پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2017

حالا پس فردا مٌردم ، ننويسين آخرین پست گیس طلا قبل از مرگ، راضی نیستم ،گفته باشم

بهار که می شود عجولتر می شوم برای زندگی، احساس اینکه فرصت کمی برای لذت بردن از زندگی دارم بیشتر می شود و هر عصری که بدون طبیعت و دوست  و چیزهای خوشمزه بسر شود، غمگینم می کند در بهار  با مرگ زمستان  و بیدار شدن زمین، من به مرگِ   خودم  بیشتر می اندیشم،  گمان نمی کنم که عمر طولانی داشته باشم احتمالا در یکی از این جاده ها خواهم رفت و نه قطعا در بیمارستان  اما حتی اگر همین بهار بمیرم، می دانم که حیف نکردم زندگی ام را بسیار اشتباه کردم، فرصت سوزی های فراوان، ترسهای که شکستشان ندادم، تصمیم های غلط  اما با این همه معتقدم که  خوب از پس خودم و مشکلات برآمدم و بابت آن بقیه چیزها هم خودم را می بخشم یافتن راه زندگی در حال زندگی کار سختی است، منطقی اش این بود که از قبل می دانستیم  که می آییم و یک برنامه ای برای آینده داشتیم اما در این مدت چهل و اندی فهمیدم که هیچ منطقی بر زندگی جاری نیست و عین کایاک سواری وسط موجهای خروشان باید تصمیمت را بگیری و بله  ترسناک است که همین تصمیم های احمقانه با عقل کوچکمان زندگیمان  را شکل می دهد اما همین است دیگر و هر کاری کردیم بهترین و تنها کاری بوده که از دستمان بر…

خنده اي بدون من

امروز عكس دوستي قديمي را ديدم كه چند سالي است با كدورت از هم جدا شديم، من ناخواسته باعث شدم كه او در ماجرايي شخصي آسيب ببيند. بعد از آن تلاش من براي رفع سوتفاهم فايده اي نداشت و دوست در سكوتي طولاني فرو رفت. امروز با ديدن عكس خندانش، غمي عميق مثل خنجر در قلبم فرو رفت اينكه ديگر او را نخواهم ديد ، اينكه زندگي خواهم كرد بدون حضور او در  شادي ها و غمهايم اينكه زمان زيادي ندارم براي بدون دوست سر كردن فقدان لحظه هاي شادي كه با او داشتم و ديگر نخواهم داشت  و اينكه سرانجام همه مي ميريم  تنها و بدون ديگري و  فرصت اندك است براي ديده شدن در چشم ديگري

پيدا كنيد يكديگر را

پيرمرد راننده سواري مي گفت : نه اينكه فكر كني آدم خوبا كم شدن ها،  نه، كم نشدن ، آدم خوبا همه چيشون تنهايي، تنها غذا مي خوردن، تنها كار مي كنن، تنها بيرون مي رن، برا همين نمي بينيمشون ، فكر مي كنيم كم شدن

حالا هی یاد قیافه خشمگینش اش می افتم، هی خنده ام می گیره

دارم برای بیتا ماجرای لاغری دانشجو به خاطر طلاق را تعریف می کنم، وسط حرف من با عصبانیت می گه : اینا چرا  لاغر می شن؟ من خودم امسال سه تا شکست عشقی خوردم ، هر کدوم دو کیلو به بالا و پایین و شکمم اضافه کردن!

چرا اصلا بايد دو تا پارك طالقاني تو يه شهر باشه؟

خب مگه خانه هنرمندان  نزديك خيابون طالقاني نيست؟  و مگه خانه هنرمندان خودش تو يه پارك نيست؟ پس مي شه به همون پارك گفت پارك طالقاني ديگه نه؟ يكي اينارو براي رها توضيح بده  خيلي  حيرتزده است از اينكه در پارك طالقاني با من قرار داشته و من رفتم خانه هنرمندان

بدون شرح

دانشجو آمد و عذرخواهي كه نتوانسته جلسه امروز را بيايد، عصباني گفتم كه اولين بار است او را مي بينم، بدين معني كه تا به حال نيامده است، با حيرت گفت كه فلاني است ، دانشجوي كه از اولين جلسه بهمن ماه حاضر بوده است آنچنان آن دختر زيبا  ، بيمار و لاغر شده بود كه نشناخته بودمش علت را پرسيدم گفت كه در حال طلاق گرفتن است و بعد تلوتلو خورد اما نيفتاد

قابل توجه اوناي كه عقيده دارن اين مردم آدم نمي شن

به رها مي گم :واي چه لاله هاي قشنگي، اون وقت مردم ، بچه ها، نمي كنن اينارو؟ گفت :عزيزم گويا خيلي وقته از دهاتت بيرون نيومدي ، چون مدتهاست  فقط باش عكس مي گيرن ، ، ،

و اينها ملك عذابند كه خداوند قرار داده است بر دوست پيجانندگان باشد كه پند گيرند

رها منو پيچوند  رفته سفر،  حالا زنگ زده با عذاب وجدان  و ابراز ندامت و اينا  مي گم :بي خيال بابا حالا خوش گذشت؟  مي گه : اره فقط يه خانمي بود تا سه  صبح  درباره خونه و ماشين و خريد هاش حرف زد  و نذاشت بخوابيم،  بعد تا صبح با صندل ترق ترقي  راه رفت نذاشت بخوابيم ،  بعد ساعت شش بيدارمون كرد  كه من گشنمه و نذاشت بخوابيم ، ، ، فقط؟!!!

خدايا اين دوستارو از ما نگير

بیتا تو تلگرام احوالم را پرسید و منم چسناله کردم براش  گفت : بذا یک کاری کنم احساس خوشبختی کنی ! بعد بدبیاری های تعطیلات عیدش را برام تعریف کرد که مجموعه ای بود از تصادف  های جاده ای و بیماری های عجیب و غریب  و  گم کردن مدارک  و خرد شدن گوشی عزیز و حتی کون ملق  شدن وسط آشپزخانه  که یک ورش به غا رفت کلا و  واقعا بعدش من شاد و شنگول رفتم حموم و آرایش  کردم و غذا درست کردم  و با بابایی خوردم و حالا با دمنوش گل سرخ نشستم رو صندلی و فکر می کنم چقدر من حالم خوبه ها

نشد ديگه

دوقل متفكر به خاله گفته:  حالا من نمي دونم تعطيلات تابستوني برم شمال يا تهران يا اتريش خاله بهش گفته:  اگه بري اتريش كه زبان خارجي بايد بلد باشي گفته : نه، مگه شمال كه رفتيم  زبان  خارجي لازم شد؟

تضاد دنياها

بعد از اينكه همسايه اون مجمعه را آورد كه عكسش را در اينستاگرام گذاشتم، حالا دغدغه ام اين بود كه داخل او همه ظرف چي بذارم  وقتي مي خوام پسشون بدم، در بين انواع پيشنهادات دوستان،  يكي خيلي منو خندوند : يك قطعه شعر از گارسيا لوركا بنويس رو كاغذ بذار تو قابلمه!

يعني دستت درد نكنه با اين بچه بزرگ كردنت

مي گفت پيرمرد قبل از مرگ وصيت كرده پسرها بيش از يكبار در شاليزار برنج نكارند، پسرها دوباره و سه باره چنين مي كنند و هر بار چنان سمي مي زنند كه  حتي قورباغه ها و لاك پشت ها هم مي  ميرند...  نتيجه گيري اخلاقي اينكه : به جاي وصيت در تربيت فرزندان دقت كنيد!

والا

در حين بازي دوقلوها با يكديگر، جينگول يكيشون درد مي گيره، حالا فرياد زنان  و شاكي اصرار داره كه جينگولش شكسته و بايد گچ بگيرن( احتمالا به دليل گچ گرفتگي دست مادرك)  حالا از اون اصرار و از بقيه انكار كه نه بابا سالمه نشكسته، اونم گريه كه : نه  ديگه تكون نمي خوره و شكسته سرانجام وقتي  كه  داداشش اين سوالو مطرح مي كنه كه : حالا اگه گچش بگيرن  تو چطوري جيش مي كني؟  سر در گريبان تعمق فرو برده و بي خيال ماجرا مي شه