پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2015

نه واقعا فكر كردي واسه اون دو تا مشتري پيدا مي شه؟

دارم بلند بلند، خبر فروش غيرقانوني نوزادان به خانواده هاي بدون فرزند را براي مو قرمز مي خونم، با هيجان مي پرسه: چند مي خرن؟ - ده، پونزده ميليون با نا اميدي مي مگه: با سي تومن كه نمي شه خونه خريد تبصره: ايشان صاحب دو پسر حوالي سي ساله هستند كه در منزل نشسته و مادر خرجشان را مي دهد

ساعت ده شب بود و البته كه من گفتم: خواهش مي كنم وظيفه مونه

روی پله های بی آر تی هستم که مردی به من اطلاع می دهد گوشی ام در حال بیرون افتادن از کیفم است، تشکر می کنم و او در جواب از من تشکر می کنید بابت اینکه:  شما پرستارها تا این وقت شب در خیابان هستید!

يعني كشته اون سبك رفاقتشم

كنار موقرمز تو مهتابي خونه شمال نشستم دارم به صداي بلند تعبير خوابمو مي خونم و مي گم:نوشته  شما به كار افتخار آفريني دست خواهيد زد مو قرمز لم داده در حال خوردن انجيرهاي خونه شمال مي گه: عمرا

منم كه كلا عاشق جهان بيني اش شدم

زن  داشت در مرگ دامادش عزاداري مي كرد و مي گفت : اون اول جوونيم كه شوهرم مرد، حالا اول خوشي ام بود كه دخترم بيوه شد همه عزاداران در حين گريه در حال جمع و تفريق بودن و نتيجه محاسبات اينكه در اول جواني خانم ٦٨ سالشون بوده و حالا در اول خوشي هم ٨٦ سالشونه

فرست لاوش بوده حتما

محدثه معلم کلاس زبان کودکان است، داشته عشق و جملات وابسته به اونو یاد می داده ، از دخترک پرسیده : چه کسی را از من بیشتر دوست داری؟ دخترک گفته: پنسل

نمي دونم احتمالا داداش همون پروپوزال باشه

دانشجو موقرمز اومده بهش مي گه: استاد كمكم كنيد ، عجله دارم، من مي خوام با  شما پروفوزال بنويسم موقرمز هم جواب داد: اصلا عجله نكن، معلومه كه وقت زيادي براي تفكر و تامل  روي اين پروفوزالت لازم داري

تبصره: عمرا بذارم

اين ترم  سه روز در هفته كار مي كنم ، برخلاف  گذشته كه پنج روز هفته كلاس داشتم، احساس مي كردم در دايره سرسام آور هفته ها افتادم، دايره اي كه فرصت لذت بردن و زندگي كردن را از من مي گرفت و من مي خواستم  روزهاي براي خودم و شادي داشته باشم  و حالا اولين شنبه هاي بي كارم اولين احساسش اين بود كه چه خوب مي خوابم خب براي من سحرخيز همچين گزينه جذابي نبود بعد گفتم حمام طولاني صبحگاهي كه ديدم با ماجراي كمبود آب و  عذاب وجدانش كنار نمي آيم گفتم صبحانه مفصل، بعد ديدم  اي بابا منكه كلا صبح فقط نون سوخاري و دمنوش مي خورم چه مفصلي نتيجه اينكه الان ساعت ده است و من فكر مي كنم اين موقع ها تو فرهنگسرا چقدر خوش مي گذشت با همكارا ، ، ،  مي بينيد چطور هيولاي عادت به كار، چگونه لذت بردن را از ياد من هم ربود

قسمت جوكش اون قيافه جدي پسره است كه منتظره ماسته رنگ بگيره

پسربچه اصرار داره مامانه رنگ موهاشو به سر اونم بزنه، مادره  هم راه حل  خوبي پيدا كرده، هر بار به سر خودش رنگ مي زنه به سر اون ماست

مي گن گفت و گو، نه فقط گو گو گو گو گو گو

يك ويژگي آزاردهنده در برخي از دوستان من وجود دارد كه خودم باعث ايجاد آن هستم،  دوستان من فقط درباره خودشان، دغدغه هايشان، مشكلاتشان ،خوشي ها و دردهايشان صحبت مي كنند دليلش هم اين است كه من هم شنونده خوبي هستم و هم از داستانهاي ديگران لذت مي برم و هم خودم ميلي به صحبت درباره خودم ندارم فقط در دوستي هاي طولاني اين اتفاق به تدريج برايم آزارنده مي شود ، حتي ديگر به چنان درجه اي از عرفان رسيده ام كه  مي دانم الان چرا دوستم زنگ زده ،چه داستاني را مي خواهد تعريف كند يا چه غمي دارد، از همه بدتر زماني است كه دو ساعت حرف زدنش را تحمل كردي بعد مي گويد: خوب چه خبرا عين فحش است اين بخشش  مشكل نهايي اينكه حتي با وجود مطرح كردن اين ماجرا به صورتهاي مختلف كلامي و غير كلامي،  دوستانم نمي توانند از عادت چند ده ساله دست بردارند نتيجه اينكه من تلفنهايشان را كمتر جواب مي دهم، چت هايشان را كمتر پاسخ مي دهم و بدترين تاثيرش اين است كه كمتر به ديدارشان مي روم

آخه چطور يادتون رفت؟ خواهر داماد؟!!!!

يه ژانري هست تو جوكهاي وايبر و تلگرام كه خيلي باهاش مي خندم، پسر خانواده اي كه پدر و مادرش عموما بهش بي توجهي مي كنن، مثلا همه مي رن شهربازي اونو يادشون مي ره ببرن يا مثلا باباش گوشي را مي ذاره بالاي سرش بذارن ، چون امواجش برا مغز خودش ضرر داره و غيره  ديروز فرشته يك دونه واقعيشو برام تعريف كرد و به جاي اينكه بهش دلداري بدم، دو ساعت داشتم مي خنديدم تو شلوغ پلوغي عروسي داداشش در يه كشور ديگه، همه يادشون رفته تاريخ دقيق عروسي را بهش بگن كه زودتر بليط بخره و بره  نتيجه اينكه يه روز صب تو فيس بوك عكس عروس و داماد را ديده

بيشتر از حيرت، دلم براش گرفت

دوستي  ديروز خيلي جدي  به من گفت: حداقل من بچه دارم تو همونم نداري

مادر دوستم كه معرف حضور هستند و البته كه منظورشون آنلاين بوده

ولي اقاي ريس من چند ساعته هاي لايتم هنوز نرسيده به دستم

زندگينامه اش را خواندم

زندگي نامه بسياري از بزرگان علم و هنر سرشار ار سختي هاي دوران كودكي بود، بيشتر از اين در حيرتم كه اين خشونت هاي دوران كودكي چطور تا اين حد بي اثر بوده بر چخوفي كه  او را با لقب"نازنين" خطاب مي كنند در ارزشمند بود نمايشنامه هاي چخوف ترديدي نيست حداقل براي من كه در زماني دورادبيات  نمايشي خوانده ام  در كتاب خاطراتي كه ماكسيم گوركي از چخوف و رابطه اش با تولستوي نوشته، آن چه كه بسيار بارز است ،سيماي مردي مهربان و خجالتي و با محبت است كه تولستوي و گوركي بر سر دوستي با او رقابت دارند چطور و با چه زره اي از اين همه آسيب دوران كودكي جان سالم بدر برده اند؟!!!

اي جان اون ننه جان

دور هم جمع شده بوديم ، من تازه از قبرس برگشته بودم،  نگاه به ساعتم كردم و گفتم : ساعت من هنوز قبرسه دوستم كه دانشجو تركيه است گفت :منم ازمير سومي گفت: نيويورك محدثه  با لبخند گفت : ساعت من رو هنجن، ده مادربزرگم

ايرانيان غريب

جواني تپل و قدبلند با مشكلاتي در راه رفتن و حرف زدن پرونده  تمديد گواهينامه اش را به منشي جدي و  عينكي داد منشي پرسيد: تصادف كردي تازگي ها؟ -نه -مادرزادي اينطوري؟ - نه سكته رد كردم - پس چرا تو پرونده ات چيزي ننوشته؟ -مشكلي  واسه گواهينامه نداشتم منشي خيلي جدي از بالاي عينك نگاه كرد و گفت :حالا داري  پسر سر پايين انداخت  و گفت: خوب مي شم منشي : انشاله مرد ميانسالي  با خنده گفت : نگران نباش تا چند سال ديگه به فلجها هم گواهينامه مي دن منشي با همان جديت تكرار كرد: انشاله

يعني در حيرت اين عشق جادويي ام

خانم آبدارچي سيني چايي را رو ميز گذاشته و مي گه: من هر وقت ميرم سر قبر شوهرم، اول يه نگاه به دور و برم مي كنم كه كسي نباشه بعد بهش مي گم: اي الهي به قبرت آتيش بباره ، خدا لعنتت كنه، چرا زودتر نمردي از دستت راحت بشم !!!

همدردي با شلدون

پدربزرگم يه جا داشت، بالاي پذيرايي خانه كه آنجا  پوست بز دباغي شده مي انداخت و بالش مي گذاشت و مي نشست، عباي پشم شترش را هم روي شانه هايش مي انداخت و  در سكوت مي نشست مادربزرگم هم جا داشت، كنار پنجره، به ستوني تكيه مي داد و قليان مي كشيد و پشت به همه و رو به باغچه حرف مي زد وقتي اين خانه شيراز ساخته شد و داخلش آمديم ،مادرك هميشه به دنبال جايش مي گشت و پيدايش نمي كرد،  جاهايش همه موقت بودند و هميشه غر مي زد تا اينكه بعد از بيست سال در نوسازي خانه ، جاي اشپزخانه و هال را عوض كرد و حالا دو جا دارد، يك جا روزها كنار پنجره اشپزخانه رو به كوچه، در پناه سايه سار آبشار طلايش و يك جا شبها بر روي مبل گرم و نرم هال، رو به تلويزيون ، كنار كتابخانه من در خانه تهران جا دارم، جايي كه به قول رها تمام خانه بر حول آن مي چرخد و فردگرايي از سرتا پايش مي بارد،نقطه اي كه بر تمام آپارتمان احاطه دارد و هيچكدام از مهمانها جرات نشستن روي آن ندارند(سلام بيتا) خانه شمال بزرك است و پر از پنجره و مهتابي( شما بهش مي گيد تراس)، چند ماهي است در ان مي چرخم و هنوز جايم را پيدا نكردم، در اتاق نارنجي رو به باغ، در اتاق صورتي ر…

باهاش مي خونده: بزن بزن

پيرمرد عاشق گوگوش بوده، همه پولاشو جمع كرده بياد تهران گوگوش را ببينه،  نوه ها هم مي برنش يه كاباره و يه خانم مو كوتاه پيدا مي كنن و نشونش مي دن  اونم خوشحال بر گشته روستا و به همه  گفته كه بالاخره گوگوش  را ديده