۹ مرداد ۱۳۹۴

فينيكودس

غذاي خوشمزه و پر از پنير و البته كمي شور را خورديم و قدم زنان رفتيم هتل، طناز آمده بود كه برنامه هاي تور را توضيح دهد، در هتل ما دو خانواده ايراني ديگر بودند كه با هم آمده بودند و وضعيت ظاهريشان  دل مرا به درد مي آورد، خانمها روسري پوشيده بودند با بلوز مجلسي آستين كوتاه و مدام دنبال بچه هاي كوچكشان مي دويدند، دختران نوجوانشان بي حجاب بودند اما با كفش پاشنه دار و آقايان شلوار كوتاه پوشيده بودند با جوراب و كفش رسمي
حقيقت اين است كه "لباسي كه در تعطيلات بايد پوشيد "در هيچ برنامه آموزشي در ايران گنجانده نشده است، اين مجلات زرد قبل از انقلاب حداقلش اين بود كه با وجود ابتذال حاكم بر ان حداقل اين اموزشهاي اوليه را داشت،
اما خوب اصل "راحتي لباس " موضوعي كه عموما در ايران ناديده گرفته مي شود
بامزه تر اين بود كه طناز داشت براي اين خانواده ها توضيح مي داد كه در كلوبهاي كه امشب انها را خواهد برد، مشروبها كاملا مجاني است، ما كه از اول قصد استفاده از برنامه هاي تور را نداشتيم ولي برنامه كشتي را كه مجاني بود، گفتيم كه هستيم ، مفت باشه ...
مرضيه هم سعي مي كرد جاهاي ديدني را از زير زبان طناز بكشد كه موفق نشد و توسط او پيچانده شد
طناز و مهمانان را رها كرديم و رفتيم اتاق نمكها را از تنمان شستيم و استراحت بعد از شنا و دوباره زديم بيرون
 جذابترين بخش سفر براي من همين قسمت است، قدم زدن بي هدف  در خيابان، با اين هواي گرم و مطبوع با باد ولرمي كه مي آمد
لارناكا يك شهر تك خيابانه است، اين خيابان اصلي كه به موازات ساحل است و تمام كافه ها و رستوران ها در سمت مقابل ان است پر از درختان نخل است و به همين دليل نام خيابان به زبان يوناني مي شود درختان كوتاه ،فينيكودس
در كوچه هاي پشتي خيابان بقيه شهراست با خانه و مغازه هايش
در اين خيابان قدم زديم تا با قلعه اي باستاني رسيديم ، قلعه توسط تركها ساخته شده بود مثل تمام بناهاي قديمي هيبتي از گذشت زمان داشت و دلنشين  با برجهايي رو به دريا، بسته بود و داخلش را نديديم. اما مغازه اي كه مي خواستيم را پيدا كرديم، سوپر ماركتي كه پول چنج مي كرد، دلار ها را به گفته طناز با قيمتي منصفانه به يورو تبديل مي كرد، صد دلار شد هشتاد و خورده اي يورو
باز هم قدم زنان جلو رفتيم كه متوجه برنامه جذابي كنار ساحل شديم، جوانان همه بلوز و شلوار سفيد و كهنه و گشاد پوشيده بودند و به فضاي وارد مي شدند كه به انها و به همديگر رنگ پاشيده مي شد، خيلي بامزه بود قيافه سالم و تر تميز انان كه دقايقي بعد قابل شناسايي نبود، حتي موهايشان پوشيده مي شد، فضا پر از خنده و موزيك و جيغ و داد و بوي خاص رنگها بود
بعله،
به جوانان خودمان و تفريحاتشان فكر كردم 

۸ مرداد ۱۳۹۴

ساحل مكنزي

مرضيه اومد سراغم و گفت بريم در مسير ساحل قدم بزنيم كه راه افتاديم، ساحل پر از هتل و كافه و رستوران بود. تخت هاي چتر دار، الاچيق هاي چوبي، ايستگاه هاي اموزش غواصي ، انقدر جلو رفتيم كه با ساحل مكنزي رسيديم كه تعريفش را شنيده بوديم، به طرز سينمايي شلوغ بود، تقريبا تمام تختها پر بود ، ساحلي طولاني و البته تميز و زيبا
از يك بستني فروش دوره گرد دو تا بستني قيفي خريديم و چهار شاخ شديم كه وقتي گفت : دو يورو مي شود
يعني اينقدر ايراني قبرس اروپايي مي آيد كه اعداد را يا گرفته و اينقدر تابلو ما ايراني هستيم؟
و البته كه چه مزه اي مي داد بستني در گرماي دلچسب ساحل
مرضيه زد به آب و من گليم را بين دو تخت پهن كردم و نشستم به كتاب خواندن، هر از گاهي هم به زنان و مردان اطرافم نگاه مي كردم كه چقدر خودشان را دوست داشتند و به خود احترام مي گذاشتند و چقدر بي اعتنا بودند به ديگران
فقدان شيرين هيچ نگاه
سرانجام مرضيه دل از آب جدا كرد و تشنه و گرسنه راه افتاديم براي پيدا كردن يه چيز خوشمزه، 
در خيابان كاكتوسها به شدت بزرگ بودند اما بقبه درختها و گياهان بسيار اشنا با طبيعت ايران ، قضيه درخت و آبياري قطره اي در اين شهر خيلي جدي است، به نظر مي آيد به دليل طبيعت گرم و كم آب منطقه، قدر درختان را خيلي مي دانند.اطرافشان حصار مي زنند و كاملا حفاظت شده اند
به جلو رستوراني با دكوري به شدت مهربان رسيديم و همانجا مانديم
كلا در اين شهر كافه ها ، بارها و رستوران ها كاملا حرفه اي طراحي داخلي شدند و به همين علت چشم نوازند، اينجا هم با تركيب رنگ سفيد و آبي ، فضاي خنك و آرامش بخش ايجاد كرده بود
گارسون مهربان دستشويي را با ما خيس هاي نمك آلود نشان داد و رفت به دنبال سفارش ما
و البته كه پرندگان موهاي مرضيه به مرغان دريايي تبديل شده بودند كه دسته جمعي قصد مهاجرت با ناشناخته را داشتند

۷ مرداد ۱۳۹۴

در ساحل مديترانه

معلوم شد كه من بالاخره كسي را پيدا كردم كه از من سحرخيزتر باشد، مرضيه سرحال بيدار شده و تا آخرين روز موجب لبخند من شد، ماجرا اين بود موهاي طلايي و مجعد و زيباي مرضيه در آب و هواي قبرس تبديل به مقاديري پرنده وحشي مي شدند كه ميل پرواز به تمامي گوشه هاي آسمان داشتند
در نتيجه هر روز صبح مرضيه با انواع مواد و وسايل موجود سعي در بدام انداختن اين پرندگان داشت و هنگام خروج از در هتل، پرنده ها پرواز مي كردند، پرواز
براي صبحانه پايين رفتيم، تقريبا همه چي بود، فقط شور، هر چند غذايي كه در قبرس خورديم خوش نمك بودند، 
با آرامش و طولاني صبحانه خورديم  و من شيفته كودكان همسفران بودم، علاوه بر بوري و سفيدي كه براي كشمان ما شرقي ها هميشه تازمي دارد، بسيار مستقل در غذا خوردن و مهربان با گربه هاي هتل 
با واي فاي ايميل ها را چك كرديم و وسايل شنا را برداشتيم ، 
در همان بيرون هتل با انبوه گلهاي كاغذي آويزان از سر يك خانه حيرتزده شديم و عجيب اينكه چند رنگ بود، يادم باشد در كلبه كاغذي بكارم
مرضيه نيت كرده بود كه حسابي در اين سفر برنزه كند و حالش گرفته شد وقتي فهميد كه روغن اش را نياورده و ده يورو پياده شد و روغن مشكوكي خريد و رفتيم به سوي دريا
از كوچه فرعي به خياباني ساحلي رسيديم و چشممان به جمال مديترانه روشن شد
اگر ابرها ناشناخته اند، ساحل ها در عوض صميمي اند و خوش برخورد،به شرطي كه زياد جلو نرويد
گليم نايين ام را بر ساحل انداختم و روغن به پشت مرضيه زدم و به سمت دريا دويدم، شن نرم بود و آب سرد اما افتاب داغ ،سردي اش را جبران مي كرد
با موجها بالا و پايين مي رفتم و مواظب بودم آب به چشم و دهانم نخورد كه فاجعه شور بود ، گاهي مي ايستادم و به كشتي هاي دور دست نگاه مي كردم، گاه در عرض ساحل شنا مي كرد و بيشتر وقتها روي آب دراز مي كشيدم و در نوازش آب و آفتاب غوطه ور بودم
آب توان اين را دارد كه تمام انديشه هاي اشفته و مغشوش را از ذهن بشويد و در خود حل كند و با خود ببرد، بارها سعي كردم در دريا به غصه هايم فكر كنم، امكان نداشته است
چه برسد كه در كنارت يك خانواده اروپايي باشند كه دو كودك  فرشته سيما كه قسم مي خورم اولي هنوز ده ماهش نشده بود و دومي هنوز دوسالش، در تيوپ مخصوص گذاشته باشند و در كنار اين دو فسقلي كه مست آب بازي  بودند ، شنا مي كردند
خب آره ، يكمي براي تمام خانواده هاي ايراني غصه خوردم 

۶ مرداد ۱۳۹۴

لارناكا

صف كنترل پاسپورت لارناكا هم شلوغ بود و خانواده عربي كه پشت سر ما بودند، رگ نژاد پرستي مرضيه را به جوش آوردند،در  مقاله اي خوانده بودم درباره فاصله، اينكه نژادهاي مختلف فاصله هاي مختلفي را بين خود و آدمهاي ديگر تحمل مي كنند، اسكانديناوي ها بيشترين فاصله  و عرب ها و همجنس گراها كمترين فاصله را، به همين دليل اولي سوار اتوبوس شلوغ نمي شود و دومي مشكلي با آن ندارد

حالا مرد محترم كت شلواري تر و تميز عربي كه پشت سر ما بود ، اينقدر خورد به مرضيه عصباني كه جامونو با هم عوض كرديم ، بعد از اون ضربه اش را به كوله پشتي ام حس مي كردم، محض آزمايش بين خودم و نفر جلويي فاصله انداختم و فورا آزمايش جواب داد و مرد ناشكيبا گفت: حركت، حركت كن
يعني نيم متر فاصله برايش چندين كيلومتر بود

فرودگاه ها را دوست دارم، گفته بودم، اين همه آدم هاي متفاوت، لباسها، نژادها، سن و سال، رنگها، انگار كه به كشورشان رفته باشي و همچنان حسرتي دارم از اين ديدن اين دختران بور شلوارك پوش هفده ساله كه سفرهاي دور دنيا را قبل از دانشگاه انجام مي دهند، در هفده سالگي  تنهايي به  مرودشت نرفته بودم، چه برسد به خارجه

در بيرون فرودگاه، اتوبوس تور را پيدا كرديم و  به گوش به مردان هم وطن  سپرديم كه در حيرت كشف حجاب زنان  بودند. من اين بخش تورها هميشه برايم عجيب است كه مردان ايراني  چرا توجهشان را از زنان همسفر بر نمي دارند، در حالي كه كلي سوژه خارجي جذاب براي مطالعه در اطراف وجود دارد،

طناز ،ليدر پرهيجان و بامزه اي امد و برنامه هاي تور را گفت كه چندان توجهي نكردم، تور فقط همين قيمت پايين بليط و هتلش را بايد استفاده كرد، بقيه برنامه را خودم و گوگل  خواهند ريخت.

افراد در هتلهاي مختلف پياده شدند و بسي مشعوف شديم كه آقايان مورد نظر ، پياده شدند

و من همچنان سوال مي كنم: دخترها دلبري را از كجا ياد مي گيرند؟ نمي دانم اما بايد آموزشي هم براي آقايان وجود داشته باشد، خب اين طفلكي ها از كجا بايد بدانند كه براي گرده افشاني چه بايد كرد؟ چطور بفهمند كه طنز مورد استفاده شان، جواب كه نمي دهد هيچ، حتي آزار دهنده است؟ 
به هتل رسيديم، ارزانترين را انتخاب كرده بوديم و مثلا درجه دو بود و حقيقتش را بخواهيد من هتلهاي درجه چهار شبيه به اين زياد ديده بودم!
اتاق تميز دو تخته با حمام و مخلفات و تراس نسبتا رو به دريا
در لابي هم واي فاي و كاركنان دوست داشتني و يك استخر تر و تميز، خدا باز هم قسمت كند اين دو ستاره هاي پرستاره را

۵ مرداد ۱۳۹۴

بر فراز ابرها

فرودگاه به شدت شلوغ بود، هيچوقت اين شكلي نديده بودمش ، تا آن حد كه نگران شديم نكند با اين صفهاي طولاني به پرواز نرسيم، در نتيجه من در صف كارت پرواز ايستادم، مرضيه در صف عوارض خروجي ، به صف كنترل پاسپورتا كه رسيديم من از پا درد و خستگي روي. چرخ نشسته بوده و مرضيه قدم به قدم هلم مي داد به جلو، البته به جز من يكي دو تا بچه ديگه هم سوار چرخا بودن 😉
در مدت انتظار سعي مي كردم از نشانه شناسي لباس و آرايش مردم حدس بزنم كه به كدام قاره سفر مي كنند و با ديدن نام مقصد به خودم امتياز مي دادم
و طبعا هرچه كشور جهان اول تر بود، لباسها ساده تر بودند
سرانجام به گيت رسيديم و من از ديدن آرامش مرضيه در لاك زدن به شست پاش وسط اون شلوغي لذت مي بردم، حتي برق لاك هم مي زد. اين وسط بامزه دخترك همسفر بود كه با دقت به مرضيه نگاه مي كرد و بعد از هر انگشت مي گفت: تو لاكاتو نمي خوري؟
در ناخن هاي خودش بقايايي از لاكهاي خورده شده ديده مي شود
تصور مرضيه با شست پاش،تو دهنش
پرواز با هواپيمايي قشم بود با مهماندارن مهربان و بد لباس و غذاهاي فاجعه، اما خلبان بامزه اي داشت كه مدام حوصله اش سر مي رفت و با ما درباره آب و هوا و شهرهاي مسير صحبت مي كرد
و من همچنان شيفته ابرها از بالاي سرشان
چرا اين پديده طبيعي برايم عادي نمي شود، در ساعاتي كه روي زمينم نيز به اين بالا فكر مي كنم، ابرها خيلي به ما نقاط ريز روي زمين، بي اعتنا هستند، از اين فاصله نمي بينند، ماها با اين همه داستان، رويا و آرزو در زندگيمان ، براي ابرها وجود نداريم
بعد آن همه شكل و رنگ كه در خود دارند، آن همه حجم كه مي سازند، كه براي چشمان من نيست،
اين بي اعتنايي در نمايش زيبايي هولناك و شگفت انگيز است

۴ مرداد ۱۳۹۴

قبرس، كدوم قبرس

خب  وقتي مرضيه گفت مي يايي بريم قبرس و من گفتم باشه، به دليل نا مشخصي فكر كردم قبرس شمالي باشه، چرا؟ نمي دونم، چرا نپرسيدم كدومه؟ خب به قول رها من معمولا برام سوال ايجاد نمي شه
بنابراين تا وقتي كه پيك پاس و بليطو نياورد و من اسم قبرس  و لارناكا را نديدم متوجه نشدم 
بعدم كه فهميدم شانه بالا انداختم و گفتم بهتر
من و مرضيه مجازي همديگر را مي شناختيم و هي قرار گذاشتيم قبل از سفرببينيم همديگر را كه اگه ديونه و خل و چل بوديم كنسل كنيم سفر را  هي نشد و اينطوري شد كه در ايستگاه مترو شاهد من يك خانم جوان و خوشگل موطلايي ديدم كه مرا صدا مي زد، و به جز كوله پشتي يك كيسه بزرگ پر از آب و ميوه دستش بود
خوشم اومد ازش و دوان دوان خندان به سمت ون هاي پرند رفتيم كه فرودگاه امام هم ايستگاه دارند

۲۴ تیر ۱۳۹۴

روزگار غريبي كه بر ما گذشت

در ويلاي رو به كوه نشسته ام، گيلاس چيده ام  يك سبد پر شده و
بوي گردوي نارس در فضا پيچيده است، به دنبال بالشي به داخل خانه رفتم و از زير تخت شماره اي از مجله گردون را ديدم
گردون سال يكم شماره هفتم اول اسفند ١٣٦٩ ، ٤٠ تومان
سال ٦٩ من دانشجو سال اولي بودم در شهرستان و احتمالا گردون مي خواندم آن روزها
و نمي دانستم كه روزي در روبروي اين منظره  نشسته باشم
باد خنكي مي آيد، تهران الان از آسمان آتش مي بارد
سردبير معروفي است، در اين شماره از نويسندگان مي پرسند كه دهه شصت چگونه گذشت
من مي دانم اما عباس معروفي  نمي داند مهاجرت و غربتش را
منيرو رواني پور همچنان لجوج از كار مدام گفته او هم از بابك و امريكا و عليرضا خبر ندارد
طرح جلد را گيزلا سينايي زده ، پشت جلد كرم ساويز تبليغ شده، چه خبر از ساويز راستي؟
عده اي نويسنده پاي نامه مختاري را امضا كرده اند، غزاله عليزاده هم هست
او هم نمي داند كه با سرطان و جواهر ده به پايان مي رسد
بيضايي طومار شيخ شرزين را چاپ كرده ، سرنوشت خودش را پيشگويي كرده آيا؟
شيرين عبادي حقوق ادبي و هنري را،جايي براي نوبل در ذهنش آماده كرده بود؟
پشت اخرين صفحه نوبانگ كهن به سرپرستي حسين عليزاده كاست بيرون داده
رها زنگ مي زند خبر از توافق هسته اي مي دهد، مي گويد بعد از يازده سپتامبر اين هيجان انگيزترين تصويري است كه از تلويزون مي بينم
سردبيرشان گفته نگوييد توافق، بگوييد جمع بندي مذاكرات
معروفي در حضور خلوت انس به عنوان سردبير از دلواپسي فروغ نوشته كه نگران  درخت و باغچه و ماهي است
محمد مختاري نامه سرگشاده اي به هاول ريس جمهوري يوگسلاوي نوشته و اعتراضش را به ريختن بمب بر سر مردم عراق اعلام كرده، واتسلاو هاول نمايشنامه نويسي كه در ان زمان رهبري ملت چك را بر عهده دارد
مختاري نمي دانند سرنوشتش را، قاتلش ان زمان هم هنوز نقشه قتلش را نكشيده است، يا كشيده!
مرد چك هم نمي داند
مرضيه زنگ مي زند مي خواهد يورو بفروشد كه حسابش پر شود، جمعه مي خواهيم برويم قبرس
حيرتزده است كه چرا هيچكس از او خريد نمي كند، با او خبر توافق را مي دهم
جاي شلنگ اب را بايد عوض كنم، از پاي البالوها به پاي گردوها


۲۲ تیر ۱۳۹۴

ديگر براحتي نمي روند، نمي دانم غمها بزرگ شده اند يا شانه هاي من كوچك

غمگينم، مدتهاست كه غمگينم و انچه كه در اين حجم شديد غم آزارم مي دهد اين است كه پنهانش كرده ام و اين خود سنگينترش مي كند
من آدم درد و دل نيستم، آدم اشك ريختن و با دوست سخن گفتن نيستم -و خوشا به سعادت آنان كه مي توانند - غمگين بودن هيچ شكوهي ندارد
اشك ريختن زير عينك دودي  درون تاكسي فقط وقتي روي پرده سينما است كه زيباست، حتي قهرمان فيلم هم  تنها نيست كه انبوه تماشاچي او را مي بينند و با او اشك مي ريزند
اشك ريختن در تنهايي فقط نشان دهنده حجم تنهايي است، تنهايي كه تنها بيننده اش خود تويي
مي دانم كه مي دانيد من تنها نيستم، اگر بخواهم انبوهي دوست همدل دارم كه دلداريم دهند ، مشكل در ناتواني من است، در ناتواني براي  بر زبان آوردن غمهايم
چيزي حقير در غمگين بودن مي بينم، حقارتي در اشك ريختن مي بينم كه نمي خواهم بيننده اي داشته باشد و به همين دليل وقتي  دوستانم دليل ناراحتي ام را مي پرسند، خشمگين مي شوم
و به همين دليل در دوران طوفان غم، ناپديد مي شوم، انقدر در غارم مي مانم تا غم و يارانش بيايند، مدتي  بمانند و بعد بروند
اين بار آنچه هراسانم كرده است، همين ماندگاريشان است

۲۱ تیر ۱۳۹۴

اون وقت من به موقرمز مي گفتم :خل جذب كن

امروز يك آقاي محترم و موجهي وسط خيابون  از من آدرس پرسيدن
كمي جلوتر همون آقاي محترم پايين پل عابر اومدن مودبانه به من شماره تلفن دادن
بالاي پل عابر همون آقاي محترم نفس نفس زنان اومدن و به من اطلاع دادن كه به چشم زخم و چشم شوراعتقاد دارن و از من خواستن كه برا خودم اسفند دود كنم
پايين پل عابر من با خودم فكر مي كردم كه توافق هسته اي شد؟ بهتر نبود امريكا حمله مي كرد؟

۲۰ تیر ۱۳۹۴

راهنماي گم شدن

آن خط باريك روي نقشه بايد ما را به روستايي به نام آب بر مي رساند و از آنجا به منجيل ، بنابراين روستا به روستا جلو مي رفتيم و حيرتزده مي شديم اين بار دشتها به پايان رسيده بودند و ما در بين كوهها ي پيج در پيج حركت مي كرديم كه درختهاي توسكا آن را نقطه چين كرده بودند، ما مدام بالاتر مي رفتيم و در حيرت گندمزار بين درختان ، متعجب بوديم كه تراكتور چطور اين بالا آمده است و هر بار رها مي گفت: همونطور كه ما اومديم يواش يواش انقدر بالا رفتيم كه به فكر يه پرچم بوديم كه به قله بكوبيم و اما از اون بالا، تمامي ان مزارع و دشتها و روستاهاي به شكل واحه هاي سبز زير پايمان بود و ما با موسيقي مي خوانديم و محدثه را دست مي انداختيم كه چون اون پشت نشسته بودم بعضي كلمات را نمي شنويد و ما به كم شنوايي متهمش كرده بوديم و تا اخر مسير هر حرفي كه مي زد تشويقش مي كرديم كه خوب با وجود معلوليت هايش از پس زندگي بر مي آيد اما خنده هايمان بند آمد زماني كه در خروج از يك روستاي زيبا به يك دو راهي روبرو شديم كه در نقشه من نبود اولا، دوما خاكي بود با اعتماد به نفس گفتم بريم راست و رها هم پيچيد راست و اين اتفاق در چهار ساعت بعدي هم افتاد يعني رسما به سوي شهر گا رانندگي كرديم، با سرعت ده كيلومتر در ساعت در جاده هاي سنگلاخي كه آدميزاد كه چه عرض كنم حتي كلاغ هم در آن دورها پرواز نمي كرد به دو راهي و سه راهي و هيچ راهي مي رسيديم و من به عنوان راهنماي تور خير سرم هيچ تصوري از راه درست نداشتم و همچنان مي گفتم: بپيج راست تمام چهار ساعت كه درونم غوغايي بود از خون اين دو تا دختر جوون كه قرار بود در اين ناكجا آباد بميرن و برگردنم بود تصوير خراب شدن ماشين و تمام شدن بنزين و غريبه هاي مزاحم در ذهنم مي چرخيد سعي مي كردم با شوخي و خنده اضطرابم را پنهان كنم رها مي گفت كه اگه اين مسير را اشتباه اومده باشيم منو اول پاره و بعد پياده مي كنه و خودش بر مي گرده و من مي گفتم من فقط از پيري و تنهايي مي ترسم، از جاده و تنهاي نمي ترسم ومحدثه خندان مي گفت كه گيسو اينقدر خوش شانسه كه يه بالگرد محققين خارجي همينجا پيداش مي كنن و زودتر از ما به تهرون رسيده رفته باهاشون مهموني سفارت نمي دونم چندين ساعت گذشته بود كه در بي راهه اي پيكاني پارك شده ديدم و رها توقف كرد و دوان دوان خود را به ماشين رساندم و صاحبش را در مزرعه اش پيدا كردم و نشاني آب بر را از او پرسيدم تا فاصله اي جواب دهد نفسم بالا نمي آمد به ماشين برگشتم در حالي كه رها و محدثه به من خيره شده بودند و اعتراف كردم كه مسير را اشتباه اومديم از انجا كه از حالت قيافه اونا متوجه شدم كه جانم در خطر است بسرعت حقيقت را گفتم تمام ان فرمانهاي بپيچ به راست من درست بوده معجزه يعني همين اما يه ١٥ كيلومتر ديگه مونده بود به آب بر كه رسيديم و هرچي فحش بود بهش داديم كه اينقدر دور و دير بود اما نفسي به راحتي كشيديم بعد از ان منجيل زيبا بود و آبي بزرگش و بادهايش و كله پاچه خوشمزه اي كه خورديم به جبران استرسي كه پشت سر گذاشته بودم و محدثه مي گفت : نگران نباش شما وقتي پير شوي تنها نمي ماني اينقدر كه وقتي مي ترسي بامزه تر مي شوي و راه افتاديم به سمت تهران گرم و شلوغ  

۱۸ تیر ۱۳۹۴

هشتجين

طبق نقشه بايد براي رسيدن به هشتجين از گيوي گذر مي كرديم و كي بدش مي ياد اين جاده را دوباره برگردد، محدثه مي گفت من ديگه همين زيبايي ها برام كافيه برگرديم تهران در راه به تابلو سرزمين غذاي مادربزرگ خنديدم و در گيوي گفتند كه اصلا هشتچين از اينجا راه ندارد، برگشتيم به سرچم و تونلها كه به تعداد ائمه است و اگه يادتون باشه سهم بعضي از آ
نان منصفانه نبود و جدا هنوز برام سواله كدوم آدم مذهبي روي تونل اسم امام مي ذاره، خيلي بي ايماني توشه اطراف تونلها خاك سرخه و مناظر امريكايي تابلوهاي ٥٠٠ تا استراحتگاه همشون دروغ مي گن، تركيديم تا يه دستشويي پيدا كرديم كه اونم پرده دم درش داشت و باد پرده را كنار مي زد و ديوارش تا شونه هاي آدم مي رسيد وسط جاده بدون پول، بدون عابربانكي در نزديكي با بنزيني در حال اتمام ،با اهنگها مي رقصيديم ديگه داشتيم نا اميد مي شديم از پيدا كردن هشتچين كه يك تابلو كوچك و يك جاده فرعي سربالايي خاكي ديديم با ترديد به جاده نگاه مي كرديم كه برويم يا نرويم كه سروكله ماشيني از درون جاده پيدا شد، زن و شوهر جوان اطمينان دادند كه جاده فقط كمي خاكي است و تا هشتچين راهي نيست و ما زديم به جاده و مي دانم كه مي دانيد من چقدر خوش شانسم در رسيدن به زيبايي ها اما جاده هشتجين فراتر از توان من بود هر سه تايي به سه وجه مختلف نگاه مي كرديم و فرياد مي زديم، اينجارو ، اونجا رو مزارع گندم هر دو طرف جاده، جاده پيچ در پيچ، روستاهاي سرسبز در ان دورها و اسمان و كوه و بازي ابرها و مردمي مه با زبان روزه درو مي كردند نفس بر شديم تا به هشتجين رسيديم كه در قلب زيبايي ها بود در هشتجين زيبا از عابر بانك پول گرفتيم و به رستوراني كه پرده اي جلوي درش بود رفتيم خوشم مي ايد در شهرستانها در ماه رمضان نمي بندند غذافروشي ها را كوبيده و مرغ سفارش داديم و آدرس گرفتيم، از هركس مي پرسيديم منجيل، اتوبان را ادرس مي دادند و نمي دانستند ما ديوانه هايي هستيم كه از بي راهه مي خواهيم برويم، بنابريان تنها راه روستاي بعدي را مي پرسيديم صاحب رستوران با نگراني از فلاكس چايمان مي پرسيد، از اب جوش و حتي اخر كار يك قندان قند خالي كرد در كيسه مان، مهرباني اين مردمان ايران زمين از هشتچين بيرون امديم و بيرون زديم و من تابلو يك ابشار را ديدم و محدثه و رها دست و پاي مرا با طناب بستند كه به ديدن آن نروم آبشار بود مي فهميد؟ كوتاه آمدم اما قول گرفتم ازشان كه سال ديگر به ديدن اين ابشار برويم و ان پل معلق معروف از هشتجين بيرون آمديم و ديوانه تر شديم بسته هاي مكعبي كاه بر روي زمين درو شده بر زمينه اسمان فرياد زنان پيدا شديم و رها و محدثه با سمت كاه ها ديدند و انها را در هوا ريختند و من با رذالت گذاشتم كه حالشان را ببرند خيلي بچه بودم كه فهميدم ، كاه ها در دنيايي واقعي به نرمي و لطافت كارتون هايدي در مزرعه نيستند كه هيچ خارش بعدش دهان آدمي را متبرك مي كند

۱۵ تیر ۱۳۹۴

به سوي ناشناخته ها

صبح بيدار شدم و به ديدار منظره رفتم، شبنم همه جا را گرفته و رنگها عجيبتر و زيباتر شده بودند، بر روي نيمكت كنار كلبه، زير آفتاب صبحگاهي بساط صبحانه راه انداختم و رها و محدثه سرمازده را بيدار كردم، معلوم شد برخلاف كيسه خواب من آنها در زير پتوها سردشان شده است. متصدي مهربان برايمان چاي آورد و تا بچه ها سرما از تن بدركنند من وسايلم را بستم و اشغالهاي قديمي دور كلبه را جمع كردم و به راه افتاديم به ياد داشتم كه قبل از فندق لو دو راهي بود با نام آبي بيگلو و در نقشه دايره آبي رنگي ديده بودم با عبور از گندمزاران باران زده به دو راهي رسيديم و در جاده اي زيبا فرياد زنان به مزرعه اي پر از شقايق وحشي بر خورديم يادتان هست، ديدار شقايق ها همانقدر مشكل است كه بابونه ها، با اين عمر كوتاه هر دوتايشان عجيب اينكه اين شقايق ها در كنار گل گندم روييده بودند و حالا تركيب اين قرمز و آبي شگفت انگيز بود خودمان را هلاك كرديم از عكاسي و به راه افتاديم كه پيرمردي گفت باران ديشب درياچه را گل كرده و ماشين امكان رسيدن به آن را ندارد بازگشتيم به سمت اردبيل و حلواي سياه و خوشمزه ان و باز هم جاده سرچم شادمان از اينكه باز هم از آن عبور خواهيم كرد حالا بحث اين بود كه به ديدن درياچه نئور برويم يا نه، ماجرا اين بود كه من از مسير بازگشت زنجان به تهران خوشم نمي آيد و به دنبال راهي در نقشه مي گشتم كه نرفته باشيم و يك خط باريكي مابين كوهها پيدا كرده بودم كه به منجيل مي رسيد اما هرچقدر ان را به بهراه مي دادم، معرفي اش نمي كرد، نگران بودم كه ان خط باريك خيلي جاده نباشد و در دردسر بيفتيم، انقدر من بي شرمانه مبدا و مقصد هاي مختلفي دادم به بهراه تا بالاخره كوتاه آمد و ان خط باريك را تاييد كرد فقط تصميم گرفتيم حالا كه مي خواهيم بي راهه برويم، نئور را نرويم زديم به زيبايي هاي سرچم فقط كلا توصيه مي شود ، جانتان را به دست راهنماي توري چون من نسپاريد كلا  

۱۲ تیر ۱۳۹۴

دشتهايي چه فراخ

خب باز هم سرچم به اردبيل، همچنان مزارع، همچنان گندمزار، باز هم ترسيدن من از زيبايي رنگها، سبزها، خاك شخم زده، قهوه اي ها، مستطيلهاي هزار رنگ ، باز هم پالت هدف از سفر همين جاده بود أنقدر رحشتزده بودم از اتمام مسير كه به خودم دلداري مي دادم در بازگشت هم از اينجا گذر خواهيم كرد اميدوارم كه خشكسالي اين مردم و سرزمينشان به دور باشد و سپيدارهاي ناگهان در ميانه گندمزاران در زيباترين نقطه ايستاديم، ذوق زده عكس گرفتيم و گيلاس خورديم و بر سر تفاوت مزه خيار با بچه خربزه و خيار چنبر يك بحث تخصصي و طولاني با محدثه داشتم كه رها گفت من بريم يا شما هم مي آييد؟ حالا به همه اين زيبايي ها اضافه كنيد باراني تند و درشت و بهاري به آنايار تماس گرفتيم و گفتيم سر اون ميدونه كه توالت داره منتظرش هستيم تا با هم بريم فندق لو و به محدثه و تئوري عجيبش مي خنديديم كه عقيده داشت اين ماشينهايي كه مي چسبونن به ما ، همگي در كودكي مورد آزار جنسي قرار گرفتند سر ميدون آناي زيبا آمد و بعد از ماچ وبوس بغل من سوار ماشين او شدم و اشتباه بزرگم را كردم و جلوي رها گفتم :چقدر صندلي ريو راحته يعني تا آخر سفر مي گفت: يعني صندلي فيبي راحت نبود؟ يعني به اين راحتي به فيبي خيانت مي كني؟ يعني نديد بديد، بي وفا، چشت بگيره اون همه جاده ها در راه اردبيل تا فندق لو اطلاعات يكسال گذشته را با آنا رد و بدل كرديم، بيماري پدرش توسعه پيدا كرده و مهلتي شش ماه به او داده اند و آنا -دختر عزيز بابا- دوراني سختي را تا پذيرش اين امر پشت سر گذاشته بود در نمين خريدهايمان را كرديم و به سمت فندق لو رفتيم و از همان ابتدا آنا نگران بود، بابونه هاي پيشاهنگ ديده نمي شدند و من دلداري اش مي دادم كه سال قبل هم اينجا بابونه نبود، جنگل را كه رد كرديم با حقيقت دردناك روبرو شديم دير رسيده بوديم بابونه ها تمام شده بودند به سرعت تلفتي را به رها كه هنوز به ما نرسيده بود خبر دادم، مي دانستم كه از من بشنود بهتر است تا ببيند سكوت طولاني كرد ، بهار مدام بالاتر مي رفت به اميد اينكه بابونه اي بيابد كه فايده اي نداشت و من در تعجب بودم كه چرا غمگين نيستم و مي گفتم سال ديگر زودتر مي اييم گمان مي كنم آن همه زيبايي برايم كافي بود و شايد از ديدن دوباره بابونه ها مي ترسيدم رها غصه دار به ما رسيد اما وقت ناهار بود و ما در بالاترين نقطه بساط ناهار را به راه انداختيم آنايار جوجه خريده بود و به سيخ زدم و رها و بهار ذغال را روشن كردند و مراقبت از جوجه ها و من و محدثه رفتيم به ديدار منظره گردنه حيران و اذربايجان شوروي در آن دورها بود و بادي شيرين مي وزيد و با خود بودي كباب را مي اورد، فهميديم كه زمان لذت ديگري است

۱۰ تیر ۱۳۹۴

گيوي سبز

صبح در خلخال بيدار شدم، سعي كردم تا جايي كه ممكن است سروصدا نكنم كه رهاي خسته بيدار نشود، يعني مي شود يك روزي منهم بتوانم اين خروس سحرخيز درونم را خواب كنم؟ صبحانه را راه انداختم، خيار و گوجه فرنگي كه جز جدايي ناپذير سفرهايمان است را خرد كرده و چايي درست مردم و نان و پنير را چيدم ووووو سرانجام صدايشان زدم صاحبخانه پرحرف هم آمد و با شور و هيجان آدرس جاهايي كه ني شناختيم را به ما داد و مدام از دست فرمون رها تعريف مي كرد كه راننده جسوري است و ما به شب قبل مي خنديديم كه صاحبخانه هم به يك سطل اشغال زد و هم ماليد به ستون در ادامه رفتيم يك تنظيم بادي و واي كه من چقدر خلخال را دوست دارم ادم در اين شهر فكر مي كند كه شيشه عينكش را تازه شسته، يا مثلا باران تازه آمده است يا hdrعكس گرفتند اينقدر كه همه چيز شفاف است و برق مي زند زديم به جاده ، رها مي گفت كه هشتصد كيلومتر اومده و من مي گفتم بيا اين هشتصد تا را در سفرهاي بعدي به سمت غرب و جنوب برويم رها مي گفت كه مي ترسيد كه در آن مسيرها جا براي خواب پيدا نكنيم و محدثه با خنده مي گفت نه شما هميشه بدون جا مونديد؟ شما حتي عبدالمناف هم جا پيدا كرديد رها قانع شد و من به كردستان مي انديشم در راه از كنار باغات كه رد مي شديم ، فروشنده ها ميوه هاي باغ را مي فروختند كه صحنه هاي زيبايي بود كوههاي گيلاس و آلبالو و بچه خربزه از گيوي زيبا هم رد شديم، هيچوقت نشده كه در ان توقف كنيم اما هميشه اين دره سرسبز محصور در كوهها جذبم مي كند ، قول به خودم كه سال ديگر حمام سنگي اش را هم ببينم داشتيم وارد جاده اصلي سرچم به اردبيل مي شديم كه پليس نگهمان داشت، حالا هر چقدر منتظر شديم نمي آيد كه بفهميم خلافمان چه بوده! خيلي طول كشيد تا پليس جلو آمد و مدارك را نگاه كرد و با وجود پلاك تهران ، تركي با ما حرف زد و رفت و همچنان حيرتزده كه جريان چيست، كمربند بسته بوديم و سرعتمان هم بالا نبود خيلي بعد پليس امد و برگ جريمه را به ما داد و منت گذاشت كه پنجاه تومن را بيست تومن حساب كرده و چراغ ترمز عقبمان خراب بوده يعني فك رها افتاد پايين: اولا كه خراب نبود، دوما از جلو چطور چراغ پشت را ديدي، سوما جريمه ده تومن نوشته بود نه بيست تومن و ما كلا جريمه ده تومني نداريم، چهارما رو اين كاغذهاي قديمي جريمه چرا؟ مبلغ جريمه را زدم تو خساب و كتاب و با خنده و حيرت از ماجرا راه افتاديم ديگر نمي شد مقاومت كرد، گيلاس ها بدجوري چشمك مي زدند

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...