۷ آبان ۱۳۹۳

ای بتمن ای سوپر من ای شاهزاده نجات دهنده من این همه سال کجا بودی؟


پیرمرد  بنگاهی کچل و بی دندان ، با عینکی در قطری عظیم به من اصرار دارد که شما نمی توانی تنهایی در این خانه زندگی کنی و من وظیفه دارم از تنهایی نجاتت دهم

۳ آبان ۱۳۹۳

روز، داخلي، تاكسي

دختر دانشجو عقب، مرد جوان جلو، راننده ميانسال
دختر يك: نگفتي يك بلايي سرت بياد
گوينده راديو: امروز صبح قصاص ريحانه جباري انجام شد
راننده: هفت سال كشتنش طول كشيد
دختر دو: خب اگه خودمو پرت نمي كردم بيرون كه بلا سرم مي اومد
مرد جوان: مرده مي خواسه بهش تجاوز كنه
دختر يك: آدم بايد هميشه يه چاقو تو جيبش باشه، بابام مي گه
راننده: هفت سال هر روزش اعدامه ، مرگه
دختر دو: داداش برام اسپري فلفل گرفته
مرد جوان سر تكان مي دهد
دختر يك: مواظب باشي ها ،استفاده ازش جرمه
راننده بر پيشاني اش دست مي كشد
دختر دو: بهتر از اينه كه از ماشين خودمو بندازم بيرون
دختر يك: خب اينطوري كه فلفل راننده را كور مي كنه ، تصادف مي كنه ،جفتتون مي ميريد
هر دو مي خندند

۲ آبان ۱۳۹۳

خود موجود كارت دار هم خنده اش گرفت و رفت

بچه هاي دانشكده اولم از اين قرارهاي ساليانه گذاشته بودند، در سفره خانه اي در نوك كوههاي تهران، بساط شادي و خنده بر پا بود و يكي از بچه ها گيتاري بيرون آورد و با همنوايي بچه ها شروع به خواندن گل گلدون كرد
بقيه مهمان سفره خانه هم به ما پيوستند كه مردي به سراغ صاحب سفره خانه رفت و كارتي نشانش داد و امر به پايان موسيقي داد
بچه ها هم به خاطر صاحب رستوران وحشتزده پذيرفتند و بدون گيتار همه با هم شروع به خواندن كردند
،،،،
خب ديگه تصورش با خودتون كه سي تا خل و چل با هم مي خواندند

حمله ور شد ارتش خلق ایران
سوی دشمن از زمین و آسمان
خلبـانان ، ملوانان



۱ آبان ۱۳۹۳

دختران دشت

راننده تاكسي كه مرا به روستايشان مي برد ، زني سي ساله  را نشانم داد كه عروسي دخترهايش بود
به مرد گفتم كه دختر بايد رشدش تمام شود و بعد زايمان كند
با حيرت گفت :چرا؟
گفتم:عمرش كوتاه مي شود
گفت: نمي دانستم( با خود زمزمه كرد) پس هنوز برايش زود است

۳۰ مهر ۱۳۹۳

امروز پشت پنجره باران مي آمد، بر روي درختان نارنج

بعضی روزها دنیا زیاد جالب نیست 
بعضی روزها  ایران زیاد جالب نیست
بعضی روزها مردم زیاد جالب نیست
بعضی روزها خود آدمی زیاد جالب نیست
بعضی روزها این بعضی  روزها خیلی به دل آدمی فشار می آورند
آن وقت آدمی  به شمال می آید و تمام این بعضی ها 
با آب می رود
بر باد می رود

۲۷ مهر ۱۳۹۳

دو خانم معلم در مترو

اگه دستشون را قطع مي كردن اين قاپ زنا اينقدر پررو نمي شدن
حالا شنيدم قراره تصويب كنن كه دست قطع كنن، مثل عربستان خيلي خوب مي شه 
آره خيلي خوب مي شه اينا يه خلخالي ديگه احتياج دارن

۲۳ مهر ۱۳۹۳

فقط مي گذرد

"شمال "كه مي روم به ويلاي موقرمز مي روم و هميشه "شمال" خيلي خوش مي گذرد، دفعه آخري كه رفتم مو قرمز نبود اما كليد ويلا را به من داده بود ، رفتم و ديدم كه بدون موقرمز "شمال "اصلا خوش نمي گذرد كه حتي ويلا غمگين و كمي هم هولناك است
و حالا فكر مي كنم كه نه "شمال" كه " زندگي"  بدون مو قرمز و رها و نازنين و الهام و بقيه " رفقا"
" خوش" نمي گذرد

۲۲ مهر ۱۳۹۳

دلباخته قناري

حراستي دانشكده به هنر ايران باستان علاقمند شده، ظاهرا به دليل كنترل خروج و ورود دانشجوها هميشه در راهرو حضور دارد در حالي كه مي دانم كنار در كلاس پنهان شده و نمي داند كه نور ويدئو پروژكتور او و دهان بازش  كه به نقوش سفالها بر ديوار خيره شده ،روشن كرده است.

۲۰ مهر ۱۳۹۳

اينا از داستان وارد دنياي واقعي مي شن يا برعكسه؟

 امروز من خانم جواني را ملاقات كردم كه شاگرد يك آرايشگاه بود و در يك رشته مهندسي دكترا داشت و هيات علمي يك دانشگاه معتبر بود  و همچنين در حال مطالعه طالع بيني و علم ستاره شناسي  بود و به اين نتيجه رسيده بود كه طالعش قمر در عقرب است و به همين دليل بايد زنانگي اش را تقويت كند تا در معرض خطر سرطان رحم نباشد

۱۹ مهر ۱۳۹۳

ايرانيان غريب

رد فروشنده وارد واگن زنان شد

كسي اينجا آدامس نمي خواد؟

دختر جواني با صداي بلند گفت: نه آقا نمي خواد، مگه نمي بيني همه خانم هستند، بفرماييد بخش آقايون

مرد: چشم خانم مي رم

زني مسن: راس مي گه خوب دختره، هي مي يايي رد مي شي خودتو مي مالي به زنا

مرد: خانم من كي ؟

دختري جوان: خانم نخورد به ما چرا دروغ مي گي؟
پيرمردي دستفروشي وارد مي شود

زن مسن: باز يكي ديگه برو ديگه برو قسمت آقايون، آخه حلالي گفتن حرومي گفتن

پيرزني نشسته: خدا را شكر كه نون آدما دست خداست نه بقيه آدما واگرنه امثال شما نون آدما رو آجر مي كنن

زن مسن: اينا نمي يان نون در بيارن كه واسه كار ديگه مي يان
پيرمرد: من؟ چي؟

پيرزن: آخه اگه كسي محتاج نباشه مي ياد تو مترو آدامس بفروشه؟

زن مسن: همينكه به ما بخوره نونش حلال نيست

زني جوان: حالا بخوره اصلا حالا چي مي شه؟
زن مسن: شما دلت مي خواد بهت بخوره ما دلمون نمي خواد بخره، ماشين تصادفي مي شيم
دخترجواني با خنده: الان شما خودتو اوردي در حد ماشين، حالا مدلت چيه؟
پيرزن: همين كارارو كرديد، ارزش زن اومد پايين، زمان شاه يه زن وارد مي شد همه مردا بلند مي شدن
زن مسن: همين كارارو كرديد ديگه، امر به معروف نهي از منكر نكرديد اينطوري شد
پيرمرد به نزديكي دختر اولي رسيد، دختر دوباره با تحكم گفت: 
آقا لطفا بريد واگن آقايون اينجا جا نيست
پيرمرد: چشم خانم، چشم، من معلولم، واسه همين اينجا كار مي كنم، اكه خارج بود به من حقوق مي دادم
سرم را بلند مي كنم، مرد كور است
دختري عمدا مرد را صدا مي زند: آقا بيا اينجا يه بسته آدامس به من بده
زن مسن: همين كارها را مي كنيد ديگه پررو مي شن، دختر جوون داره حكم مي كنه مرد نياد بايد ازش حمايت كنيد، 
زني كنار دستش او را تاييد مي كند، بايد حمايت كنند
پسرجوان دستفروشي وارد مي شود
زن مسن فرياد مي زند: آقا برو واگن آقايون اينجا مال خانمهاست اينقدر نمال خودتو به ما
پسر: خب بابا خب رفتم، زر نزن، حالا كاش خوشگل بودي
پياده شدم 

۱۷ مهر ۱۳۹۳

۱۳ مهر ۱۳۹۳

چون به خلوت مي روند هم نه، همين وسط راه


يكي از كارمندان دانشگاه در ته و توي ذهنش عقيده دارد كه تمامي اساتيد كافر هستتد،  هر استادي به ميزش نزديك مي شود، او را نصيحت  مي كند و عقيده دارد درس خواندن مهم نيست آدم بايد ايمانش محكم باشد و كتابي  در اين باب  را هم كنارش گذاشته و مراجع  را مجبور به خواندن صفحاتي از آن مي كند
دانشجوها براي دفاع شيريني آورده بود، رسم بر اين است كه جعبه اي هم  را روي ميز كارمندان مي گذارند و كارمندان خودشان برداشته و با چايي مي خورند
اتفاقي دوباره به اتاق برگشتم و ديدم جعبه نا پديد شده، از سرعت عمل كارمندان در بلعيدن شيريني حيرت كردم
تا زماني كه كارمند مورنظر كشو ميزش را باز كرد  و جعبه شيريني را در آنجا مشاهده نمودم

۱۲ مهر ۱۳۹۳

خلاصه تو نيكي مي كن و ،،، دهانت سرويس

رها ديده يه موتوري جلوش يهويي از موتور افتاده پايين و ولو شده روي زمين، 
رها هم موتوري را انداخته پشت ماشين و برده بيمارستان ارتش
تو بيمارستان رها را با دستبند بستند به صندلي  تا وقتي موتوري بهوش بياد
و تا اون زمان حتي نذاشتن دستشويي بره
و تمام مدت هم براش توضيح مي دادن كه اگه موتوري بميره چه عاقبتي در انتظارسه
دوازده شب موتوري بهوش اومده و گفته كه رها نزده بهش
و رها رو ول كردن

۱۱ مهر ۱۳۹۳

رقيق القلب

شب است در كنار دريا، بادي ولرم بين موها و لباسهايمان مي چرخد و صداي موسيقي از دور مي آيد و گفتگوي رومانتيك بين ما شكل مي گيرد
-آدميزاد است ديگر، با اين هوا و موسيقي هوس عشق مي كند
- هوممممم..... خب من بيشتر هوس پالوده كردم

۹ مهر ۱۳۹۳

اوني كه از در مي ياد جونور نيست؟

يادتون باشه خواهرك به دوقلوها مي گفت جونور و اونا هميشه شاكي بودن
اين دفعه يكي از دوقلوها داد زد، من جونور نيستم، جونور پشه است كه از پنجره مي ياد تو

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...