۷ تیر ۱۳۹۰

آن

ماهواره روشن بود و یکی داشت می خوند. من خواننده نمی شناسم قبلا هم گفتم ذوق موسیقی ام تربیت نشده.نمی دونم کی بود چی می خوند. اصلا فکر نمی کنم که چیزباحالی می خوند فکرکنم بندتنبونی عاشفانه بود. اما تو برف بود که می خوند
ومن روی صندلی راحتیم نشسته بودم.همون صندلی راحتی ایکیا که یادتون هست. حسابی گود شده و با اینکه یا یک عالمه چسب سفتش کردم باز شل می شه و می یاد پایین حالا در قسمت جا باس نی اش یه بالش گذاشتم و روش می شینم
اره رو صندلی نشسته بودم و به اون اهنگ که تو برف یه پسری می خوند نگاه می کردم و از این گلهای چسب دار ناخن که تو مترو می فروشن خریده بودم داشتم برای اولین بار می چسبوندم اینا را به ناخنم. از این گلهای اسلیمی داره . اسلیمی که می دونید همین نقوش اسلامی گل و بته که در واقعا اصلا اسلامی هم نیست و از دوران پیش از اسلام می یاد از هخامنش بوده تو پارچه و حجاری ها این گلهای استیلیزه هستند
اره رو صندلی نشسته بودم و این پسره توبرف داشت می خوندو و منم گل به ناخن هام می چسبوندم وبه سخنرانی امروزم فکر میکردم که به خاطر ارام بخشی که قبلش خورده بودم همش به استادا لبخند های عاشقانه می زدم و به نظرم همه شون دوست داشتنی می رسیدن
یاد قیافه ام موقع سخنرانی افتادم و اینکه برای استادا وسایل پذیرایی را ست کرده بودم دستمال با توپهای نارنجی و لیوانهای نارنجی و کمپوت چند میوه زرد و نارنجی و اب پرتقال و یه بار هم مچ یه استادی را گرفتم که داشت دست تو دماغش میکرد
اره رو صندلی نشسته بودم و گل می چسبوندم رو ناخنم و به سخنرانی امروزم فکر می کردم و پسره تو برف می خوند
که سرم را بالا اوردم و به برفها، پسره و تلویزون نگاه کردم و
تمام تنم درد گرفت از حس زندگی، زنده بودن و حسرت زندگی هایی که تجربه نکردم

۳ تیر ۱۳۹۰

معلومه دیگه امیره


- خونه کی بودی؟

- رکسانا

- دروغ نگو ،رکسانا که تو ماشین منه

- توماشین تو؟!!!!

- آره همین که می گه لطفا درها را ببندید ، باز کنید... اسمشو گذاشتم رکسانا

- ؟؟؟؟!!!!

۳۱ خرداد ۱۳۹۰

مادرک آپ دیت



مادرک زنگ زده می گه: من کلا با ای تکنولوژی مخالفم، می خوام ببینم آدمویی مثل من هسن با هم بریم یه جو بدون تکنولوژی زندگی کنیم؟



آره مامان هست اما چی شد مخالف شدی؟



خب ای همه شبکه من سرگردون می شم خبرهای بی بی سی نگاه کنم یا مستند های من و تو یا ای رادیو فردا که تو ماهواره است

۲۸ خرداد ۱۳۹۰

در حیرتم از میل آدمها به دانستن

خونه رو خریدی؟ چرا ماشین نمی خری؟ حقوقت چنده؟ نمی خوای دماغتو عمل کنی؟ لبتو ژل زدی؟چرا ازدواج نمی کنی؟چند تا بچه این؟ خواهرات اونجان؟چرا نمی ری پیششون ؟ دوست پسر داری؟ صابخونه داری؟بابات چه کاره است؟ صابخونه ات همین جاست؟ درست کی تموم می شه؟

ببین به قرآن من همه رو جواب می دم، ولی جان من اول تو بگو این جوابهای من به چه دردت می خوره آخه؟

اصل نیته دیگه

وای گیس طلا این مدت که سفر رفته بودی اینقدر دلم برات تنگ شده بود که ارکستر فیلارمونیک تهران را بردم میدون آزادی همه با هم برات می خوندیم:کجا سفر رفتی...که بی خبر رفتی...اشکم را چرا ندیدی....

امیر تواین کارو کردی؟

نیتشو که کردم

۲۶ خرداد ۱۳۹۰

پایان سفر















صبح بیدار شدیم. صاحبخانه مهربان مادرک برای پسرها که درحیاط خوابیده بودند پشه بند زده بود و خیلی خوش بحالشان شده بود.
به سختی از مادرک و خواهرک خوشگلم که موهای بلندش را فر کرده بود وبرای خودش جیگری شده بود خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.
در جاده هراز در یکی از شهرهای شمالی در چهارراهی تابلوی بود با این اسامی نیما یوشیج، شیخ فضل اله نوری و شهید ناطق نوری. واقعا شمالی ها اهل تساهل و تسامح هستند ها ...
باز هم بساط خنده به راه افتاد از دست این احسان کم گو و گزیده گو به شرح زیر:
دو سه بار پیش آمد در سفر از مکانهایی رد می شدیم که بوی فاضلاب میاید و هر بار احسان از زیر سیبلش می گفت: دوستان خواهش می کنم رعایت کنید.
احسان سازدهنی بامزه ای داشت که کاری با آن نداشت تا ناگهان تصمیم گرفت مرغ سحر بزند.پویان بهش میگفت دوست عزیز اول باید از تولد مبارک شروع کنی بعد یواش یواش....
برای احسان تعریف می کنم تو وین روی قبرها پر گل بود می گفت: آره َمرده ها کود خوبی هستند!
احسان این بار دیگر به بیتا نمی گفت سی وشش سالته ..اما مدام ازش می پرسید : شاه که فرار کرد یادت می یاد؟
از آنجا که کلا داشت خوش می گذشت تصمیم گرفتیم نرم نرمک برویم به همین علت در پلور پیچیدم به سمت دشت لار که هیچکدام تا به حال ندیده بودیم.
به سمت سد رفتیم و همه جا سبز بود سبز سبز و پر از گوسفند . دم نگهبانی پول ورودی را دادیم و همانجا با هیجان از دیدن دماوند به آن زیبایی و گل بنفشه های خوشگل شروع به عکس گرفتن با دماوند کردیم
بعد آنقدر رفتیم تا به رودخانه زیبا رسیدم وهمانجا ماندیم تا بساط ناهار را به راه بیندازیم. بیتا آویشن چید و شست و ـنها را در دوغی که درآب رودخانه یخ زده بود ریختیم وروی اجاق بامزه پویان املتی به راه انداختیم از منظره و غذا لذت بردیم.
معلوم بود که انجا محل اسکان عشایر است . سنگچین های دور چادر ودستشویی هایی با دیوارهای فلزی فراوان بود. می شد مدتی روی تخته سنگها دراز کشید و به اسمان نگاه کرد
بعد از ناهار واستراحت به سمت سد به راه افتادیم.
حقیقتا آبی زیبایی داشت اما از آن زیباتر آن همه گل رنگ به رنگ بود، سنبل های وحشی بنفش، سیاهدونه و اسپرزه و گلپر و یک عالمه گلهای دارویی دیگر
با آبی سد و آبی آسمان عکس گرفتیم به راه افتادیم به احسان می گم چقدر قشنگن می گه :آره فتوشاپش خوب بوده طرف
احسان یک جمله معترضه هم در توصیف شادی به کار می برد که مرا روده بر می کرد: انگار به خر تی تاپ دادن
سرانجام در نور خورشید که داشت پشت کوه می رفت . وصال بین من و شقایق رخ داد.
خب شما فکر کنید یه آدمی که بچگی هاش تو دشت شقایق بزرگ شده و از وقتی از کودکی اش بیرون اومده دیگه شقایق ندیده و هر بار که برنامه سفر ریخته یا زود بوده ،همه غنچه بودم یا دیر بوده همه پلاسیده بودن. خیلی بی خبر با یک عالمه شقایق تو یه دره روبرو بشه انتظار دارید چی کار کنه ؟
شما می دونید معنی سعادت یعنی چی؟ معنی برآورده شدن ارزو یعنی چی؟ شما می دونید من چقدر خوش بختم؟ می فهمید ؟ من یه دره پر از شقایق دیدم...می دونید شقایق
خب ماشین را نگه داشتیم و به میان شقایق ها دویدیم. نه تنها شقایق بودند که بزرگترین شقایق هایی بودند که به عمرم دیده بودم
انقدر دیوانه وار از خودم و شقایق ها در اغوشم عکس گرفتم که پویان می گفت: خاله خیلی جواد شدی
یعنی من وبیتا رسما خودمان را خفه کردیم از عکس گرفتن و با اینکه پسرها برگشتند به ماشین(احسان فقط اومد بیرون یه گل چید و رفت دوباره تو ماشین کتابشو بخونه) ما دو تا همانجا غرغلطه می زدیم و عکس می گرفتیم. افتاب می رفت و سبز چمن ها تیره تر و قرمز شقایق ها خونین تر می شد......
برگشتیم توماشین و به احسان می گم : تا به حال شقایق از نزدیک دیدی؟ می گه :آره یه شقایق بود دختر همسایمون بود
پویان می پرسه از خیلی نزدیک دیدیش؟
به سمت تهران به راه افتادیم و تا شب به نوار غصه شاپرک خانم گوش دادیم. هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی تو جاده به یه نوار قصه گوش بدم و برای شاپرکی که تکه تکه بالهای خوشگلش را از دست می ده تا بتونه از تاریکی بیرون بیاد و به نور و روشنایی برسه، اشک بریزم
هنوزم هم تو گوشم صدای عنکبوت هست که اونم شیفته تلاش شاپرک، آزادش می کنه .چون برای آزادیش جنگیده برخلاف تمام اون حشراتی که تو انبار تاریک موندن و به زندگی دراونجا عادت کردن و برای رسیدن به خورشید هیچ تلاشی نمی کنن وبه نور کرم شب تاب و شهرفرنگش دلخوش هستند
به قول عنکبوت: راس می گه دیگه دیگه ..راس می گه دیگه دیگه ...راس می گه دیگه دیگه راس...
چراغهای شهر بزرگ در روبرویمان ظاهر شد. کرم شب تابهای انبار تاریک

۲۵ خرداد ۱۳۹۰

آب











گروه ناهار با همون ماهی های حوضچه همسایه ، ماهی سرخ کرده و ماکارونی دادند که بعد از خستگی پیاده روی چسبید ها ...با بیتا رفتیم پشت کلبه و زیر آفتاب دراز کشیدیم و پاهایمان را به دیوار کاه گلی کلبه تکیه دادیم و از پاهایمان عکس گرفتیم. دو و برمان هم پر از گل های سرخ و بنفش بود و زنبور و مورچه...از کلمه سرخ خوشم میاید خیلی قشنگتر از قرمزاست.
بعدش دیگه خداحافظی بود. طیبه خرج ها را حساب کرد که نفری هفت هزار تومن شد و از هم جدا شدیم.بقیه می خواستند به تهران باز گردند و ماشین ما قصد داشت همچنان ولگردی را ادامه دهد.
در راه بازگشت باز از ان جاده حیرت انگیز رد شدیم و باز هم ابرها می دویدند توی جاده جلوی ماشینها بدون ترس از تصادف ...تمام راه بیتا ذوق ماهی شکم پری را می کرد که در خانه مادرک خواهد خورد و ما به ذوقش می خندیدم انقدر که شیرین بود . البته غر هم می زد که با گیس طلا جای خوب نشسته و میخواست بیاد صندلی جلوی...
یکجا دیگر نشد که برویم. ماشین را نگه داشتیم. همین را بدانید که قابل توصیف نیست. بالای دره ایستاده باشی و بوی عطر اقاقی همه جا را گرفته باشد و روبرویت کوه سبز و بالای سرت ابی اسمان و یک اشتباه کوچولو هم باشد: ابرها به جای اینکه بالای سرت باشند پایین پایت هستند. و من برای اولین بار در عمرم مفهوم "اقیانوس ابر" را درک کردم
و تو چه می دانی که اقیانوس ابر چیست؟
یک ترافیک وحشتناک را از سر گذارندیم تا به نوشهر و مادرک برسیم و سرانجام وصال بین بیتا و ماهی شکم پر رخ داد....
فردا صبح با مادرک و خواهرک و بچا رفتیم چلندر . کنار حوضچه گلیم پهن کردیم و ناهار دست پخت مادرک را خوردیم و به زن وشوهر جوان همسایه خندیدم که نه توانستند اتش روشن کنند و نه حاضر شدند از تخصص پویان اتش افرزو استفاده کنند.
از اول سفر پویان اصرار داشتم به بالای ابشار چلندر برویم ومن داشتم دودرش می کردم که نشد و من و خواهرک و پویان به راه افتادیم و بیتا را گذاشتیم ه به خ خوابیدن یا ج جیشش برسد و احسان و مادرک هم که حسابی زبان مشترک پیدا کرده بودند و صحبتشان گل انداخته بود
شروع کردیم بالا رفتن . از خدا پنهان نیست من با قد 162 قبلا وزنم 58 کیلو بود و در خانه مادرک فهمیدم که وزنم 62 کیلو شده و حالا این چهار کیلو در هنگام بالا رفتن به شدت احساس می شد ها
داخل جنگل از مسیر گاوها بالا رفتیم تا به حوضچه ای و ابشارکی رسیدیم و از انجا که همه می دانید . من و اب پیوند دیرینه ای داریم و سی ثانیه بعد من داخل حوضچه داشتم از سرمای اب جیغ می کشیدم . البته پویان عقیده داشت کولی بازی بود اما به خدا سرد بود. اما نمی شد دل کند . این را فقط کسانی می فهمند که تجربه کرده اند. یک باز که زیر اب و ابشار سرد بروی اعتیادش تا اخر عمر رهایت نمی کند. وقتی سرت را زیر اب می کنی با صدای شدید ریزش آب درگوشهایت و سرما در سرت، زمان متوقف می شود و همراه با فریاد هایت همه خشم و درد و حرصت بیرون می ریزد. همه انچه از زندگی شهری از استرس ها و کثافت هایش در سرت جمع شده با فشار آب همه بیرون می ریزد و جایش را طراوت آب پر می کند
و بعد که در سست و سرد در آفتاب دراز می کشی ، تنها سبکی است که حس می کند و وسوسه بازگشت به درون آب سرد و یخ..

۲۴ خرداد ۱۳۹۰

بالاترین


فردا صبح بعد از خوردن صبحانه ای پر از کشمکش و دزدی و دعوا و خنده برای خامه و عسل و چایی به راه افتادیم . اول از همه رفتیم بازدید حوضچه پرورش ماهی که در کنار کلبه بود.
تجربه خوبی بود و اطلاعات خوبی هم گرفتم: یکسال طول می کشد تا تخم ماهی ها به ماهی قابل فروش تبدیل شوند ومخاطرات زیادی در راه است. مریضی، گرما و سرما و ...بامزه اینکه صاحب انجا برایمان توضیح می داد که اول از تخم ماهی ایرانی استفاده می کرده اما ایرانی ها زیاد می خوردن و کم گوشت می دادند و مدام مریض می شدند و به سرما وگرما حساس بودند . حالا تخم ماهی....همه بچه ها با هم گفتن:چینی؟! گفت نه هنوز چینی اش نیومده تو بازار...ازتخم ماهی فرانسوی استفاده میکردند که حالا که ایران تحریم شده از دبی وارد می کنند و گران تر...
بعد از اونجا پیاده روی را در کوچه باغی هایی زیبا آغاز کردیم. عطر گیاهان دارویی همه جا را پرده کرده بود و چندین باغچه گل گاوزبان در روستا دیدیم. از روستا خارج شدیم و به درختانی در کنار رودخانه رسیدم با پل چوبی در پای کوه..بیتا که لبهایش اویزان شده بود گروه را دودر کرد و برگشت کلبه. کلا با زیاد بودن بچه ها حال نمی کرد بخصوص که خوره های بحث های فلسفی هم در این سفر بودند
انجا ماندیم. خیلی زیبا بود. بچه ها از درختها بالا می رفتند و انقدر درختها بزرگ بودند که بچه ها در مقابلشان خیلی کوچک شده بودند. پویان می خواند و من گوش می دادم و رودخانه در زیر پایمان می غرید
دوباره به راه افتادیم در کنار رودخانه تا سرانجام به جایی رسیدیم که غیر از یک تنه درخت روی رودخانه راهی برای عبور نبود.به غیر از پویان که از کناره بالا رفت بقیه به سختی از روی تنه رد شدند و خنده دار اینکه در ان طرف مسیر متوجه شدیم که باید دوباره برویم طرف دیگر...البته لیدر طاهره بود و من تازگی ها متوجه شدم که توانایی این دختر در گم کردن بچه ها زیاد شده . تقریبا در هر سفری یه بار ما را به بیراه می برد...گمونم باید یه تجدید نظری در لیدری بکنه
پاچه ها را بالا زدیم و از اب رد شدیم و دیدم ان طرف هم راهی وجود ندارد غیر از یک راه پر شیب به سمت بالا که صدای پویان از ان بالا ها می امد.
مسیر را شروع کردم به بالا رفتن و هی شیب بیشتر می شد و یه جایی متوجه شدم که درختی که به ان اویزان شده ام پوسیده ...شروع کردم پویان را صدا زدن که خوشبختانه بالای تپه نشسته بود و متوجه شد اوضاع خطری شده به سرعت اومد پایین و یک دست مرا گرفت درحالی که همزمان تنه درخته کنده شد. یعنی یه چند ثانیه این ور اون ور با مخ برگشته بودم تو رودخانه
مسیر را به شیوه چارچنگولی بالا امدم و همانجایی که پویان قبلا نشسته بود نشیتم و نفس نفس زنان به روبرو نگاه کردم. دیدم شیب آنجا نسبت به جایی که من بودم نزدیک به 90 درجه بود حالا بگو 70 تا! صادقانه به پویان گفتم اگرجاهای ما عوض شده بود و تو کمک می خواستی عمرا این سراشیبی را می اومدم پایین کمکت!
طبعا با داد و بیداد به بچه ها گفتیم که هیچ خلی این مسیر را بالا نیاید و بگردند دنبال راه دیگر و خودمان رفتیم بالاتر و چه ها که ندیدیم
خب چطور باید توصیف کرد بالاترین را؟
زمینهای پوشیده از گلهای زرد و صورتی؟ مرتع سبز و در روبرو کوههای بلند پوشیده از جنگل سبز؟ منحنی های کوهها که در هم فرو می رفتند؟آسمان آسمان آسمان
زیر افتاب دراز کشیدیم و زمان برای مدتی متوقف شد...تنها سبز بود و آبی و سپید
و صدا صدا صدا
سگی در ان تپه، حشره ای در این نزدیکی، رودخانه که می خواند، پرنده ای که عبور می کردند و روستایی در دوردست

۲۲ خرداد ۱۳۹۰

مه آلوده

بعد از خوردن ناهار برای پیاده روی به راه افتادیم و من پانچو ام را برداشتم. همانی که در سفر آبشار هفت رنگ بچه ها دستم می انداختند که بارون نیومد ها
هوا ابری بود و مسیر سرپایینd از روی رودخانه که رد شدیم خانه های روستایی زیبا و عجیبی را رد کردیمو به شدت درها و پنجره هایشان محافظت شده بود و یکی از خانه ها تاریح 1336 را بر خود داشت. سقفهای چوبی و ایوانهای بلند و پوشیده به گمانم به دلیل زمستان سخت اینجا باشد.

مه شروع شد. و من با شادمانی تمام و فیس شدید به بیتا که پانچو اش را از کلبه نیاورده بود ، ان را پوشیدم و تبدیل به شبح زرد پوش جنگل شدم و مه
مه چرا تا این حد عجیب است ؟ فراتر از واقعیت،ماورایی و رمز آلود. ناگهان تمامی مناظر آشنا رازهایی را در خود پنهان می کنند. مه مدام غلیظتر می شد و درختانی که ناگهان ظاهرمی شدند، بزرگ و وهم آلود و زیبا زیبا زیبا، پیرمردی که با چوبهایش بر پشت از میان مه ظاهر شد؟ گاوها و هیبتشان که بزرگتر به نظر می رسید. نم بارانی که تمام صورت و موها را شبنم پوش می کرد، صداهای رودخانه که در مه بم تر می شد و تصویرش غران تر و ان عطر خاص ...بوی مه؟

به تدریج مسیر سربالایی شد و باران که شدید شد بیتا به پانچو من پناهنده شد(اینقدر که گشاده) و سرش را از یکی ازاستین هایش بیرون اورد. حالا در ان مه و باران می توانست روستایی بادیدن ما پا به فرار بگذارد وادعا کند که یک جن دو سر زرد پوش را دیده است
انقدر بالا رفتیم تا یک گاو عصبانی هیچ جوری اجازه ادامه مسیر را به نداد. پویان که سعی می کرد دورش بزنه خدایی از نگاهش ترسید. حتی از هیبت زردپوش منهم نترسید
پس برگشتیم به دره ای عجیب با کوه های ابر پوش و علف های شبنم پوش. دره های که سنگهایش یاد اور گذشتگانی بود که بر انها استراحت کرده اند. صدایشان را می شد شنید. انها هم بر روی سنگها نشسته اند به کوههای سبز اطرافشان خیره شده اند وعبور ابرها را تماشا کرده اند ...وهم الود وهم الود
همینکه باران بند امد و مه رفت جادو هم رفت. من و پویان تا کلبه شعر ارش کسرایی را خواندیم و به گم شدن احسان و خورده شدنش توسط گرگ در مه خندیدیم
پویان صحنه روبرو شدن احسان و گرگ را چنین توصیف می کرد:


گرگ به چشمان احسان نگاه می کند واحسان به چشمهای گرگ، گرگ به سبیل و شلوارک و عینک احسان نگاه می کند و ان کتاب جیبی همراهش و سرش را با تاسف تکان می دهد. از احسان دور شده و می رود ...و تا اخر عمر گیاهخوار شده ازخوردن هر انسانی خودداری میکند.



















۲۱ خرداد ۱۳۹۰

لوبیا خوران




از کوچه بهشت به کلبه برگشتیم و ما مثلا گروه ناهار بودیم و به دور اتش نقل مکان کردیم و باز هم بساط خنده آغاز شد و همه افتادند به دری وری گفتن هایی به قرار زیر:
- مختار تعریف می کرد که برای فیلمبرداری عشایر رفته بوده ان اطراف و از چادری در غیاب مرد ان فیلمبرداری می کرده اند.که مرد سر می رسد با بیل دنبال زن افتاده که: پدرسوخته کی گفته این مردارو راه بدی؟ و زن هم داد می زده: پدرسوخته کی گفته این اقایون محترم را اینجا راه بدن ؟
مرد با بیل دنبال زنه افتاده و مختار دنبال این دو تا و کارگردان دنبال این سه تا که : مختار مرده را ول کن، دوربین را بچسب بیل نخوره
- در چادر دیگری انها را هندوانه مهمان کرده بودند و انها تعارف کرده نمی خوردند ومرد میزبان با لهجه بامزه اش داد می زده که : بَخورید بابا همه ش اَش ه
- نسرین لوبیا را بهم می زد و عقیده داشت که هنگام بهم زدن لوبیا صدایی می دهد که می گوید: من نپختم!!!
- بیتا در سراسر سفر تمامی جمله ها را ناقص می گفت. مثلا هر بار می خواست به من بگه که شیشه را بکشم پایین، فقط می گفت : بکش پایین.
دور اتش به این حرف زدنش می خندیدیم که خیلی قاطع و محکم در دفاع از خودش گفت: هرچیزی که می شه کوتاه بشه باید کوتاه کرد!
سکوت عمیقی بعد از جمله او ایجاد شد و همه در حکمت پیچیده این معنا فرو رفتند و او به سرعت و دستپاچه مثلا جمله اش را تصحیح کرد و گفت: ولی در این مورد خاص، قبلا کوتاه شده
طبعا انفجار خنده بود که رخ داد.
- از ابتدای سفر بعد از زمانی که احسان سن بیتا را فهمید با آن صدای زیر سبیلی با لحنی کشدار هر از گاهی می گفت: سی و شیش سالته ...
و نسبت به موقعیت با لحن های پرسشی، تعجبی و خبر این جمله می گفت و ما می خندیدیم
و این بار هم همین جمله را با معنایی متفاوت گفت و خنده ها تشدید شد. بیتا گوشه های لبش اویزان شد و احسان برای اینکه از دلش دربیاورد گفت : خیلی خوب موندی فکر کن وقتی شصت سالته یعنی در واقع نود سالته
- مریم داشت رد می شد و من داشتم از شخصیت جذاب این ناجی غریق قد بلند برای پویان تعریف می کردم و پویان خیلی بی ربط از مریم پرسید: تو بلدی ترشی گلک با رب انار درست کنی؟
مریم بدون مکث جواب داد: نه تو تا حالا با راهیان نور سفر رفتی؟
- من جدول حل می کردم بلند میگم هدیه، احسان از زیر سبیل می گه گیفت
خلاصه اصلن یه وضعی تا زمانی که بچه های اتوبوس خسته و جنازه رسیدند و چند تا از دوست داشتنی ها در بین انها بودند، طیبه عزیز و لنای سپید رود و داود مهربان
دیگ لوبیا هم که حسابی با قارچ و سیب زمینی روی اتش جا افتاده بود و ناهار بود ها ...مریم می گفت با ارامش بخورید همه بادهایش را دونه دونه از لوبیا ها در اوردیم

۲۰ خرداد ۱۳۹۰

کوچه بهشت


صبح در اتاقک از خواب بیدارم شدم. معلوم شد که شب قبل از سرو صدای بچه های کنار آتش ، خوابالود اسباب کشی کردم به داخل اتاق و مقادیری هم لگد زدم و خوردم.
مختار صبحانه خریده بودم و منم که شهرت به عدالت در تقسیم دارم هم شام دیشب وهم صبحانه امروز را بین بچه ها قسمت کردم وبا پنیرو کره نان تازه روز را اغاز کردیم. بچه های اتوبوس هنوز در راه بودند و معلوم بود که به این زودی ها نمی رسند. پویان و مختار محل آتش را عوض کردند و اجاق جدیدی درست کردند تا بسا ط ناهار را انجا راه بیندازیم. اتش درپایین سنگ بزرگی بود که درادامه سفر تبدیل به جایگاه خوبی برای نشستن شد، گرم و مرتفع و پر طرفداری
از انجا که هنوز طیبه از راه نرسیده بود هیچکس زیربار گروه بندی نرفت اما کسانی که همیشه کار می کنند ، کارکردند وامثال بیتاهم که طبق معمول دودر کردند دیگه. مختار ادامه داس زنی را به من محول کرد ومن و پویان تا پای رودخانه را تمیز کردیم. حقیقتا اگر این کلبه مال من بود هیچوقت ان گلهای بنفش کوچک را درو نمی کردم و مارهایی که لانه هایشان چنین زیبا باشد حتما نیش نخواهند داشت.
در فضایی که ایجاد شده بود پویان توانست چادر 15 ساله اش را علم کند که خدایی سن چادره اصلا به قیافه اش نمی خورد. مختار هم که داشت دیگ لوبیایی برایمان بار می گذاشت اساسی و من نگران اصواتی بودم که شب لوبیاخوران در این چادرهای کوچک خواهیم شنید...
فرصت هنوز باقی بود پس با بقیه بچه ها برای دیدن اطراف به راه افتادیم. در راه به بیتا میخندیدیم که یک گزنه نمی دونم چه طوری به یک جاهاییش راه پیدا کرده بود و او هم گاه و بیگاه شلوارش را پایین می کشید و به ما مناظری نشان می داد و چیزی یافت نمی کرد و دوباره می کشید بالا
خیلی متعجب شدم از اینکه در بالای سربالایی با یک سقانفار روبرو شدم که مختار به اشتباه می گفت مسجدقدیمی و من حوصله ام نمی شد توضیح بدهم
سقانفار نقاشی نداشت یا اگر داشت دیگر پاک شده بود اما تمامی خصوصیات معماری سرستون ها و سقف را داشت. نمی دانم روزی راز این سقانفارها کشف خواهد شد؟
بچه ها ایستادند به عکس گرفتن و منهم که حوصله همسفر پرحرف را نداشتم با پویان بقیه (حتی بیتا )را دودر کردیم و یک کوچه باغی را در پیش گرفتیم. پروانه های آبی همه جا بودند. پروانه هایی که فقط در هوای خیلی پاک زنده می مانند...پروانه هایی که سالهاست از تهران رفته اند
پویان به راههایی تولید برق از فکِ همسفر وراج می اندیشید. اما مدت زیادی نتوانستیم بخندیم...که مناظر شروع می شد و نطقمان کور. در بالاترین منطقه ای که امکان داشت نشستیم. جایی که درختی سد راهمان نباشد، در بالای دره و به منظره روبرو نگاه کردیم .
ابرها ازجلوی چشمانت رد می شدند همین جلو، انگار که می توانی دستت را از بین انها رد کنی. من هنوز هم نمی توانم باور کنم که افتاب بر صورتم بتابد و ابر روبروی چشمانم برقصد. کوه سبز روبرو ازپشت ابرها پیدا و پنهان می شد و مزرعه پر از گلهایی بود ناشناس و در همه رنگ...
من نمی دانم بهشت چه شکلی است اما می دانم برای رسیدن به بهشت باید از کوچه ای رد شد که هر دو طرف آن را نسترن های وحشی گرفته و عطرش هوا را پر کرده. می دانم که در انتهای کوچه ابرهایی است که از ته دره بالا می آیند و می دانم که در تمامی درختهای این کوچه بلبل می خواند
حتما بهشت در جایی پشتِ همان پیچ ِ همین کوچه است.

۱۹ خرداد ۱۳۹۰

دراززمین




انقدر بالا رفتیم که به بالاترین رسیدیم. از انجا به سمت روستایی که مقصد نهایی مان بود پایین رفتیم. روستای دراز زمین . در راه هرکار کرد مختار که بیتا به یاد بیاره دفعه قبل که اومده اینجا ماهی خورده، بیتا الزایمر یادش نیومد که نیومد و احسان که کلا معلوم شد هر صد سال یه بار یک جمله می گه کوبنده با اون صدای منحصر به فردش از زیر سیبیل به بیتا گفت:این دفعه خوردی یادداشت کن
زمانی که از ماشین پیاده شدم و به دنبال مختار دویدم با صدای رودخانه تونل سبزی را دیدم که با گلهای بنفش رنگ پوشیده شده بود. مختار چوبهای باریکی که روی هم گذاشته شده بود تا مثلا در بشود را بر می داشت . زیباترین درِ دنیا بود .شنیدم که احسان با همان ارامش به مختار می گفت : ریموت کنترل خرابه؟
راه که باز شد به سمت کلبه زیبای مختار رفتم. کلبه ای دو طبقه چوبی و سفید. به مختار می گم بالاخره یه ادم هنری دیدم که به جای حرف زدن درباره یه کلبه اونو به دست اورده
مختار در را باز کرده و با اتاقی با پنجره های چوبی و دیوارهای کاهگلی روبرو شدیم. بچه ها شروع کردند. عده ای اتش روشن کردند بعضی اتاق را جارو زدند و من با داسی که مختار داده بود ان همه گلهای بنفش را درو کردم. هم به دلیل اینکه همه دراتاق جا نمی شدیم و باید جایی برای چادر زدن درست می شود و هم اینکه در علفهای بلند مار لانه می کند.
در کنار کلبه رودخانه ای بود خروشان و غران
پس از مدتی همه به ارامش رسیده بودند. هیزم جمع می کردند جدول حل می کردند دراز می کشیدند و به اسمان نگاه می کردند چادر می زند و چایی می خوردند و حرف می زدند و می خندیدند
شب غذایی که مادر مختار همراهمان کرده بود را برای شام خوریم و من درایوان کلبه درون کیسه خوابم فرو رفتم در حالی که خنده های بچه های دور اتش
خواب از چشمانم می برد....

۱۸ خرداد ۱۳۹۰

شیرود


در خانه باصفای خانواده مختار گوش تا گوش 15 نفر نشستیم و به در سکوت به تلویزیونی گوش می دهیم که روحانی در ان درباره کشش های ج ن س ی بین دختر و پسر توضحیات مفصلی می داد و همه شرمنده از موی سفید پدر مختار و چادر نماز مادرش سر پایین انداخته بودند و کسی رویش نمی شد حتی خاموشش کند.

بچه های دو ماشین دیگر به ما تیکه می انداختند که انها را دودر کرده ایم و ما هم دستشان می انداختیم که با سرعت 5 کیلومتر در ساعت تو جاده هراز رانندگی نمی کنن

سفره انداختند و ما کلی خوشحال شدیم که بقیه بچه ها هنوز نرسیده اند. سفره ای که نگو و نپرس قورمه سبزی اش به کنار ،ان بادمجان و گوجه فرنگی کبابش دل و دینمان ببرد. بعد از انکه خودمان را در غذا غرق کردیم ظرفها را شستیم و راننده ها خوابیدند که هنوز راه در پیش بود.

منم با مادر مختار دل دادم و قلوه گرفتم و خاطره گفتم و خنداندمش اون هم دو سه تا طرز تهیه غذای شمالی به من داد که عمرا دستورش را اینجا بنویسم.

بعد از استراحت راننده ها به راه افتادیم .با مادر و پدر عزیز مختار خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت گالش محله. بچه های ان دو ماشین نگران بودند که ما مجددا قصد دو در کردن انها را داشته باشیم و از انجا که مختار سوار ماشین ما بود بد فکر ی هم نبود. فکر کن ادرس را فقط مختار می دونست...حالا این دو ماشین جهنم یه 15 نفر دیگه هم تو راه بودن....

در راه به تمامی راههای برای سر به نیست کردن بقیه بچه هایی که در راه بودند فکر کردیم. خداییش سی نفر زیاد بود. خودمان را دلداری دادیم که انشاله بلیط پیدا نمی کنند و یا حالا خدا کریم است...

در گالش محله خرید کردیم و بعد از ان مسیر این بود، پیاز کش ،سد میجران، جنگلهای دالیخانی و چشمه دالیخانی که در انجابه نیت سلامتی مادرک از سرچشمه آب خوردم.

به تدریج درختها فشرده می شدند و رنگ سبز همه جا را می گرفت و تمام مسیر من و مختار کل انداخته بودیم که این مسیر زیباتر است یا اسالم و خلخال که من موافق دومی بودم تا زمانی که ...

تا زمانی که دیدم دره ای که در کنارش می رانیم به تدریج پر از ابرهایی می شود سفید ...سفید... سفید ...و رقصهای می کردند شگرف

و من مجبور شدم که بپذیرم این مسیر چیز دیگری است

۱۷ خرداد ۱۳۹۰

دریاچه دوباره


چهار صبح بود که راه افتادیم. من وپویان بیتا و احسان و هفت صبح امل بودیم. بوی شمال می امد. به بقیه بچه ها زنگ زدیم و فهمیدیم که سه ساعت با ما فاصله دارن. تصمیم گرفتیم تا اونا برسن یه چند جا واسه خوشگذرونی پیدا کنیم.تمام مسیر به بیتا و احسان خندیدیم که هر دو تمام مدت خواب بودند و هر دو بالش گردنی گذاشته بودند سرشان مدام می چرخید .فقط یکیشون چرخشش ساعت گرد بود اون یکی پادساعت گرد
پویان یه جایی که خودش دقیقا نمی دونست کجاست ما را برد و تو راه که ادرس می پرسیدم یه اقایی ادرس یه پارکی داد با اسمی شبیه به پشگل! اونقدر به این اسم خندیدم که من و بیتا با اون ای کیوی بالایی که هر دو تامون داریم تا دم پارک نرسیدیم نفهمیدیم که این همون پارک کشپله که تو سفر لاویج پایان سفر ما بود. یعنی ای کیو در حد ماهی گلی و جلبک
پارک همچنان زیبا بود و خلوت با این که صبح روز پنج شنبه بود. صبحانه را انجا خوردیم و به تدریج با احسان و سبیلش اشنا شدیم. البته با سبیلش بیشتر که واسه خودش هیبتی بود صبحانه خوردیم و به سمت نوشهر راه افتادیم که سری هم به مادرک بزنیم.
از جلوی دریاچه الیمالات رد شدیم برای پویان تعریف کردم که در سفر لاویج به در بسته این دریاچه خوردیم و جمله من تمام نشده بود که پویان پیچید تو راه دریاچه
این بار باز بود و چه دریاچه ای
اب همه رنگهای را در خود داشت از سبز زمردی گرفته تا سبز سدری و سبز- آبی دو تا دورش را جنگل سبزگرفته بود و انعکاس ان درون اب تصویری عجیبت ایجاد کرده بود
لذتی داشت شگرف و حسرت اینکه اگر در سفر لاویج در رنگهایی پاییزی ان را می دیدم چه بود
به راه افتادیم و بیتا و احسان به خوابشان که وقفه ای در ان افتاده بود ادامه دادند
به نوشهر رسیدم و بعد از چندماه مادرک و خواهرک را دیدم ودلی از عزا دراوردم.. مادرک به احسان خسته نباشید می گفت بابت رانندگی و ما می خندیدم که اگر او راننده بود که ما االان تو دره بودیم. مامان می گفت به خاطر سیبیلش فکر کردم اخه!!! احسان هم از رو نمی ره می گه همه زحمتاش گردن ما بود به خدا
مامان برایمان ماهی شکم پر درست کرده بود اما از انجا که مختار و خانواده اش ناهار در شیرود منتظر ما بودند بیتا را به سختی از ماهی جدا کردیم.می خواست کلا بقیه سفر را به خاطر ماهی کنسل کنه. به محل قرار با بقیه بچه ها رسیدم و به سمت شیرود و خانه مختار راه افتادیم

دم همه مایی که سعی می کنیم ناامید نشیم، گرم

دروان سختی است. در تلگرام من انگار خاک مرگ پاشیدن. هیچکس جوک نمی فرسته حرف نمی زنه عکس نمی ذاره همه ترسیدن از اینده همه نا امیدن همه عصب...