۲۷ تیر ۱۳۹۷

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشين كه بودم يك خانمي دسته گل مي فروخت، گفت: چرا شما پولدارها از ما فقيرها خريد نمي كنيد؟ جمله اش اذيتم كرد، خريدم.
خونه كه رسيدم دسته گل را دادم پيرمرد راننده گفتم: اينو امشب بده به خانمت..
حيرتزده و شادمان گفت: از كجا مي دونستيد تولدشه!
نه من اعتقاد دارم اين اتفاقات تصادف صرف است و نيروي ماورا طبيعي پشتش نيست اما همين تصادفها انسان را موجود كردند روي كره زمين

۱۶ تیر ۱۳۹۷

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،
 من نیستم ، 
به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و خونه و  لباس و اکسسوریشون همه آماده و سرجاش باشه واگرنه حالشون بد می شه
گل باید با مرام باشه و قوی ، اینقدر که حتی وقتی یادت بره آبش بدی بگه فدای سرت ، سیراب محبتت هستیم
عین گلدونای خودم
خلاصه داشتم می گفتم  این رفیق ما بنفشه افریقایی دوس داره ، منم بردمش یه گلخونه حوالی ما که تخصصی تو کار این گله
حالا بگذریم از قیافه دوستم که هول شده بود و نمی دونست کدوم را بخره و سراسیمه از این گل به اون گل می رفت و هیجانزده این و اونو نشونم می داد و منم سعی می کردم  علاقه نشون بدم که 
اون  ته مه ها پیرمردی رادیدم که  ساکت و مجسمه وار از لای پلکهای افتاده اش همه چیز را زیر نظر داشت: مشتری ها و فروشنده ها و خدمه
رفتم سراغش و‌  شروع کردیم صحبت 
و بعله می دونم   
آدمها با من حرف می زنن
اولین سوال را که پرسیدم ،ماسک  یخ زده از رو صورتش رفت کنار و با برق در چشمانش و هیجان در صدایش ماجرای گلهایش، نامهایشان، پیوند و تکثیرشان و  ...را برایم تعریف می کرد، ماجراهای گمرگ و درگیرهای آفت ها و موفقیت رهایی از مشکلاتش در این سالها
بیشتر از اینکه گوش بدهم، نگاهش می کردم، و حسرت میخوردم
ایا می شود در چنین سن و سالی هنوز اینقدر عاشق  کارم باشم؟
خیلی بعد رفتم سراغ دوستم  که همچنان حیران  بود  و تمام گلهایی که توان انتخاب شان  را نداشت به عنوان هدیه برایش خریدم،
 بسیار تعارف می کرد و مقاومت که 
پیرمرد کارت را از دستم گرفت و به دوستم  گفت: هدیه را باید گرفت ، وقتی گل هست، باید روی چشم گذاشت
هزینه را برداشت کرد  و به خدمه گفت گلها را درکارتونهای  ترو تمیزی بگذارند
یک گلدان هم جداگانه به من داد، جوری ان را دردستم گذاشت که انگار رازی است، امانتی که باید نگهبانش باشم 

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...