پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2008

شمال روز پنجم

با مادرک رفتیم بازار روز...من عاشق بازارهای روز شمالم...مساله خرید نیست همان دیدنشان لذتبخش است...کره محلی، دوغ ، سبزی های کوهی، دلال، سیر ترشی و زیتون پرورده و تخم غاز...میوه های براق و درشت ورنگین وآن بوی خاص غیر قابل توصیف بازار و آمبیانس صوتی انبوه کلمات ولحن های و جنس های مختلف صدایی...خدا برکتشان دهد...از پیرزنی خرید کردم که دلال وسیرترشی اش را خودش درستش کرده بود سبزی اش را خودش چیده بود و دسته کرده بود و باقلی محصول خودش بود...چکمه پوشیده بود و چادر دور کمرش پیچیده بود و شالی به سفیدی دندانش برسر داشت...
مادرک فرصت این را داشته که وسط این هیر و ویر با سبزی های شمال برایمان کلم پو شیرازی درست کند با گوشت قل قلی...تا نخورده باشید نمی فهمید یعنی چی... "کلم پلو شیرازی" رو می گم
دارم فکر می کنم آخرین باری که آفتاب به موهایم خورده کی بوده ...هر چه فکر می کنم یادم نمی یاد...آپارتمانم در تهران حیاط ندارد و پشت بامش هم به درد حمام آفتاب گرفتن نمی خورد....آخرین بار که موهایم زیر آفتاب بوده و پوست سرم ویتامین دی ساخته کی بوده؟ آهان یادم آمد عید پارسال چند بار رفتم تو حیاط خانه ما…

روز چهارم ابشار ب19

رفتم آبشار 19 ب این شماره روی صفحه موبایلم افتاده بود...یاد سیاره شازده کوچولو افتادم وقتی ستاره شناسها کشفش کرده بودند...گلهای ریز زرد رنگی اطراف آبشار بود که خیلی عزیز بودند..تمام مسیر هم گلهای شیپوری سفید در اطراف درختها پیچیده بودند و یک درختچه با گلهایی که عطری شبیه به نسترن داشت...خیلی دوست دارم گلها را به نام بخوانم اما فقط پونه ها را می شناختم. یک مار آبی دیدم که سرش را روی سنگریزه های اطراف آبشار گذاشته بود و بدنش همراه با موجهای اب تکان می خورد...خیلی هوس پریدن در آب را داشتم ولی زمانی تا زانو رفتم توآب هوسش از سرم پرید...sرد بود ها...
انجیر کوهی هم اطراف آبشار بود اما متاسفانه تمشک ها هنوز نرسیده بودند... در ابتدای راه گاوها هم که مثل همیشه همراهیمان می کردند با ان چشمهای درشت و مژه های فر زده...یاد پسرک قصه های علی اشرف درویشان می افتم که عاشق چشمان یک گاو شده بود
و بازگشت از آبشار یکی از گاوها دیدم که در دهکده جلوی سوپری ایستاده و خودش را در شیشه مغازه نگاه می کرد...

شب در ویلا برق رفته است شمع روشن کرده ایم خواهرک که عشق کریس دبرگ و پینک فلوید است موبایلش را روشن کرد…

روز سوم

یک ماهیگر پیر نزدیکم نشسته ومن دوساعت است که در این کار با او شریکم....یک کلاه کهنه حصیری بر سر دارد و یک ساک پارچه های به دنبالش است که نمی دانم در آن چیست اما در کیف پارچه های که به دوش انداخته ماهی ها را می ریزد و در جیبش طعمه است. دستش را در جیبش می کند طعمه را بیرون می آورد و به زبانش می زند وبعد آن را سر قلاب می اندازد و قلاب را درون آب ، بعد دستش را به کمرش می زند وپس از مدت کوتاهی ناگهان قلاب را بیرون می کشد اگر ماهی کوچک باشد آن را در آب رها می کند و اگر بزرگتر را در کیف سر شانه اش می اندازد...اما دارم مدام از دستش حرص می خورم... این چندمین ماهی است که از دستش میلغزد ..ماهی گیر شلخ ته ...اگر در آب می افتادند ناراحت نمی شدم ماهی های بدبخت می افتند لای صخره ها و اونمی تواند پیدایشان کند و در آنجا بیهوده می میرند...حداقل به شکم این پیرمرد و خانواده اش برود که بهتر است که ان زیر بپوسند...انقدر حرص خوردم که بلند شدم و رفتم...
خواهرک از صبح تا حالا مرا "چغال ترسناک عزیز" صدا می زند.. دیشب در تاریکی زوزه می کشیدم تا خواهرک را بترسانم ...می خواستم بگویم من شغال هستم زبانم نچ…
روز دوم
اومدم کنار دریا روی نیمکت دراز کشیده ام ، سرم را روی پای خواهرک جوجه باستان شناسم گذاشتم و او برایم سه دوره تمدن ایلام را بلبلی می کند و من از اسمهای رکیک پادشاهانشان می خندم ...دریا روبرویم است فیروزه ای و خوش صدا ...رنگش لحظه به لحظه عوض می شه اول خاکستری بود بعد نقره ای شد هرچه آفتاب بالاتر می ره رنگش تیره تر می شه الان سبز- آبیه ... آفتاب ساقهایم را گرم می کند و هوا عطر آلود است...خوشبختی مگرچیز دیگری هم هست؟(غیر از آب پرتقال تو لیوان نارنجی)
در روستا اما زنان شالی را کاشته اند سبز و زیبا با انعکاس آسمان در آب هایش...اطراف شالیزار ها پر از گلهای زرد رنگ است که نمی دانم نامش چیست اما شبیه گلایول است ..
از روستا ماست و شیر گرفته ام در بازگشت به مادرک می گویم من احتمالا در زندگی قبلیم اگر شمالی نبودم حداقل دهاتی بوده ام که عصرها وقتی از روستا باز می گردیم دلم می گیرد... انگار که در آنجا خانه ای با خانواده ام را جا گذاشته ام

روز اولَ نوشهر

سوار هواپیماهستم و برای اولین بار دارم از رو رشته کوه البرز رد می شم...اون قله مغرور و بلند که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خنده ...همینه که من الان می بینم ؟ کمی برف لای شیارهای کوه هست...برای اولین بار سرنشین هواپیما هستم نه ته نشین...جدی می گم ..صندلیم چسبیده به ک ون خلبان و از صدای این پره های دو طرف گوشم مجبور به وبلاگ نوشتن شدم....تو هواپیما یه کاغذ از طرف بسیج هواپیمایی دادن به مناسبت فتح خرمشهر آخرش یه سری سئوال مسابقه بود به شرح زیر
1- تعداد کشته ها وزخمی و اسرای دشمن در عملیات چند نفر بود؟
2- مرحله سوم عملیات توسط کدام قرارگاه آغاز شد؟
3- رمز عملیات بین المقدس چه بود؟
4- جوان خرمشهری بر روی تابلو چه نوشته بود؟
5- پیام حضرت امام (ره) درباره فتح خرمشهر چه بود؟
عجیب اینکه جواب تمام سئوالها تو بالای همون کاغذه بود..شما فکر می کنید منظورشون چی بود؟

مهاجران شیراز

دختر خاله رفته مشهد، شب کبوتر های دور حرم را دیده که دورتادور خوابیده اند در حالی که سرشان زیر بالشان بوده ..صبح برگشته حرم دیده عینا در همان حالت باقی مانده اند فقط با این تفاوت که سرشان را بیرون آورده بودند وپلک هم می زدند...
حالا اصرار داره که این کبوتر ها حتما مهاجر از شیراز هستند ...
آره دیگه ...اتساع حدقهبعد از تحریر:من امشب با صدای امواج به خواب خواهم رفت...صرفا جهت ک ون سوزی اضافه شد
دوست تپلم داره از خشم می میره می گه بچه همسایه فقط سه تا کلمه بلده بگه:بابا ماما و آبه...اونم ...تازه به بدبختی...
حالا امروز دوستم داشته لباس عوض می کرده ..بچه هه اومده یه مدت نگاش کرده وبعد گفته :چاق
امروز صبح تمرين تئاتر آرش کمانگیر داشتيم.بچه ها خیلی بهتر شده بودند و لذت مي برند از كارشان...زماني كه يك صحنه پر از هماهنگي هاي مشكل را تمام كردند.. همه ساكت شدند و بعد از مدتي شروع به دست زدن كردند كه نمي دانم براي خودشان بود و يا جادوي كلمات نمايشنامه...
من آن لحظه را دوست دارم كه هومان در جواب پرسش آرش درباره دليل خيانتش به ایران می گفت:
- خواستم بدانم که عشق به وطن هنوز در من هست...
دخترك مکث می کرد، از آرش رو بر مي گرداند و می گفت
- و نبود..

مادرخوانده

همسایه طبقه بالائی با یه کاسه سوپ جو اومد دم در...تعجب کردم اولین بار بود که برایم غذا میآورد و برای مهمونی پنج شنبه شب دعوتم کرد باز هم تعجب کردم ، اولین بار بود که دعوتم می کرد به خانه اش...تشکر کردم و گفتم که آن روز دیر می آیم و خسته ام و..او اصرار کرد و آخر کار منظورش را رساند که تولدش است و متوجه شدم که باید بروم...
ان روز تا عصر تدریس داشتم و وقتی خونه رسیدم از اصوات معلوم بود که قسمت دنس تموم شده و به قسمت سکوت شیرین خوردن رسیده اند به سرعت دوش گرفتم و لباس پوشیدم و هدیه را کادو کردم و بالارفتم تاقضیه را به سرعت ختم به خیر کنم و برگردم بخوابم، در زدم و زمانی که در باز شد وداخل شدم سرمای حضورم را احساس کردم...این سرما زمانی شدید تر شدکه باعنوان خانم دکتر و استاد دانشگاه معرفی شدم ...وحشتزده داخل شدم و مودبانه نشستم... تمام زنان درون مجلس بالای 80 کیلو وزنشان بود و این تازه حداقل وزن موجود بود و همه لباسهای مجلسی چین دار و بلندی پوشیده بودند و آرایشگاه رفته بودند و یک ظرف بزرگ در دست هر کدام بود با دهان هایی که تا چند ثانیه قبل می جنبید..اون وقت من باموهای خیس اونجا نشسته …
امروز من و يه آقايي يك ساعت رفتيم تو يه كمد بزرگ...قبلش هم حواسمون بود كه كسي در ساختمان نباشد و همه درها را قفل كرديم، پرده ها را كشيديم ..تلفن و فكس را قطع كرديم... رفتيم تو اتاق... درو بستيمو يك ساعت بعد از كمد اومديم بيرون... ;كاملا درست حدس زديد:
ضبط صدا داشتيم
یکی از شکنجه های قرون وسطا این بوده که تمام موهای بدن شخص را با تیغ می زدند و بعد فورا او را در حوضچه ای از آب کلر دار می انداختند...
خب ....آره...
رفتم استخر
آبدارچي دانشكده منو خيلي دوست داره(كلا اين تيپ از آدما منو دوس دارن) و آنقدر دنبال من هميشه ويلان مي گردد تا چايي را به دستم برساند و مي داند كه من چايي را با قند نمي خورم...امروز برايم چايي را كنار كامپيوتر گذاشت و رفت مدتي بعد مسئول سمعي بصري كه بسيار تنومند و قد بلند است در حالي كه دم يك شكلات كوچك را در دست گرفته بود و تكان مي داد آمد و با خشمي ساختگي گفت :مرا فرستاده اينجا كه اينو قبل از اينكه چاييتون سرد بشه به دستتون برسونم
محبت هر دوتاشون اينقدر برام دلنشين بود....اينقدر....زياد...قد آسمونا
- ببخشید آقا اون اسپری قیمتش چنده؟- اون اسپری نیست خانم ...واجبیه

اراده معطوف به زندگی

یادتون هست اون دوستم که می خواست بره به دکتر همسر مرده دلداری بده؟ داستان جالبی داره
18 سالگی ازدواج کرده و دو تا پسر پشت سرهم داره 13 سال با شوهره زندگی کرده تا زمانی که شوهر الکلی ومعتاد شده و همه خونه زندگی را به باد داده...طلاق گرفته رفته خونه مادر وپدرش که اصلا مشتاق اومدنش نبودن و شروع کرده از لیسانس درس خوندن و کار کردن ...الان همکلاسی منه سر کلاس دکترا، هیئت علمی هم هست و سرپرست دانشکده خودش هم هست...مدام مقاله علمی پژوهشی چاپ می کنه که حقیقتا بار علمی بالایی دارد و همایش و سخنرانی می ره امافقط به خاطر پولش... ..به شدت مشکل مالی داره به همین علت علاوه بر تدریس خصوصی،تدریس دردانشگاه ،جزوه های کلاس کنکور مینویسه...حتی بخاطر پول برای استادهای بی سوادمون هم مقاله می نویسه ...هر دو پسرش دانشجو هستند و خرج دانشگاه و زندگی شون بر عهده مادر است...این وسط مادر و پدر مریض خودش را هم نگهداری می کنه ...من نمی دونم چه تصویری تو ذهنتون اومده ....اما اون یه زن زیبای تپل خوش خنده است که طنز فوق العاده ای در حرف زدن داره به همراه عشوه های زیبایی که به سر و گردنش می ده
حتی زمانی که از مشکلاتش حرف…
ضرب المثل شیرازی
خودوم میروم هواداروم نمیرهخودم بمیرم بهتر از این است که هوادارم بمیرد
طبعا به طعنه گفته می شود ...
يه نفر امروز به من گفت: تو اصلا دوست داشتني نيستي... اعتياد آوري
خب اون دو تا دختر بسکتبالیست دانشگاه شهید بهشتی یادتون هست کهاخراجشون کردن...اینو دیگه حتما باور می کنید ،نه؟خب...غیر از این بود باید تعجب می کردیم. ...برتولد برشت اون همه سال پیش گفت:براستی در دورانی تاریک زندگی می کنیم
خبحقیقتشمن فلاش مموری خریدم....انشاله هرکی بخنده دهنش کج بشه

پاچه خواری

روز معلم جشن گرفته بودن تا به اساتيد سكه بدهند. استاد معارف پارسال زنشو آورده بود و سكه شو به عنوان قدرداني به اون داد و گويا خوشش آمده بود از اين نمايش و امسا ل پدرش را آورده بود و سكه را جلو جمع به او تقديم كرد ...مردم كف زدند اون جو گير شد و دراز به دراز افتاد روي زمين و كفش باباهه رو ماچ مي كرد و مردم بيشتر دست زدند و گريه كردند ... گفتم خوب شد پارسال جو گير نشد و اگرنه زنه رو جلوي ما واسه قدرداني....استغفراله

دختران شهید بهشتی

رفتم دانشكده دوستم، مسابقه بسكتبال هفتگی بود. رفتيم تماشا...دو تا هم تيمي با هم دعواشون شد و زدن سر و صورت همو خونين و مالين كردن و هر دوشون از دور خارج شدن ...حالا اين تيمه دو نفر كم داشت...يه دختر رفت پايين گفت كه با دوستش حاضرن جاي اون دو تا بازي كنن ...داور قبول نكرد ...دختره دانشجوي تربيت بدني بود و رشته اش بسكتبال، بهشون مي گفت شما از بازي من مي ترسيد نه از حضورم ...
بالاخره داور قبول كرد و دو تا دختر رفتن تو زمين
همه چيز را اسلوموشن به ياد مي آوردم ... تنه هاي شديدي كه به پسران مي زدند و پاسهاي كه به هم مي دادند... رقصي غريب بود...پسراني با قد هاي دو متري كه ابتدا حيرتزده و سپس خشن و عصبي سعي مي كردند كه جلو آنان را بگيرند...ان همه تماشاچي و حتي طرفداران تيم مقابل كه اين دو دختر را تشويق مي كردند و توپ بزرگ قرمزي كه مدام و مدام از حلقه رد مي شد...بمبارانشان كردند ... حتي يك بار توپ را از آن سوي زمين پرتاب كردند و در اين سو وارد حلقه شد...
و من كف مي زدم وفرياد مي كشيدم و گريه مي كردم و گريه مي كردم و گريه مي كردم
و آنان با مقنعه و مانتو و شلوار گل مي زدند و گل مي زدند و گل مي زدند

خیط

اومدم دانشكده اتاق خودم...آخرين بار كه اومدم رو درخت پشت پنجره برف نشسته بود و الان از برگ سبز منفجر شده...وسط هواي آفتابي داره بارون مي ياد..شيرازي ها مي گن گرگ زاييده...ناهار خوشمزه دانشكده را خوردم بيفتك مرغ با يك عالمه پاسفره اي كه عاشقشونم بخصوص اون ترشي كلم قرمزش...دارم رو مقاله جديدم كار مي كنم درباره آئين هاي مرگ در ايران باستان...اون وقت اينقدر زندگي پشت پنجره است...خوبم...چايي دارم مي خورم با اين شكلات نارگيلي ها كه خيلي دوست دارم...امروز رفتم چك دستمزدم را بگيرم ...تهيه كننده با لبخند گفت كه هيچي پول نداره منو بگو كه تا اون لحظه با اين پول چه كارها كه نكردم...خريد دوربين ديجيتال آخرين مدل( اون مدلي كه ديگه بعد از اون هيچ مدلي ديگه نيست مي گما)، خريد يه كلبه تو شمال(همون كه يادتونه ...همون)، خريد ماشين(البته اگه يه روز گواهينامه گرفتم)...هرچند هميشه آخر كار مي ذارم رو پول پيش خونه ...اما آرزوش كه ايرادي نداره...داره؟
امروز تو فرهنگسرا یه دختر جوان و جذاب برام چای آورد... همیشه یه پیرزن شلخ ته چایی می اورد که پاهاشو رو زمین می کشید و با دست چپ دست می داد که من خیلی بدم می اومد ...چای اش هم همیشه بدمزه وسرد بود
در مورد دختر پرس و جو کردم...گفتند: سه تا خونواده تو یه خونه قدیمی هستن که میراث فرهنگی سالهاست قراره بخرتش...دستشویی خونه قابل استفاده نیست و همه می رن مسجد و مدرسه محل... باباهه راننده تاکسیه که خرج هر سه خانواده را می ده ...خانواده مادرش، خواهرش و خودش...این دخترک هم پارسال دانشگاه قبول شده اما باباش نذاشته بره
گفتم :خوب بذارینش جای همون پیرزنه ، یک کمکی هم به خانواده اش می شه ...
گفتند: دختر همون پیرزنه است حالا اومده کمک مادرش آخه مادره کلیه اش را فروخته تا باباهه بتونه این تاکسی را بخره...
به دانشجوهام میگم برای اینکه به سمت بزرگی برید باید دغدغه های بزرگی داشته باشید الان یه لحظه فکر کنید ببینید مهمترین دغدغه تون چیه؟
یکی از دخترها با چشمای درشت گفت: ترس از دزدیده شدن تو راه دانشگاه

چه بازیگری هستیم ما...

8 شب وارد خانه شدم تمام روز راه رفته بودم و بی هوده ...بی هوده...لباسها را شب قبل شسته بودم و در سراسر خانه پخششان کرده بودم تا خشک شوند...حتی نگاه کردن به آنها حالم را بهم می زد...ظرفهای یک هفته در ظرفشوی خستگی ام را طاقت فرسا می کرد...رفتم اتاق افتادم رو تخت و به در حمام نگاه می کردم و ...آن در خیلی دور ...خیلی سخت و غیر ممکن بود... موبایل زنگ زد و کی بود؟
مهمان ناخوانده...
نیم ساعت بعد گیس طلای تر وتمیز و آرایش کرده داشت با مهمانش رانی می خورد واس ام اس می خوند و عکسهای همسر دوست را نگاه می کرد... لباسها هم داخل کمد و کشو رفته بود و ظرفها هم شسته شده بود...
به من چه که این پست اروتیکه ...خب آقایون نخونن...
من دو تا لباس زیر خوشگل از تو مترو خریدم یکیش زرده با راههای صورتی یکی صورتی با راههای زرد ...بعد یادم رفته بودم که خریدمشون و الان تو کیفم پیداشون کردم و دارم از ذوق می میرم

سعدی عزیز

دارم بعد از عمری برای اولین بار گلستان سعدی می خونم ...یکی از رفتارهای قابل ستایش اموزش و پرورش در ایران بیزارکردن دانش اموزان از ادبیات کهن است. از سعدی تنها چیزی که به یاد دارم" حکایت پند اموز از گلستان سعدی" که همین عبارت برای فراری دادن هر نوجوانی کافی است "پند"
اما حالا دارم فکر می کنم وبلاگ یه آدم با حال را می خونم ..بعضی جاها واقعا از خنده ترکیدم...حتی حالت صورت سعدی را موقع خواندن می دیدم. مثل این یکی:
یکی در مسجد سنجار(۱)، به تطوع(۲) بانگ گفتی(۳)، به ادایی(۴) که مستمعان(۵) را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک‌سیرت، نمی‌خواست‌اش که دل آزرده گردد، گفت: ای جوان‌مرد! این مسجد را موذنان‌اند قدیم(۶)، هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام(۷)، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی. بر این قول، اتفاق کردند(۸) و برفت. پس از مدتی، در گذری پیش امیر بازآمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی(۹) که به ده دینار از آن بقعه به در کردی، که این‌جا که رفته‌ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راض…

جبران

غزل روی پام بود و هر ازگاهی می بوسیدمش و نوازشش می کردم به من گفت: خاله گیس طلا ماچم نکن سرما خوردم تو هم سرما می خوری سرت ...تنت ...همه دردمی گیرهعرفان که کنارم نشسته بود به سرعت گفت: خاله گیس طلا منو ماچ کن من هیچی نخوردم..هیچ جات درد نمی گیره

سنگ کلیه

از اورژانس برگشتم...سه تا امپول...و بالاخره درد تمام شدمن به ندرت مریض می شم ...اما چیزی که به شدت در هنگام درد آزارم می دهد خود ان نیست... وحشتی است که تمام بدنم راپر می کند.وحشت از تنهائی ، وحشت از آینده و غم شدید...مثل اینکه تمام ان حسهایی که در زندگی روزمره من وجود ندارند در این هنگام ضعف همه با هم سرازیر می شوند...و بدتر از همه اینکه در زمان درد تحمل حضور هیچکس را ندارم وباید در تنهایی کامل فقط تحملش کنم تا تمام شود و در ان لحظه این زمان پایان چقدر دور از دست رس است