پست‌ها

بديهيات

زنگ زد كه دارم مي روم سفر ، مي آيي؟ گفتم مي آيم و راه افتاديم زني زيبا و با كلاس است، همسر و مادري كوشا ، به سختي درس خوانده و رييس شركت خودش  است حالا مي خواست چند روزي با خودش خلوت كند همسر و فرزندانش در اقدامي گروهي اعلام كرده بودند كه از او رضايت ندارند، هر شب غذا نمي پزد و  خانه هميشه برق نمي زند و لباسهاي آنان هميشه شسته و اتو شده نيست آمده بود از خود بپرسيد كه چه كند تا همه راضي باشند هنوز به ذهنش نرسيده بود كه شايد  حق با آنها نباشد

حسرت انجام ندادن، خيلي دردناكتر از پشيماني بابت انجام دادنه

خيلي غمگين كننده است مي دونم،ما عادت كرديم خودمون را محور عالم بدونيم اما واقعيتش اينه كه  آدمها فقط خودشون و در نهايت خانواده شون براشون مهمه و زياد ذهنشون را درگير بقيه آدمها نمي كنن شما كافيه محل كارت را عوض كني، دانشگاهت تموم بشه، خونه رو جابجا كني تا ببيني هيجكدوم از اونايي كه نگران نظرشون بودي، واقعا بهت فكر نمي كنن وفتي اينطوريه ،خب حيف نيست كه بخاطر اونا دست از آرزو، علائق و يا حتي مدل لباس پوشيدنت بر داري؟ دوستي دارم كه براي بدست آوردن رضايت پدرش، درسخوند، سر كا رفت و ازدواج كرد ، حالا براي رضايت همسرش  كار را رها كرد، و بچه دار شد  و فقط من به عنوان يك دوست صميمي و قديمي مي دونم چه استعدادها كه نداشت و چه آرزوهايي هر كار كه دلتون ميخواهيد بكنيد

هيچ شكرهي در مرگ نيست، فقط زندگي...

همسايه داره از صبح، سقف را سوراخ مي كنه، براي اينكه توالت فرنگي راه بندازه تو حمومش منم براي ديوانه نشدن از سر و صداي بيل و كلنگ ،دارم فيلم مينيون ها نگاه مي كنم و گيم بازي مي كنم دانشجوم خبرش را مي دهد احمقانه تر از اين هم ممكن است؟ در بين ماجراي توالت فرنگي همسايه و مينيون هاي احمق ، يكي از سرطان بميره، اونم اين آره  دقيقا منظورم همينه، به همين بي معنايي،

خوب بود و احتمالا سالي يكبار تكرارش كنم

خب نتيجه اولين تجربه رژيم و اولين تجربه خام گياهخواري را باهاتون در ميون مي دارم دكتر به دليل كيست ها پيشنهاد داد كه اين رژيم را شروع كنم و هدف كاهش وزن نبود اولا دوما  رژيم مجموعه اي است از سالاد و ميوه و آجيل و   دواي  عطاري به قول شيرازي ها براي دوره بيست روزه هزينه آجيل و خريد عطاري دويست هزار تومن شد و سالاد و ميوه هم كه در جريانيد خودتون هيچ احساس گرسنگي تجربه نكردم اما از صبح تا طهر ميوه و از ظهر تا شب تفريحي داشتم آجيل مي خوردم  اولش كمي زمان خوردن زيره و سياهدونه و تخم شربتي و خرفه را قاطي مي كردم نتايج محسوس: شكمم كوچك شد،  سه چهار كيلويي هم  وزن كم كردم پوستم نرم شده و پوست صورتم عرق كرد، من اين تجربه را هيچوقت نداشتم  موهام پيچش طبيعي و فرفري قديمي اش را بياد آورد نفخ كلا ناپديد شد دهان خوش بو بود  خوش اخلاق كه بودم اما گويا بسيار ريلكس  شدم ، كلا چيزي رو اعصابم نمي رود دستگاه گوارش زياد كار مي كند، روزي سه بار حتي هيچ معده درد يا كلا دردي در اثر رژيم تجربه نكردم صورتم كمي لاغر شد، گويا آب ميوه هاي طبق دستورالعمل را كم خوردم  اشتهايم بسيار كم شد خوردن غذاي معمولي برايم مش…

حداقل يه خال مي ذاشتن سر دماغ يكيشون

دارم يه فيلم كره اي نگاه مي كنم، نبم ساعت گذشته هنوز نتونستم پليسه رو از گانگستره تشخيص بدم، 

باراني تابستاني

ديشب خوابهايم پر شده بود از كودكي و مدرسه و پاييز، بيدار شدم دليلش را فهميدم، تمام اتاق بوي باران گرفته بود

بعد هم پيغام داده تو چرا رفتن را بر بودن با يك مرد ترجيح دادي😂

دختر براي اولين ناهار دعوت شده به خانه پسر خانه بسيار كثيف بوده و خود پسر هم، مشخص است كه هيچ تلاشي  براي تميزي خود و خانه نكرده است سپس مدت طولاني در وصف كمالات خود داد سخن داده و هيچ خبري از ناهار نبوده تا ساعت چهار بعد پسر گفته برم ناهار بخرم رفته بيرون برنج نپخته و خورشت كنسروي و تخم مرغ خريده در اشپزخانه يكي از تخم مرغها شكسته گفته واي حيف  شد كه بزنم به موهام ! كه دختر نگذاشته بعد برنج را پختند و با كنسرو خوردند و بعد از ناهار پسر در حين صحبت خوابش برده و دختر  از خانه فرار كرده است 😂  يعني قشنگ داستان قابليت اينو داره كه يكي از قسمتهاي فرندز باشه و براي ريچل يا مونيكا رخ داده باشه