۵ مرداد ۱۳۹۷

و تنهایی پادشاه نفرین هاست

قدیما می گفتن جای زخم شمشیر خوب می شه جایی زخم زبون نه 
به نظرم در سالهای بعد از انقلاب مردم ایران به تدریج خشن تر شدند . این خشونت نه تنها در رفتار که در کلامشان نیز ظاهر شده است.  کاری به دلایل جامعه شناسیش ندارم اما گمان می کنم دانایی به این رخداد باعث می شود که توان کنترل آن را پیدا کنیم .
ما شیرازی در زمینه زخم زبان و متلک توان حیرت انگیزی داریم. من در کودکی هایم لغز هایی که در مهمانی ها رد و بدل می شد را به یاد دارم و میزان حاضرجوابی طرفین برایم حیرت انگیز و حسرت آور بود.
خودم هم ارث کوچکی از جفت مادربزرگهایم برده ام  که اگر بخواهم کسی را نابود کنم توانش را دارم فقط در حال کنترل مدام آن هستم چرا که خودم نیز زخم بسیاری خورده ام  می دانم چه دردی دارد.
اینها که بین اشنایان و فامیل و همکاران است بحث من الان دوستانی است که بی ظرافت شده اند و کلامشان آزار می دهد. دوستانی که متاثر از اجتماع خشمگین شده اند و رعایت نمی کنند و آخرش یک جمله شوخی کردم را اضافه می کنند
بدترین نوعش که در آقایان در برخورد با خانمها بیشتر می بینم که خودشان هم به جمله خودشان می خندند و خیلی احساس کول و  بامزه بودن  دارند و فکر می کنند جذابتر به نظر می رسند.
نکنید آقا جان شوخی نکنید
شوخی وجود ندارد. شما واقعا به انچه که گفتید اعتقاد دارید فقط زهر کلمه را با لبخند و ایکون  و خنده به گمان خود گرفته اید.
خواستید حرفی را بزنید که توان مستقیم گفتنش را نداشتید. نظری را در پس ذهن خود پنهان کرده بودید که حالا با شوخی از دستتان در رفته است
در واقع شوخی یک خود افشاگری است. شما به این حرفتان ایمان دارید خودآگاه یا ناخودآگاه 
بی پرده بگویید
مثال؟
فراوان دارم
تمام دوستانی که وقتی فهمیدند من خانه خریدم به جای تبریک درباره محل جدید با من شوخی کردند
به دوستانی که وقتی به انها می گویم در  تعطیلاتم شروع شده به شوخی گفت شما معلمها که همیشه در تعطیلاتید
تمام شوخی هایی که درباره رنگ مو و لباس و هیکل و نوع حرف زدن و رفتار می کنید
تمام شوخی های که با مدرک دکترای من می شود
حالا تاثیر این شوخی ها چیست؟
برای من  این شوخی ها ی ساده مرز  را مشخص می کند. شما با این شوخی از مرز دوستان دور می شوید.طنز با هجو بسیار فرق دارد.
 اینها شوخی نیست. متلک است ، زخم زبان است یا حتی نشانه حسادت است نشانه خشم نسبت به من است یا نشانه بی ظرافتی در کلام  خلاصه هرچه که هست. آدمها را از شما دور می کند. تنها می شوید

۲۷ تیر ۱۳۹۷

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشين كه بودم يك خانمي دسته گل مي فروخت، گفت: چرا شما پولدارها از ما فقيرها خريد نمي كنيد؟ جمله اش اذيتم كرد، خريدم.
خونه كه رسيدم دسته گل را دادم پيرمرد راننده گفتم: اينو امشب بده به خانمت..
حيرتزده و شادمان گفت: از كجا مي دونستيد تولدشه!
نه من اعتقاد دارم اين اتفاقات تصادف صرف است و نيروي ماورا طبيعي پشتش نيست اما همين تصادفها انسان را موجود كردند روي كره زمين

۱۶ تیر ۱۳۹۷

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،
 من نیستم ، 
به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و خونه و  لباس و اکسسوریشون همه آماده و سرجاش باشه واگرنه حالشون بد می شه
گل باید با مرام باشه و قوی ، اینقدر که حتی وقتی یادت بره آبش بدی بگه فدای سرت ، سیراب محبتت هستیم
عین گلدونای خودم
خلاصه داشتم می گفتم  این رفیق ما بنفشه افریقایی دوس داره ، منم بردمش یه گلخونه حوالی ما که تخصصی تو کار این گله
حالا بگذریم از قیافه دوستم که هول شده بود و نمی دونست کدوم را بخره و سراسیمه از این گل به اون گل می رفت و هیجانزده این و اونو نشونم می داد و منم سعی می کردم  علاقه نشون بدم که 
اون  ته مه ها پیرمردی رادیدم که  ساکت و مجسمه وار از لای پلکهای افتاده اش همه چیز را زیر نظر داشت: مشتری ها و فروشنده ها و خدمه
رفتم سراغش و‌  شروع کردیم صحبت 
و بعله می دونم   
آدمها با من حرف می زنن
اولین سوال را که پرسیدم ،ماسک  یخ زده از رو صورتش رفت کنار و با برق در چشمانش و هیجان در صدایش ماجرای گلهایش، نامهایشان، پیوند و تکثیرشان و  ...را برایم تعریف می کرد، ماجراهای گمرگ و درگیرهای آفت ها و موفقیت رهایی از مشکلاتش در این سالها
بیشتر از اینکه گوش بدهم، نگاهش می کردم، و حسرت میخوردم
ایا می شود در چنین سن و سالی هنوز اینقدر عاشق  کارم باشم؟
خیلی بعد رفتم سراغ دوستم  که همچنان حیران  بود  و تمام گلهایی که توان انتخاب شان  را نداشت به عنوان هدیه برایش خریدم،
 بسیار تعارف می کرد و مقاومت که 
پیرمرد کارت را از دستم گرفت و به دوستم  گفت: هدیه را باید گرفت ، وقتی گل هست، باید روی چشم گذاشت
هزینه را برداشت کرد  و به خدمه گفت گلها را درکارتونهای  ترو تمیزی بگذارند
یک گلدان هم جداگانه به من داد، جوری ان را دردستم گذاشت که انگار رازی است، امانتی که باید نگهبانش باشم 

دور زدن تحريمها

خسيس هستم؟نمی دونم  اما بیشتر مشكلم اينه كه جستجو، انتخاب و خريد برايم مشكل است ،مصرف گرا هم اصلا نيستم ، دلبسته اشيا مي شوم و اگه از وسيل...