۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

هنوز حيرت زده ام مي كنند

هیجان زده به دانشجویان اعلام کردم که دانشگاه اشتراک فلان سایت معتبر را خریده و می تونن مجانی هرچقدر دلشون بخواد مقاله دانلود کنن، 
 خودم هم از وقتی شنیده بودم یک هارد برداشتم تو سایت کامپیونر بست نشستم
بعد از اعلام خبر ، منتظر یک شادمانی همگانی بودم و جملاتی که شنیدم:
به ما که نمی دن
حالا تا سایت باید بریم؟
سایت که همیشه بسته است
سرعتش که خیلی پایینه
یوز و پسورد باید بگیریم حالا؟
رفتیم، ندادن
قشنگ داشتند دروغ می گفتند  
طبیعی است که دانشجو بخواهد از زیر کاری در برود، عادت کردم اما مقاله مجانی ، اونم برای دانشجوی ارشد دم پایان نامه عین چشمه آب حیات در بیابان است 


۲۱ فروردین ۱۳۹۷

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، به تدریج درختها بزرگ و بزرگتر شدند تا جایی که صدای وای حیرتا و عجبا ار ما در آمد و من همچنان سوال دارم، چنار چش بود که مقدس نشد؟ با این هیبت و عظمت
ولی ترکیدم از خنده وقتی اگهی جهزیه قسطی به همان بزرگی چنار روی کوه کنده شده بود!لامصب این همه انرژی کوهنوردی طراحی اینجا؟برای جهاز؟ یعنی مفهوم تبلیغات را دگرگون کرد
به منطقه بسیار سرسبزی رسیدیم به نام سیرج که پر از آدم و موسیقی بود
و دنبال سه تا ماشین راه افتادیم که بعد معلوم شد داشتن می رفتن خونشون و به مقصد ما ربطی نداشت
تا بالاخره درخته را پیدا کردیم 
و نفسم بند اومد
یک سرو هزار ساله ، 
با پیچ و شکن و تنه شکوهمندش ، با هیبتی عظیم رفته بود بالا
قشنگ حس کردم چند سانت قدم کوتاه شد، به احتیاط نزدیکش شدم و به تنش دست کشیدم، لمس یک موجود هزار ساله، تجربه عجیبی است
به تمام تاريخي فكر مي كنم كه در اين ده قرن تجربه كرده، جنگها، پادشاهي ها، قحطي، ويراني و باز هم آباداني
رفتم پشتش جايي كه كسي منو نبينه و در فرورفتگي بدنش خودم را جا دادم وآغوشي كهنسال و بعله طبعا و همچنان كه عادت داريد مقاديري هم آبغوره گرفتم براي سفر لازم داشتيم
دوباره راه افتاديم به سمت شهداد
و
تازه عادت كرده بودم به كهنسالي سرو سيرج كه با اين غولهاي شكوهمند، چند هزارساله روبرو شدم
من
هيچ
نگاه
رنگها، ابعاد، خطوط، سطوح، من توان جا دادن اين همه را نداشتم، انتظار اين همه را نداشتم 
معماري بادها
جدال آسمان و زمين
حقارت بشري، نازيبايي اش
حضور آشغالهاي آدميان همان جمله قديمي را در ذهن من تكرار مي كرد
زمين زيبا به ما احتياجي ندارد
آنقدر بالا و پايين رفتيم، آنقدر به صداي باد گوش داديم و در چشم كلوتها خيره شديم كه شب شد
دلم مي خواست اين سه تا را بغل كنم از اين همه دروازه زيبايي كه به روي من باز كردند كه از ترس فوران شيرفلكه اين كارو نكردم(بالاي كلوتها يك وعده عر زده بودم كافي بود)
رفتيم كه شب را در يزد بخوابيم و فردا ظهرش عوارضي قم مرا از اين ور پل ، پرت كنند اون ور پل كه رها و محدثه منتظرم بودند براي سفر به غرب ايران
به قرعان مجيد سفرنامه جنوب تموم شد
و عمرا سفرنامه غرب را بنويسم، فقط شايد بعدا عكساشو بذارم
حالا هي بگيد واي تو باز رفتي سفر
بعله رفتم دلم خواست مي تونم 
ويخخخخخخ

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، به تدریج درختها بزرگ و بزرگتر شدند تا جایی که صدای وای حیرتا و عجبا ار ما در آمد و من همچنان سوال دارم، چنار چش بود که مقدس نشد؟ با این هیبت و عظمت
ولی ترکیدم از خنده وقتی اگهی جهزیه قسطی به همان بزرگی چنار روی کوه کنده شده بود!لامصب این همه انرژی کوهنوردی طراحی اینجا؟برای جهاز؟ یعنی مفهوم تبلیغات را دگرگون کرد
به منطقه بسیار سرسبزی رسیدیم به نام سیرج که پر از آدم و موسیقی بود
و دنبال سه تا ماشین راه افتادیم که بعد معلوم شد داشتن می رفتن خونشون و به مقصد ما ربطی نداشت
تا بالاخره درخته را پیدا کردیم 
و نفسم بند اومد
یک سرو هزار ساله ، 
با پیچ و شکن و تنه شکوهمندش ، با هیبتی عظیم رفته بود بالا
قشنگ حس کردم چند سانت قدم کوتاه شد، به احتیاط نزدیکش شدم و به تنش دست کشیدم، لمس یک موجود هزار ساله، تجربه عجیبی است
به تمام تاريخي فكر مي كنم كه در اين ده قرن تجربه كرده، جنگها، پادشاهي ها، قحطي، ويراني و باز هم آباداني
رفتم پشتش جايي كه كسي منو نبينه و در فرورفتگي بدنش خودم را جا دادم وآغوشي كهنسال و بعله طبعا و همچنان كه عادت داريد مقاديري هم آبغوره گرفتم براي سفر لازم داشتيم
دوباره راه افتاديم به سمت شهداد
و
تازه عادت كرده بودم به كهنسالي سرو سيرج كه با اين غولهاي شكوهمند، چند هزارساله روبرو شدم
من
هيچ
نگاه
رنگها، ابعاد، خطوط، سطوح، من توان جا دادن اين همه را نداشتم، انتظار اين همه را نداشتم 
معماري بادها
جدال آسمان و زمين
حقارت بشري، نازيبايي اش
حضور آشغالهاي آدميان همان جمله قديمي را در ذهن من تكرار مي كرد
زمين زيبا به ما احتياجي ندارد
آنقدر بالا و پايين رفتيم، آنقدر به صداي باد گوش داديم و در چشم كلوتها خيره شديم كه شب شد
دلم مي خواست اين سه تا را بغل كنم از اين همه دروازه زيبايي كه به روي من باز كردند كه از ترس فوران شيرفلكه اين كارو نكردم(بالاي كلوتها يك وعده عر زده بودم كافي بود)
رفتيم كه شب را در يزد بخوابيم و فردا ظهرش عوارضي قم مرا از اين ور پل ، پرت كنند اون ور پل كه رها و محدثه منتظرم بودند براي سفر به غرب ايران
به قرعان مجيد سفرنامه جنوب تموم شد
و عمرا سفرنامه غرب را بنويسم، فقط شايد بعدا عكساشو بذارم
حالا هي بگيد واي تو باز رفتي سفر
بعله رفتم دلم خواست مي تونم 
ويخخخخخخ

هنوز حيرت زده ام مي كنند

هیجان زده به دانشجویان اعلام کردم که دانشگاه اشتراک فلان سایت معتبر را خریده و می تونن مجانی هرچقدر دلشون بخواد مقاله دانلود کنن،   خودم...