پست‌ها

گزارش یک روز آفتابی

خب امروز با صدای خروس همسایه بیدار شدم و شادمان که آفتاب شده بود. بلند شدم و  به عنوان صبحانه میوه خوردم . داخل ظرفهای غذای همسایه نبات ریختم و براش بردم، شرمنده شدم از حجم ظرفها، این همه به من لطف داشته این مدت  خانم همسایه  با کمک  بقیه خانمها در حیاط بوته های سیر را پر پر می کرد برای کاشت، مدتی با آنان درباره آب و هوا و بچه ها و عروسی صحبت کردم و راه افتادم برای پیاده روی. هوای بعد از با ران و آسمان آفتابی و گلهای پاییزی و  آشغالها.... البته روستای من بسیار تمیز است اما مسیر...، کاغذی های بنفش ، رزها، تاج خروس و شمعدانی ها گل داشتند. باغ های پرتقال نارنجی بودند و آسمان خیلی آبی در راه مدام دعوت به سوار ماشین  همسایه ها را باید رد می کردم: نه ممنون ، می خوام پیاده روی کنم در میدان روستا فهمیدم آرایشگرم رفته، غصه خوردم، کارش عالی بود و دستمزدش  منصفانه، خودش هم خوشگل و مهربان بود و مهمتر از همه کم حرف حالا باید  بگردم به شانسم موهایم بلند شده و من فقط یک مدل موگیر(شما می گید گل سر؟) آنها را می بندد که پیدا نکردم، این قفلی ها که تق صدا می دهند، تمام مغازه ها کلیپس فقط داشتندو خواهرم …

حالا سوال اینه که چرا دیوار را انتخاب نمی کردند؟

میخواستم برم شمال، تنهایی حسش نبود، تو اینستاگرام فراخوان دادم و از بین تقاضای بامزه یکی را انتخاب کردم، خانم پزشک محترمی بود که خیلی هم ایمن رانندگی می کرد و خاطرات جالبی هم از بیمارستان داشت یکی از اونها از اورژانس بیمارستانی در یکی از سهرستانهای اطراف تهران بود که هفته ای یکبار شیشه اورژانس را عوض می کردند مردم این شهر عادت داشتند خبر مرگ عزیز را که بشنوند با سر بروند در شیشه!

چه بگویم که دلت آرام شود پسرجان

راننده جوان و ساکت و کم حرفی است که همیشه مرا از روستا به شهر و برعکس می برد، امروز بی هوا شروع کرد حرف زدن -این حالا زلزله بود واقعا خانم دکتر،  یا آزمایش بمب اتمی؟ -نه ، زلزله بود واقعا -جشن تولدو دیدید؟ -آره دیدم -اون زنه که .. -آره اونم دیدم  -خانم دکتر این مسکن مهرها که خراب شدن، مهندسا، پیموتکارا فکر اون دنیا رو نمی کنن؟ -نه  دیگه، فکر نمی کنن، درگیر سود خودشونن -خانم دکتر، نکنه نیست واقعا -چی نیست اقای قربان نژاد؟ -اون دنیا، نکنه واقعا نیست که هیچکس از عاقبت کارش نمی ترسه

دومین زادگاهم

دیروز وقتی بقیه استادان حیرتزده اشکهای من بعد از دیدن عکسهای زلزله شده بودند، نمی توانستم برایشان  توضیح دهم که من در سرپل ذهاب بزرگ شدم، که حتی در این ویرانه ها هم می توان تشخیص داد این شهر چندان تفاوتی با چهل سال پیش نکرده، همان فقر و همان خاک و همان چهره های رنج کشیده

در میانه ، معلق

صبح است، از سفر ی شیرین و پاییزی بازگشته ام. خوابی دلچسب داشته ام و حالا گیج و‌منگ دمنوشی درست کردم، پشت میزم نشسته امو خبرهای این چند روز  را می خوانم و سعی می کنم که به جهان  روزمره گی هایم باز گردم. سخت است چقدر این دو جهانم از یکدیگر دورند،  خیلی دور

دردم گرفت، زیاد

دیروز سر کلاس بچه های ارشد هیچکس علی  اشر ف را نمی شناخت

بیا بشین پسرک تا بگویمت

معمولا صبح زوردتر از بقیه  می رسم دانشگاه، زمانی که خدمتکارها هنوز در حال کارند، امروز مرد جوان میز شیشه ای را تمیز کرد و چای تازه دم و بیسکوییت گذاشت و مرا به خوردنش دعوت کرد، در حالی که به بقیه اتاق می رسید ، من و من کنان گفت:سوالی داشتم خانم دکتر؟ -بپرس -من تو این خونه قدیمی ها که می رم، ۱۰۰ساله ، این مسجدا ۵۰۰ساله، اون قصرها ۱۰۰۰ساله، اینا کیا بودن که اینا رو ساختن؟ -خودمون بودیم، ایرانی ها -پس چرا الان نمی تونیم ؟