۲۸ فروردین ۱۳۸۴

فیلسوف

برگشتم به تهران عزیز دود الود دوست داشتنی. در یک ماراتون دردناک به دنبال خانه گشتم و سرانجام ان را یافتم. مجتمع زیبا با حیاطی هزار متری که دو درخت سرو ناز شیراز دارد و کرایه ای که دهان مرا سرویس خواهد کرد.
سرما خورده ام عین بزغاله . عطسه می کنم . اب از دماغم می اید سرفه می کنم و تمام بدنم درد می کند و علاوه بر ان احساس می کنم که دوست دارم بمیرم. در نهایت ان سئوال همیشگی از ابتدا تا انتهای تاریخ با من است که چرا به دنیا می اییم و هنگام مریضی اصرار من در یافتن پاسخ ان بیشتر می شود ...یک فیلسوف دماغو

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...