پست‌ها

چه بگویم که دلت آرام شود پسرجان

راننده جوان و ساکت و کم حرفی است که همیشه مرا از روستا به شهر و برعکس می برد، امروز بی هوا شروع کرد حرف زدن -این حالا زلزله بود واقعا خانم دکتر،  یا آزمایش بمب اتمی؟ -نه ، زلزله بود واقعا -جشن تولدو دیدید؟ -آره دیدم -اون زنه که .. -آره اونم دیدم  -خانم دکتر این مسکن مهرها که خراب شدن، مهندسا، پیموتکارا فکر اون دنیا رو نمی کنن؟ -نه  دیگه، فکر نمی کنن، درگیر سود خودشونن -خانم دکتر، نکنه نیست واقعا -چی نیست اقای قربان نژاد؟ -اون دنیا، نکنه واقعا نیست که هیچکس از عاقبت کارش نمی ترسه

دومین زادگاهم

دیروز وقتی بقیه استادان حیرتزده اشکهای من بعد از دیدن عکسهای زلزله شده بودند، نمی توانستم برایشان  توضیح دهم که من در سرپل ذهاب بزرگ شدم، که حتی در این ویرانه ها هم می توان تشخیص داد این شهر چندان تفاوتی با چهل سال پیش نکرده، همان فقر و همان خاک و همان چهره های رنج کشیده

در میانه ، معلق

صبح است، از سفر ی شیرین و پاییزی بازگشته ام. خوابی دلچسب داشته ام و حالا گیج و‌منگ دمنوشی درست کردم، پشت میزم نشسته امو خبرهای این چند روز  را می خوانم و سعی می کنم که به جهان  روزمره گی هایم باز گردم. سخت است چقدر این دو جهانم از یکدیگر دورند،  خیلی دور

دردم گرفت، زیاد

دیروز سر کلاس بچه های ارشد هیچکس علی  اشر ف را نمی شناخت

بیا بشین پسرک تا بگویمت

معمولا صبح زوردتر از بقیه  می رسم دانشگاه، زمانی که خدمتکارها هنوز در حال کارند، امروز مرد جوان میز شیشه ای را تمیز کرد و چای تازه دم و بیسکوییت گذاشت و مرا به خوردنش دعوت کرد، در حالی که به بقیه اتاق می رسید ، من و من کنان گفت:سوالی داشتم خانم دکتر؟ -بپرس -من تو این خونه قدیمی ها که می رم، ۱۰۰ساله ، این مسجدا ۵۰۰ساله، اون قصرها ۱۰۰۰ساله، اینا کیا بودن که اینا رو ساختن؟ -خودمون بودیم، ایرانی ها -پس چرا الان نمی تونیم ؟

گزارش یک روز تعطیل

از خواب بیدار شدم و پارچه و پتو را از دور سرم باز کردم، از ترس عنکبوتها شکل آخوندا می خوابم. لرزان لرزان چراغهای حیاط را خاموش کردم و همانطور خوابالو نارنگی هدیه همسایه را پوست گرفتم و خوردم تا چشمهام  باز شد رفتم تو حیاط و انجیرها را چیدم، یک دفعه همه با هم رسیدند و من دستم فقط به پایینی ها می رسد، بقیه را گذاشتم  برای پرنده ها که دعایم کنند. انجیرها را داخل یخچال گذاشتم و باید شکر بخرم و مربایشان کنم، من کمپوت را ترجیح می دهم اما زود خراب می شود قیچی باغبانی را برداشتم و رفتم سراغ درخت کوچک گلابی که همیشه کمرش زیر بار دستهای نامتناسبش می شکند، یک اثر هنری درست کردم ازش، شکل یک قارچ سبز شد انگورها ولی پر دردسر بودند، همه جا رفته اند و رزهای سفید را زیر خود پنهان کردند، باید فکری با حالش بکنم ، یا طاق بزنم برایش یا کوچکش کنم یاس زردی که کاشتم حسابی بزرگ شده اما گل نمی دهد، گمانم بدجایی کاشتمش ، آفتاب نمی خورد خسته شدم، برگشتم  روی تراس و دمنوش و وب گردی، سعی کردم اینستا  زنده بروم  و نتیجه زحماتم را پز بدم که اینترنت یاری نکرد، به جای آن به شیرازی ها نشان دادم ، حیاط را خستگی که در رفت روسری…

خدایی

دخترکی دانشجویم است ، پر انرژی و شیطون که چون پروانه به مفهوم دقیق کلمه دور و برم می چرخد، اصرار دارد که مرا از روستا به دانشگاه ببرد و بلعکس، به قرار دکترم برساند، خرده کارهایم را انجام دهد و... و من به طور خشن و مصممی در حال مقابله با او هست  و نمی پذیرم فقط مشکل این است که او در لجاجت دستکمی از من ندارد ضمن اینکه شاگرد اول است و نیازی به نمره هم ندارد،  در یکی از سفرها زمانی من شاکی از اصرارش ماجرا را برای رها گفتم در سکوت گوش داد و گفت:چه اشکالی دارد؟ مگه چقدر پیش می یاد که  آدم را اینطور دوست بدارند؟ از آن روز به بعد هر بار که بدون دعوا می پذیرم که به دنبالم بیاید و به دانشگاه ببرد و برگرداند، بعد از کلاس برایم نوشیدنی بخرد، میوه پوست بگیرد، ناهار مامان پز بیاورد  حیرت زده  می گوید: نکنه من دارم می میرم شما اینقد مهربون شدید؟!