پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2017

چرا اصلا بايد دو تا پارك طالقاني تو يه شهر باشه؟

خب مگه خانه هنرمندان  نزديك خيابون طالقاني نيست؟  و مگه خانه هنرمندان خودش تو يه پارك نيست؟ پس مي شه به همون پارك گفت پارك طالقاني ديگه نه؟ يكي اينارو براي رها توضيح بده  خيلي  حيرتزده است از اينكه در پارك طالقاني با من قرار داشته و من رفتم خانه هنرمندان

بدون شرح

دانشجو آمد و عذرخواهي كه نتوانسته جلسه امروز را بيايد، عصباني گفتم كه اولين بار است او را مي بينم، بدين معني كه تا به حال نيامده است، با حيرت گفت كه فلاني است ، دانشجوي كه از اولين جلسه بهمن ماه حاضر بوده است آنچنان آن دختر زيبا  ، بيمار و لاغر شده بود كه نشناخته بودمش علت را پرسيدم گفت كه در حال طلاق گرفتن است و بعد تلوتلو خورد اما نيفتاد

قابل توجه اوناي كه عقيده دارن اين مردم آدم نمي شن

به رها مي گم :واي چه لاله هاي قشنگي، اون وقت مردم ، بچه ها، نمي كنن اينارو؟ گفت :عزيزم گويا خيلي وقته از دهاتت بيرون نيومدي ، چون مدتهاست  فقط باش عكس مي گيرن ، ، ،

و اينها ملك عذابند كه خداوند قرار داده است بر دوست پيجانندگان باشد كه پند گيرند

رها منو پيچوند  رفته سفر،  حالا زنگ زده با عذاب وجدان  و ابراز ندامت و اينا  مي گم :بي خيال بابا حالا خوش گذشت؟  مي گه : اره فقط يه خانمي بود تا سه  صبح  درباره خونه و ماشين و خريد هاش حرف زد  و نذاشت بخوابيم،  بعد تا صبح با صندل ترق ترقي  راه رفت نذاشت بخوابيم ،  بعد ساعت شش بيدارمون كرد  كه من گشنمه و نذاشت بخوابيم ، ، ، فقط؟!!!

خدايا اين دوستارو از ما نگير

بیتا تو تلگرام احوالم را پرسید و منم چسناله کردم براش  گفت : بذا یک کاری کنم احساس خوشبختی کنی ! بعد بدبیاری های تعطیلات عیدش را برام تعریف کرد که مجموعه ای بود از تصادف  های جاده ای و بیماری های عجیب و غریب  و  گم کردن مدارک  و خرد شدن گوشی عزیز و حتی کون ملق  شدن وسط آشپزخانه  که یک ورش به غا رفت کلا و  واقعا بعدش من شاد و شنگول رفتم حموم و آرایش  کردم و غذا درست کردم  و با بابایی خوردم و حالا با دمنوش گل سرخ نشستم رو صندلی و فکر می کنم چقدر من حالم خوبه ها

نشد ديگه

دوقل متفكر به خاله گفته:  حالا من نمي دونم تعطيلات تابستوني برم شمال يا تهران يا اتريش خاله بهش گفته:  اگه بري اتريش كه زبان خارجي بايد بلد باشي گفته : نه، مگه شمال كه رفتيم  زبان  خارجي لازم شد؟

تضاد دنياها

بعد از اينكه همسايه اون مجمعه را آورد كه عكسش را در اينستاگرام گذاشتم، حالا دغدغه ام اين بود كه داخل او همه ظرف چي بذارم  وقتي مي خوام پسشون بدم، در بين انواع پيشنهادات دوستان،  يكي خيلي منو خندوند : يك قطعه شعر از گارسيا لوركا بنويس رو كاغذ بذار تو قابلمه!

يعني دستت درد نكنه با اين بچه بزرگ كردنت

مي گفت پيرمرد قبل از مرگ وصيت كرده پسرها بيش از يكبار در شاليزار برنج نكارند، پسرها دوباره و سه باره چنين مي كنند و هر بار چنان سمي مي زنند كه  حتي قورباغه ها و لاك پشت ها هم مي  ميرند...  نتيجه گيري اخلاقي اينكه : به جاي وصيت در تربيت فرزندان دقت كنيد!

والا

در حين بازي دوقلوها با يكديگر، جينگول يكيشون درد مي گيره، حالا فرياد زنان  و شاكي اصرار داره كه جينگولش شكسته و بايد گچ بگيرن( احتمالا به دليل گچ گرفتگي دست مادرك)  حالا از اون اصرار و از بقيه انكار كه نه بابا سالمه نشكسته، اونم گريه كه : نه  ديگه تكون نمي خوره و شكسته سرانجام وقتي  كه  داداشش اين سوالو مطرح مي كنه كه : حالا اگه گچش بگيرن  تو چطوري جيش مي كني؟  سر در گريبان تعمق فرو برده و بي خيال ماجرا مي شه