پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2013

طبعا منظورم جاهای دیدنی و دور از دسترسه و اگرنه فرح آباد را که همه می شناسند :)

فردا می رم سمت ساری اولا جای می شناسید برای شب موندن  دوما جاهای دیدنی باحال آدرس بدهید

شیرازی ها یه ضرب المثل دارن می گن تعریف کردن از خود ...خوردنه

از آنجا که هر انسانی در زندگی اجتماعی باید  شایستگی های خود را نشان دهد  و بنده  با اتکا به تجربیات خود در ..خوری می توانم به این پرسش پاسخ دهم که :  چطوری از خودمان تعریف کنیم که ... خوردن نباشد؟ 1. مستقیم این کار را نکنید. بدترین نوع تعریف کردن از خود تعریف کردن از خود است ؛ خوردید دیگر 2. تعریف دیگران از خود  را تعریف نکنید، کمی هوشمندانه تر است اما باز هم  لفت و لیسی کرده اید 3. به زور شرایطی را ایجاد نکنید که از شنونده؛ تعریف از خودتان را بیرون بکشید ، التماسی خورده اید 4. برنامه ریزی برای تعریف شدن نکنید؛ عضو خانواده ای؛ زیر دستی و سبزی فروش محل ؛ شاهدان خوبی برای ..خوردن نیستند؛ معمولا بد بازی می کنند و خوردنتان را بدجوری تابلو می کنند 5. از طرف مقابل الکی تعریف نکنید به این امید که اون هم این کار را بکند ، نمی کند و حس پایانی از ...خوری بدتر است  خب بالاخره چی؟  الانه می گم: اول :مطمئن شوید که تعریفی هستید دوم: همین دیگر،  اگر واقعا تعریفی هستید که مردم خودشان می فهمند که تعریفی هستید؛ لازم نیست این همه ...بخورید که !!!

آدمی که از یک اتانازی زنده بیرون اومده باشه باید هم در توالت تصمیم به ازدواج بگیره

نصفه شب از فشار مثانه بیدار شدم و رفتم دستشویی  که متوجه شدم دارم از شدت غم و غصه و احساس تنهایی می میرم یعنی انقدر حس تنهای ام شدید بود که اگه یکی رو همون سنگ توالت به من پیشنهاد ازدواج می داد قبول می کردم  بعد به قیافه خودم تو آینه نگاه کردم که موهام به شکل فشنی رو به بالا مونده بود و یکی از چشام هم هنوز خواب بود و آب دهانم مشرف به آویزان شدن    به این نتیجه رسیدم کسی در این وضعیت به من پیشنهاد ازدواج نمی دهم و بالا کشیدم و برگشتم به رختخواب و فکر می کردم که من چمه و بعد به یاد آوردم که آهان ماجرا این بود  عصر اون شب  برای همسر دوستم از سفرهایم می گفتم و او مدام تذکر می داد که پراید به درد این سفرها نمی خورد و از تصادف هایی می گفت که منجر به قطع نخاع و زندگی گیاهی و خیره شدن به یک نقطه خواهد شد شب که  اومدم خونه و قبل از خواب شروع کردم به تخیل کردن اول تصادف کردم و بعد نخاعی شدم و حالا چطور خودم بهوش اومدم و فهمیدم که نخاعی شدم و بعد چطور بقیه فهمیدن و آقا... داستان هی دردناکتر می شد و اشک از چشمان من نویسنده - قهرمان جاری و در ادامه تصمیم گرفتم با اتانازی ریق رحمت را سر کشیده رفع …

کار فرهنگی می دونید؟ خیلی کلاس داره ها ...

یادتون هست که سفرنامه ام  جایزه اول جشنواره نوگام را گرفته بود؟ خب حال این سفرنامه به همراه بقیه سفرنامه های برگزیده چاپ شده با نام بامزه ی از شهرسوخته تا پیازآباد.  شما می تونید کتاب را دانلود کنید اما چون این انتشاراتی همچین مرامی کتاب ملت را چاپ می کند؛ اگر به آن کمک مالی کنید کار فرهنگی کرده اید http://www.nogaam.com/

بهانه های بزرگ خوشبختی

کاهوی تازه با شربت نارنج باغهای شیراز

شعر گفته بود گمانم

دوستی سالهای پیش به اردوگاه پناهندگان رفته بود در مرز 
بازدیدکنندگان که وارد شدند عده ای از کودکان به قصد گدایی آنانرا دوره کردند
دختری نوجوان با خشم دیگران را نهی کرده بود که :
ای فرومایگان؛ از بیگانه دریوزه می کنید؟
.
.
.

حالا هی شما جوک بسازید ما هم با شما می خندیم

دوستان طنزپرداز بی خود شلوغش نکنید

شیراز فقط به کریمخان اجازه می دهد که پایتختش کند
و
شهریارانی این چنین
قرنهاست که از این دیار رخت بربسته اند
.
.

برکت است و خداوند برکت دهد انگشتانشان را

من خوش شانسم  در همه چیز   در خانواده  ,در کار و رشته تحصیلی ام , در دوستانم , در سفر,  در رخ دادن وقایع خوب و حتی در خرید ( البته به جز کفش که تاولهای زیادی دستاآورد این بدشانسی است) اما  اینکه تمامی مردان و زنانی که دوست من هستند, دست پخت محشری دارند خوش شانسی نیست

ایرانیان غریب

صبحی در مترو نشسته بودم. تا به ایستگاه قیطریه راهی طولانی در پیش بود. سر در تبلت فرو کرده بودم و کتاب دکستر را می خواندم بلکم برای زبان انگلیسی ام اتفاقی بیفتد پسرک فال فروشی داخل واگن شد و به میله کنار من تکیه داد و به من نگاه کرد و گفت خاله فال نمی خوای؟ با سر اشاره کردم نه  خاله تبلتت بازی داره ؟ با سر اشاره کردم نه  پسرک رفت و من دیگر نمی توانستم کلمات کتاب را دنبال کنم  همه سطور در هم می شد و معانی پیچیده از دور به پسر اشاره کردم و  به سرعت آمد. تنها بازی که داشتم را نشانش دادم گفت که این بازی را نمی شناسد اما منتظر ماند تا برنامه باز شود  فورا قوانین بازی را فهمید و به سرعت طنابها را برید و حباب ها را ترکاند و ستاره  ها را خاموش کرد و  سرانجام به جانور غذا رساند و نگاهی به من کرد پر از غرور خاله باید این ایستگاه پیاده بشم و  رفت  و من دوباره کلمات را پیدا کردم

هر کی بخنده خره

اعتراف می کنم که در 11 سالگی عاشق اسپارتاکوس شده بودم و سر سجاده با چادر نماز گل گلی و دماغی بزرگ و صورتی پر از جوش از خداوند می خواستم که همسری چون او نصیبم کند 
. .

این مردمان طناز

میدون ولی عصر به راننده تاکسی  می گم: مرسی پیاده می شم با افسوس اغراق شده ای می گه: دیگه از مرسی گذشت...باید اون ور میدون پیاده بشی

و حتی تجربه جماعت افسرده ای که الان می یان کامنت میذارن که: ای بابا حوصله داری ها

زندگی کردن را دوست دارم, این جریان به دنیا آمدن و مشکلات حضور در این دنیا, این تصمیم گیرهای سرنوشت ساز؛ این قدرت احتمالات و تصادفات ؛ این جزییات پیچیده از خرید زانویی برای فاضلاب ظرفشویی تا انتخاب محل کار یا رشته تحصیل اگر دنیای دیگری وجود دارد و بهشتی که آرزوهای آدمی در آن برآورده می شود, بهشت من این است که دوباره به دنیا بیایم و زندگی کنم  دوباره اشتباه کنم و رنج بکشم , انتخاب کنم و ادامه دهم و  ای ...شادی های کوچکی هم داشته باشم کلا فکر می کنم که این ماجرای کره زمین و موجودات در آن ؛ کلا خیلی باحال است و حیف است که فقط یکبار تجربه شود

سیل؟ کدوم سیل ننه؟

دوستی تهرانی از خاطرات سیل  در سال 66 می گفت و من   این ماجرا به گوشم نخورده بود. مرداد ماه و در هوای به شدت گرم ناگهان تگرگ و  باران شدید رخ می دهد.  طغیان رودخانه گلاب دره و  شکستن سد جهاد سازندگی و ریختن سیل به خانه و خیابانها  بیشتر از 300 نفر می میرند این دوست از استخر خانه ای میگفت که پر از گل شده بود و  ماهها بعد از سیل که آن  خالی کرده اند جسد دختری جوان از زیر خاک سفت و سنگ شده پیدا کرده اند اما خاطره بامزه اش این بود که   بعد از پایان سیل پیرزن و دختری را بالای درخت پیدا کرده اند هردو برهنه ؛ گویا شدت سیل چنان بوده که لباس از تن بر می کنده است. پیرزن در حال قران خواندن و دختر در حال گریه کردن آنها را پایین آورده اند و دختر برای همیشه از محل رفته است اما  پیرزن زبل، تا زمان مرگش در محل زندگی کرده است تنها با این تفاوت که مثلا دچار بیماری شده  که  نامش را می شود گذاشت"آلزایمر موضعی" یعنی هر خاطره ای به جز سیل را به یاد داشته است

خب حالا خودت دس به کار شو:)))

دخترک  دلش برای استاد  رفته و شنیده که همسرِ استاد بیماری روماتیسم دارد حالا با غصه به من می گوید که : رفتم سرچ کردم ، رماتیسم  آدم را نمی کشه

:))

یکی از همکارها تعریف می کرد که یکی از پیرمردهای تریاکی روستاشون فوت کرده؛ تا چند روز همینطور موشهای خمار  از سقف می افتادن پایین

حشره روح دار

دو سه نفری از فامیل دوستم هستند که علاوه بر مدل مو و لباس و آرایششان که مطابق مد در تغییر استّ بسته به سال و مد علایق ماورایی خود را نیز تغییر میدهند و مثلا از عرفان حلقه می روند به سراغ عرفان سرخپوستی و یه مدت هم عرفان الهی قمشه ای و ...

با تازگی مرادشان سای بابا شده و می روند هند و لباسهای گل دار می پوشند و پابرهنه را می روند که انرژی زمین را دریافت کنند و وسط اتوبان تهران - شمال وارد وضعیت ذن می شوند

همه اینها را گفتم که بگم وسط عزاداری عزیزی از دست رفته که همه در حال گریه زاری شدید بودند حشره ای ۲۰ سانتی زشت با بالهای بزرگ و دم آویزان و قملبه ای چندش در زیر سینه اش وارد مجلس شد. همه جیغ زنان خود را از مسیر حشره غول آسا دور کردندتا بالاخره یکی پنجره را باز کرد و حشره رفت

بعد از خوابیدن غلغله یکی از همین عرفانی ها با صدای نرم و صورت ملایم شده اش گفت:

آخ عزیزان من چرا این کار را کردید؟ این روح فرزاد جون بود که آمده بود به ما سر بزند...

خب دیگه بقیه اش به عهده تخیل خودتان که ملت از تصور فرزاد جون با آن دم دراز چه قهقهه ها که سر ندادند

از رنجی که می بریم

درهای اتوبوس داشت بسته می شد که زنی میانسال و چادری با پاکت و  کیفی در دست به زور خود را بین انبوه آدمهای جلوی در جا کرد؛ اما کیفش در لای در باقی ماند و اتوبوس به راه افتاد زن فریاد می زد که کیفش لای در  باقی مانده است و مردم دلداری اش می دادند که تا ایستگاه بعد کیف آسیبی نمی بیند. زن چند بار تلاش کرد تا کیف را بیرون بیاورد و نتوانست و  بعد ناگهان زد زیر گریه همه اتوبوس ساکت شدند  و به صدای گریه و کلمات نامفهوش گوش دادند تا ایستگاه بعد که در باز شد و زن کیف را به زیر چادرش  کشید و پاکت های رادیولوژی و سونوگرافی را در آن گذشت

یک کتاب داشت عزیز نسین با عنوان: خارجی ها بهتر از ما بلدن....

تا بیست سالگی من مادربزرگ مادرم زنده بود و  هر بار که لامپی روشن می شد با به یاد آوردن شبهایی را که  به سختی در تاریکی گذرانده بود ؛ به روح آبا و اجداد مخترع لامپ، دعاها ی می فرستاد که رد خور نداشت در ورود ادیسون به بهشت و قل خوردن میان حوری و غلمان (هرچند تا آخر عمر باور نداشت که ادیسون ارمنی بوده است) ... حالا وضعیت من است در هنگام استفاده از افزونه های گوگل کروم دوستان این افزونه ها را جدی بگیرید اون از zenmate که بنده را از نیاز به هرگونه ف ی ل ت رشکن رهایی داد  این از AdBlock که اعصابم را بابت تمام آگهی های تبلیغاتی که بعضا از کل صفحه عرض و طولشان بیشتر بود؛ به آرامش رساند من دعاهای بی بی را به یاد ندارم اما همانند او به تمام اندیشمندانی که دنیا را جای بهتر ساختند؛ می اندیشم . .

بابل

در خیابانی قدم زدم که درختانش با نارنج های نارنجی چراغانی شده بودند.

از ابتدا تا انتها ...

هر دو طرف....

ﻫﺪﻓﯽ دلپذیر

ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﺑﺸﯽ ﮔﻔﺖ:ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ

بعد اون عکس یه خانم خیلی منشوری بود؛ با قیافه جدی میگوید: این rotate لازم ندارد

سرکلاس بین دانشجوها اختلاف افتاده که این بچه دامن پوش توی عکس؛ پسره یا دختره  یکی از بامزه های کلاس می گوید: عکس را rotate کنید؛ معلوم می شود !!!

بازگشت اسمارت گیس طلا

بعد از دو ساعت فرو کردن انواع چوب کبریت و خلال دندان و سوزن ته گرد تو سوراخی تبلت  متوجه شدم که زیر این سوراخی نوشته mic   و  یه سوراخی دیگه  پشت تبلت هست که زیرش نوشته reset

نلسون ماندلا

در سراسر روزهایی که در افریقا  می چرخیدم  هنگامی که سوار بر ون های کوچکی بودم که توان افزایش حجم غیرعادی داشتند؛ یا  وانت بارهایی که تبدیل به مینی بوس شده بودند؛ حتی بر پشت موتور سیکلت های که مرا در شهر می چرخاندند موسیقی می شنیدم مانند تمام نواهای افریقایی؛ پر توان و ریتمیک که شور و سرخوشی رقص های دسته جمعی شان را درخود داشت و ترجیع بند تمامی این موسیقی طرب انگیز یک نام بود که تکرار می شد

من هم معلم داشتم

دانشجوها در کوچه باغها عکاسی می کردند. من بر دیوار کوتاه باغی تکیه زده بودم و  هر از گاهی  به پرسشی از دور پاسخ می دادم. پیرمردی لنگان لنگان رسید و به چوبش تکیه داد و به ما نگاه کرد و پس از بررسی طولانی از من پرسید: تو مربی اشان هستی؟ گفتم :بله  گفت: هیچ کس در این کشور قدر معلم را نمی داند چند بار به سینه اش زد و گفت:  ولی من؛ من می دانم  به زور  کیسه پلاستیک یکی از دخترها را خالی کرد و بزور یکی از پسرها را با خود برد در حالی که  کج کج راه می رفت. مدتی بعد پسرک با کیسه ای پر از پرتقالهای درشت بازگشت. به جستجوی پیرمرد رفتم که در نیمه راه باقی مانده بود و بر سنگی نشسته بود تشکر کردم و پیرمرد تنها یک جمله را تکرار می کرد

خوب شد اون موقع نگفت: دخترا باید 14 سالگی شوهر کنن

من شرمنده ام ؛ روم به دیوار؛ گلاب به روتون  اعتراف می کنم که در نوجوانی پای سخنرانی های قرائتی می نشستم و یادداشت هم بر می داشتم