پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2013

اینا برای شما طنزه نسل ما از این خاطره ها زیاد داره

می گن محمود افغان قبل از حمله به اصفهان پیرزنی را برای جاسوسی فرستاد  و به او گفت برود ببیند در حوزه ها و مدرسه های اصفهان بحث داغ چیست پیرزن رفت به حوزه و دیدموضوع قبله الغریق است یعنی ملت دارند بحث می کنند که غریق  در هنگام غرق چگونه باید قبله را مشخص کند به سراغ مدرسه رفت دید بحث این است که کشمش در برنج اگر پخته شود حلال است یا حرام خبر را به محمود رساند و محمود با آرامش تمام با 4000 سرباز پایتخت صفوی را گرفت

این انگری بردهای غمگین عشق

من با مد مشکلی ندارم، به هر صورت هنر  خوندم  و هنری ها اجباری به اطاعت از مد ندارند(هیچکس ندارد خداییش) خوب چیزی هم هست  وقتی عکسهای قدیمی را می بینی  حسابی می خندی به موها و شلوارها و یقه ها  اما دلم برای تمام دخترهای این چندساله  با این ابروهای کلفت و چهارگوش می سوزد که در سالهای پیری مجبورند تمام عکسهای جوانی خود را بسوزانند از بسکه خنده های جوانان به عکسهایشان  بی رحمانه  شدید  خواهد بود

اولین روز تعطیلات خود را در یک مهمانی چگونه گذراندید؟ خدا به شما رحم کند

شربت آلبالو دانه های سویا گوجه سبز توت فرنگی خیار کیوی  موز زردآلو زرشک پلو با مرغ پیراشکی گوشت سالاد فصل با انواع سس خارجکی سیب زمینی سرخ کرده با انواع سس های تند چیز کیک با چایی بستنی

رها خداییش؟ چی شد که یادت رفت ابعاد بچه رو هم بگی؟

رها زنگ زده می گه تو حاضری یه بچه گلدون یتیم را به سرپرستی قبول کنی  منم حساس و رحیم گفتم به شرطی که زیاد آب نخوره و زیاد هم جیش نکنه   ... الان اون  گلدون روبروی منه و داره به من لبخند می زنه اما جرات نمی کنم تو چشاش نگاه کنم احساس می کنم یه مشکلی وجود دارد  اما دقیقا نمی دونم چیه . .
به نظرتون می شه به  یه کاج مطبق دو ونیم متری   بگی بچه؟!!!!

آخرش هم حوصله شون سر رفت برایم یه آژانس گرفتن فرستادنم خونه

من خیلی بی جنبه ام
اینقدر که اگه استامینوفن کدئین دار بخورم ،یه شبانه روز می خوابم
حالا  تصور کنید دیروز برای یه عمل سرپایی به کله ام آمپول بی حسی زدن
بقیه اش را به تخیلتون می سپارم
که من با آن بلوز وشلوار گشاد  صورتی یکبارمصرف و دمپایی و   کلاه های سفید چیندار   تصور کنید که خیلی جدی  پا روی پا انداختم و روی مبل قرمز  روبروی دکتر نشستم تا  سرگیچه ام تموم بشه  و  اصلا هم  احساس مضحک بودن ندارم
اون وقت  دقیقا به مدت نیم ساعت چرت و پرت گفتم
فقط یادمه که دکتر مدام می خندید و آخر کار پرستار را هم صدا زد تا به خاطرات من گوش بده و دوتایی با هم  بخندن
آخرش هم  پاشدن  رفتن سراغ مریض بعدی و منو ول کردن تو اتاق
منم هی سرمو از این ور تکون می دادم اون ور و  هی وسایل اتاق از این ور سر می خوردن می رفتن اون ور و  منم می خندیدم

می گه مرده شورت را ببرن که از چپول شدنت هم جوک درست می کنی

در ول گردی هایم در حنگل یه جونوری پلک چشمم را همچین گزیده که دو هفته است که پلکه افتاده پایین خیال ندارد برود بالا و  تمامی دوستان و آشنایان را نگران کرده  و دهنم سرویس شد این قدر سوال : چشمت چی شده را پاسخ دادم  دکتر هم گفته فقط می تونیم صبر کنیم ببینم خوب میشه یا نه  به دوستم می گم: ولی  این یکی چشمم خیلی خوشگلتر شده باید حشره را پیدا کنم و مهمونش کنم به اون یکی پلکم  تا حسابی نگاهم  عشوه گر و خمار بشه 

مادرک غمگین است

مادرک می گوید که قدیمها اینطوری نبود مادرک به یاد می آورد که مادرش  شنبه ها خرید نمی کرده چون یهودی ها نبودند و فقط از یهودی ها  طلا می خریده چون با انصاف بودند مادرک می گوید مسجد نو شیراز درست در میانه محله ای یهودی ها و مسلمانان ساخته بودند. روبرویش محله جهود نشین و و پشتش به بازاراچه حاج زینل؛ (همون جایی که داش آکل مرد) مادرک به یاد دارد که مغازه دار زیر بازارچه  برای یهودی هایی که کاسه نداشتند(آن زمان باید کاسه خالی را خودت می بردی مغازه) ماست روی کاغذ  می کشیده است(ماست های اون موقع خیلی سفت بودن)
مادرک می گوید: نمی دونم چی طو شد که ای روزها مردم می رن مسجد نماز می خونن ،می یان بیرون که برن آدموی یی دین دیگه رو بکشن

اون وقت می گن چرا آدما پیر می شن بیشتر به دنیا می چسبن...خب می چسبه دیگه لامصب

این بهار اینقدر طولانی و شیرین شده است که حرص لذت بردن از آن  تمام تنم را پر کرده است

بعد چند قدم رفت، دوباره ایستاد و به من نگاه کرد

دختربچه را در اتوبوس شلوغ بی آر تی بر روی زانوانم نشاندم و با هم درباره سالن های عروسی که از جلویشان رد می شدیم صحبت کردیم(هر مغازه ای که چراغانی بود ) دامادهایی که شناسایی کرد(هرکس که دم در ایستاده بود و کراوات داشت) عروسی هایی که تا به حال دیده بود(کلا در واقع یک عروسی در عمر کوتاهش دیده بود) انگشتانش در دهانش بود و حرف می زد و باد موهای نرمش را به صورتم می مالید به ایستگاهشان رسیدند و مادرش با تشکر او را از روی پاهایم برداشت اتوبوس به راه افتاده بود که مسافری در کنار پنجره به من اشاره کرد دخترک در بیرون اتوبوس منتظر مانده بود تا دست خداحافظی را برای من تکان بدهد

دو راننده پشت به هم تکیه داده بودند و سیگار می کشیدند و به افق خیره شده بودند

- اکبر کاندید شد همه چی کشید پایین- ردش کردن
- حالاهمه چی می کشه بالا

بهشون گفتم که آدرس بیمارستان می دادم اما نگاهشون چندان فرقی نکرد

تو تاکسی پشت چراغ دیدم که یه  آقای اون طرف چهارراه  داره از یه موتوری آدرس بیمارستان ایرانشهر را می پرسه و از روی حرکت دست موتوری متوجه شدم که دقیقا داره برعکس نشونی می ده شروع کردم از پنجره تاکسی انواع شکلک را برای آقاهه در آوردم که توجهش را جلب کنم تا بفهمه مسیرو داره اشتباه می ره   اونم بالاخره گرفت قضیه را و  با ایما و اشاره از من می پرسید که مطمئن هستم یا نه  منم با یک پانتومیم تمام عیار  و تلفظ شمرده نام کوچه او را متوجه کردم که مطمئنم هستم بیمارستان کجاست و .... سرانجام او به صراط مستقیم هدایت شد و من با آرامش برگشتم به وضعیت سابقم که   متوجه نگاه تمامی اعضای تاکسی شدم که با وحشت و حیرت به این خانم خله که با هوا حرف می زد، نگاه می کردند

خانمه حامله نبوده

دوستم تو یه موسسه زیبایی مسئول دستگاه های لاعری ال پی و جی و کویتیشن و این جرفا است داخل اتاقش که شدم ، یه خانمی در ماههای آخر حاملگی داشت از تخت می اومد پایین پرسیدم برای خانمهای باردار این دستگاهها خطر نداره ؟ خانمه با خشم پشتت را به من کرد و رفت  به تعجب از رفتار بی ادبانه اش به دوستم نگاه کردم و او  نگاهی سرزنش بار به من کرددوستم تو یه موسسه زیبایی مسئول دستگاه های ال پی و جی و کویتیشن و این جرفا است داخل اتاقش که شدم ، یه خانمی در ماههای آخر حاملگی داشت از تخت می اومد پایین پرسیدم برای خانمهای باردار این دستگاهها خطر نداره ؟ خانمه با خشم پشتت را به من کرد و رفت  به تعجب از رفتار بی ادبانه اش به دوستم نگاه کردم و او  نگاهی سرزنش بار به من کرد

یعنی در حیرت این دقت هستم هنوز

راننده به مسافر بغل دستی عکسی از یک پرنده در قفس را نشانش داد مسافر پرسید چند سالش است راننده با لهچه بامزه شمالی اش گفت دقیق دقیق بگما ...دقیق بگم ...خیلی دقیق 8 یا هفت و نیم سالشه

ایرانیان غریب

همیشه پنهانی وارد جنگل می شوم
اگر کسی نداند که تو بین درختانی
خطری هم تهدیدت نمی کند
...
دیروز در جنگل قدم می زدم
از رودخانه رد می شدم
از چشمه می نوشیدم
که ناگهان مردی میانسال با تبری بر دوش از لای درختها به سمتم آمد
فرصتی برای پنهان شدن باقی نمانده بود
نزدیک آمد و دستش را به سمتم آورد
وحشت باعث شده بود که هیچ حرکتی نکنم
تنها به مشتش نگاه می کردم که جلوی صورتم باز شد
.
.
.

دستانش پر از توت های سیاه آبدار بود
.
.
.
آقای عبداله اکبری مهربان ساکن روستای انگتارود
حتما روزی به هفت چشمه خواهم آمد و از عسل کندوهایت خواهم خورد حتما به شیرینی توت هایت خواهند بود

بدون من چه می کنی؟

من با بدنم بیگانه ام  اما پاهایم را دوست دارم در حمام کف مالی شان می کنم زیر آب داغ ماساژشان می دهم بیرون که می آیم  چون کودکی خشکشان می کنم   ناخن هایش را می گیرم و کرم می زنم  دوستشان دارم به خاطر تمام جاده هایی که با هم گذراندم به خاطر صبوری اش تحملش در تاول ها و  کفش های بی کیفیت  من دوستشان دارم به خاطر و  تمام جاده هایی که  در انتظار مان است  پر درخت  پر منظره  پر از آسمان و ابر و چشمانم در سراسر این معاشقه می پرسد

ریسک کن، بدون ریسک زندگی هیچ معنایی نداره

بیست و یک ساله بودم. 
آخرین روزهایی دانشجوی دبیری ام را در شهرستانی دور می گذراندم
 از طرف آموزش و پرورش ، فرمهای کامپیوتری به ما داده شده بود تا محل خدمتمان را مشخص  کنیم
همه بچه ها  بدون تردید استان خودشان را انتخاب کرده بودند
فردا آخرین مهلت بود و من هنوز فرم را پر نکرده بودم
 در چهار سال دانشجویی در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرده بودم و مدتها بود می دانستم که از جنس دبیری نیستم 
تنها راهش این بود که دوباره دانشگاه رشته هنر شرکت کنم(آن زمان نمی شد فوق غیر مرتبط شرکت کنی)و تنها تهران رشته هنر داشت
و من درعمرم پایم را تهران نگذاشته بودم
و می ترسیدم
کار و تحصیل در پایتخت؟
به خانواده چه باید می گفتم؟ پدرم عقیده داشت هر کسی هنر بخواند معتاد می شود.
اصلا استعدادش را داشتم؟
جراتش را؟
اگر دانشگاه قبول نمی شدم چه؟
 به محوطه خوابگاه رفتم و روی تاب نشستم،غروبی دلگیر بود که حالم را خراب تر کرده بود. از شدت اضطراب دچار تهوع شده بودم...چه باید می کردم
یک زندگی کارمندی امن و مطمئن در کنار خانواده یا تهران بزرگ در تنهایی  با آینده ای نامشخص
یک هم اتاقی آمد کنارم
دختری که با صدای ملایم حرف می…

با همین املا به قرعان

روی یه دیوار سفید تازه رنگ شده تو بابل نوشته بود مرگ بر صهیونسی و فمینزم

یعنی کی اخراجمون می کنن؟

امروز تو فرهنگسرا  به مناسبت روز معلم زیر درختها میز گذاشتن و میوه و شیرینی خوردند و  ظهر هم بهمون آبگوشت دادن با نون سنگگ و پیاز و سبزی خوردن مربی های موسیقی گیتار  و دف نواختند و همه مربی ها با هم آواز خوانندند بامزه تر از همه سرایدار فرهنگسرا بود که مردی لاغر و قد بلند و عینکی است با مقادیری پوست و استخوان که هنگام دف زدن مربی موسیقی, خیلی جدی شروع کرد به رقصیدن  و یکی از خانمها خدمتکار  هم با دیدن این صحنه  پشت به همه  و رو به دیوار  انگشت به دهان ,متناسب با رقص او سوت می زد  آن هم چه سوتی

شما بجنب

بخش بزرگی از من کودک باقی مانده است و این جمله نوید خوبی نمی دهد مقدار زیادی را به گردن جامعه می اندازم که تحسینش را بیش از آنکه نثار زن بالغ کند، به پای زنان کودک صف می ریزد بقیه اش را هم به گردن خانواده ام که مسئولیت پذیرفتن را به من یاد نداد اما بخش عظیمی از این گناه به گردن خودم است  درست از زمانی که دانستم باید بزرگ شوم اما به دلیل تعباتش  از زیرش شانه خالی کردم بزرگ بودن سخت بود و حالا متاسفم بابت سالهایی را که برای بلوغ از دست دادم و حالا  در  آستانه میانسالگی باید دوباره  از  اول شروع کنم

معلوم شد در کیف مامانه از این چسب دارهاست...

دوستم ساکن شهرکی شمالی است  با او در حال قدم زدن در اطراف شهرک بودیم که پارچه ای رنگین توجه اش را جلب کرد این چقدر شبیه شو رت پسرمه  هر دو خندیدیم و به ویلا برگشتیم و پسرش یواشکی گفت: مامان  این شور تم را روی صندلی حیاط انداخته بودم خشک بشه حالا نیست 

باز دب شدی؟

در کودکی دو  لقب بود که مادرک خشمگین مرا با آن صدا می کرد یکی "دب" دومی "ری از خود" معنی دقیقشان را نمی دانم اما معنی حدودیشان ترکیبی از پرروی و لجاجت و خیره سری است این همه سال گذشته و من صفات دیگری هم پیدا کرده ام که خجالت و عدم اعتماد به نفس منجمله آنان است اما یک جا هست که کودک درون من هنوز "دب" و "ری از خود" است زمانی است که   همه چیز و همه کس دست به دست هم می دهند که آدم را غمگین و دیوانه کنند من هم لج می کنم که شاد و عاقل بمانم

مادرک نمی داند که خودش از نسل همان پریان است

مثل همیشه چهل روز که از عید نوروز می گذرد مادرک به من زنگ می زند و یادآوری می کند که امروز  همان روزی است که پریان، جادو در آب روان می ریزند باید خود را به آبی روان برسانی جادوی پریان موجب می شود که تا پایان سال، تنت به ناز طبیبان نیازمند مباشد به مادرک گفتم که در جنگل هستم و  پاهای برهنه ام در آب زلال رودخانه ای است که از دو چشمه می آید که یکی شیرین است و دیگری شور
و او غرق شادی شد