۵ آبان ۱۳۹۷

دور زدن تحريمها

خسيس هستم؟نمی دونم  اما بیشتر مشكلم اينه كه جستجو، انتخاب و خريد برايم مشكل است ،مصرف گرا هم اصلا نيستم ، دلبسته اشيا مي شوم و اگه از وسيله اي راضي باشم تا وقتي شيره اش را بتوانم بكشم،دارمش  و بله 
جمله:  چرا یکی دیگه نمی خری ؟ را هم زیاد می شنوم و دایورت می کنم تخمدان چپ!
اينطوري بود كه مدت زيادي است با قاب شكسته نوكيا  ٧٣٠ام روزگار مي گذراندم و حرص بقیه را در می آوردم  تا وقتي  سرانجام دانشجويي توانست قاب مشابه اش را بيابد!
و الان با چهل تومن همان احساس دلپذيري را دارم كه دیگران هنگام خريد خود گوشي
پي نوشت: قاب قبلي نارنجي بود اين سبزه،آخ از اون لحظه اي كه سر و صورت خودش را سبز كردم،يك حالييييي داددددددد

سایه های آبی

آخرين خط مشقي را نوشتم كه مرداد بايد مي دادمش به ناشر  و الان براش ايميل كردم
فقط دو ماه تاخير،به معیارهای ایران حالا خیلی هم نیستا!
و برای رفع خستگی نشستم یک سریال پلیسی نگاه می کنم که تنها حسنش جنیفرشه،من خیلی صورتش را دوست دارم،یک جور زیبایی بدوی و کولی داره، عشایری حتی ،زوایای صورتش خیلی برام دلنشینه
می گم نکنه چند ضلعی هایی که تازگی ها به مدد ژل و‌ چربی در خیابون می شه دید  می خواستن شبیه اون باشن؟

۱۵ شهریور ۱۳۹۷

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله نبود را  حتما داشت.
از انجا که به شرق آمده ام ، مرکز خریدم می شد هفت حوض و  اطرافش ،  چندباری که رفتم اصلا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. پیاده روها شلوغ بود و قیمتها از بهار بالاتر و حجم جمعیت و شکل مغازه ها آشفته ام می کرد. بنابراین شروع کردم به پیدا کردن مغازه های تک به تک  دور از هم در کوچه پس کوچه های اطراف.. لوازم تحریر را پیدا کردم ، نجاری، ابزارفروشی، بیرون بر،شیرینی فروشی، آرایشگاه، بانکها و درمانگاه ها اما همچنان برای کفش و لباس مشکل داشتم، امروز فرصت این را داشتم که کمی از خانه دورتر بروم و مسیرهای جدیدی را پیدا کنم و  مقنعه فروشی را پیدا کردم و   مغازه کوچک آقا ایرج با ویترین چوبی و کفشهای که همه سایزها و رنگهایش را نداشت!  
زمانی که کفش انتخابی ام را ز دستم گرفت و با لهجه شیرین ارمنی اش حرص خورد که : این پیرزنی ها را ول کن ...قهقهه زدم و گذاشتم  خودش برایم کفش انتخاب کند. این دو تا انتخاب ایشان است.(عکسها در اینستا)
و مجبورم کرد مدتها با انها در مغازه راه بروم و من در آن حال  برایشان داستان فریدون و پسرانش ایرج   و سلم و تور را تعریف کردم  و او با سر لرزان و سر فرصت کفی دومی را می گذاشت و به من قول می داد که از کفهایش راضی خواهم بود.

۱۴ شهریور ۱۳۹۷

و او باید برگردد به روستا ازدواج کند، خانه دار و بچه دار شود و فراموش کند

من در این مدت زندگی در روستا متوجه شدم ساختار سنتی  در یک اجتماع  کاملا کارکرد حمایتی دارد، در شکل سنتی همه چیز سرجایش است : ایین ها و قوانین تولد، ازدواج ، مرگ و ... و افراد جامعه همه وظایفشان مشخص است ، پسر با کمک خانواده کاری پیدا می کند و  برایش دختری پیدا می کنند و با حمایت خانواده عروسی می گیرد، دختر  برای  ازدواج و و بچه داری بزرگ  می شود  و قوانین را فرا می گیرد که از همسر و بچه و افراد مسن خانواده همسر نگهداری کند  و این ریتم موفق می تواند تا مدتها ادامه یابد.
مشکل زمانی پیش می آید که پسر یا دختر جوانی بخواهد از سیستم خارج شود، درس بخواند ، کاری در بیرون این اجتماع پیدا کند و یا با مرد و زنی خارج از این اجتماع ازدواج کند.
روستا بسیار زنان و مردانی دارد که از طریق دانشگاه یا کار یا ازدواج از سیستم خارج شده اند و الان فقط در مراسمها دیده می شوند . در شهری دیگری زندگی دیگری دارند و  خود را با اصول زندگی غیرسنتی تطبیق داده اند .
مشکل وقتی است که تو بخواهی در همین جامعه به زندگی ادامه دهی اما نخواهی در ان دایره نقشهای سنتی را بپذیری
دختر همسایه که یادتون هست؟ تهران دانشگاه بسیار خوبی قبول شد و یک ترم با تلاش فراوان و بکوب درس خوند و بسیار شادمان .در عمرش حتی تا میدان روستا هم به تنهایی نرفته بود و حالا با مترو از شمال به جنوب و از شرق به غرب تهران را می گشت و دنیای جدید و آدمهای متفاوت، چنان که افتد و دانی
ساده دلانه تحلیل هایش را برایم می گفت که : در تهران متوجه شدم که  آدم می تواند بدحجاب باشد و دختر خوبی باشد، یا چادری باشد و  کارهای بدی کند. در روستا همیشه فکر می کردم هرکس چادر ندارد، دختر بدی است!
 می خواست ادامه تحصیل بدهد و سر کار برود. حتی در تابستان هم برای خودش یک کار دانشجویی جور کرده بود
حالا  برادرش  بدون اطلاع  وارد سایت دانشگاه شده  و فرم انتقال او را   به دانشگاه داغونی نزدیک روستا  پر کرده است. دختر  هنگام انتخاب واحد متوجه  شده و حالا گریه کنان به من زنگ زده که چه کار کنم 
به دوستانم در دانشگاهش زنگ زدم که کاری برایش بکنند ام با توجه به خانواده اش می دانم که در هر صورت این ترم یا ترم بعد فرقی ندارد 

۱۰ شهریور ۱۳۹۷

ادمهای خیلی زنده

می دونم یکی از وظایف خطیر آموزش و پرورش بیزار کردن دانش آموزان از مباحث جذابی مثل تاریخ،ادبیات و ریاضی است.
اون وقت یکسری آدمهای علاف و بیکار پیدا می شن که عمر و مغز و هزینه می ذارن تا این علاقمندی را به آدمها برگردونن!
این آقاهه یکی از اوناست:پرویز رجبی
هفت سال پیش مرد. در روستای اطراف قوچان بدنیا اومد، آلمان ایرانشناسی خوند، برگشت ایران ،قبل انقلاب از دانشگاه اخراج بعد انقلاب هم از دانشگاه اخراج شد، با خانمش لیلی افشار مهد کودک زد ،با سید علی صالحی راننده سرویس بچه های مهد شد، بعد رفت آلمان استاد شد،دوباره برگشت  ایران و همیشه هم می نوشته،پنجاه جلد!
چی هم نوشتههههههه،منکه تا قبل از این کتاب سده های گمشده اسمش هم به گوشم نخورده بود،دیروز تو کافه می خوندم و‌می خندیدم،می خوندم و حیرت می کردم،اشک می ریختم و‌می خوندم‌،
اینقدر ساده و شیرین حرف می زنه،اینقدر قصه گو و سوالاتی که از خودش می پرسه،از تو می پرسه که باعث می شه،مکث کنی،سر بلند کنی،فکر کنی و دوباره فرو کشیده بشی داخل تاریخ و آدمها 
واقعا خجالت می کشم، سراسر زندگیمون داریم چس ناله می کنیم که شرایطمون انسانی نیست،جامون اینجا نیست،ارزشمون بیشتر از این وضعیته،حقمون نیست این زندگی
اون وقت یکی با نصف تن فلج از سکته و‌تمام بدن سرطان گرفته،شاد و  امیدوار داره می خونه و می نویسه و ادامه می ده
اینا نباید بمیرن، باید ساعتهای از عمر ما بی فایده ها را  وقتی داریم زنجموره می کنیم از ما بگیرن،بریزن تو شیشه عمر اینا

۷ شهریور ۱۳۹۷

قیاس مع الفارق

در اين سفر وقتي همكلاسي هاي سابق ماجراهاي زندگيشان را تعريف مي كرند،خوشحال بودم كه در اين بيست و اندي،زمانه و زنان اينقدر تغيير كرده. يكي از آنها وقتي در تعطيلات تابستان برگشته خونه ديده مراسم بله برونشه،يكي ديگه دو تا خواستگار گذاشتن جلوش گفتن يكي را انتخاب كن،سومي تمام اين بيست سال كتك خورده و تازه امسال جرات درخواست طلاق پيدا كرده، همشون براي اين چند روز آشپزي كردند و در يخچال گذاشتند تا همسر غر نزند،بعضي هاشون براي اومدن مجبور شدن با بادي گارد بيان  و برن، خيلي هاشون از ابتدا تا الان هنوز مجبور به نگهداري از بستگان شوهر بودند،چندتاشون اجازه كار بهشون داده نشد،برخي حقوقشان هنوز دست همسر بود،عموما ملكي به نامشان نبود،يكي به شرطي اجازه طلاق از همسر معتاد بهش داده بودند كه با پسرش در خانه مادر و پدر زندگي كند و خيلي ها نيومدند چون به آنها (زنان شاغل ميانسال) اجازه سفر داده نشد.
اين روزها بسياري از دانشجويان من (نه همه) قبل از ازدواج مشاوره مي روند،شروط ضمن عقد را مي گيرند و اگر مشكلي پيش بيايد بعد از ازدواج هم نزد روانشناس مي روند و در صورتي كه راه حلي وجود نداشته باشد،طلاق مي گيرند و عموما در استقلال مالي (به سختي) كار و زندگي مي كنند.
برايشان خوشحالم و براي دختران نسل بعد اميدوارترم
فقط آنچه كه هنوز مي بينم،ترس مردان از گفتگو، عدم تلاششان براي حل مساله، مقاومت در برابر مشاوره رفتن و بالغ با مشكل برخورد نكردن است.
تبصره: بله مي دانم نتيجه گيري من شامل كل جامعه زنان ايراني نمي شود و من فقط همكلاسي هاي  سابقم را با دانشجويان فعلي ام مقايسه كردم!

۲ شهریور ۱۳۹۷

عكس در اينستاگرام gisoshirazi

در مهتابي نشسته ام،دورهمی سالیانه ای بچه های دانشگاه است، امسال هفده نفر هستیم ، بچه ها به سختی از مشهد و کرمانشاه و اهواز و اصفهان و... خود را به اینجا رسانده اند،جمع بسیار شادی است،  آشپزی غذاهای محلی، پانتومیم های بی ادبانه ، پیاده روی پر خنده، رقص های من در آوردی و‌ فراوان گپ و گفت می کنند: خاطرات خنده دار، غمناک،شکستها و پیروزی ها
طلاق یکی،داغدار شدن دیگری،عروسی دختر این و دامادی پسر آن یکی،رتبه پایین کنکوری ها ،بحران دلار و شکستهای مالی و همدلی همه با هم 
نماز خوانهایی که وسط بزن و برقص سجاده پهن می کنند،خوابالوهایی که کنار سفره صبحانه خوابند،سحرخیزهایی که به دیدن طلوع آفتاب و خوردن تمشک می روند،
و من بسیار به این زنان نزدیکترم تا دخترانی که آن همه سال پیش بودند...
الان همه بیرون رفته اند و من به بهانه تنها نماندن یک سرما خورده از خلوت و سکوت ویلا لذت می برم
و روبروی این منظره کتاب می خوانم
بسیار شیرین است:سده های گم شده 
کتابی که تاریخ را بسیار شیرین و روان برایت قصه می گوید رسيده ام به صفاريان  و می خندم ،بيشتر عاشق اين يعقوب شدم
فقط صحنه را تصور كنيد: بزرگان ایرانی مسخ شده از قدرت خلیفه عباسی نگرانند که مبادا یعقوب لیث دستخط و حکم حکمرانی از امیر مومنین نداشته باشد! تا اين حد داغون!
و این مرد ساده زیست همه آنها را جمع کرده در وضعیتی سینمایی با هزار سرباز مجلل و‌خود در هیات پادشاهی بر مصدر نشسته و می گوید که حکم خلیفه را بیاورند ، سینی و ترمه ای و تزیییناتی آورده می شود و یعقوب به جای حکم شمشیری از میان پارچه بیرون می کشد!!!که بفرما اینم حکم خليفه كه مي خواستيد😂
هنوز مي خندم به قيافه آن بزرگان مجلس كه استقلال ايران را فراموش كرده و نگران غضب سايه خدا ،خليفه هستند !
صحنه بامزه  ديگر اينكه به يعقوب مي گويند : فلاني به عثمان توهين كرده،مي ره سراغ طرف كه : فلان فلان شده به امير من بد گفتي؟ مي گن : نه بابا اون عثمان كه نه،عثمان خليفه سوم را يه چيزي گفته! مي گه ولش كنيد بابا ،به ما چه😂😂😂

دور زدن تحريمها

خسيس هستم؟نمی دونم  اما بیشتر مشكلم اينه كه جستجو، انتخاب و خريد برايم مشكل است ،مصرف گرا هم اصلا نيستم ، دلبسته اشيا مي شوم و اگه از وسيل...