۸ مهر ۱۳۸۸

گوش بده بقیه هم چی می گن ...

من با تغییراتی متن ای میل یکی از خواننده گانم را اینجا می گذارم برای باز کردن پنجره های بیشتری به این موضوع:
سلام گیس طلا
امروز ختم کلامت را خواندم. اگر چه مثل بیشتر ایرانی ها به قضاوت دگم علیه اروپاییها نپرداخته بودی اما همان رگه را می شد در کلامت خواند. من اتریش نبوده ام اما خیلی با چند اتریشی دوست بوده ام. مردم اتریش و تمام اروپا مثل هکه ادم های دنیا نیاز به ارتباط دارند. روابط اجتمایی روابط عاطفی و و.و همه این ارتباطات در این جواع نیز وجود دارد البته اگر انسان دگم هایش را به دور بیفکند و در جامعه عجین شود. بله کار روزانه و تنگ خانواده و یا با دوستان هموطن وقت را پر می کند تو را و مرا منفعل می کند به نوعی. منفعل و دور از جامعه جدید. چرا که بیرون اتفاقات زیادی می افتد. جوانان اینجا هم مهمانی های خصوصی خود را دارند. وقتی من دختر و یا پسرم را به هر بهانه منع می کنم تا در این مجالس شرکت نکنند یعنی که در پیله خود می رویم و دور می مانیم. من در شمالی ترین کشور اروپا زندگی می کنم تعداد دوستان غیرایرانی من چه خانوادگی و چه شخصی بسیارند . مهمانی داریم. دریا و کوه و جنگل می رویم. سینما و تاتر و غیره می رویم. من فکر می کنم همه چیز بسته به خود ادم است. البته منکر غربت و دلتنگی هایش نیستم. به خصوص وقتی که اهل هنر باشی و نستالوگی داشته باشی به خاکی و هوایی که در ان نشو و نما نموده ای.
من ادم مذهبی نیستم و می دانم چه بر ما گذشت به نام مذهب اما هر محرم دلتنگ جنوبم می شوم و نوحه های شروه گونه اش. باز هم بگویم ادم خودش انتخاب می کند.بودند دوستان هنر مندی که چپ و راست گله می کردند گفتم تو به زبان همین کشور بنویس و یا کار خلاق بکن تا ارتباط بگیری. خودم کردم و موفق هم شدم . من به این زبان می نویسم برای اینه ای جا زندگی می کنم اما من ایرانی می نویسم و انها هم می خوانند .
وقتی که نا چاری در جایی زندگی کنی می شود با حفظ هویت فرهنگی ات جزیی از جامعه مهمان شد.
وراجی کردم؟ نه؟ ببخشید.
من از نوشته های گزارش گونه شما و به خصوص عکس هایت خوشم امد

۶ مهر ۱۳۸۸

نتیجه گیری اخلاقی

اول از هم تشکر از تمام دعوت ها ی دوستان ساکن اطریش و اروپا(که خیلی احساس خوبی در ادم ایجاد می کرد ها...)

حقیقتا این ابجی ها برنامه مرا به شدت پر کرده بودند و من برای حمام رفتن با کمبود وقت مواجهه می شدم چه برسد به سفر ودیدار دوستان نادیده . امیدوارم که در سفرهای بعدی به تمامی این دعوتهای دلچسب جواب مثبت بدهم

در پاسخ به برخی از کامنت ها و ای میل ها با موضوع مشترک مهاجرت
در مقایسه بیرون اینجا و آنجا و در تردید بین رفتن و ماندن، سفرنامه من نمی تواند کمک خیلی زیادی بکند به چند دلیل:
1. من فقط یک ماه اینجا بودم و کلا در اروپا هیچوقت بیشتر از یک ماه نبودم و کشورهای انگلیسی زبان هم اصلا نبودم.
2. من یک توریست بودم که تعطیلاتم را می گذراندم.
3. من کلا آدم خوشبینی هستم و اگر از چیزی خوشم نیاید یا عوضش می کنم یا اصلا آن را نمی بینم.
من اینجا درس نخواندم و یا کار نکردم که بدانم چه مشکلاتی پیش روی آدم است.
دریافت های من تنها بر اساس دیده ها و شنیده هایم است که بستگی به قضاوت راویان دارد و بنابراین قابل اثبات هم نیست.

من فکر می کنم در جواب این تردید اول باید ببینید چطور آدمی هستید و از چه چیزهایی لذت می برید و به دنبال چه به اینجا می آیید.
من آدمهایی را می شناسم که در ایران به شدت منفعل و بی ثمر بودند و اینجا تبدیل به آدمهای فعال، اکتیوی شدند و واقعا زندگی می کنند.
برعکس آدمهایی که در اینجا روزهایشان در خانه و محل کار می گذرد و پیر می شوند بی آنکه لذتی از زندگی ببرند.
من فکر می کنم هرچه لذتهای زندگیتان در ایران کمتر باشد احتمال اینکه اینجا به شما بچسبد بیشتر است ولی برعکسش گمانم که دردناک باشد.
در واقع باید یک ترازو راه بیندازید و آنچه که در ایران دارید را با آنچه که احتمالا در اینجا بدست خواهید آورد مقایسه کنید و بعد راه بیفتید.
به عنوان مثال من در ایران شغل دلچسبی دارم و دوستان خوب و خانواده ای عزیز و در اینجا از دستش خواهم داشت و در عوض آن امکان ادامه تحصیل در اینجا را به دست خواهم آورد و دسترسی بیشتر به جوانب هنر و همچنین لذتهای زندگی در یک شهر زیبا، انتخاب باید کرد.
به نظر می رسد که ساده ترین راه ورود به اینجا تحصیل است بهترین راه بورس های تحصیلی هستند که داستان خودشان را دارند. بعد از آن پیدا کردن کار که به نظر می رسد بسیار مشکل است. بنابراین اگر به قصد کار می آید با معضل بزرگی روبرو هستید. از آنجا که خوشبختانه! هزینه ها در ایران بالا رفته قیمتهای چندان فرقی با ایران ندارند اما پول درآوردن در اینجا کار سختی است. ضمن اینکه امکانات برای خرج کردن اینجا خیلی بیشتر است و بی پولی زور دارد.
از همه اینها که بگذریم می ماند آن چیزی که روانشناسان به آن می گویند حمایت اجتماعی و ضروری برای بهداشت روان خانواده و دوستان. نبودن کسانی که دوستتان دارند و دوستشان دارید اینجا خیلی آزاردهنده است. اگر زیاد اهل رفیق بازی نباشید یا حداقل نیاز آن را نداشته باشید اینجا برایتان راحتتر است در وین حداقل نبود اکیپ های دوستی بوضوح دیدم. جمع یعنی دو نفر و یا خانواده. اصلا ندیدم که چند پسر و یا چند دختر گروهی با هم در حال تفریح باشند مگر در اکیپ های دانشجوئی.
ضمن اینکه کلا وارد شدن به مجامع اطریشی مشکل است. ایرانی هم اینقدر اینجا کم است که ممکن است در اینجا با کسی دوست شوید که در ایران هر وقت طرف وارد سلف دانشگاه می شد شما فرار می کردید. بنابراین اگر با خانواده بیاید، حداقل با همسر، گمانم که تحملش آسانتر باشد. بی همزبانی سخت است.
مسئله دیگر عادی شدن است. توجه کنید که تمام زیبایی های که من دیدم برای آبجی ها به شدت عادی بود و دیگر آنها را نمی دیدند. این اتفاقی است که برای همه ما می افتد. در آن زمان باید آنقدر ترازو سنگین باشد که کم شدن این وزن موازنه را بهم نزند. ضمن اینکه شما در این محیط خود را با همین محیط مقایسه می کنید و آن وقت ممکن است یک جاهایتان بسوزد زمانی که ببیند در طبقه بندی سطوح آن اجتماع شما کجا هستید.
و در پایان غیر علمی ترین بخش دریافت هایم این است که به نظرم می رسد زندگی در ایران بیشتر از اینجا جریان دارد و طعمی که در سفرهای ایرانم وجود دارد بسیار شیرینتر است این سفرهای اروپای ام است. شاید همان احساس مالکیت بر زمینی است که روی ان پا می گذاری .

حالا شما هرچی می خواهید فحش بدید

۲ مهر ۱۳۸۸

‫روستاهای وین

بعد از چند روز ابری امروز افتابی شده بود و اسمان ابی با تکه ابرهای به شدت سفید خیلی مزه می داد.همچین روزهایی من حمام می روم تا بعد از ان موهایم را با نور آفتاب خشک کنم. از پنجره خانه بیرون پریدم و یک قالیچه هم انداختم روی چمنها و دراز کشیدم. افتاب پوستم را گرم می کرد. ابجی هم یک چایی و شیرینی برایم اورد تا بهشتم تکمیل شود. این شیرینی ها خیلی جالبتند یک لایه پرتقال و یک لایه شکلات روی کلوچه است.
موهام که خشک شد راه افتادیم و پیاده از خونه ابجی به سمت بیرون شهر رفتیم. مردم با دوچرخه و پیاده در زیر درختان در حرکت بودند. خانه ها قدیمی و زیبا بودند مثل کتابهای نقاشی کودکی هایم تا به یک روستا رسیدیم
تصور من از روستا به شدت با این فضا فرق داشت. درو واقع ده بیشتر شبیه یک مینیاتور از شهر بود. یک کلیسا در مرکز ان ، مغازه ها با کفشهای اخرین مدل ، یک شعبه از فروشگاههای بزرگ ، سالن ورزش ، رستوران ، کافه هاوس...
و در پس زمینه همه اینها جنگل ورودخانه و زمین بازی و ایستگاه قطار
و هوا که لذت مدام است برای من تنفس چنین هوایی...ابجی می گفت که اینها دیگر دامپروری یا کشاورزی نمی کنند و زمینها و حیوانات خود را به شرکتهای کشاورزی و دامپروری اجاره می دهند به همین علت وضع مالی خوبی دارند.
بامزه اینکه مثل روستاهای خودمان زمانی که از جلوی کافه هاوس رد می شدی سرتا پایت را ورانداز می کردند...
در محله بازی پدر جوانی را دیدم که با کودک یکساله اش بازی می کرد. صحنه ای که اینجا زیاد می بینم . و اینکه هیچکس به بچه نکن نمی گوید. پدر تنها زمانی عکس العمل نشان داد که بچه علف در دهانش گذاشت .
در پشت نیمکت های چوبی کلوچه خوردیم و عجبا که اینجا هم پشه ها به من علاقه زیادی نشان دادند تا جایی که پا به فرار گذاشتیم
در ایستگاه قطار خانواده هایی که به شهر باز می گشتند با کوله و وسایل فراوان بودند و همینطور جوانانی که اماده شده بودند تا برای شب نشینی به شهر بروند این حمل و نق اینجا اخر مرا دق می دهد.



بازار میوه وین

من عاشق ناشمال شدم. شما همه از عشق من به بازارهای محلی خبر دارید. خب حالا فکر کنید وسط وین بتونید یه بازار پر از عطر و طعم و رنگ پیدا کنید. بهتره گرسنه به دیدن این بازار نرید. البته اگه رفتید هم مشکلی نداره چون طبق معمول این موجودات خورنده همه جا میز و صندلی و فروش غذا هستم. من رسما عاشق این موجودات شکم پرست شدم. و این بازار تنهای جایی بود که فهمیدن من ایرانیم. تا الان تنها حدسهایی که زده می شد ایتالیایی یا اسپانیایی بود
اما این فروشنده های ترک بامزه می پرسید : خوبی چطوری چی می خوای
یک کارشون که خیلی دوست دارم به زور ادم را مجبور می کنند که از غذاها و ترشی ها و شیرینی ها بچشد(فکر کن به زور) طبعا منم در مقابل زور اصلا مقاومت نمی کنم.
چشمم به جمال یکسری میوه جدید روشن شد که تا جایی که ممکن بود چشیدمشان که ..ای..باید عادت کرد به طعمشان
اما خوشی گذشت از دیدن این رنگها وچشیدن این طعمها و عطرها....
این وسط مقادیر ساختمان هم دیدن که به سبک یونگ استیل بودند که بامزه بودند
و طبق معمول همیشه این شهر . یک سن هم برپا بود و یک گروه می نواختند و خانم خواننده جذاب می خواند و میز و نیمکت هم گذاشته بودند که مردم هم به گوش جان می نیوشیدند و هم با حلق و دهان

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

دریاهای وین

فیلمهای هالیوودی اکواریوم های دریایی را زیاد دیده ام. بخصوص انفجار اکواریم های بزرگ شیشه ای که همیشه باعث فرار قهرمان فیلم می شود. معروف ترینش در ماموریت غیر ممکن بود و خیلی های دیگه . این رنگ ابی خاص این فضاها و وهمی که در ان وجود دارد همیشه برایم جذاب بوده بنابراین بر خساست خودم غلبه کردم و 11 یورو دادم و وارد شدم.
یکی دو سالن را که دیدم فکر کردم پولم را ریختم دور اما هر چه طبقات را بالاتر می رفتم گذشت زمان را بیشتر فراموش می کردم. انچه برای هم حیرت انگیز است خلق این دنیا برای هیچکس است. این موجودات خیلی زودتر از ما ساکنان این کره آبی بودند و صاحبخانه های واقعی آنان هستند. اما زمانی که من به این رنگهای حیرت انگیز و اشکال هندسی زیبا نگاه می کنم به مکانیسمی فکر می کنم که بی اعتنا به چشم دیگری، این همه نقش و رنگ ایجاد کرده.
دیدن خرچنگی با دمی که تمام رنگهای رنگین کمان در ان است یعنی چی؟ ماهی هایی به رنگ فیروزه ای فسفری با حاشیه های زرد و نقوش گرافیکی بر تنشان. در ان همه برنامه ها جذاب مستند که درباره این موجودات دیدم(هوش برتر را به یاد دارید؟) متوجه شدم که بسیار پیش امده که این رنگها سودمندی زیستی ندارند. یعنی اینکه می توانستند نباشند. اعتقاد هم ندارم که خدا انان را برای نمایش قدرت خود به بشر خلق کرده است برای اینکه میلیاردها سال طول کشیده تا بشر بوجود اید و بتواند به اعماق دریا برود(که هنوز به خیلی جاهایش نتوانسته برود) ضمن اینکه بسیاری گونه ها قبل از خلق بشر امده اند و رفته اند بودن اینکه ما زیبایی هایشان را ببینیم و حالا اینها...
زمانی که پشت شیشه، صورتم به صورت ماری که به من زل زده بود، چسبانده بودم ،احساس هری پاتر را داشتم( انجا بود که تو باغ وحش با ماره حرف زد و ازادش کرد)
دیدن یک عالمه دلقک ماهی کلی مرا به خنده انداخت و یاد" نمو" افتادم

و بزرگترین ماری بود که به عمرم دیدم و نمی دونم چرا دهنم اب افتاد! یعنی چی مگه مار می تونه اشتها اور باشه ؟ عجبا
اما سالن مارها یه حس ستایش و وحشتی وسکوتی در بینندگان ایجاد می کردم که خوشم می اومد.
دیدن مادرانی که کودکان را برای دیدن این فضا اورده بودند و با حوصله برایشان توضیح می دادند خیلی لذت بخش بود. مادرانی که یک ذره شکم هم نداشتند.
بامزه تر از همه زمانی بود که به بخش این جک جونورها رسیدم که با وسواسی زنانه به ناخنهای خود نگاه می کرد و انها را تمیز می کرد. منهم جذب این عشوه گری او شده بودم که ناگهان تصمیمش عوض شد و از دست من بالا امد و بازویم را در اغوش گرفت وسرش را روی ان گذاشت. بچه های اطراف من جیغ ویغ می کردند ومادرها دست روی دهانشان گذاشته بودند و من معطل مانده بودم که این ابراز عشق را چگونه پاسخ دهم که بعد از مدتی خودش بی خیال من شد و رفت دنبال یه جونور دیگه!
تا اخر مسیر هر وقت به این گروه می رسیدم با هیجان به من لبخند می زدند(بچه معروف شدیم ها )...
پرنده ها خیلی رنگین بودند اینقدر که دهاتی به نظر می رسیدند اما هنوز انچه که می خواستم ندیده بودم
این
کوسه ها و ماهی های به شدت بزرگ و مهمتر از همه این لاک پشت غول اسا که با چهره همیشه غمگینش به کندی می چرخید در اب ابی بانوری که از پنجره ای در همان زیر می تابید. همان وهم وحیرت همیشگی. حرکت ملایم و بدون صدای انان ..دنیایی که تو را در ان راه نیست.
روی زمین نشستم و صورتم را به شیشه چسباندم ...دنیایی غریبی است خیلی دور و مرموز
در طبقه اخر تراس اطراف ساختمان بود که دوربین هایی هم برای دیدن شهر گذاشته بودند.تمام وین دیده می شد با سفال قرمز سقفهایش زیبا و افتابی

۲۹ شهریور ۱۳۸۸

برای قدم زدن از خانه ابجی بیرون امدم و ده قدم بالاتر با این دشت روبرو شدم. پر از گل و به شدت با صفا و دورتا دورش جنگل
خیلی زور دارد به خدا . در کوره راههای جنگل پر از تابلو های راهنما بود و روی درختها را هم با رنگ علامت گذاری کرده بودند و وقتی دختری دوچرخه سوار را دیدم که داشت در جنگل واسه خودش می گشت نزدیک بود سرم با بکوبم به تنه درخت. تازه جنگله هم اصلا به پای جنگلهای ما نمی رسید ای خدا منو بکش ..منم همه اینا را برای ایران می خوام...برگشتم ..خوبه این ابجی بزرگه یک کیکا درست می کنه که طعم بهشتی دارد به خدا
بعد از ظهر هم به کافه سنتراله رفتم. کافه ای که خاطرات فراوانی از مشتریان معروفش دارد. من از کافه خیلی خوشم امد فقط به این دلیل محکم که " گارسون گفت: این منو هم برای این خانم زیبا"(به قول شیرازی ها ویخ... سوزتون بشه)
تازه بعدش هم که کیکم را اورد برایم توضیح داد که رویش یک تکه طلا گذاشته که برای پوست خیلی خوبه و کلی ابجی ها دستم انداختند که حالا این چند عیاره و این ماجراها
یک پیرمرد هم پیانو می نواخت و فضا را به شدت خاص کرده بود و هر وقت که قطعه را تمام می کرد مردم برایش دست می زدند. به شیوه ایرانی ها انقدر عکس گرفتم که یک کارت تبریک از تصویر قدیمی این بنا به من داد و پیشنهاد داد از سالن پشتی عکاسی کنم که برای مراسم خاص بود...
شب خیلی دلنشینی بود انقدر که دلم نمی امد انجا را ترک کنم. بیرون که امدیم در در همان خیابانهایی که من عاشقشان هستم کرتنر اشتراسه وگرابن اشتراسه قدم زدم. گفتم که ماشین تو اینجا نمی یان وفقط پر از مغازه و کافه هاوس و رستوران و ساختمانهای قدیمی و دیدنی است. کفش هم سنگفرش است. در یه کلیسا باز بود و واردش شدم و چنان شوکی به من وارد شد. هیچکس انجا نبود تنها موسیقی بود و مجسمه ها و نقاشی
همان فضایی بود که در کلیسای اشتقان دورف به دنبالش می گشتم و نبود. مجسمه ها زنده شدند و و نقاشی ها به حرکت درامدند و موسیقی زمان را حرکت می داد
بیرون امدم و به قدم زدن روی سنگفرشها وزیر نورهای رنگی ادامه دادم انبوه تویستها و موسیقی
ویولون نوازی با صورتی اشک الود چنان پرشور و غمگین می زد که تمامی زوج ها در اغوش هم بی حرکت خشکشان زده بود
یک دختر و چند پسر جوان گوشه دیگری را با رقص و اهنگ تکنو خود پر کرده بودند و پسری گیتارش را در اغوش گرفته بود و با سازدهنی در دهانش کنسرت دونفره ای را شخصا برگزار کرده بود.
می تونم تا خود صبح بین این مردم و این صداها و نورها قدم بزنم

۲۸ شهریور ۱۳۸۸

‫شهربازی های وین







برای دیدن اشتت پارک بیرون رفتم. پارک زیبا و کوچکی بود. زمانی که از پل رد شدم و پسرکی در کنار آن اکاردئون می زد و من به سمت دریاچه کوچک مصنوعی و مرغابی های درونش می رفتم. فکر می کردم که تمامی این تصاویر نوستالژیک در فیلمهائی که دیدم بر اساس واقعیت بوده است!
من مثل اکثر آدمها از غذا دادن به پرندگان لذت می برم و از این تلاش پایان ناپذیر مرغابی ها برای تمیز کردن پرهایشان و این مدام و مدام رفتن زیر آب و تکاندن خودشان
مردم در زیر آفتاب بر روی چمنها خوابیده بودند و توریستها هم با مجسمه آهنگسازها عکس می گرفتند و رستورانهای باز هم که همیشه هستند و این ملت هم که هر ساعتی در حال غذا خوردن است. والدین و بچه ها هم در قسمت های بازی و یک دختر درسخوان هم در حال نوشتن مشق هایش روز چمنها زیر افتاب. دوچرخه سوار ها هم در چرخش و دونده ها ...همه چیز عجیب عادی و سرجایش است
از انجا با عوض کردن اوبان به شهربازی معروفشان رفتم.پراتا که به دلیل چرخ فلکی معروف است که بسیار قدیمی است 1897 به افتخار تاجگذاری فرانتس یوزف اول درست شده(به ما چه)
خب حقیقتش این است که من هیچوقت شهربازی دوست نداشتم. سروصدایش مرا به سردرد می اندازد و تمامی وسایل گردشی مرا به تهوع
اما تنوعی که در این وسایل بود مرا نیز سر شوق اورد. بخصوص این دستگاه که واقعا شجاعت می خواست سوارش شدن
اما قایقهایی که از در تونلهای پر اب رها می شدند و توپهایی که به همراه مسافرشان به هوا پرتاپ می شدند و ....
خوب بود اما ظهر شده بود و سردرد هم به سراغم امده بود به رستورانی رفتم که همه در بیرون نشسته بودم ومن به داخل ان پناه بردم و هیچکس انجا نبود به همین علت توجه گارسونها را جلب کردم. غذایی هم که سفارش دادم گیج ترشان کرد . (منکه نمی دونستم چیه همینجوری انگشت گذاشتم روش)
اونا هم انگلیسی نمی دونستند و سه تایی به ایما و اشاره وبادی لنگویج به من فهمانند که این غذا تند است! هه هه چی خیال کردن پیرزن را از تاکسی خالی می ترسونی؟
غذا رسید ظاهرش که خیلی جذاب بود. همه از اشپزخانه مرا زیر نظر داشتند و زمانی که اولین برش را دردهان گذاشتم خودم هم کمی نگران شده بودم . جویدم و قورتش دادم و به تماشاچی ها لبخند زدم و همهشان نفس راحتی کشیدند.
راستش را بخواهید ما با این غذاها نمی گیم" تند" می گیم فلفلش یک کم زیاده .
غذاهم که معلوم شد همچین چیزی نبود یک برش نونه، که روش یک برش گوشت بود و روی اون هم فلفل و گوجه فرنگی و پنیرپیتزا... اما خوشمزه و زیاد بود
در تمام مدتی که تنهایی در ان سالن نشسته بودم و به در و دیوار لبخند می زد. چندین باز مجبور شدم ملیتم را برای صاحب فضول رستوران و همسرش توضیح دهم و اینکه چرا این غذا را انتخاب کردم و چرا تنهایی به شهربازی اومدم.
غذا اینقدر زیاد بود که سالادی که سفارش دادم نخورم و نامردا بازم پولش را حساب کردند . تازه یه بطری اب هم شد دو یورو و پنجاه سنت یعنی بگو سه هزار تومن خیلی زور داره ها
در حال ترکیدن بیرون اومدم از رستوران و دوباره از دیدن هیجان مردم درون دستگاهها و قیافه شان زمان پیاده شدن لذت میبردم. همه نوع ادمی هم بود از مادری که با کودکش ماشین برقی سوار شده بود و چانه بچه مدام به فرمان می خورد تا پدری که با دخترش قایق سوار شده بود و بچه بدبخت خیس آب شد
یک عالمه هم پیرزن هم امده بودند فضایی شاد و پر هیجان


۲۷ شهریور ۱۳۸۸

‫دلم واسه تهران تنگ شده

‫‫بهش می گیم مونتاژ موازی، تو فیلمها دیدید مثلا پدرخوانده، من جلوی کلیسا نشستم و دارم فکر می کنم این دو تا مناره و یه گنبد ایرانی از کجا اومده اینجا، اون وقت پیرمرد داره اکاردیون می زنه ، مهدکودکی ها تو پارک پشت سر من بازی می کنن. دبیرستانی ها با معلمشون اومدن بازدید کلیسا و از مجسمه کشیدن بالا، توریستا دارن عکس می گیرن و کبوترها دور حوض اب می خورن و برگها هم رو زمین می ریزن.
‫اون وقت مدام این تصویرها کات می شه با خیابانهای تهران در همین ساعت اما با موزیک متن همین پیرمرده
‫بهش می گیم مونتاژ موازی، تو فیلمها دیدید مثلا پدرخوانده‫

۲۶ شهریور ۱۳۸۸

فروید در وین


امروز به قصد دیدن هوندردواسا از خانه بیرون آمدم. مسیر را طبق توضیحات همیشه دقیق آبجی بزرگه رفتیم ودقیقا کنار ساختمان پیاده شدم. او مردی است معمار که خانه هایی با سبک خاص خودش ساخته است. قطعات رنگی استفاده کرده و انحناهای شرقی در بین ساختمان. خب حقیقتش را بخواهید شاید یک زمانی خونه بامزه ای بود با خطوط منحنی وقطعات رنگی الان که بارون و آفتاب رنگ و روشو برده چیز زیادی از زیبایش باقی نمونده . بامزه داخل کافه هاوسی که پایین ساختمان بود. دختر پیشخدمت برایم فیلمی از مصاحبه به خود معمار به زبان انگلیسی گذاشت که کلی از خودش خوشم امد و کارهای دیگری که غیر از این خانه ها انجام داده است. در کنارش هم در یک فضای گرم و بامزه این ات اشغالهای توریست خر کن را می فروختند همون تو مایه اون خرسه
بعد از وارسی همه جا رفتم سراغ یه کلیسایی که تو راه اومدن از پنجره دیده بودم. اینجور کلیسا ها را خیلی دوست دارم. بدون توریست با چمنهای اطرافش و نیمکت ها و پیرمردها با سگ هایشان وپرنده ها وافتابی که از لای برگها می تابید
اما به چشم برادری یک کشیشی داشت ها... "براد "و "لئوناردو" برن جلو بوق بزنن .شانس اوردم داشت می رفت واگرنه حتما مسیحی می شدم (شب ابجی با بی خیالی میگفت احتمالا "همو"بوده!)
دوباره مترو بازی برای پیدا کردن یه موزه دیگه. بین راه این گلفروشی را دیدم . من از توانایی انان در چیدمان گلها حقیقت حیرت می کنم ولذت...
به علت گیج بازی موزه را پیدا نکردم در عوض یه رستوران چینی پیدا کردم و برای اولین بار در عمرم غذای چینی خوردم. وقتی گارسون چشم بادومی این غذا را گذاشت روی میزم نزدیک بود که بالا بیارم . فکر کن کاهو توش بود
داشتم فکر می کردم که پاشم برم یا فقط برنج خالی بخورم . محض امتحان نوک قاشق را زدم در ان مایع بدرنگ و ...اقا دیگه مگه می شد ولش کرد. اخه من نمی دونم چطور ممکنه غذائی که با کاهو و خیار و قارچ و اینجور چیزا پخته بشه اینقدر خوشمزه باشد...تا خرخره
گویا غذا خوردن باعث شد دست از گیجی بردارم و دیدم که رستوران دقیقا سر کوچه موزه ای است که این مدت دنبالش می گشتم
موزه فروید
گمان می کنم اولین بار کتابش را در قسمت کتابهای ممنوعه کتابخانه مدرسه راهنمایمان دیدم. و تصویر یک زن برهنه هم روی کتاب بود! انتظار دارید که کتاب را دودر نکنم؟ البته چیز زیادی هم از کتاب نفهمیدم اما انقدر فهمیدم که عکس کتاب به مطالبش هیچ ربطی ندارد! و اینکه تمام مشکلات ادمها در عقده" فروخورده جنسی" است. یادم می اید که چه فیسی با تلفظ این کلمه "فروخورده" به همکلاسی ها می دادم.
بعد در دانشگاه واحدهای روانشناسی را که می گذراندم به یادش اوردم . اما قبل از ان "وضعیت اخر" را خوانده بودم و به شدت درگیرش شده بودم و همچنین "بازیها" را. تمام دوستان سال 70 باید از دست من دیوانه شده باشند از بس" تحلیل روابط متقابلمان" را می کردم. سپس در کتاب چهار پراگماتیسم با "ویلیام جیمز"آشنا شدم و بعدتر "کارن هورنای" که محشر بود و حالا همه را در سه گروه مهرطلب و قدرت طلب و انزوا طلب دسته بندی می کردم و مدام شیفته می شدم و رها می کردم تا بعدی از راه برسد."گوستاو یونگ" و" انسان و سمبلهایش " که عین یه تب همه دوستان را گرفت. اینبار دیگر داشتم هنر می خواندم و در تمامی این کتابها مدام تکرار می شد فروید فروید فروید ...بدون اینکه حتی یک کتاب از او خوانده باشم. عصبیم می کرد از اینکه سرانجام همه راهها به او ختم می شود. ادبیات، تئاتر، سینما هرکدام چنان از او تاثیر گرفته بودند که چشم پوشی از او غیر ممکن بود. در پایان نامه فوقم باید یک فصل را به او اختصاص می دادم ومجبور شدم برای اولین بار از او بخوانم و حیرت کردم.
از این نبوغی که مدام در زایش است ..حتی پس از مرگ او. در جلسه ای مثلا صمیمی با رئیس سازمان و روانشناسان . تنها مرد شجاع ان جماعت پاچه خوار انتقاد کرد که چرا تلوزیون ثکث را هنوز تابو می داند و همه پنهان می کنند که هسته اصلی بسیاری از مشکلات خانواده و اجتماع این است. یکی از فسیلها با تمسخر گفت: گویا فروید دوباره زنده شده...و ان استاد با حاضرجوابی گفت: نمرده بودکه زنده بشه هرچند کمر به قتلش بستید
و حالا امروز در خانه فروید در وین تبدیل به موزه شده است.بسیار خلوت بود و غیر از یک اتاق بقیه خالی است اما همین یک کلاه خیلی خوب بود

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

‫موزه های وین

‫نقشه وینم تکه تکه ‫ شده اما در عوض یک شمای کلی ازشهر به دست آوردم. فقط نمی دونم چرا اسم ایستگاهها را که می پرسم همه می خندند. فکر کنم خیلی درست تلفظ می کنم.
از روی نقشه به سمت موزه آلبرتینا رفتم. موزه ای با ظاهری در تلفیق سنت و مدرنیته .ازپله برقی بالا می روی و از پله های بزرگ قصر پایین می آیی.
در بالای پله برقی ها یک منظره از میدان و درهای ورودی موزه است. بلیط برای یک نفر نه یورو و پنجاه سنت است . و همه جا به شدت تمیز و مرتب است. مسیر را آغاز می کنم و با انکه می دانم چه چیزی در انتظارم است مثل همیشه به ان فکر نمی کنم. تا زمانی که واردسالن می شوم. چند تابلو که نمی شناسم و دوستشان هم ندارم روبرویم هستند. سالن را به سرعت رد می کنم ومی پیچم. روبروی تابلو رنه ماگریت ایستاده ام. اولین عکس العملم خنده است. خودم را کنترل می کنم و به تابلو نزدیک می شوم و باز هم می خندم اصلا انتظار نداشتم این تابلو روبرویم باشد. تنه بریده درختی که خود تبر به دست دارد، دو سیب ماسک زده، همان سیب های معروف ماگریت و بعد پیکاسو دوباره مرا به خنده انداخت . خب فکر کن چقدر بامزه است که ادم "خانم با کلاه سبز" را ببیند . طبعا به ان اعوجاج دوست داشتنی می خندم .بازدیدکنندگان عموما گوشی اجاره کرده بودند که درباره تابلو ها توضیح می داد و من با خودم فکر می کردم که من به دانشجوهایم درباره این تابلوها چه می گفتم؟
سالن را پر از لبخند و شادی ترک کردم بی انکه بدانم قرار است در سالنهای بعدی چه اتفاقی برایم بیفتند.
باید ماجرا را از اول شروع کنم
از لحظاتی که در کلاسهایم به مبحث نقاشان قرن بیستم می رسم؟
یا از آن سالی که در موزه لور دنبال نقاشی های امپرسیونیست ها میگشتم و فهمیدم که هیچ اثری از انان در لوور نیست. چقدر نارا حت شدم؟
نه از قبلتر شروع کنم در نوجوانی که کتاب "شورزندگی" را می خواندم زندگینامه" ونسان وان گوگ" پرشور و پر درد؟
از ان قبلتر وقتی که انتشارات بهار در ان کتابهای جلد سیاه نقاشان مختلف را معرفی می کرد و من بدون انکه بدانم نقاشانی که من دوست دارم همه متعلق به یک گروه هستند؟
قبلتر برویم اولین باری که گچ پاستل به دست گرفتم و از روی یک نقاشی که نامش را نمی دانستم کپی کردم؟
من امپرسونیست ها را دوست دارم. الان دیگر نمی دانم به دلیل زندگی خاص و شخصیتهای متفاوتشان است یا به دلیل ضربه های بی پروای قلم موهایشان ویا به انعکاس نور و سایه در تابلوهایشان و یا نوستالژی آن محله نقاشان، مونپارناس ومونمارتر مرا هم دچار کرده است.
فقط می دانم تمام امروز جلوی تابلوها اشک ریختم و بازدیدکنندگان را در سلامت عقلم نگران کردم. (ابجی بزرگه می گه خدا را شکر که من نقاشی نمی فهمم)
تابلوهایی که یک عمر در کیفیت های بدِ چاپ کتابها و در صفحه های کوچک مونیتور دیده ای. تابلوهایی که یک عمر درس داده ای. تابلوهایی که روایت ترسیمشان را تعریف کرده ای. تابلوهایی که رنگهایش را تحلیل کرده ای. پرسپکتویشان را . تابلوهایی که کپی های مضحکی از انها کرده ای..
حالا کارهای سزان را ببینی، پدر کوبیسم، کسی که می خواست تمامی تصاویر دنیا را در احجام خلاصه کند. ‫بالرین های دگا را ببینی

منظره های پیسارو را ببینی با آن رنگ آبی اسمانهایش
دختران رنوار را ببینی
تولوزلوترک و‫فاحشه هایش که نقاشی از انان را بر نقاشی ازثروتمندانی که خود از انان بود ترجیح داد
سیسیلی، مانه و مونه...
هر سالن یکی از انها .هر سالن که تمام می شد فکر می کردم که دیگر تحمل بیش از این را ندارم وسالن بعدی و تابلو بعدی...در بعضی از سالنها به هیج جا نگاه نمی کردم، سرم را پایین می انداختم و روی نیمکت وسط می نشستم وبعد یواشکی از گوشه چشم شروع می کردم و فایده ای نداشت. می دیدی دقیقا روبروی تابلوی نشسته ای که همیشه دوست داشته ای و اشک امان نمی داد.
نقاشانی که دوست داشته ای، با آنها زندگی کرده ای، جملات قصارشان را تکرار کرده ای و حالا..
بدتر ان در ویترینهای اطراف سالنها با پالت رنگیِ ون گوگ روبرو شوی، با سه پایه سزان، با عینک آفتابی ادگار دگا....

تحمل می خواست که نداشتم. نمی دانم هر گالری را چند دور زدم و چقدر جلوی هر تابلو نشستم. فقط زمانی که بیرون آمدم به این فکر می کردم که زندگی ارزش زنده ماندن را دارد ...
امپرسیونیست ها را دوست دارم. زیرا بر علیه تمامی قوانین نقاشی زمان خود شوریدند. چون از آتلیه های تاریک و سه پایه های سنگین وتابلو های غول پیکر با نقش های شکوهمند شاهان و افتخاراتشان فرار کردند و در زیر باد و باران و آفتاب بر روی تابلوهای کوچک شان زنان و مردان ساده و معمولی را کشیدند و گل و درخت و نور و سایه را همانطور که بودند در لحظه ...در انعکاس... در امپرسیون...

۲۱ شهریور ۱۳۸۸

‫خارج از شهر وین

برای اولین بار به خانه ابجی بزرگه رفتم. خانه ابجی بیرون از شهر وین است و چون در تاریکی رفتیم زیاد متوجه مناظر نشدم.بعد از عوض کردن دو قطار به اتوبوس رسیدم. جالب است که اتوبوس های شبانه ای وجود دارند که هیچکس نیاز به ماشین شخصی پیدا نکند. فردا صبح بیدار شدم و دیدم که این منظره پشت پنجره اش است.
‫در حیرت فضا بودم که یک دارکوب به شدت خوشرنگ روی همین درخت نشست . در خانه ابجی این گلدان بزرگ بود که در خیابان پیدایش کرده بود. روی کاغذ پایین گلدان نوشته شده بوده: هرکس مرا دوست دارد می تواند مرا با خود ببرد به صورت یک تکه یا تکه تکه
‫طبعا خواهر ان را یک تکه به فرزندی قبولش کرده بود و کلی هم دلش سوخته بود و من در جوابش می گفتم خیلی دلت بخواد!
‫صبحانه را رو خوردیم و بیرون دویدم. فضا بسیار شبیه شهرک های ویلایی شمال است. خانه ها شیروانی دار و گل کاری شده و ان رطوبت خاص فضا. راه رفتن در خیابانهای طولانی و خلوت و سرسبز خیلی لذت بخش بود. همه ویلاها مسکو نی بودند و هیچ مغازه یا ساختمان تجاری وجود نداشت. جایی مناسب برای بزرگ شدن هر نوع کودکی...زنان خانه دار در پشت پنجره ها یا حیاط خانه ها دیده می شدند و جلوی تمام خانه ها ماشین بود. اتوبوس همه برای رسیدن به دورترین خانه ها بود
‫طبق ادرسی که ابجی داده بود به یک مرکز خرید در ان نزدیکی رفتم. مجموعه ای از تمامی فروشگاههایی که تا به حال دیده بودم در انجا بود و باز هم انبوه کافی شاپ ها و رستوران ها و...یعنی در خارج شهر نیز تو به همه چیز دسترسی داشتی...
‫و من طبق معمول همیشه شمع و جاشمعی خریدم
به خانه برگشتم و نهار خوشمزه ابجی بزرگه را خوردیم و خوابیدم که عصری به راه بیفتیم. عصر به شهر برگشتم. قطار هر نیم ساعت به مرکز می رفتم و مثل همیشه سر وقت. قطار بیرون شهری خیلی تروتمیز بود شبیه قطار خط کرج(دستشویی هم داشت
‫و مناظر پشت پنجره.یک دبستان بزرگ هم در ان حوالی بود . به نظر می رسد که انها برای ساختن خانه ها درختها را بریده اند اما چنان دقیق که دقیقا پشت پنجره درخت چند ساله بود یعنی فقط زمین زیر ساخت را قطع کرده بودند و نه مانند مهندسی ما که کل قطعه را پاکسازی می کنند و بعد از ساخت خانه در حیاط و کوچه ان تازه چند نهال ریقماسی می کارند
‫در مرکز شهر بناهایی را که قبلا در شب دیده بودم در نور عصر دیدم.و بوی بد اسبهای گالسکه های توریستی...در سالن اپرای شهر برنامه ای اغاز شده بود و همزمان همان برنامه بر روی ال سی دی برای رهگذران پخش می شد . صندلی هم چیده شده بود
‫مردی اطریشی از من درباره خودم می پرسید و ایران را می شناخت و مدام از تاریخ پر سابقه ان می گفت و نگران ماجراهای سیاسی این روزها بود ...امروز توریست خیلی زیاد بود که در دسته های بزرگ پشت سر راهنمایشان می رفتند و گوش می دادند. دوباره به ساحتمان زیبای شهرداری وین رسیدم و این بار برای شهربازی مانندی چادر زده بودند وباز هم غرفه های کشورهای مختلف...شب شده بود و حسابی خسته بودم و حوصله انتخاب غذا نداشتم بنابراین از غرفه امریکایی ها یک هات داگ با سس خردل گرفتم و پشت نیمکت ها خوردم
‫در شبهای وین به خانه برگشتم من نه از مترو سواری سیر می شوم و نه از نگاه کردن به این ادمهای متفاوت بخصوص این رنگ موها
‫سرانجام یک ایراد در سیستم حمل و نقل وین پیدا کردم. اتوبوسی که باید از قطار تا خانه ابجی سوار می شدم ایستگاهها را نمی گفتم و جایی هم نمی نوشت و من گوز پیچ شده بودم که کجا باید پیاده شوم با توجه به اینکه اینجا کسی با راننده حرف نمی زند یک و دو اینکه اسم ایستگاه را ابجی هم نمی دانست!
‫ابجی تلفنی گفت که دقیقه ۱۱ از اتوبوس پیاده شو..فکرش را بکن من دقیقه ۱۱ پیاده شدم و ابجی را دیدم که نگران منتظر من است!
‫حالمو بهم زدن با این نظم و ترتیبشون ها



‫تبصره: به دو نفر فکر می کنم. حافظ خیاوی و عباس جعفری ...امیدوارم در جدال با مرگ هر دو پیروز شوند

‫اپرا در وین

‫روز سه شنبه خسته از روز قبل تا لنگ ظهر در زیر لحاف سبک و چاق ابجی خوابیدم بعد از یک صبحانه مفصل با این کورن فلکسهای جدید و لذیذ به حمام رفتم . پیچیده در پتو یک قسمت دیگر از شرلوک هلمز عزیز را دیدم و یک عالمه خبر بد از اینترنت خوندم و عصری داشتم واسه خودم عر می زدم که ابجی اومد و گفت: خوشگل کن
‫این جمله از طرف ابجی یعنی قضیه خیلی جدی است. پس منهم بعد از عمری موهامو پیجیدم و گوشواره زدم و کفش پاشنه بلند پوشیدم و زدیم بیرون
‫خب حقیقتش خیلی تجربه جالبی بود با لباس شب تو خیابون بدون ترس دنبال مترو دویدن
‫رفتیم کاخ شونبرون و وارد قصر شدیم .اسم قصر که می اد من یاد دزیره می افتم که از زندگی درقصر متنفر بود و از سقفهای بلند و سالنهای سرد ...اما من زیر سقفهای نقاشی شده راه می رفتم و به مردان و زنانی فکر می کردم که با لباسهای پف پفی و کلاه گیس در اینجا رقصیده اند ...کاخ ورسای هم که رفته بودم در فرانسه به همین چیزا فکر می کردم
‫بلیط را نشان دادیم و در صف ایستادیم. اکثرا لباس شب پوشیده بودند به غیر از توریست ها که معلوم بود هنگام بازدید قصر تصمیم گرفتند بلیط هم بخرند
‫حقیقتش اینه که قلبم می زد ...خب شما می تونید بخندید اما من اولین بارم بود که اپرا می دیدم اونم تو یه قصر...
‫خب
‫تجربه ای بود منحصر به فرد....
‫صداها ،رقصها،صورت نوازندگان و رهبر...
‫و موسیقی جادویی آن جادوگران بزرگ :موتزارت، اشتراوس،هایدن...
‫و باید در وین پایان بخش این داستان دانوب آبی باشد و رادنسکی مارش که من عاشقش شدم چون اجازه داشتیم که دست بزنیم ..وای
‫دو ساعت بعد که در زیر اسمان پر ستاره از قصر بیرون امدیم تا مدتی فقط می خندیدم
‫و دهاتی بازی دراوردم وقتی ان دو خواننده خوشگل را با کوله پشتی و کاپشن دیدم و نمی توانستم باور کنم این دو همان پسر و دختر رنسانسی هستند که ان حنجره طلایی را داشتند و حالا در چهره قرن بیست و یکی به خانه بر می گشتند
‫در واگن مترو هم انقدر با دیدن رهبر جذاب ارکستر هیجان زده شدم که ابجی پیشنهاد داد تعقیبش کرده ادرسش را پیدا کند برام
‫فکر کن

۲۰ شهریور ۱۳۸۸

کافه هاوس های وین


من سرانجام یک فارسی ساز نصب کردم. ماجرا این است که به منزل آبجی بزرگه اومدم و لپ تاپم را نیاورده بودم. ماجراهای این چند روز را سعی می کنم به ترتیب زمانی بنویسم.
‫روز دوشنبه با ابجی بزرگه ایستگاه وست بانهوف قرار داشتم. من جقیقتا از این مترو بازی اینجا خوشم می یاد اینقدر که سر وقته . زودتر از خونه راه افتادم تا برم کتابخونه بزرگ شهر را ببینم.
‫از ایستگاه که بیرون اومد منظره های از چتر های سفید را دیدم که سایبان خوبی بودند

وبعد پله های نارنجی رو به بالا که جوانان جا به جا در ان نشسته بودند که بعدا فهمیدم منتظر باز شدن کتابخانه هستند. بالا رفتم و منظره شهر را دیدم و عکس گرفتم و باز شد کتابخانه. انچه بیشتر مرا تخت تاثیر قرار داد قسمت کودکان بود که مسول با شکیبایی برایشان سرچ می کرد و انان کتابهای خود را انتخاب می کردند.

منظره شهر هم مکان مناسبی برای مطالعه بود و مبل های مخملی زیبا . منظره حسرت برانگیز دیگر انبوه دی وی دی ها بود که ردیف کنار هم بودند

و سالنهای مطالعه و

...و خوب بود خوب
‫از انجا به خیابان ماریاهیلفراشتراسه رفتم و یک روز لذت بخش را در انجا گذراندم. همه دوستای من می دونن که من از خرید بیزارم اما توجه کنید که در خارج از ایران این عمل تبدیل می شه به خرید رنگ و طعم و نور و بو
‫خیابان به شدت شلوغ است و احساس خوبی داری از دیدن ادمها و تفاوت هایشان برای چشمهای من که مدتهاست این تنوع فیزیکی را ندیده است...

در یک فروشگاه که لباسهای سایز بزرگ می فروشد ایرانی زیاد می دیدم و بامزه این بود که وقتی ایران در اتاق
‫رو بود برای دیدن لباسهای که پوشیدم بیرون نمی امدم انگار انها فقط نامحرمند
‫برای خواهرک و مادرک کلی سوقاتی گرفتم و برای ناهار به رستوران ترکیه ای رفتیم. ترکها همان طور که بدون خونریزی تهران را تصرف کردند اروپا را هم گرفتند. کباب ترکی سفارش دادیم که گوشت را روی برنج ریخته بودند و سالاد هم کنارش و قاشق هم نداشتند! همان مزه خودش را داشت
‫دوباره گردش در خیابانهای شاد تا جانمان مشرف به در رفتن شد برای استراحت به کافه هاوس رفتیم. عشق اول من حمل و نقل شهری وین است که شامل: اوبان ،اشتراسنبان و اشنلبان که همان مترو، قطاربرقی و قطار سریع والسیر هستند و عشق دوم من کافه هاوس های اینجاست. فضایی ملایم و ارامش بخش با منظره زیبای کیک و شیرینی ها در پشت ویترین و صندلی های که حاضرند حضور تو را به مدت بسیار طولانی بپذیرند و گارسونهایی که انچنان عمیق لبخند می زنند که دچار شرمندگی می شی...و ساعتهای انجا می نشینی می خوانی می شنوی یا اصلا به بقیه ادمها زل می زنی و هیچکس کاری با تو ندارد..حتی حضور سنگین نگاهی را هم حس نخواهی کرد و ادمها می ایند و می روند و تو می نشینی تا خستگی ات با قهوه و کیک مخصوص اتریش به در شود ساخاتورته در کافه هاوس ایدا. کیکی که نسخه ان هنوز فاش نشده است.

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...