۱۱ بهمن ۱۳۹۰

منطق امیرانه

نباید دنبال دزده می دویدی

آره اخه اون موقع نفهمیدم برخوردم تکانشی بود

تو کلا نمی فهمی

من؟ امیر؟ من نفهمم

آره ! با من ازدواج میکنی؟

نه !

دیدی؟ دیدی چقدر نفهمی؟ نمی فهمی دیگه ...نمی فهمی

۱۰ بهمن ۱۳۹۰

گاهی وفتها کلمات نمی توانند میزان تهوع و انزجار را نشان دهند

امروز یک کارمند به طرزی به شدت توهین آمیز و بی ادبانه با من صحبت کرد تا زمانی که با دیدن مدرکم، با چرخش دقیقا 180 درجه سرش، عینا همین رفتار را با کارمند زیر دستش انجام داد، تا مثلا کار من را راه بیندازد.

۶ بهمن ۱۳۹۰

گزارش یک دزد زده

خدمتتون عارضم که
صبح رفتم سیم کارتم را سوزاندم و سیم کارت جدید گرفتم و یه گوشی قرض کردم و انداختم توش. دردناک تر از همه اینه که شماره ها همه از دست رفتند و کدوم شیرازی حاضره بگرده پیدا کنه.تنها کار مثبتی که می کنم اینه که هرکی اس ام اس می زنه ، می زنم :شما؟

امید دیگرم این است که بعضی از دوستان به ذهنشون برسه و به عنوان هدیه یه گوشی نو به من بدن. من دیگه طاقت خواستگاری رفتن ندارم. برید واسم زن بگیرید ندید قبول می کنم

رفتم بانک و خدا را شکر ای کیو دزده از ای کیو من پایینتر بود. اخه رمز من سال تولدمه و سال تولدم هم که در کارتهای شناسایی بود. اما برداشتی نشده بود

هفته دیگه عابربانک جدید اماده می شه

دادسرا هم رفتم و پنج شنبه تعطیل بود و گمان نمی کنم دوباره حس رفتنش را داشته باشم

بامزه اینکه

دیشب وقتی به اپارتمان صاحبخانه ام رفتم و گفتم پشت در ماندم ، زرت سه تا کلید از آپارتمان من به من داد

فکر کن. یکساله من به ذهنم نرسیده بود کلید را عوض کنم و جالب اینکه قسم می خورد که در خانه مرا باز نکرده

البته که او راست می گفت اما منهم مغزی در را عوض کردم .

برای دلداری به خودم از اون مغازه خوشمزه فروشی دلمه برگ گرفتم و کوکونات و ماست هلویی

یادتونه می گفتم خیابون بهار همه چی داره حتی مغازه تعمیر موبایل . خب شده مشاور املاک و من اون گوشی قدیمی ام بود که "اب خورده " شده بود را باید ببرم جمهوری تعمیر

کار خیلی سختی است

امید دیگرم این است که اقا دزده کارت ها را در صندوق پست بیندازد

اخر اینکه

کتفم درد نمی کنه اما مچم هنوز درد می کنه

برای همین اینقدر کم نوشتم :)))))

۵ بهمن ۱۳۹۰

قدرتهای بشری

همچنانکه مستحضر هستید بعد از دفاع از رساله قاطی کرده ام. چنین به نظر می رسد که با برداشته شدن یک فشار شدید چند ساله از روح و جسمم ؛ دچار یک بی قراری شدید شده ام. ضمن اینکه هنوز برنامه ای برای روزهایی که اکنون خالی شده اند نریخته ام.

امروز کلافگی من به اوج رسیده بود وبرای همین عصری بیرون رفتم که هوایی به سرم بخورد. هنگام خرید متوجه شدم که کیفم نیست و فکر کردم که ان را دزدیده باشند. به صاحبان مغازه گفتم و انان دوربین ها را چک کردند و خبری نبود

به خانه برگشتم و دیدم که کیف را جا گذاشته بودم.

کیف را برداشتم و دوباره از خانه بیرون آمدم و گشتی زدم و در کوچه تاریک ، مردی کیفم را از روی شانه ام کشید و به دنبالش دویدم و سوار تاکسی که منتظرش بود شد و فرار کردند .

آنچه که مرا درگیر کرده امنیت این روزهای تهران بزرگ نیست. امری است که به مدد و مبارکی و میمنت بسیار در کشور گل و بلبل شایع شده است. وقتی راننده تاکسی یاور دزد باشد

پول آنچنانی هم در کیف نبود فقط تمامی کارت ها و گواهینامه و گوشی موبایل بود که مرا درگیر یک پروسه اداری خواهد کرد که از آن به شدت بیزارم. عابر بانکم را مسدود کردم و فردا باید به سراغ دادسرا بازی بروم و این ماجراها

آنچه فکرم را مشغول کرده این است که من بار دومی که از خانه خارج شدم چند بار به این موضوع فکر کردم که : جالب خواهد شد اگر این بار کیف مرا بدزدند

ضمن این که هیچ گونه تصادفی وجود ندارد زیرا من تمام کارهایی را کردم که اتفاقا از روی عادت هیچوقت انجام نمی دهم:

من کیفم را جا نمی گذارم، این اولین بار بود

من وقتی وارد خانه می شوم دوباره از آن خارج نمی شوم(تنبلی شیرازی)

من برای بازگشت به خانه هیچوقت از آن کوچه گذر نمی کنم

من معمولا کیف پول را در دستم می گیرم ولی این بار در کیف دستی گذاشته بودم

من گوشی را معمولا در جیبم می گذارم و این بار نگذاشته بودم

.

.

این ماجرا همان پرسش قدیمی را زنده می کند که :آیا ذهن بشری تا آن حد قوی است که بتواند واقعه ای درجهان بیرون را موجب شود؟

۴ بهمن ۱۳۹۰

این بار اما می دانم که روزهای سختی در انتظار است .در انتظار همه ما


اول صدا ها را شنیدیم، بعد به طرف پنجره دویدیم. راکت ها به زمینهای سرسبز پشت خانه های سازمانی خورده بود. آخرین راکت را دیدم و کلاغهایی که وحشتزده از بین علفها بلند شدند.

آن شب پدر گفت که با لباسهایمان بخوابیم. مادرم طلاو پولها را در کیف دستی بالای سرش گذاشت.

پیش بینی پدر درست بود. نیمه شب همه را بیدار کرد و سوار اتوبوس هایی شدیم که تلاش میکردند تا قبل از بسته شدن حلقه محاصره عراقی ها ما را از پادگان خارج کند و پدر در پادگان باقی مانده بود.

همه چیز برایم هیجان انگیز بود. در اتوبوس به همسایه های می خندیدم که هنوز با لباس خواب بودند و چیزی از هراس و وحشتشان نمی فهمیدم

از جاده های پر پیچ و خم کرند گذشتیم و به خانه یک دوست درکرمانشاه رفتیم

همچنان شاد بودم . هر وقت که اآژیر قرمز می کشیدند، با بچه های صاحبخانه به پشت بام می رفتم و برای میگ های عراقی دست تکان می دادم و با ضرب کتک به زیر پله می رفتم و

حتی زمانی که پالایشگاه را زدند.

تا اینکه یک روز صبح پدر آمد و دیدم که تمام وسایل خانه مان پشت یک کامیون همراه اوست . با حالتی غریب در چهره اش گفت که باید بدون او به شیراز برویم

مادر روی زمین زیر همان راه پله نشست و گریه کرد

تا آن زمان گریه او را ندیده بودم

آن روز پایان کودکی من بود

با آنکه درآن زمان نمی دانستم چه فجایع دردناکی در انتظارم است، هراس و وحشت و ترس و حس بی پناهی تمام وجودم را گرفت

۱ بهمن ۱۳۹۰

هیچ فرقی نکرده است. امروز هم من پنج ساله بودم


خب من برف ندیده بودم

مادرم همیشه از برفهایی در شیراز می گفت که این طرف کوچه نمی توانستند ان طرف کوچه را ببینند

اما من برف ندیده بودم

نمی دانم چند ساله بودم. 5 یا 6 سال

پدرم نظامی بود و در پادگانی در غرب کشور زندگی می کردیم. صبح زود صدای پدرم را شنیدم که می گفت:گیس طلا بیا داره برف می یاد

داخل اتاق رفتم و با حیرت و شیفتگی پشت پنجره دانه های سفیدی را دیدم که از آسمان می آیند

.

.

.

.

امروز در دانشکده به زیر درختها می رفتم و انها را تکان می دادم و در نور خورشید به درخشش برفهای که در هوا پودر می شدند خیره می شدم با همان حیرت و شیفتگی

در رستوران، مرد جوان هنگام دادن بقیه پولم گفت که بر روی سرم برف نشسته است

۳۰ دی ۱۳۹۰

تز دکتری بود؟ کلفتی بود؟ کوزتی بود؟نفهمیدم جریان چی بود خلاصه


پرده ها را شستم

ملافه ها را شستم

شیشه ها را شستم.

خانه را جارو کشیدم

سرامیک ها را تی کشیدم

تمام وسایل اتاق خواب را با اتاق کار جابجا کردم

حمام و دستشویی و آشپزخانه را شستم

۲۹ دی ۱۳۹۰

دنبال زنه راه افتاده بودم می گفتم به خدا شناسنامه خواهر بزرگم که مرده بوده را دادن به من

برای اولین بار در عمرم گشت ار شاد منو گرفت

بعد که فهمیدن چند سالمه ولم کردن

.

.

.

یعنی اخر نشد که ما داخل اون ون و ساختمون و ببینیم ...کلی برنامه داشتم برای صحنه عکس گرفتن...

۲۸ دی ۱۳۹۰

روز اول خانم دکتری خود را چگونه گذراندید

در اتاق خواب روی تخت خواب خوابیدید خوابتان نبرد

روی زمین نمد انداختید و خوابتان نبرد

تخت و خوش خواب را به داخل هال انتقال دادید و روی آن خوابیدید خوابتان نبرد(زانویتان زخم شد)

تخت را به اتاق برگرداندید و روی خوش خواب به تنهایی خوابیدید خوابتان نبرد(مچ پایتان کمی پیچید)

خوش خواب را نیز به اتاق برگرداندید و روی گبه خوابیدید خوابتان نبرد(آرنجتان به در خورد)

تخمه برداشتید و تلویزیون ملی را روشن کردید با اولین برنامه و اولین سخنران فورا خوابتان برد

۲۶ دی ۱۳۹۰

سلام سینما

یادم می یاد یه روزی همینجا نوشتم هروقت ازم بپرسن کی دکترا قبول شدی؟ می گم اون سالی که اسکورسیزی اسکار گرفت

حالا هر وقت ازم بپرسن کی از تز دکترات دفاع کردی؟ می گم همون روزی که فرهادی گلدن گلوب گرفت.

۲۵ دی ۱۳۹۰

گیر دادم بهتون ها

فردا صبح تا ظهر امواج مثبت بفرستید.

.

.

.

پی نوشت برای اونایی که امواجشون قاطی میکنه یکی را می کشه. دیروز یه نفر خودش مُرد ,زحمت بی خود نکشید

۲۴ دی ۱۳۹۰

من همیشه به آی کیو این بچه شک داشتم به خدا


دوستم بعد از دو سال تصمیم گرفته بالاخره بچه اش را از شیر بگیره. یک کم تفاله چایی مالیده به سینه اش و به بچه گفته اوف شده. بچه هم سه سوت پذیرفته و دیگه شیر نخواسته

۲۳ دی ۱۳۹۰

بگم چی؟ به حرفات گوش نمی دادم و داشتم فرندز نگاه میکردم ؟

بارها گفته ام که مبتذل ترین مشکلات, مشکلات خانوادگی هستند و بزرگترین مشکلات هم آنها هستند.

مدتی است که بین خواهرها با یکدیگر و مادرک با آنها کدورت هایی پیش آمده که به هیچ صورت قابل حل نیست. نکته دردناک تر این است که تلاشهای من برای رفع این مشکلات نه تنها اوضاع را بهتر نمی کند که بدتر کرده است.

به دلیل بعد مسافت, گفتگو مشکل تر شده و سوتفاهم در تلفن و ایمیل بسیار سریع تر و شدیدتر رخ می دهد.

حالا بعد از چند ماه این ماجرا تبدیل به یک گره کور از رشته های مختلف کاموایی شده که هیچ قلابی توانایی باز کردن آن را ندارد.

من اعتقاد چندانی به گذشت زمان برای بهبودی اوضاع ندارم بنابراین ماهی یکبار این نخ ها را زیر رو روی می کنم و در نتیجه جیغ و فریاد یک نفر از این وسط بالا می رود.

اخرین بار مشاورم توصیه کرد که تا ان حد به مشکلات خانواده اهمیت بدهم که بهداشت روانی خود من به هم نخورد.

منهم تصمیم گرفتم دخالتی در ماجرا نداشته باشم

امروز مادرک زنگ زده بود و داستان را مکرر می کرد و من هم برای اینکه عصبی نشوم. گوشی را زیر بالش گذاشته بودم و هر از گاهی یک صدای به نشانه گوش دادن می دادم و اخرهای بحث برای پایان بخشیدن به گفتگو و خداجافظی یک جمله ای گفتم که گویا باتوجه به جملات قبلی او در بی موقع ترین زمان ممکن بوده و یک خرابکاری گیس طلایانه اساسی صورت گرفت

حالا هیچ جوری هم نمی شود قضیه را درست کرد.


۲۲ دی ۱۳۹۰

عشق فاضلابانه


با من ازدواج نکردی داری چی کار می کنی؟
لوله فاضلاب سینک ظرفشوئی را باز می کنم
اگه با من ازدواج کرده بودی, نات اونلی لوله را بازمی کردم بات آلسو خود فاضلاب می شدم برات

۱۹ دی ۱۳۹۰

نشستم با خانم دکتره درباره برنامه راه سلامتی پی ام سی حرف زدیم و کلی به اون برنامه که درباره باد روده بود خندیدیم

امروز رفتم این بیمارستان ارتش تو خیابون بهار که خداییش دکترهای خوبی داره برای گوشم و چشم و زانوم ولی امروز به خاطر معاینات استخدامی تمام دکترها سرشون شلوغ بود فاجعه

خب منم دیدم هیچ جا نوبتم نمی شه رفتم دکتر زنان

آخه خلوت بود

۱۷ دی ۱۳۹۰

ان کتاب بیضایی که خود را شکنجه می داند برای امادگی در مقابله شکنجه مغول چه نام داشت؟

طبیعی است که به دلیل رشته و تحصیلاتم درباره عرفان اطلاعاتی داشته باشم
ریشه های عرفان در آیین زردتشت و مانی و بعد از آن تبدیل حماسه های ملی به حماسه های مذهبی پس از حمله مغول به ایران
و تفاوتهای بین عرفان و تصوف و مولوی و ماجراهایش تا بیاییم به مباحث شایگان و نصر دراین باره برسیم و حالا تمامی این عرفان های دوران پست مدرن
اوشو و عرفان شرق دور وحالا در ایران انواع مختلفی چون عرفان حلقه و ...
اصلا بحثم درباره پذیرفتن یا نپذیرفتن عرفان نیست که هرکه نداند شما خواننده های من می دانید که من چقدر سهل و ممتنع با همه مباحث برخورد میکنم و گمان می کنم که همه حق دارند
انچه که باعث دوری گزینی من از این بحث های عرفانی می شود، خود این افراد است
من از اینکه طرفداران این عقاید تا این دارای شباهتهای فراوانی به یکدیگر هستند در حیرتم.
چرا تمامی شکست خورده ها جذب این مباحث می شوند؟
من می توانم درک کنم که انسان دردمند برای رهایی و آرامش به انواع راه حلهای چون مدیتشن روان درمانی و غذا خوردن مثلا رو بیاورد
و این راه را هم یکی از راههای آرامش روح می دانم
اما آیا کسی نیست که به دلیل جذابیت این مسائل ، اعتقادات شخصی و مطالعات خود به آن گرویده باشد؟
هر بار که به گروهی از آنان برخورد می کنم. زنانی هم سن و سال خودم و مانند من مجرد. چهره هایی می بینم با غمهای وزخمهای درونی که فضایی منفی را با خود حمل می کنند.
آدمهایی را می شناسم که سالهاست در این راهند اما پس چرا من هیچ آرامشی در آنان نمی یابم؟ پس چرا بهبودی را در روشهای دیگر بدست اوردن آرامش می بینم اما در اینان نه؟
آیا این انزوای است که ناتوانی در برخورد با اجتماع هولناک را پنهان می کند؟

۱۶ دی ۱۳۹۰

دوره اخرالزمان شده به قرعان

خاله ام یه دو قلو پسر داره که تازه راه افتادند

مادرک زنگ زده بود و باحیرت از صحنه ای می گفت که دوقلو ها پشت پنجره ایستاده بودند و چراغها ی کوچه را به هم نشان می دادند و با زبانی بیگانه درباره آن با یکدیگر صحبت می کردند.

۱۵ دی ۱۳۹۰

واگن ما هم رفت رو خنده

یه پیرمردی خل و چلی اومده بود تو واگن بغلی ما دری وری هایی میگفت که ما نمی شنیدیم اما می دیدیم که همه می خندن

یکی از پسر دانشجوهای کنار دست من آخر طاقت نیاورد و با یه لحن خیلی جدی و محترمی به پیرمرده گفت: اکس کیوز می سر ، میشه یه توضیح هم این طرف بفرمایید

پیرمرده به ما نگاه کرد و یک لحظه جنونش از بین رفت وقتی دید این همه شنونده مشتاق داره

۱۴ دی ۱۳۹۰

دوستشان دارم

جوانی و شادابی شان را. غرور و اعتماد به نفسشانرا و خنده هایشان

هر وقت پرشور داخل اتاق می ریزند و یا از آسانسور به بیرون هجوم می آورند،

موهای لخت این یکی که چشمانش را پوشانده است

مقتعه گشاد آن یکی که همیشه کج هم شده است

شال گردن به شدت طولانی این پسر و کله تراشیده آن یکی

آن دخترکی که از همه کلاس متنفر است

آن پسری که فکر می کند همه چیز را می داند

یکی که با هرچه می گویم مخالفت می کند و دیگری که فکر می کند من تمامی پاسخ تمامی سئوالهایش هستم

موجود ساکتی که اندیشه های شگرفی دارد

وراجی که هیچکس جز من به حرفهایش گوش نمی دهد

و خنده های دسته جمعی

این را بیشتر از همه دوست دارم

۱۳ دی ۱۳۹۰

آرامش جاودانی رنگها

امروز در فرهنگسرا روی دکورهای تئاتر کدو قلقله زن ، نقش می کشیدم و رنگ می کردم

گل های زرد و نارنجی و قرمز کشیدم

با برگهای سبز و حنایی

آسمان آبی

با ابرهای سفید و

پروانه های رنگ به رنگ

۱۲ دی ۱۳۹۰

می خواستم بگم: بیا جاعوضی


امروز وسط بالا و پایین رفتن از پله ها وچک و چونه زدن و تماسهای تلفنی ضروری و پرینت و تایپ و اسکن و حرص و خستگی
یک لحظه یکی از کارمندهای دانشکده را دیدم که روی مبل اتاق رئیس نشسته، یه لیوان چایی برای خودش ریخته، به موسیقی محلی گوش می ده و از پنجره به درختان باران خورده نگاه می کنه

۱۱ دی ۱۳۹۰

:)

امیر یه چک یک ونیم میلیونی بهم داده به تاریخ 15 بهمن برای ضمانت درجایی..حالا چه اداهایی از مثلا وحشت در می اورد موقع امضا کردن چک به کنار و مدام می گفت من بیشتر از 50 هزارتومن چک نکشیدم و اینا تا بالاخره چک را داده

5 دقیقه بعدش زنگ زده با صدای زار و نذار می گه

من بیمارستان قلب هستم اتاق 405 .خواستم بگم این چک به روز تولدت که 15 بهمنه هیچ ربطی نداره حتی یک قرونش

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...