پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2015

بهار دانشجويان را طناز كرده بدجور

دارم از گيلگميش حرف مي زنم مي گويم كه بيني گيلگميش جيرفتي با سومري فرق دارد،يكي عقابي است و ديگري نه پسرك با لحني قانع كننده  مي گه: خب رفته سومر عمل كرده، آخه تهرونشون بود سومر اون موقع ها از ملاقات گيلگميش با مردي كه از طوفان نوح زنده مانده مي گويم دخترك با چهره جدي مي پرسد: پدر وزير ارشاد بودن ايشون؟ از ماري مي گويم كه قبل از گيلگميش بد شانس، گياه زندگي كه او به سختي پيدا كرده  را مي خورد مي گه: عجب خنگي بوده، خب  اونم بايد ماره را مي خورده

در اساطير ايران و هند نامش وايو است، اسرار آميزترين ايزدان

مسافر به راننده گفت: عجب بادي مي ياد امروز راننده با لهجه شيرين تركي گفت: فرشته اش اومد آخه، مي دوني؟ هر كدووم از اينها فرشته داره واسه خودش، فرشته آب، فرشته باد، فرشته بارون، فرشته باد ديد كه فرشته بارون كاري به كار اين تهروني ها نداره، گفت من برم حداقل از دود نجاتشون بده، اينطوري شد كه اينطوري شد

و البته ايشون اضافه كردن : بايد غذا بخورم، گوشت زياد

دوقل صندلي گذاشته جلو ظرفشويي  ريخته و پاشيده و شكسته و مثلا ظرف شسته و بعد كه خيس و آبچكان اومده پايين  توضيح دادن كه : من مي خوام زودتر بزرگ بشم تا تمام ظرفهاي خاله عزيزي را بشورم كه كمرش اينقدر درد نگيره

اما ديدار اين خاموشان وبلاگم، مزه اي مي ده هااااااا

از نوشتن چند سالي مي گذشت كه آمارگير گذاشتم و بعد از وحشت اوليه از ديدن اين همه خواننده براي من منزوي و متواري از هياهو ، به تدريج اين كنجكاوي و حسرت در من ايجاد شد كه اينها چه كساني هستند اولين كامنت گذار ها كه ايميل زدند ( سلام حسين) و اولين كساني كه دو ياهو چت كردند با من( سلام سعيده) به تدريج از ترس من كاستند و به شجاعتم افزودند ، اولين مهموني دورهمي با ملي و جودي و هد و يل و موحد و ركسي خيلي مزه داد و تا مدتها ادامه داشت و همچنان شيرين اما پاشيده شدن گروه به دليل نامعلومي باعث شد كه ديگر سر هيچ قرار وبلاگي نروم اما كنجكاوي سرجايش بود، فيس بوك خيلي كمك كرد كه خوانندگانم چهره پيدا كنند و من از زندگي و روياها و لحظاتشان بدانم تا اين حد كه در مصاحبه اي گفتم كه شايد روزي وبلاگ را ببندم و فقط در فيس بوك باشم و حالا اينستاگرام فيلترهايش را دوست ندارم، كادر مربعش را همچنين

حالا چي كار بكنم؟

· دوقلو ها تا اطلاع ثانوي به من مي گن خاله بي تربيت، به دليل اين گناه غيرقابل بخشش كه خاله عزيزي(مادرك) را با خودم بردم مسافرت و آنها دلشان پر از غصه شده بوده

و اليته كه حالم بعد از آن همه فرياد كه كشيدم بهتر است

بنده الان يك اژدهاي وحشي و غران هستم كه دقايقي پيش وانت گرفته و نقاشاها و قلم موها و لباسها و سطل ها و غلتك ها و برس هايشان را بار وانت كرده و از خونه بيرون كرده ام

هپي اند

خدمتكار فرهنگسرا دندان گذاشته است، پنجاه سالش بود با بقايايي زيبايي بر چهره اش ، شوهر سابقش شيشه اي بود و او را با چاقو زده بود، طلاق گرفته بود، مرد دختر را به او داده و پسرها را با خود برده بود، او دختر را بزرگ كرده و شوهر داده و مرد دو پسر را معتاد و شيشه اي كرده بود. زن در اتاق اجاره اي با حقوق خدمتكاري زندگي مي كرد، دختر و نوه اش گاهي به او سر مي زدند و او هم گاهي به پسرها، وقتي در بيمارستان بستري بودند سر مي زد و وقتي مي خنديد جلوي دهانش را مي گرفت تا دندانهاي افتاده اش را نبينيم ظهرها براي ما آشپزي مي كرد: ترخينه و كاله جوش و اشكنه و از خاطرات كارگري هايش در كارخانه هاي مختلف مي گفت شهرداري برايش آزمايش مي نوشت و او مي داد كه من بخوانم، هزار و يك درد داشت كه نه پول و نه فرصتي براي درمان داشت امروز مي خنديد و دست از دهانش بر مي داشت ، دندانهاي جديد جواني را به چهره اش برگرداننده بود هنگام رفتن پيرمردي قد بلند و شيك پوش به دنبالش آمد و او شرمزده ، روسري گلداري به جاي مقنعه پوشيد و سوار ماشين شد مي گفت كه باور نمي كنم زندگي مي تواند اينقدر شبيه رويا باشد

خدا اميدتو نا اميد نكنه خواهر

در همان شهر كوچك كه مي دانيد دانشجو بودم، خوابگاه و دانشگاه بيرون از شهر بود و اگر نيمه شب كسي حالش بد مي شد، مرد تاسيساتي كه روزها براي تعميرات به خوابگاه سر مي زد، شبها جيپش را روشن مي كرد و مريض را به اورژانس مي رساند، در طي سالها همه بچه هاي خوابگاه پايشان به بيمارستان و اورژانسش باز شد بجز من، و البته كه من از اين بابت شادمان نبودم، زيرا تمام آنها در بازگشت از بيمارستان از دكتر فوق العاده زيباي در اورژانس سخن مي گفتند كه دل و دينشان را ربوده بود توصيف جذابيت هاي اقاي دكتر با هر مورد اورژانسي شبانه بيشتر و بيشتر مي شد و من در حسرت ديدن چشمان سبز دكتر مي سوختم و مي ساختم و شاهد رقابتي پنهان بين تمامي اورژانس روندگان بودم تا ان روز فرخنده كه هم اتاقي ها را در گاري تراكتور دانشكده ريخته بودم و با بالا و پايين برن اهرم الاكلنگشان مي دادم كه ناگهان ميله اتصال گاري به تراكتور بالا امده و مرا چند متر ان طرف تر پرتاب كرد از جا بلند شدم و شادمان فرياد زدم : بچا من پرواز كردم و متعجب بودم كه چرا بقيه جيغ مي زنند معلوم شد كه ميله به سر من خورده و بالاي چشمم را جر داده و خون بر سر و صورت…

گفته باشم

مادرك داره از خدا بابت درختا و آسمون و باغ پشت خونه تشكر مي كنه، يهو قطع مي كنه به خدا مي گه: حالا يه وقت فكر نكني اينا كافيه ها

راننده روستايي با باور قلبي تكرار مي كرد كه

من ديگه مطمئنم، مطمئن، مطمئنم كه اون دنيا هم اگه به عزراييل پول بدي، مي ري بهش

بر شما باد

در خانه شمال با مادرك دوران خوشي داريم، زير درخت انجير و رو به باغ پرتقال مي نشينيم و به صداي كلاغ زاغي ها و غازهاي همسايه گوش مي دهيم و چايي مي خوريم و من عبيد زاكاني مي خوانم و از خنده هاي او سرمست مي شوم شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود. چوبهای سقف بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد. پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا می کنند. گفت: نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود!