پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2004

سروش

دیروز رفتم سخنرانی دکتر سروش . اولین  بار بود که  این کار را می کردم . می خواستم ببینم چه جور حرف می زند. ادم توی سخنرانی خیلی بیشتر خودش است تا توی کتابها. در سالن امفی تئاتر پلی تکنیک منظره زیبایی دیدم . تفاوت ادم های که امده بودند برایم خیلی جالب بود. دختری که موهایش به صورت ابشاری از زیر روسری بیرون امده بود . زنی محجبه با چادر و قنعه. پسری که مو هایش را بلند کرده بود. پسر جلویی من موهایش را فر زده بود و غیر از اینها انبوه دختران و پسران ساده پوش با تیپ دانشجویی. مردان و زنان میانسال هم حضور داشتند. سروش امد مردی نه چندان قد بلند که می توانست پرفسوری اروپایی باشد. با لبخند رفت ان بالا و تمام مدت با فارسی کتابی صحبت کرد. اما کاملا معلم وار شیر فهم می کرد چه جور و تنها سر های بود که بعد از پایان صحبتهایش به پایین می رفتند و دستهایی که فراوان می نوشتند این هارمونی دستها و سر ها خیلی برایم جالب بود. و لب کلام سخنرانی اش اخلاق برتر از دین و جامعه اخلاقی برتر از جامعه دیدنی قدرت انتخاب افراد در انتخاب خوبی و یا بدی و توانایی عمل کردن به خوبی  اجرای احکام فقهی نشان دهنده جامعه اخالقی نیست…

(کجایی سیمون دوبوار)

امروز سروش دانشگاه پلی تکنیک سخنرانی دارد. البته بایدا ز قبل ثبت نام می کردید امیدوارم امسال دیگر بیاید موضوع بحث جامع دینی - جامعه اخلاقی است. در طی چهار جلسه. مقاله قوچانی را در امروز شرق بخوانید. این پسرک حسرت برانگیز است. می خوام برم کلاس رانندگی اما می ترسم دیشب خواب دیدم ماهی شده بودم. یعنی عده زیادی ماهی به من باله های حریر مانندزرد و نارنجی داده بودند تا من بتونم شنا کنم. سفر عجیبی بود پر از رنگ و ترس و پر از گل سرایدار مان مرد مهربان با زن و بچه اش امد خداحافظی پدرش تصادف کرده باید بروند شهرشان برایشان ارزوی سلامت کردم و ابراز تاسف. ولی در داخل خانه متوجه شدم که من از رفتن انها خوشحال شدم .چرا؟ علتش را فهمیدم به خاطر امدن دوستان مرد من . همیشه حس اینکه الان سرایدار می داند من مهمان مرد دارم در من احساس گناه ایجاد می کرد که او چه فکری درباره من می کند. قضیه ان را که حساب پاک است... اصلا در مورد من صحت ندارد. من با وجود اینکه می دانم با این دوست س ک س ندارم فکر می کنم که دیگران فکر می کنند دارم و انقدر خوب تربیت شد ه ایم که حتی نگران نظر سرایدارمان هم هستیم چه برسد به بقیه افرا…

همسر وفادار

دیشب تمام مدت کابوس می دیدم . خواب می دیدم همسر دوستم می یاد تو اتاق خوابم در حالی که من تلاش دارم در را رویش ببندم. علت خوابم دیروز بود که همین مرد اومده بود تا سی دی هایی که قبلا از خانمش گرفتهبودم پس بگیرد. اولا که من برای اینکه بالا نیاد به سرعت رفتم  جلوی اپارتمان که دیدم حدسم درست بود داره موتورش را می یاره داخل ساختمان . چند تا سی دی جدید بهم دارد و گفت که می خواسته بیاد بالا . بهش گفتم دارم با دوستام می ریم بیرون گفت غذا گرفته بوده با هم بخوریم توجهی به این جمله اش نکردم بعد گفت که کتاب حافظ اورده بوده براش فال بگیرم که باز هم توجهی نکردم . گفت شب دوباره بر می گرده  و همین جمله کافی بود که من تمام شب را در وحشت بگذرانم . جالبی قضیه به اینه که دوست من رفته مسافرت و اقا تنهاست و دوم اینکه این مرد تا به حال به خانه من نیامده و حالا که همسرش نیست اینقدر خودمونی شده باتمام این افکار داخل اپارتمان برگشتم و سی دی های را که ا اورده بود چک کردم دو تا از سی دی ها فیلم سوپر بود حالا من نمی دانم چکار کنم سیدی ها را پس بدهم و به رویم نیاورم. به همسرش بگویم که هرچه سریعتر از سفر بر گردد یا با…

من اومدم

بالاخره بعد از سالها وب لاگ خوانی آمدم از زمانی که تنها هودر بر روی کره وب لاگ بود تا کنون که زاد و لد خرگوشی باعث افزایش نفوس شده می خواستم اسم وبلاگم طوری بنویسم که معلوم شود زن هستم (گفته بودن این طور خوانندگانم بیشتر می شود) وسط تمام اسمهای پسر کش صدای بی بی را شنیدم که بهم می گفت گیس طلا با کسره زیر ط با لهجه شیرازی بنابرایم نام وب لاگ از دختر شیرازی تبدیل شد به گیس طلا