديم و تا اخر مسير هر حرفي كه مي زد تشويقش مي كرديم كه خوب با وجود معلوليت هايش از پس زندگي بر مي آيد اما خنده هايمان بند آمد زماني كه در خروج از يك روستاي زيبا به يك دو راهي روبرو شديم كه در نقشه من نبود اولا، دوما خاكي بود با اعتماد به نفس گفتم بريم راست و رها هم پيچيد راست و اين اتفاق در چهار ساع…

هشتجين

تصویر
طبق نقشه بايد براي رسيدن به هشتجين از گيوي گذر مي كرديم و كي بدش مي ياد اين جاده را دوباره برگردد، محدثه مي گفت من ديگه همين زيبايي ها برام كافيه برگرديم تهران در راه به تابلو سرزمين غذاي مادربزرگ خنديدم و در گيوي گفتند كه اصلا هشتچين از اينجا راه ندارد، برگشتيم به سرچم و تونلها كه به تعداد ائمه است و اگه يادتون باشه سهم بعضي از آ نان منصفانه نبود و جدا هنوز برام سواله كدوم آدم مذهبي روي تونل اسم امام مي ذاره، خيلي بي ايماني توشه اطراف تونلها خاك سرخه و مناظر امريكايي تابلوهاي ٥٠٠ تا استراحتگاه همشون دروغ مي گن، تركيديم تا يه دستشويي پيدا كرديم كه اونم پرده دم درش داشت و باد پرده را كنار مي زد و ديوارش تا شونه هاي آدم مي رسيد وسط جاده بدون پول، بدون عابربانكي در نزديكي با بنزيني در حال اتمام ،با اهنگها مي رقصيديم ديگه داشتيم نا اميد مي شديم از پيدا كردن هشتچين كه يك تابلو كوچك و يك جاده فرعي سربالايي خاكي ديديم با ترديد به جاده نگاه مي كرديم كه برويم يا نرويم كه سروكله ماشيني از درون جاده پيدا شد، زن و شوهر جوان اطمينان دادند كه جاده فقط كمي خاكي است و تا هشتچين راهي نيست و ما زديم ب…

به سوي ناشناخته ها

تصویر
صبح بيدار شدم و به ديدار منظره رفتم، شبنم همه جا را گرفته و رنگها عجيبتر و زيباتر شده بودند، بر روي نيمكت كنار كلبه، زير آفتاب صبحگاهي بساط صبحانه راه انداختم و رها و محدثه سرمازده را بيدار كردم، معلوم شد برخلاف كيسه خواب من آنها در زير پتوها سردشان شده است. متصدي مهربان برايمان چاي آورد و تا بچه ها سرما از تن بدركنند من وسايلم را بستم و اشغالهاي قديمي دور كلبه را جمع كردم و به راه افتاديم به ياد داشتم كه قبل از فندق لو دو راهي بود با نام آبي بيگلو و در نقشه دايره آبي رنگي ديده بودم با عبور از گندمزاران باران زده به دو راهي رسيديم و در جاده اي زيبا فرياد زنان به مزرعه اي پر از شقايق وحشي بر خورديم يادتان هست، ديدار شقايق ها همانقدر مشكل است كه بابونه ها، با اين عمر كوتاه هر دوتايشان عجيب اينكه اين شقايق ها در كنار گل گندم روييده بودند و حالا تركيب اين قرمز و آبي شگفت انگيز بود خودمان را هلاك كرديم از عكاسي و به راه افتاديم كه پيرمردي گفت باران ديشب درياچه را گل كرده و ماشين امكان رسيدن به آن را ندارد بازگشتيم به سمت اردبيل و حلواي سياه و خوشمزه ان و باز هم جاده سرچم شادمان از اينكه ب…

دشتهايي چه فراخ

تصویر
خب باز هم سرچم به اردبيل، همچنان مزارع، همچنان گندمزار، باز هم ترسيدن من از زيبايي رنگها، سبزها، خاك شخم زده، قهوه اي ها، مستطيلهاي هزار رنگ ، باز هم پالت هدف از سفر همين جاده بود أنقدر رحشتزده بودم از اتمام مسير كه به خودم دلداري مي دادم در بازگشت هم از اينجا گذر خواهيم كرد اميدوارم كه خشكسالي اين مردم و سرزمينشان به دور باشد و سپيدارهاي ناگهان در ميانه گندمزاران در زيباترين نقطه ايستاديم، ذوق زده عكس گرفتيم و گيلاس خورديم و بر سر تفاوت مزه خيار با بچه خربزه و خيار چنبر يك بحث تخصصي و طولاني با محدثه داشتم كه رها گفت من بريم يا شما هم مي آييد؟ حالا به همه اين زيبايي ها اضافه كنيد باراني تند و درشت و بهاري به آنايار تماس گرفتيم و گفتيم سر اون ميدونه كه توالت داره منتظرش هستيم تا با هم بريم فندق لو و به محدثه و تئوري عجيبش مي خنديديم كه عقيده داشت اين ماشينهايي كه مي چسبونن به ما ، همگي در كودكي مورد آزار جنسي قرار گرفتند سر ميدون آناي زيبا آمد و بعد از ماچ وبوس بغل من سوار ماشين او شدم و اشتباه بزرگم را كردم و جلوي رها گفتم :چقدر صندلي ريو راحته يعني تا آخر سفر مي گفت: يعني صندلي في…

گيوي سبز

تصویر
صبح در خلخال بيدار شدم، سعي كردم تا جايي كه ممكن است سروصدا نكنم كه رهاي خسته بيدار نشود، يعني مي شود يك روزي منهم بتوانم اين خروس سحرخيز درونم را خواب كنم؟ صبحانه را راه انداختم، خيار و گوجه فرنگي كه جز جدايي ناپذير سفرهايمان است را خرد كرده و چايي درست مردم و نان و پنير را چيدم ووووو سرانجام صدايشان زدم صاحبخانه پرحرف هم آمد و با شور و هيجان آدرس جاهايي كه ني شناختيم را به ما داد و مدام از دست فرمون رها تعريف مي كرد كه راننده جسوري است و ما به شب قبل مي خنديديم كه صاحبخانه هم به يك سطل اشغال زد و هم ماليد به ستون در ادامه رفتيم يك تنظيم بادي و واي كه من چقدر خلخال را دوست دارم ادم در اين شهر فكر مي كند كه شيشه عينكش را تازه شسته، يا مثلا باران تازه آمده است يا hdrعكس گرفتند اينقدر كه همه چيز شفاف است و برق مي زند زديم به جاده ، رها مي گفت كه هشتصد كيلومتر اومده و من مي گفتم بيا اين هشتصد تا را در سفرهاي بعدي به سمت غرب و جنوب برويم رها مي گفت كه مي ترسيد كه در آن مسيرها جا براي خواب پيدا نكنيم و محدثه با خنده مي گفت نه شما هميشه بدون جا مونديد؟ شما حتي عبدالمناف هم جا پيدا كرديد ره…