پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2011

معجزه عزیز

داغون و له و خسته و بی رمق تو صندلی ام ولو شدم و سعی می کنم کار با این گوشی جدید را یاد بگیرم که طبعا به دلیل هوش بالای گیس طلایانه ام شماره اشتباهی می گیرم و در نتیجه یه آهنگ انتظار می شنوم که شبم را دگرگون می کنداین نوای جادویی تمام خستگی و درد و غم و دلتنگی را از روحم زدوداین صوت آسمانیصدایی نبود جزصدای آن حنجره طلایی....
..که می خواند:سر تو بالا کن سروناز کوچه رو نگاه کن سرونازمحله مون قشنگه کوچه مون رنگ به رنگ...کلاه قرمزی عزیز من

یه یه یه

خب من همچنان در گرداب بدشانسی دست و پا می زنم و مایه خنده شما می شومهمین امروز که باید 1500 صفحه تکثیر میکردم. کارت تکثیرم اعتبارش تمام شدخواستم با کارت پرداخت کنم کارت عابربانکم در دستگاه مغازه پیغام داد که موجودی کافی نیستتمام یک خیابان را دویدم تا یک عابر بانک سالم پیدا کردمدر اداره ای که کار داشتم همه در حال اسباب کشی بودند و کمدهای کهنه را با نو عوض می کردنددر لحظه ورودم به اتاق ،خانم مسئول از جایش بلند شد و سرش چنان خورد به لبه پنجره که صدایش خانم کارمند دوم را به اتاق دواند خانم کارمند دوم که دستگاه فشار خون در زیر لباس بهش وصل بود از دیدن منظره قبلی دستگاهش در زیر مانتو شروع به جیغ کشیدن کردناین وسط یه کتابخونه که در حال خروج از اتاق بود افتاد وسط اتاقکوفتنیشتو ببنداصلا بقیه اش را نمی گم

گیس طلا مجدد گوز پیچ می شود

یک جلسه ناگهانی در روز چهارشنبه گذاشته شدچهارشنبه دانشگاه کلاسی دارم که درس و بچه هایش را دوستش دارم و نمی خواهم کنسلش کنمشنبه باید برای پیگیری جلسه چهارشنبه نمی توانم به فرهنگسرا برومروز شنبه اخرین مهلتی است که عکسهای بچه های فرهنگسرا را برای مسابقه بفرستمبه جای شنبه می توانم پنج شنبه به فرهنگسرا بروم اما عکسها را چکار کنمیکشنبه و دوشنبه هم که استاد قطاری هستمسه شنبه هم که دیر است برای فرستادن عکسهاکلاسهای چهارشنبه ای ها را بندازم سه شنبه اما نمی دونم بچه ها سه شنبه ازادن یا نهاون وقت غیب روز سه شنبه ام را چه کار کنم؟

واله گمونم اتلو همون بود که زنش دزدمونا را با بالش خفه کرد:)

میدان فردوسی ضلع شمال غربیبالش فروشی اتلو

این مورفی لعنتی

من در خیابان در حال دویدن هستم و ساعت نزدیک به 5 استخانم آژانسی زنگ زده وگفتن یه بلیط کنسلی تونسته برام پیدا کنه و تا قبل از 5 باید برم بگیرممن در خیابان در حال دویدن هستم و ساعت نزدیک به 5 استاز اداره ای تماس گرفتند و گفتند تا قبل از 5 نامه ای را به دستشان برسانممن در خیابان در حال دویدن هستم و ساعت نزدیک به 5 استکارگردان گفته که حوالی 5 زنگ می زند تا درباره فیلمنامه صحبت کنیممن در خیابان در حال دویدن هستم و ساعت نزدیک به 5 استمدیرگروه حوالی ساعت 5 زنگ خواهد زد تا درباره هماهنگی ساعتهای کلاس صحبت کندمن در خیابان در حال دویدن هستم و ساعت نزدیک به 5 است...
ساعت شیشه و من هنوز زنده ام

به امید باز بودن سوپری در فردا شش صبح

توجه داشته باشید وقتی برای دلبری در مهمانی جمعه شب لاک قرمز خون خری می زنید که با گلهای قرمز لباستان بیایدبه این نکته فکر کنید که آیا در خانه پد لاک پاک کن دارید؟... بدبخت فردا با این دست می خوای صورت جلسه امضا کنی خل مشنگ؟

عاشقشونم

جواب اس ام اس دیروز دانشجو را امروز دادم. در جوابم نوشتهبا دود اگه علامت داده بودم که زودتر جواب گرفته بودم :)))))

عاشقهای آخر الزمان

بچه های آخر الزمان

یه بازی بامزه روی گوشی ام هست که توی اون باید آدمهایی که از هواپیما می پرن پایین را نجات بدم و بندازمشون تو قایق نجات واگرنه می افتن تو دریا و کوسه ها می خورنشونامروز داشتم بازی را به یه دختر بچه سه ساله عزیز با موهای دمب گوشی نشون می دادم که با صدای نازک و زبون بامزه اش گفت: خاله بذار کوسه ها بخورنشون

با وجود همه آزاری که دارند

من دوست زیاد دارم شکی نیست.من انواع مدل دوست دارم . بعضی همسفر خوبی هستند با کوله پشتی و می دانی هنگام لغزیدن دستت را می گیرند . بعضی هم صحبت خوبی هستند در کنار استکان چایی و می دانی که تکه بزرگتر کیک را به تو می دهند . آنان که روزهای سختی به دادت می رسند و پول قرض می کنند که قرضت بدهند. آنان که فقط در دوران خوشی به درد می خورند و مهمانی هایت را شاد می کنند هنگام گریه هات لالمونی می گیرند. انان که پایه خوبی برای خرید هستند و برایت چانه های خوبی با مغازه دار می زنند. برای سینما خوبندند و در طی فیلم حرف نمی زنند وبعد از فیلم نظرت را می پرسند. انها که برای غذا خوردن در کنار یکدیگر خوبند و هم دستپخت خوبی دارند و هم دستپخت تو را می پسندند و نسخه های اشپزی مادربزرگشان را به تو می دهند انان که تو را در جریان روز قرار می دهند جدیدترین فیلمها و کتابها و هر دو را هم قرض می دهند . . .
اما اعتراف می کنم محبتی که از طرف خانواده دور یا نزدیک دریافت می کنم چون پتوی گرم در شبی بارانی است که یادآور امنیت آن مکان نخستین است زهدان آرامش

پارک لاله

امروز در خیابانی که برگهای خیس و زرد، آسفالت براق را رنگ آمیزی کرده بودند راه می رفتم و متعجب بودم که هنوز فصلها از تهران ناامید نشده اند. امروز دیدم که پاییز گوشه چشمی به ما داشت

از کنار هم میگذریم

امروز فهمیدم پسر جوانی که درمیوه فروشی محلمان کار می کند و همیشه برای من بهترین میوه ها را جدا می کند لال است.به تمام مکالمه های یکطرفه ای که با او داشتم فکر می کنم و لبخندمهربانش که پاسخ همه آنها بود

این جمعه های لعنتی

جمعه صبحها با نور خورشید و شادمانی بیدار می شم. دوش می گیرم به ناخن و موهام می رسم گلدونهامو آب می دم و ناهار خوشمزه درست می کنم.با لذت و سالاد ناهار می خورم و جلوی تلوزیون در نور خورشید یک بعد از ظهر دلپذیر را می گذرانم تا به خواب برم و ...غروب بیدار می شم و غم تمام دنیا می ریزه توی دلمهمه کارهای که صبح جذاب بود ،در فقدان نور خورشید کسل کننده است. هیچ برنامه پیشنهادی برایم هیجان انگیز نیستمدام به سر یخچال می روم و در نت می چرخم و کانال عوض می کنم تا شب کامل فرا رسدو با غصه به خواب بروم و جمعه را به پایان برسانماین روندی است که هرجمعه تکرار می شود مگر اینکه در شهر نباشم

دوشنبه تعطیله

خب تو شهراتون کجا برگها زرد شده؟
جایی که بشه چند شب موند

به خصوص که جاهای زن جدیده با قبلیه فرق داره

گوشی ام خودکشی کرد. داشتم به دوستم می گفتم گوشی ات چقدر قشنگه.. یکی مثل این می گیرماینم شنید و خودشو از رو میز پرت کرد زمین و چهار تیکه شد امروز رفتم یه گوشی نو خریدم و حالا احساس شوهری را دارم که در آغوشِ زن جدید به همسر مرده اش فکر می کند

استاد در حال قر دادن در وسط مجلس

سلام استادسلام و زهرمار