۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

شما بر سر من منت مي گذاري، عزيز دل

دارم سر كلاس در باره مضرات بازي هاي كامپيوتري مي گم، دختره با چشماني درشت و نگاهي معصومانه مي گه: استاد به خدا ما فقط سر كلاس بازي مي كنيم 

۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

از مجموعه اعترافات من

رفتم کفش بخرم از یه مغازه دار بی اعصاب ، موقع حساب کردن دیدم خط و خش داره، مغازه داره شاگردش را فرستاد انبار که یه سالمشو بیاره، تو مدتی که منتظر جنس سالم بودم،  بودم  لحظه به لحظه از کفشه بدم اومد، اما جرات نمی کردم به مغازه داره بگم، همون موقع مغازه شلوغ شد، من قاطی جمعیت فرار کردم بیرون

۲۸ فروردین ۱۳۹۵

گفتگوهاي دو قل و مادرك

- اگه تو پير بشي بميري، ما چي كار كنيم؟ كجا بريم؟
- نه خاله خيالت راحت من نمي ميرم
- حالا اگه خيلي خيلي پير شدي چي؟ 
-نه خاله من وقتي مي ميرم كه شما بزرگ شديد، داماد شديد، بچه دار شديد
- خب اون موقع كه بايد از بچه هامون نگهداري كني، مثل الان كه از ما نگهداري كردي!
- باشه تا اون موقع نمي ميرم
- حالا بگو ما چي بهت بديم بخوري كه پير نشي؟
!
قل دوم دوان دوان  از وسط بحث رد شده سر خوشانه مي گويد: 
نه آدما پير كه مي شن مي رن بهشت، بعد دوباره بر مي گردن ، بر مي گرده خاله

۲۷ فروردین ۱۳۹۵

گزارش يك آخر هفته

چهارشنبه عصر به مهماني رفته و ماكاروني مادرانه پزي خورده با ته ديگ نان و سيب زميني و به مراحلي بالا از عرفان دسترسي پيدا كرده است،
پنج شنبه  به دانشگاه رفته و غرق در عطر شكوفه ها ي حياط دانشگاه درس داده است. ظهر به تهران بازگشته و مست از جاده هايي شده كه در مه و بهار و گل پيدا و نا پيدا مي شدند. 
تهران  در اولين مغازه آب هويج بستني خنكي به بدن زده و خستگي راه را از تن زدوده و بعد از رسيدن به خانه و تعويض لباس بيرون رفته تا مانتويي تابستاني براي خود بخرد كه خريده
در راه ارايشگاهي ناگهان ديده و رفته  سر و صورتي  صفا داده و  از قدرت دست بندانداز و مهارت ابرو بردار! لذت برده است 
به خانه بازگشته و به فرشته پيغام داده كه كجا بريم
شهر كتاب مركزي را براي اولين بار ديده و از كتابها و كافه و موزيك شبانه در آنجا و هياهوي كتابخوانها لذت برده است
پياده روي طولاني را با فرشته ادامه داده  كه او كتابي از دوستي بگيرد، به خانه دوست رفته و شادمان فهميده كه  صاحبخانه خواننده قديمي و صاحب وبلاگي است و از خودش و خانه اش و قالي بختياري اش لذتي وافر برده است
با فرشته به خانه بازگشته و پيتزا سفارش داده و با خنده و خفگي از مهمان هاي فرشته در شب عيد  كه. با سريال پايتخت مو نمي زند، آن را خورده است
صبح جمعه باتلفن رها بيدار شده كه او را به كله پاچه خوري دعوت كرده و وقتي فهميده مهماني. هست ، با كله پاچه به خانه امده است
پشت ميز صبحانه رها و فرشته با يكديگر اشنا شده اند و انگاري كه صد سال يكديگر را مي شناسند، كجايش مجازي است اين وبلاگستان، عين واقعيت است
بعد از صبحانه هر سه ولو شده از سنگيني با گپ و گفت و خنده روزگار مي گذرانند  تا ناگهان تصميم به خروج مي گيرند و فرشته را هم از بازگشت به خانه منصرف كرده با خود مي برند
در اتوبانهاي زيبا و تميز و سرسبز تهران با موسيقي اواز مي خوانند و تكان تكان مي دهند سر و دست و شانه را تا به كوچه اي بهاري در ارتفاعات شمال تهران( كه آدرس نمي دهم) مي رسند
چنارهاي بلند و چهچه بلبل و شكوفه هاي سيب و گيلاس و سگ هاي مهربان
همه حالي دارند شگفت
خيلي طولاني قدم مي زنند تا زماني كه كفشها غرق گل شده و به ماشين تازه ار كارواش رفته رها باز مي گردند تا به گتدش بكشند
با باغچه اي در نوك كوهها رفته و در اتاقي رو به تهران بزرگ در آن پايين طولاني چاي مي خورند و  لذت مي برند از هم صحبتي
متصدي احوالپرسي گرمي با رها مي كند، بياد دارد كه رها عروسي محدثه در اين نوك كوه و روي همين تخت ها برگزار كرد
به پياده روي بعد از چايي ادامه داده و فسيلي پر از نقش هاي سرخس پيدا كرده و باغي كه از انفجار شكوفه هاي گيلاس در امان نمانده بود
مست و ملنگ به سختي دل كنده و با موزيك و بشكن به خانه بازگشته است
در خانه پس از خوردن سالادي مفصل به جاي نهار دو ستان از يكديگر جدا شده كه رها به دربي اش برسد و فرشته به خانه اش و گيسو به  خوابي شيرين ، به شيريني  امروزش 

۲۲ فروردین ۱۳۹۵

خدايي

چاغاله بادوم را بخوريد اما نيم كيلو نخوريد، اگر خورديد ،حداقل در چنين شرايطي قرص معده تو خونه داشته باشيد،
در غير اين صورت بالش را به شكم فشار داده روي تخت بيفتيد و  به تك تك آن حجمهاي ترش و شور بهار و صدايش زير دندانهايتان فكر كنيد و با خود بگوييد: ارزششو داشت 

۲۱ فروردین ۱۳۹۵

حتي منشي هم بي خيال بد خلقي هايش شد

در بيمارستان ارتش ،در اتاق انتظار سكوت سنگيني برقرار بود، دكتر دير آمده بوده و صندلي كم بود و منشي بد اخلاق 
سربازي جوان وارد اتاق  شد، با تعمقي طولاني به تمامي بيماران منتظر  نگاه كرد، مدت بيشتري با كاغذهايش ور رفت و سرانجام جلو رفت و مداركش را روي ميز منشي گذاشت، منشي با ديدن مدارك پسر  فرياد زد: يعني  با وجود اين همه زن تو اتاق باز نفهميدي؟  اومدي دكتر زنان معاينه ات كنه؟ 
تضاد بين صورت سرخوش سرباز و خشم منشي ، سالن را از خنده منفجر كرد

۲۰ فروردین ۱۳۹۵

تنها ارتباطي كه به ذهنم مي رسد ، شمال كه بود يكي دوباري پشه نيشش زد، بقيه اتفاقات داخل مغزش، الله و علم

دوقل رفته از مادرش پرسیده: چرا خاله گیس طلا هیچوقت هیچوقت اصلا نمی یاد شیراز؟
مادرش گفته: خودت چی فکر می کنی؟
رفته کلی فکر کرده اومده گفته: آهان فهمیدم چون خاله گیس طلا، پشه کوره خیلی دوست داره!

۱۶ فروردین ۱۳۹۵

حتما همينطور بوده

به دانشجوها يادآوري كردم تا هفته بعد تبادل خاطرات را انجام بدن كه جلسه بعدي  فقط درباره هنر از ديدگاه نيچه صحبت كنيم، يكيشون جواب داده : آخ استاد اتفاقا تمام مدت تعطيلات همش صحبت نيچه بود، هفته بعد مي يايم تبادل خاطرات كنيم!

۱۴ فروردین ۱۳۹۵

صداقتشان را

حس بازگشت به تهران را نداشتم به همين دليل به دانشجويان در گروه تلگرام اطلاع دادم كه دركشان مي كنم و اين هفته كلاسها را تشكيل نمي دهم
دانشجويان بسيار دعاگو بودند و البته تلويحا به اطلاع من رساندند كه همچين قصد جدي هم براي آمدن سر كلاس نداشتند !

۱۳ فروردین ۱۳۹۵

چرا آخه؟

امروز به دليل بارندگي در خانه نشستم و شادمانانه  يكي دو قسمت از سريال شهرزاد را ديدم و اعتراف مي كنم كه نحسي سيزده حقيقتا اثر كرد، من هم از حسن فتحي و سريالهايش خوشم مي آيد و هم ارادت ويژه به نغمه ثميني دارم اما واقعا جا خوردم ، بسيار سعي كردم به خودم تلقين كنم كه حالا حست خوب نيست و به مرور بهتر مي شه اما  ايرادات قابل بخشايش نبودند
درگيري جاهلها اوج ضعف كارگرداني بود
بازي زماني ، بخصوص دستكاري عينكش روي اعصاب بود
موسيقي كه انگار متعلق به يه فيلم ديگه است 
رفتارها و روابط به زمانش نمي چسبيد 
و بخش جسد زير ملافه و زنده بودنش كه ديگه شرمنده ام كرد، تا اين حد هندي؟
الان با احساس گناه كه چرا اين سريال را دوست نداشتم، نشستم وودي آلن نگاه مي كنم كه بقول بچه ها بشوره ببره

كدام ديوانه تريم؟

فامیلش بود، همان جوانی که خودش را زیر ترن مترو انداخته بود، می گفت که  :بهتر، می گفت :هم خودش راحت شد هم خانواده اش را خلاص کرد، می گفت: که دیوانه شده بود ، پرنده ای را از قفس رها کرده بود و به صاحب شاکی پرنده گفته بود خودم به جای او در قفس می مانم و برایت می خوانم 

دم همه مایی که سعی می کنیم ناامید نشیم، گرم

دروان سختی است. در تلگرام من انگار خاک مرگ پاشیدن. هیچکس جوک نمی فرسته حرف نمی زنه عکس نمی ذاره همه ترسیدن از اینده همه نا امیدن همه عصب...