پست‌ها

مرا پناه دهيد اي زنان..

بيست نفري از دوستان بيست سال پيش دانشگاه را دور هم جمع كردم در خانه شمال و لذتي  مي برم شگرف در انبوه گوشتهاي بدنشان، چروك هاي صورتشان و موهاي سفيدشان، آن دختران جوان  سابق را جستجو مي كنم  و  از جاي پاي زمان حيرتزده مي شوم اما عجيب اينكه اين بدن جديدشان را بيشتر دوست دارم، سينه هايي كه شير داده، شكمهايي كه زاييده، دستهايشان كه از كار خانه زمخت شده با سرو صدا خريد مي كنند، تصميم براي پخت غذا مي گيرند، آشپزخانه را پر از عطر و طعم كرده اند،  و مدام در حال گفتگو هاي گروهي هستند، درددل مي كنند، يكي از اينكه پسرش خانه را ترك كرده مي گريد، ديگري از دخترش كه پشت كنكور مانده، سومي از سرطاني كه پشت سر گذاشته بي هوا آهنگ مي گذارند و مي رقصند،  بي اعتنا به رقص، بي اعتنا به موسيقي  عصرها در تراس رو به باغ مي نشينند و خاطره مي گويند و مي خندند، از پدر شوهري بيوه اي كه هوس زن گرفتن كرده و با  سگش درباره همسر آينده صحبت مي كند تا بقيه را شير فهم كن  ، شوهري كه در جمع جوگير مي شود و چرت و پرت مي گويد و  مادرشوهري كه هنگام مهماني ها خودش را به غش مي زند شبها تا ديروقت در لحافها ي كه به جاي تشك در كف …

خب پس چرا رفتي؟

طبقه براي حمام خريده بودم و جعبه به بغل هن و هُن كنان به سمت خونه مي اومدم كه مردي دوان دوان به سمتم دويد و از كنارم رد شد و رفت و در همان حال با عجله  و مهرباني و نگراني گفت: خب خبرم مي كردي برات بيارمش!

و نه، تخت خواب تو اتاق كوچيكه جا نمي شه!

شب اول كه  در پايان اسباب كشي موندم تو خونه، خوش خواب را بزور انداختم تو اتاق كوچيكه و بيهوش شدم، تا يكي دو هفته بعد كه بقيه خونه را مرتب مي كردم، هر شب همونجا ولو مي شدم  تا وقتي نوبت اتاقها رسيد،  ديدم بهتره كه اتاق بزرگه بشه، اتاق خواب بنابراين  بساط تخت را اين طرف آوردم و يك اتاق خواب خوشگل آبي اونجا راه انداختم  گبه قديمي  و كتابخونه را هم بردم در اتاق كوچيكه ظاهرا همه چي سر جاشه كاملا شيك و مجلسي فقط يك نكته كوچولو وجود دارد: من هر شب تو اتاق خواب   روي تخت مي خوابم، صبح ها مي بينم تو همون اتاق كوچيكه ، روي گبه از خواب بيدار شدم!

بابا يك كم زير پوستي تر عمل كنيد، اينقدر برشت نياييد

و جام رو دارترين آدم دنيا مي رسه به همكار دوازده سال پيش من كه تو تلگرام پيدام كرده و بعد از يكي دو روز حال و احوال، پيغام داده : -دو تومن داري به من قرض بدي؟ -نه متاسفانه، خونه خريدم  - مباركه، شمال جايي داري ما بريم، همه جا پر شده -!!!

تو پاشو برو

امسال سفر نرفتم و بدخلقم، درگير ماجراي خونه و اسباب كشي بودم و  از هفته ديگه هم جلسات دفاع از پايان نامه ها شروع مي شهههههه تا اول مهر به پاييز دلخوشم و سفرهاي رنگي اش اما اين باعث نمي شه كه وقتي فيس بوك ياداوري مي كنه كه من پارسال همين موقع كنار درياچه اي در گرجستان چادر زده بودم، غصه تو دلم جمع نشه

بدن اينقدر جو گير آخه؟!

خب بچه ها حقيقتش اينه كه دوره رژيم خام گياهخواري بيست روزه بود اما من ديگه نتونستم برگردم به پخته خواري و گوشت خواري! مي خواستما، نمي شد اينجوري بود كه  بعد از اون هر روز كه غذاي پخته ميخورم، شب تا صبح كف پاهام آتش مي گرفت و بي خواب مي شدم و گوارشم بهم مي ريخت نتيجه اينكه بعله من همون موقع هابرگشتم به خام گياهخواري البته در مهماني هااگر هوس كنم  غذا ميخورم و عوارضش را تحمل مي كنم اما فعلا كه هنوز در اين خانه شعله گاز روشن نشده و منهم حالم خوب است روي شصت كيلو باقي ماندم  اما خدايي از جمله من به رها كه: من مي دونم تا آخر عمرم امكان نداره روزي گياهخوار بشم !  دو سه ماه بيشتر نمي گذره!

قشنگ انرژي گرفتم برم توالت بسابم

پرده آشپزخانه را آويزان كردم بالاخره، ماشين لباسشويي را وصل كردم، گاز را تميز كردم ، يخچال و كابينتهاي متحرك را جابجا كردم  هنوز كار هست: ماشين ظرفشويي را وصل كنم و كف آشپزخانه را بشويم اما خسته شدم و خستگي ام را با ديدن گيم او ترونز برطرف مي كنم: آقا اين مادربزرگه😍😘