پست‌ها

همه مي خنديم

در ماشين سكوت است ، از چرتم بيدار مي شوم، صندلي جلو نشستم، راننده سواري تهران شمال آشناست، مرا به مسافر صندلي عقب معرفي مي كند و مي گويد، خانم دكتر خواهر قيامت من است، نشنيده بودم اين اصطلاح را ، خواهر در قيامت تعريف مي كند از روستايش و كشاورزي و  كندوي عسل واقعي  كه دارد، عسلي بدون شكر، خالص و از زخمها و دردهاي مي گويد كه آن عسل درمانش مي كند بعد از رديف كردن بيماري ها با حسرتي  طنزالود مي گويد: اما تنها زخمي كه درمان ندارد زخم زبان  است ، حتي با عسل مسافر پشت سري مي گويد: اونو عزرائيل درمان مي كند

نه بابا، اين چه حرفيه، حالا مردم چي مي گن ، واه واه واه

نتايج كنكور آمده و دوستان و فاميل و اشنايان همه هيجانزده و درگيرند و من حيرت زده ام از اين جماعت درگير! نمي بينند؟  زمان بسيار تغيير كرده ، ديگر دانشگاه و رشته سرنوشت فرزند شما را شكل نمي دهد، ديگر دكتر و مهندس شدم الزامي بر امنيت مالي و شغلي نيست اين را كه همه مي دانيم پس چرا اين همه هيجان و استرس و پول كه خرج مي كنيد؟ مدام از من مي پرسند و مدام پاسخ مي دهم، مهارتي را به فرزندتان بياموزيد رشته اي برود كه علاقمند است اما در كنارش مهارتي ياد بگيرد كه در پايان اين چهار سال،  اگر از دانشگاه فايده اي نبرد از آن مهارت ببرد هرچه مي خواهد باشد كوزه گري لوله كشي انيميشن  چهار سال  مدت طولاني است براي استاد شدن در هر فني اينقدر رويابافي نكنيد و در رقابت احمقانه والدين و مدارس و كلاس كنكورها فرو نرويد كه فقط جيب و اعصابتان آسيب نمي رسد جوانيتان به شهر گا مهاجرت خواهد كرد

تبصره: حديثي هست نمي دونم از كي و كجا كه مي گه: بترس از آدمي كه خودش را پست مي شمارد

همكاري دارم كه ازش بيزارم، دلايلي هم دارم، دروغگو است، تهمت مي زند  و بدتر از همه بيسواد است ، اطلاعاتش در حد كارداني هم نيست چه برسد به دكترا، آن وقت اصرار دارد سخت ترين واحد ها را بگيرد و سر كلاس خاطره تعريف مي كند به شيوه خودم كاملا عواطفم را نشان دادم و از او دوري مي كنم  ، اينقدر تابلو كه تمام همكاران و دانشجويان هم مي فهمند و طبعا انتظار دارم كه او هم متوجه شود  حالا او چه مي كند؟  به گرمي سلام مي كند، زمان  أمدن و رفتنم بلند مي شود، مدام سر گفتگو را باز مي كند ودر حالي كه من نگاهش نمي كنم و سوالاتش را بله و خير جواب مي دهم ، جلوي جمع ضايعش مي كنم  و اشتباهاتش را توي چشمش فرو مي كنم و و حيرتزده ام مي كند وقتي مي داند كه مي دانم لحظاتي پيش زير آب مرا هم  زده و  همچنان به پاچه خواري اش ادامه مي دهد  حالا تصور كنيد سر جلسه دفاع هستم و اون در حال دادن اطلاعاتي  كاملا غلط  است كه تو تلگرام دانشجوم يه فيلم فرستاده از پنگوئني كه مي زنه تو سر يه پنگوئن ديگه و مي اندازتش تو آب و زيرش نوشته : عواطف شما نسب به فلاني چنان خنديدم كه فلاني جمله اش يادش رفت و تا گردن قرمز شد

گاد باس اينترنت

خيلي با اينستاگرام و فيس بوك حال مي كنم و لازم دانستم دوباره در ستايش آنها بنويسم  فيس بوك را به دليل ارتباط چهره به چهره با خواننده ام دوست دارم، نامشان را مي دانم، از حال و روزشان با خبرم، از عروسي و عزاهايشان و شادي و غم ها ، از سفرها ي درون و بيرون  اينستاگرام را به خاطر عكس دوست دارم، در وبلاگ  و فيس بوك عكس گذاشتن عذابي است اليم و حالا در اينستا به راحتي به مدد عكسها داستانم را روايت مي كنم ، كاري كه در اين همه سال نوشتن نمي توانستم و صد اليته كه كامنت گذاران  اينستا ي  خيلي طناز و شيرين اند برايم عجيب است كه اين تكنولوژي ها ، با اين اسمهاي اجق وجق، فقط براي من درست شده اند كه شما، دوستانم را بيشتر بشناسم و تعدادتان را زياد كنم

اشاره به ويزيتي كه من به دكتر روانشناسم مي دهم😉

داشتم ماجراي امروز را براي رها تعريف مي كردم كه شخصي كاملا مودبانه به من توهين كرد و من كاملا غير مودبانه جوابش را دادم و او هم فرار كرد از اتاق بيرون رفت بعد هم شاهد ي كه در صحنه حضور داشت با حيرت گفت : بدجور زديد در برجكش، چه طور اينطور با آرامش منفجر مي كنيد؟ رها مي خنده مي گه :مي گفتي داداش خرج كردم براش !

لذت مي برم

من بسيار مرگ انديشم، مي دانم كه راه فراري نيست، همه در آستانه ايم و همين دليل لذت جويي من است اينكه مي دانم بايد بروم، باعث مي شود كه هر لحظه اي كه به خوشي نگذارد ، حيف شده باشد غمهايم را هم كمرنگ مي كند، مرگ، اينكه بداني ميميري ، تو و آنچه كه آزارت مي دهد ، همه مي ميريم، قضيه را خيلي قابل تحمل مي كند تنها تفاوتم اين است كه لذتهايم اندكي عميقتر از ديگران است علاوه بر خوردن و خوابيدن كه لذتهاي اصيل و غريزي هستند من از عطرها ، صداها ، از رنگها و تركيب بندي فضا ، از ريتم و تعادل و توازن لذت مي برم از كتاب خوب، موسيقي دلنشين ، فيلم جذاب، تمامي هنرها  از لبخند آدمها ، از نگاه پر محبتشان از خوبي ديدن، خوبي كردن از رشد كردن، رشد دادن از بودن از زنده بودن زندگي كردن

به دلم نشست

همسايه روستا در زده و مرا براي جشن نوه دار شدنش دعوت مي كنه،  زن در حال صحبت مي گه:  فقط اهل ده را دعوت كرديم غريبه بينمون نيست مرا هم يكي از اهالي روستا مي داند