۹ شهریور ۱۳۹۲

تابستان که تمام می شود...گلهایم می روند به چمدان سال دیگر

تابستانها 
پیراهن گلدار بنفشم را با شال  و جوراب بنفش و کیف و کفش قرمز می پوشم
پیراهن قهوه ای ام را که از پر گلهای صورتی است با شال صورتی و  کفش و کیف قهوه ای می پوشم
پیراهنی آبیم را که  دامنی چین دار  دارد با شال و کفش سفیدم می پوشم
تابستان که تمام می شود
رنگهایم می شود سورمه ای و سیاه  و خاکستری که با مقنعه هایی به همین رنگ می پوشم

۸ شهریور ۱۳۹۲

هنوز دلم نمی یاد دمپایی را از روش بردارم. امیدوارم مورچه ها یک خاکسپاری باشکوه برای این مرگ قهرمانانه برگزار کنند.

دیشب یه سوسک خسته دیدم که توی هال  بی هدف و پریشان راه می رفت. روش  سم ریختم تا به این زندگی نکبت بارش خاتمه بدم . اونم یه نگاه معنی دار به من انداخت و بالهاش پودری اش را تکان داد و  رفت 
شب رفتم تو اتاق خواب دیدم کنار تختم  ایستاده و با شجاعت به  من و به مرگ (دمپایی) نگاه می کنه و می گه : د بزن ..بزن خلاصم کن ..دیگه طاقت ندارم ...

۷ شهریور ۱۳۹۲

بخندانش تا بخرد

مرد فروشنده سفره های پلاستیکی در مترو است. زیاد می بینمش و همیشه هم فروش خوبی دارد به این دلیل که به راز فروش پی برده است. با لهجه کردی بامزه اش تیکه های این چنین می پراند:
خانمها هول نزنید به همه می رسه(کلا دو نفر و نصفی در واگن هستند)
خانمها برای جهیزیه دخترتان که جلوی خانواده داماد کم نیاورد (مثلا زیر لبی می گوید: بدبخت اون داماد)
خانمها سفره عروسی و عزا( با مکث اضافه می کند..عزای مادرشوهرتان)
خانمها من نرم در به در واگنها دنبالم بگردیدها(تغییر لحن می دهد) زشته  
آخرش هم فیلسوف می شود:
خانم کجا می خوای بری(با مکثی سینمایی) هر کی رفته برگشته 

۶ شهریور ۱۳۹۲

گمونم یه تست هوش باید ازشون بگیریم...نگران شدم

یکی از جذابیتهای خانه مادرک برای دوقلوها ، شلنگ حیاط است.  این دو ارتباط عاطفی عمیقی با این شلنگ پیدا کرده اند و یکی از عضو مهم درمکالماتشان است.
دیروزی رفتند در حیاط مادرک و بازی باشلنگ که ناگهان اول یکی و بعد دومی به آسمان نگاه کرده اند وبا حیرت گفته اند:
ابر
بعد از آن با همان زبان نیمه مفهومشان برنامه خود راطراحی کرده اند که : بروند با شلنگ ابر بگیرند!
خب بقیه اش با تصور خودتان که دو تا موجود  خل و چل روی نوک پاهایشان بلند شده اند و یکی با دو دست و دیگری با شلنگ رو به آسمان برای گرفتن ابرها به نفس زدن افتاده اند

و تنها زمانی که خواهرک پیشنهاد می دهد که  سوار هواپیما شوند و به میان ابرها بروند دست از تلاش سترگ خود بر می دارند
البته به این شرط که شلنگ هم سوار هواپیما شود!

۵ شهریور ۱۳۹۲

هی می پرسید چرا از عشق نمی نویسم؟


یک- چون همه به اندازه کافی درباره آن می نویسند و می نوازند و می خوانند و عکس می گیرند و فیلم می سازند ...اجازه بدهید یکی کمتر
 دو- چون  حوصله جواب دادن به کامنت های خوانندگان مدافع عشق و در ستایش عشق و زندگی با عشق چه زیباست  را ندارم.
سه-  همینکه عکس و نوشته های  عشقولانه ملت  را در دنیای مجازی تحمل می کنم ؛خیلی هنر کردم
چهار- میگم خوب..صبر کن..
شبیه یه جور مریضی است .. مثل زونا یا چه می دونم سنگ کلیه ... ولی مثل گزیدگی داروی بی فور و افتر هم ندارد..بعنی به پیشگیری و درمان همه نمی شه فکر کرد...هیچ انتخابی هم در بابت نوع موجود گزنده نداری... گزیده می شوی..دهنت سرویس می شود...بعد دوباره سرویس تر می شی ..بعد تا فیها خالدونت جر می خورد...بعد یواش ...بواش....خوب می شوی... البته عین ماشین تصادفی هیچوقت عین روز اولت نمی شی..اما خوب میشی
فقط اگه تحمل کنی در دوران بیماریت گل واژه نگی  و تولید هنر و شعر و عکس و اندیشه  نکنی... بد نیست 
می دونی
آدم یه روزی خوب می شه و باید تو روی دوستاش نگا کنه ...
ضایع است خداییش
...

۴ شهریور ۱۳۹۲

و تو چه می دانی که نور قطبی چیست

یک مقاله ای بود نوشته بود که فیس بوک آدمها را غمگین می کند. عکس شادی ها و سفرها و مهمانی های مردم را می بینی و غمگین می شوی. ..خبر موفقیتهایشان را می شنوی و از خودت ناراضی می شوی عکس عروسی مردم را می بینی و بابت تنهایی خودت غصه می خوری..
و کلا در هر وضعیتی بیایید فیس بوک در وضعیتی بدتر خارج می شوی
خب من هیچکدام از مواردی که نویسنده مقاله اشاره کرده است به تخمدان ضلع سمت چپم نیست 
البته کسانی که زیاد عکس از خودشان می گذارند را آنفرند می کنم ؛ فکر کنم چون خودم خود شیفته ام؛ تحمل خود شیفته ها را ندارم
اما منهم از فیس بوک غمگین بیرون می روم
هر بار به دلیل یک عکس 
...
امروز به دلیل آن عکس اتاق های اجاره ای با سقف شیشه ای در قطب شمال برای دیدن آسمان و ستارگان و  تماشای نورهای قطبی

۳ شهریور ۱۳۹۲

با این همه می چرخد...

روزی که صبحش با صدای دوستی آغاز شود که گریه کنان پشت تلفن می گوید: بابام مرد
به نظر روز خوبی نمی رسد

اما همین روز می تواند با تمرین مضحک دختران هنگام اجرای صحنه غش کردن تبدیل به روزی پر از خنده شود . بخصوص اون دختری که با وجود توضیح و تکرار باز هم  آب را قبل از  عمل غش ،روی  شخص غش شونده! می ریخت

و توضیح خنگی اش می گفت

من ماهی گلی  خوشبختی هستم با حافظه کوتاه مدت 5 ثانیه ای که در تنگ ماهی همه چی برام جدید و تازه است 

۲ شهریور ۱۳۹۲

عجیب اینکه آدرسی که دختر جوان می پرسید را بلد نبودم


امروز در مترو خانم میانسالی را دیدم که ساک چرخدار بزرگی را پشت سر خود می کشید.
در لحظه ای که دهانم راباز کردم که پیشنهاد کمک به او بدهم ؛ دختر جوان دستی به شانه ام زد و چگونگی رسیدن به ایستگاهی را پرسید.
بعد از آن زن میانسال را در جمعیت گم کرده بودم.
از پله های برقی بالا می رفتم که صدای فریاد زنی را شنیدم
همان خانم میانسال بود که بند ساکش در پله ها گیر کرده بود و او با کمر و گردن بر روی لبه های پله برقی می غلتید و دیدم که چطور سرش به دیواره پله کوبیده شد
تا به او برسم مسئولین پله را متوقف کرده بودند
زن در حالی که سر و گردنش را می مالید  از جا بلند شد؛ مردی ساک  او را بلند  کرد و زن لنگان لنگان به دنبال او به راه افتاد ...
نمی فهمم...

۱ شهریور ۱۳۹۲

عادیه اینجور گفتگو ها بین مستاجر و صابخونه؟ یا چون دوره آخر الزمانه نباید تعجب کرد؟


پیرمرد صابخونه غمگین و شرمنده  که پسراش اجاره را زیاد کردن و  من دارم می رم
من دارم بهش دلداری می دم که غصه نخور.. خدا بزرگه ...بدون خونه نمی مونم 

سیزن چهار دکستر را تازه تمام کرده گویا

رها زنگ زده می گه: فیلم هندی داری؟
- وا! نه ! واسه چی فیلم هندی؟
داد می زنه :
واسه اینکه دیگه خسته شدم اینقدر تو  فیلمهای  هنریتون  همه آخرش یا می میرن یا بدبخت و آواره می شن. می خوام یه فیلم ببینم که همه گم شده ها پیدا می شن، عاشق ها به هم می رسن، حتی مرده ها هم زنده می شن

۳۱ مرداد ۱۳۹۲

قندچی شریعت رضوی بزرگ نیا

امروز به دنبال قبرستانی برای فیلمبرداری به امامزاده عبداله شهرری رفته بودم
در جایی پشت مقبرهای قدیمی و متروک به دیدار دوباره سه قطره خون رفتم .چند سال پیش در گذری اتفاقی سه قبر را پوشیده در علفهای سبز بهاری و گلهای خودرو یافته بودم. تنها و زیبا و غریب


این بار دیدم سنگ قبرها و قاب عکسها را عوض کرده بودند. پرچم ایران با  الله وسط آن را هم روی سنگ ها کنده کاری کرده بودند و  در حاشیه نام بنیاد شهید هم حک شده بود اما


 معصومیت چهره ها و غربت نگاهشان هیچ عوض نشده  و چقدر که  آشناتر شده بود در این سالها ....



"صبح روز 16 آذر 1332، گارد براي اولين بار وارد صحن دانشگاه شد. در يکي از کلاس‌هاي درس دانشکده فني، چند تن از دانشجويان به حضور ماموران گارد اعتراض مي‌کنند و ماموران گارد با حمله به دانشجويان بي پناه، سه تن از آنان را با شلیک گلوله و سرنیزه میکشند. فرداي آن روز ، نيکسون به دانشگاه تهران مي‌آيد و ا«دکتراي حقوق» دريافت مي‌کند. علت فوت سه نفر از دانشجويان دانشگاه از طرف اداره پزشکي قانوني آن زمان چنين تشخيص داده شده است:
1- مصطفي بزرگ نيا دانشجوي دانشکده فني بر اثر يک گلوله که از طرف راست سينه وارد و از زير بغل چپ او خارج شده فوت کرده است. بر اثر اين گلوله استخوان بازوي وي به کلي خرد شده و خونريزي زياد باعث مرگ وي شده است. بر پشت شانه راست مقتول نيز اثر زخم سرنيزه ديده مي‌شود که تا 15 سانتيمتر زير پوست فرو رفته بود. 2-شريعت رضوي دانشجوي مقتول ديگر فقط به علت زخم سرنيزه فوت کرده است. سرنيزه استخوان ران راست وي را به کلي خرد کرده و شريانها را پاره کرده و در نتيجه خونريزي زياد مجروح درگذشته است. يک گلوله نيز به دست راست وي اصابت کرده که جلدي بوده و نمي‌توانسته باعث مرگ باشد. 3-مقتول ديگر احمد قندچي نام دارد و به علت اصابت گلوله اي که وارد شکم وي شده و احشاي داخلي را پاره کرده درگذشته است"

۳۰ مرداد ۱۳۹۲

بچه های آخزالزمان

پسرک دوستم اومده خونه ام و با ظرف تیله هام بازی کرده  و میگه 
- خاله من خیلی دلم می خواد اینا رو باخودم ببرم
- نمی شه خاله، بچه های دیگه هم می یان با اینا بازی می کنن و دوستشون دارن
- آره ولی من واقعا دوستشون دارم و واقعا می خوام ببرمشون
- خب وقتی خودت می یای خونه من با چی می خوای بازی کنی؟
- هر دفعه باخودم می یارم با خودم می برم
- خب بچه های دیگه که می یان چی گریه می کنن؟
- خب وقتی می یام بگو من بیام تیله ها را هم بیارم باهم بازی کنیم 
- خب خودم چی؟ من خودم وقتی شماها نیستید با این تیله ها بازی می کنم 
اومده تو گوشم می گه 
خب خاله برو واسه خودت بخر  نباید که با تیله های من بازی کنی

۲۹ مرداد ۱۳۹۲

و چهره اش که داستانی طولانی از شکست های پیاپی بود؛ از یادم نمی رود

امروز مادر یکی از دخترهای که برای تست بازیگری آمده بود به دستیارم اصرار کرده بود که خودش هم تست بدهد.
از آنجا که یک نقش خیلی فرعی برای زنی میانسال لازم داشتم ،قبول کردم
زن وارد شد و متوجه شدم که نازیبا است (معمولا مادرهای زیبا هنرجویان، این احساس را دارند که حیف شده اند و اگرنه برای خودشان سوفیا لورنی بوده اند)
زمان تست دادن هم حتی یک جمله بسیار ساده و بسیار کوتاه را نتوانست اجرا کند و یا حتی از روی کاغذ بخواند؛ حتی تلاشی هم برای اجرای بهتر نمی کرد.
 گیج شده بوده ام ،پس دلیل اصرارش چه بوده است
دستیارم پرس و جو کرد 
معلوم شد  فقط می خواسته وقتی به خانه می رود، به "دیگرانی" بگوید که تست بازیگری داده است.

۲۸ مرداد ۱۳۹۲

بترسید از بی حوصله گی این فرشته بد ذات

همیشه دروغ زیاد می گفتم. دلایل مختلفی هم برای این کار داشتم
ترس
ناتوانی در نه گفتن
کلاس گذاشتن
و بسیاری اهداف غیر شرافتمندانه دیگر
خداییش در این فن هم به درجاتی شایسته اسکار و کن و نوبل دست  یافته بودم
ده سال پیش یه مشاوری به من گفت: راستگویی یه جور" خر زرنگی " است و  میزان منفعتی که از آن نصیبت می شود برای توی سودجو خیلی بیشتر است
با ترس و تردید امتحانش کردم و دیدم نه خداییش جواب می ده  خفن
حالا هم هر از گاهی دروغ می گم اما مهارتم کم شده و خیلی تابلوه به همین دلیل زیاد  از این فن استفاده نمی کنم 
 اما بیشترین دلیلم برای دروغ نگفتن ترس از یک فرشته است که من نامش را گذاشتم فرشته بدشانسی
فرشته  بامزه و شیطان با موهای قرمز فرفری  و پاهای برهنه و چوب جادوی ستاره دار؛ وقتی توی بهشت حوصله اش سر می ره ..می یاد پایین و آدمها را ضایع می کنه ...چقدر که من مزه این چوبش را چشیده باشم خوب است؟
این هفته فرشته چوبش را حواله چند آشنای من کرده بود و مدام نیش مرا باز می کرد
اولی به من گفته بود که جلسه  سینمایی خاصی را نرفته است که قرار بود نرویم کلا!
دومی گفته بود امکان انجام  کار ی به لحاظ اداری ممکن نیست و بهتر است رهایش کنیم !
سومی هم سفری دعوتم کرده بود و من هم قبول کرده بودم ایمیل زد که چون خبر ندادی من خودم می روم!
فرشته عزیز چه کرده ؟
یک شخصی را از ناکجا آباد به نزد من فرستاد تا خبر دهد که فلانی آن جلسه سینمایی را رفته است!
یک نفر همان کاری اداری را به راحتی برای من  انجام داد و حتی بابتش دستمزد هم نگرفت !
سومی هم به دلیل رذالت فرشته؛ همان لحظه که ایمیل زد من آنلاین بودم  و فورا جواب دادم که : می یام
 و او هم  مجبور شد گوشی اش را خاموش کند !

۲۷ مرداد ۱۳۹۲

و به قول نازنین :نمی دونم چرا این کیبورد احساس بامزه بودن به آدم می ده...این احساس را جدی نگیرید

دیشب با دوستی با چت درباره مسائل کاری مشورت می کردم
او در پشت هر جمله من یک آیکون لبخند می گذاشت و یا  با جملاتی طنز آمیز درباره مشکل من حرف می زد
در پایان هم یک راه حل مضحک برای دغدغه ذهنی من ارائه کرد
ٱنقدر از گفتگو با او آزار دیدم که در پایان بسیار دل گرفته تر از آغاز با او خداحافظی کردم
این دوست در دنیایی واقعی به شدت در کلام و سخن، مودب و محتاط و ملایم است
و با شناختی که از او دارم  به هیچ وجه قصد آزار دادن مرا نداشت
این از بلایای چت و دنیای مجاز و  آیکون ها ست که با از بین بردن لحن کلام و استفاده غلط این سوبرداشت ها را ممکن می شود
همین اتفاق درباره کامنت ها و اس ام اس ها هم می افتد.
چقدر از خواننده هایم بعدا ایمیل زدند و منظور خود را از کامنتشان توضیح دادند.
 اس ام اس ها که گناه بسیاری از دوستی منجر به جدایی برگردنشان است.. . آمارشان از تصادف منجر به فوت بیشتر است گمانم
 
نتیجه گیری اخلاقی اینکه :
ابراز عشق و ابراز تنفر و بقیه ابرازهایتان چش تو چش باشد 
یعنی اینقدری که بشه با مشت  زد تو چش طرف یا ماچش کرد

معلوم گردید که فکر کرده جارو ؛ عصا است و مرد هم نابینا!

اون مامان دوستم بود که براتون چند بار گفتم خدای سوتی دادنه
 در میدان ونک مشاهده شد که ناگهان مسیرش را کج کرده و رفته دستی زیر بازوی مردی انداخته که جارو به دست کنار خیابان ایستاده بود است...

۲۶ مرداد ۱۳۹۲

ایشون نزهت جون هستن و اوشون معصومه جون

یه دوست دارم که آدم به شدت معاشرتی و خونگرمیه
چند وقت پیش گشت ارشاد گرفته بودش؛ وقتی خواهر  و مادرش نگران و دستپاچه  رفتن خیابون وزرا که درش بیارن 
خانم را در وضعیتی پیدا کرده بودن که  خواهران گشت ارشاد دورش را گرفتن و اون وسط ایشون داشتن شیرین زبونی می کردن و اونا می خندیدن 
تازه بعدش هم  خانمهای محترم را به خانواده معرفی کرده بوده

۲۵ مرداد ۱۳۹۲

to be continued

صاحبخانه کرایه را زیاد کرده و احتمالا مجبور شوم اسباب کشی کنم
 و شما بزودی گزارش های خنده دار من درباره موجوداتی عجیب؛ خاص و منحصر به فرد به نام" بنگاهی" را خواهید خواند

۲۴ مرداد ۱۳۹۲

همه سالن جیغ زدن : نفروش بابا الان می یان می گیرنت

امروز تو مترو یه پیرمرد وارد شد و با صدای که شبیه سوت بود گفت: لواشک تازه... لواشک...
و رفت به انتهای سالن
مدتی بعد دستفروشی جوان هراسان دوید به انتهای سالن

بعد ماموری با کیسه پر از دستفروشهای قبلی که گرفته بود دوید ته سالن

اما مترو به راه افتاد
همه مسافران نگران خیره به انتهای سالن 

...
بعد از مدتی پیرمرد با دستهای خالی آمد

....
آه از نهاد همه مسافران برآمد

....پس از مدتی مامور از ته سالن آمد
ناله ونفرین مسافران بلند شد

...
مامور رفت

 اما پیرمرد ماند

همه درسکوت و دلسوزی به او نگاه میکردند 

....بعد از مدتی دختری چادری خندان از انتهای سالن امد و از زیرچادرش کیسه لواشک ها را به پیرمرد داد.

....
سالن غرق شادی شد
پیرمرد لواشک ها را گرفت و دوباره با همان صدای سوت مانند گفت: لواشک ...لواشک تازه

۲۳ مرداد ۱۳۹۲

عقده خود می می کم بینی

یکی از دوقولها اومده تو بغل مادرک و گفته
-        اینا چین؟
-        می می
-        من ندارم ...  برای چی ان؟
-        شیرتوش بوده دادم به خواهرک خورده  تموم شده
پسرک  تو بغل مادرک خوابش برده و وقتی بیدار شده همونجور خوابالو به مادرک گرفته
-        بریم شیر بخریم بریزیم توش
....
فرداش هم رفته با دقت به مامانش نگاه کرده و فهمیده که اون هم می می داره پرسیده
تو هم به خواهرک شیر دادی؟

۲۲ مرداد ۱۳۹۲

پاسخ به تمام پرسشها

خرج سفر با بنزین تا زمانی که خانم عاشق با ما بود 120 تومن  نفری
از دونگ رها به دلیل رانندگی کم شد و من و خانم عاشق بخشی از دونگ او را پرداخت کردیم
بعد رفتن خانم عاشق دونگ من و رها  نفری 45 تومن  شد
کلا هشت روز شد که مسیر هم می شود:
تهران- قزوین- زنجان - اردبیل- نئور- اردبیل- سرعین- اردبیل- خلخال- ازناو- خلخال- خمس- اسبی- کلور- اسبی- خمس- اسالم- ساحل گیسوم- پره سر- بندرانزلی- رشت- فومن -ماسال- اولسابلنگاه- ماسال- رشت- توتکابن- رشت- کوچصفهان- رودسر - رامسر- شیرود- جاده جنگلهای دالخانی و بازگشت- تنکابن - نوشهر-نور- محمودآباد- بابلسر- آمل- جاده هراز- تهران
خب همه سئوالات را جواب دادم؟
گزیدگی های خانم عاشق و رها خوب شدند . هنگام ورود به تهران دکتر داروخانه سی هزارتومن دوا داد که رها بخورد و بمالد و اینا 
به مادرش هم گفت اتوبوس از راه شمال برگشته و پشه او را زده است و مشهد هم آفتابی بوده و باعث شده بسوزد
از خیابان بهار هم نخودچی کشمش و عناب خرید و سوقات برد
دوربینش را هم تهران جا گذاشته بود و از اردوی دانشگاه هیچ عکسی ندارد
در خانه موقرمز هم فیبی و هم لباسهایش را شست که گردو خاک سفر از ماشین ولباسها برود
کارت یک خانم فرهنگی همراه همان بود و بیشتر شبها در خانه معلم بودیم که هزینه هایش پایین است
فقط دو شب چادر زدیم که یکی در امامزاده بود و دیگری در قهوه خانه درویش که هر دو جا امن بودند.
منظورم اینه که شاخ فیل نشکوندیم هر سه تا خانم دیگه ای هم می تونن همین کارو بکنن. خطری ندارد 
طبعا هرچه تعدادتان بیشتر باشد هزینه و خطرات هم کمتر می شود
اون ماجرایی هم که برای من توی جنگل پیش اومد نتیجه  بی احتیاطی من بود و هیچ ربطی به سفر نداشت
این سفر را هم می شد بدون ماشین رفت. تمام مسیر اتوبوس و مینی بوس و تاکسی  هم دیدیم...حتی می شد درنئور جیپ کرایه کرد تا به سوباتان بروی
یکی از اهداف من بابت نوشتن این سفرنامه ها این است که از من تعریف کنید و من خرکیف بشم
اما هدفهای دیگری هم دارم و آن تشویق شما به سفرکردن است
این ترس از سفر و این نابلدی در طراحی روزهای تعطیل که گریبان همه ما را گرفته  را می توان از بین برد
عین همه کشورهای دیگری که می شناسیم

من دوستان زیادی دارم که سالهاست می خواهند سفر بروند با حسرت به تعریف های من گوش می دهند  و هر سال کلی تخیل می کنند و  سرانجام تمامی سفرشان می شود: ترافیک جاده و  شمال و ویلا و ساحل شلوغ و بازگشت در ترافیک ...البته اگر سرانجام به این نتیجه نرسیده باشند که" هیچ جا خونه آدم نمی شه" و" اتفاقا تهران در روزهای تعطیل خیلی هم خوبه"

چیزی که مرا به شدت آزار می دهد این است که  با خود بگویید کار من نیست و من نمی توانم و می ترسم و پایه سفر ندارم و پول ندارم و ...
من از دیدن ناتوانی در خودم و دیگران آزار می بینم 
مثل آن دوستانی که هنوز از نصب وی پی ان  و فیلتر شکن روی کامپیوترهایشان برای دیدن عکسهای سفرنامه  ناتوانند...
اهان راستی
در مورد دوستانی هم که دلشان برای خانم عاشق می سوزد. خیلی خوشحالم که خواننده های با احساساتی چنین لطیف دارم و مطمئنم که دلتان برای من هم می سوخت زمانی که به دلیل  پرت شدن خانم عاشق از بالای صخره ها در دادگاه در حال پاسخ دادن  به این سوال منطقی بودم که: چرا یه خانم صد کیلویی را با دمپایی بردی بالای دره؟  و کسی حرفم را باور نمی کرد که : خودش رفت....






دالخانی

بعد از خوردن آن ناهار اهورایی فامیل موقرمز آمدند و راهنمای ما شدند برای گذارندن یک عصر دلپذیر
از شهر بیرون آمدیم و از بین شالیزارها رد شدیم
و رفتیم بالای تپه های که تماما گندم گاشته شده بود و حالا هم درو شده بود.
یکی دو نفر زمینهای بالای تپه راخریده بودند و تبدیل به باغ کرده بودند که حسودی کردم بهشان 
رفتیم برروی تپه ای مسلط به شهر نشستیم و زن عموی موقرمز برایمان بلال درست کرد. پسرعموی موقرمز نوشیدنی های نعنایی دست ساز خودش را معرفی می کرد و موقرمز هم چایی گیلان به خوردمان می داد.
روبرو هم منظره ای بود که در زیر نور عصرگاهی نارنجی شده بود
مامان رها زنگ می زد و رها فورا از ما دور می شد که صدای هر و کر ما را مادرش نشنود و پسرعمو فریاد می زد: یا امام رضا ...
گمان می کنم روزی تمام این تپه ها جنگلی بوده که برای تبدیل به زمین کشاورزی ؛ درختان قطع شده اند اما همین ترکیب درخت سبز و زمین زرد بسیار زیبا بود.
تا غروب آفتاب روی تپه ها باقی ماندیم و بعد به سمت بوته های تمشک رفتیم. سراسر مسیری که آمدیم این نقاط قرمز را می دیدم و دخترعمو دلداری می داد که نگران نباشید بر میگردیم و چه برگشتنی
در عمرم یک جا این همه تمشک نخورده بودم
حالا اضافه کنید به همه اینها دست پخت مادرموقرمزرا 
موساکا؟!
عرفان بود
از آنجا که موقرمز به خاطر ما از مازندارن به گیلان آمده بود و از آنجا که ما به پایان سفر رسیده بودیم اما میلی برای بازگشت نداشتیم به قول رها گفتیم کاری کنیم که دردش کمتر شود و از اتوبان قزوین  نرویم بلکه اول برویم موقرمز را به مازندران برسانیم و بعد از هراز برگردیم تا سختی ورود به تهران کمتر شود
بنابراین موقرمز را سوار کردیم و کنار دریا به راه افتادیم
این موقرمز اینقدر خوش سفر بود و اینقدر پراز حس طنز که همش فکر می کردیم چرا از اول سفر سوارش نکرده بودیم
از شهرهای رد شدیم که من همیشه فقط نامش را در نقشه ها دیده بودیم کوچصفهان؛ چابکسر و و رودسر و  رامسر که اولین بار بود می دیدمش
و چقدر شهر شیک و سرسبزی بود ...خیلی دوستش داشتم حیف این همه زیبایی که سرشار از تشعشعات رادیواکتیوه باشد
ظهر شده بود و گرم بود به دنبال جایی برای ناهار خوردن می گشتیم که من با دیدن شیرود به یادم آمد که اینجا جایی دارد به نام دالخانی
یادتان هست سفر دراززمین و جنگلهای دالخانی؟
به رها گفتم جان دارد یک ساعتی به سمت بالا برود؟ رها هم که نه نمی گوید و رفتیم بالا و بالا و بالاتر
ناگهان دمای گرم و رطوبت هوا تبدیل به خنکی دلپذیری شد آنقدر که من می گفتم ژاکت لازم هستم و جیغ همه در می آمد که سرمایییییییییییییییییییییی
به یک منظره زیبا رسیدیم و همانجا نگه داشتیم
در این سفر این همه جنگل دیدم اما این تکه خیلی متفاوت بود. عکسی هم ندارم چون با دوربین حرفه ای موقرمز عکسهای فوق العاده ای گرفتم و یادم رفت که ازش بگیرم!
تنه درختها سبزکمرنگ و باریک و بلند و زمین هم سبز چمن و آسمان هم که دیده نمی شد. اما این خطوط موازی سبز تا انتها فضایی سینمایی ایجاد کرده بود.
رها و موقرمز آتش روشن کردند و من مرغ به سیخ زدم و .....
عیش و عشرتی بود ...
بعد از ناهار در جنگل قدم زدم اما ورود به منظره هم باعث نمی شد تا از متفاوت بودن آن کم کند و هربار که از دور به رها و موقرمز نگاه می کردم از اینکه این ٱدمهای آشنا درون این تصویر سینمای عجیب پشت سرشان حضور دارند حیرت می کردم
هر دو خوشگل کردند و در این کارت پستال، عکس های فیس بوکی ازشان گرفتم
سرانجام موقرمز را  رساندیم و شب در عطر محبوبه و یاسهای سفید خانه اش خوابیدیم و فردا صبح به سمت تهران راه افتادیم
زمانی که در پردیس به عوارضی رسیدم . مرد به صندلی عقب ماشین ، کوله ها، فلاکس و صورت آفتاب سوخته مان نگه کرد و پرسید: به کجا سفر کرده بودید؟
رها با آهی طولانی گفت : یه جای خیلی دور
مرد گفت : چرا مرا نبردید؟
رها گفت: ایشالا دفعه بعد 
و وارد تهران گرم و خاکستری شدیم 

۲۱ مرداد ۱۳۹۲

توتکابن

صبح با بدرقه پیرمرد سرایدار بی دندان از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت فومن به راه افتادیم. هدف بعدی شهری بود به نام توت کابن که مادر یکی از دوستان در آنجا خانه داشت و ما قصد خراب شدن بر سرش را داشتیم
یک راننده مهربان گفت که پشت سرش برویم تا جاده فرعی فومن را نشانمان دهد. رنگ خاکستری چشمان مرد راننده را به عمرم ندیده بودم
باز هم جاده ای زیبا با کوه های سبز تیره در یک طرف و شالیزارهای سبزروشن در طرف دیگر..در یک فرورفتگی به سمت شالیزار نگه داشتیم تا صبحانه با خیار و گوجه و چایی و پنیر بخوریم.
 یک موتوری دوبار از پشت سر ما رد شد و بعد همان موتوری در نقش مرد کشاورز وارد شالیزار شد و من هم سلام و احوالپرسی برایش فرستادم... در کنار سنجاقک ها صبحانه را خوردیم و به راه افتادیم که کمی جلوتر ماشین پلیس ما را نگه داشت.
رها سیگارش را به من داد که پنهان کنم و منم آن را در کیفم گذاشتم! و با خودم فکر می کردم سیگار چه اهمیتی دارد ما که سرعت نمی رفتیم و کمربند هم بستیم.
آقای پلیس جوان مدارک از رها گرفت و جعبه سیگار را زیرو رود کرد و پرسید که چه نسبتی داریم ؟!
دوستیم خو!
مرد به سمت من آمد و هنگام جستجوی در ماشین  توانست کیسه چایی که دور از چشم رها در آن انداخته بودم را پیدا کند
من و رها  از اینکه کثافتکاری مرا پلیس پیدا کرد، خنده مان گرفته بود. پلیس از من هم کارت شناسایی خواست و وقتی کارت دانشگاه را دید با حیرت پرسید : از کجا آمدید؟
مسیر طولانی تر از آن بود که برایش توضیح دهیم از کجا به کجا رفتیم فقط گفتم که می تواند در خانه معلم های مسیر رد عبور ما را تلفنی پیدا کند
گفت که چرا توقف کرده بودید و رها به سادگی گفت: برا صوبونه
و باز خنده مان گرفت
مرد همچنان سعی داشت درک کند ماجرا را . گفت این جاده خیلی خطرناک است و تمام مسیر مواد فروش هستند
ما هم گفتیم :ای وای چه بد ، یه راننده ای این راه میان بر را به ما نشان داد که برویم فومن
با تاسف حیرت به ما نگاه می کرد که  لبخند نیم خورده ای روی صورتمان بود و سرتکان داد و  گفت :
بروید
ما هم رفتیم و من از رها می پرسم :ماشین راهنمایی رانندگی را چه به این کارها ؟
و رها می گوید: اسکول اون ماشین رنگش آبیه این ماشین رنگش سبزه 
(اسمارت گیس طلا)
راه افتادیم و کلی بقیه راه را خندیدیم به قیافه آقا پلیس که دهنش سرویسه بخواد بی سیم بزنه به همه جاده هایی که ما  رد شدیم ..
 بعد از اون هم  رها  هرچی ماشین راهنمایی رانندگی تو مسیر بود نشون می داد و می گفت : نگا اینا آبی هستند

به شهر زیبای فومن رسیدیم
شهرهای شمالی سرسبز نیستند.- داد نزنید- داخل شهرها سر سبز نیست اما فومن ردیف های بالا و بلند چنار تمام خیابانهای شهر را خطکشی کرده اند. دوستش دارم این شهر را و خیلی دوست داشتم دوباره به دیدن مجسمه آناهیتا بروم که سوار بر ارابه اش با چهار اسب به نامهای باران و تگرگ و برف و شبنم در وسط یک میدان ایستاده است
دوست موقرمز تلفنی آدرس خانه مادرش را داد و به شدت نگران بود که ما گم شویم . فکر کن تو اتوبان مستقیم گم بشیم...
از رشت پرترافیک و گرم عبور کردیم و با کمک مرد عوارضی  مهربان توتکابن را پیدا کردیم و در میدانگاهی کوچک آن منتظر این دوست دلربایمان شدیم که با آن موهای قرمزش کل میدان را منقلب کرده بود
خانه مادرش یک خانه تر و تمیز ویلایی بود با حیاطی در اطراف آن که پر از درختهای بلند کاج بود و گلهای ناز که درون جعبه کاشته بود و روی تراس گذاشته بود. تازه در باغچه اش هم سبزی کاشته بود
و همه اینها به کنار در خانه میزی منتظر ما بود که با سر رفتیم داخل آن 
آقا من نمی دونم مائده بهشتی چی هست  ولی اینجا گوشتهای بود که داخل موادی خوابیده و بعد کباب شده بود... فسنجانی که با سبزی ها شمالی درست شده و برنجی که ته دیدگش شعر بود
به قول رها ما هنوز به درک درستی از این سفره نرسیده ایم اینقدر که عمیق بود



اولسا بلنگاه

بعد از دیدن بام سبز ماسال به سمت ییلاق حرکت کردیم
من در تعجم که چرا تا به حال کسی به جز سجاد اولسا بلنگاه را به من پیشنهاد نداده بوده است در این همه سال مسافرت های من؟
جاده ای پیچ در پیچ به سمت  ابرها ...جاده ای با درختهای متفاوت ..گاهی سوزنی  و قد بلند ...گاهی نازک و پر و به هم چسبیده ...گاهی گرد و قلمبه ...
و همیشه زیبا
هرچه بالاتر می رفتیم فضا غیر واقعی تر می شد با مه ای که مناظر را پیدا و پنهان می کرد.

دیگر حتی با هم حرف هم نمی زدیم اینقدر که تصاویر رویایی بودند. دیگر دوربین هم جواب نمی داد که یا باید کوه را می گرفتی یا دره ... جایی را به یاد دارم که رها فریاد کشید و من نگاه کوتاهی به کوههای سبز روبرو کردم که ابرها روی آن می رقصید و کف دره که  ابر چون خامه  آن را پر کرده بود و به سرعت رو برگردانم
ترسیدم...از شدت زیبایی تصویری که از پنجره ماشین می دیدم ؛ ترسیدم که تحمل این همه را نداشته باشم....آنقدر که ضربان قلبم بالا رفته بود...بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالاتر...اینقدر که قله ها ی سبر به جایی اینکه بالای سرمان باشند روبرویمان بودند
و همانجا نشستیم  و سیر نگاه کردیم  البته چای و حلوا هم خوردیم

بامزه این بود که در سراسر مسیر به جای رسم رایج شمال که بلال فروشی است گوسفند می کشتند و همانجا کباب می کردند  و می فروختند که خدایش نمی شد آخه گوسفنده خودش اونجا ایستاده بود.
و باز هم من به پاییز ماسال می اندیشیدم و رها می گفت فایده ای نداره بااین قلب ضعیفت خوب می میری که

برگشتیم پایین و باز هم ان جاده پیچ در پیچ و بازی ابر و جنگل
در یکی از پیچ ها رها از من می پرسید مستقیم برم؟ و من به تلما و لوییز فکر می کردم...

یک روز به اینجا بر می گردم و در ییلاق اتاقکی چوبی کرایه می کند و روزها جلوی ان می نشینم و به عبور ابرها از کمر کوه نگاه می کنم تا ....بمیرم
بامزه این بود که یه پراید رینگ داری تصمیم گرفته بود رها را اذیت کند و رها با دست فرمانش چنان بلای سرش آورد که  طرف مجبور شد  پیاده شود و یک حالی از ماشینش بپرسد.
با خانه معلم ماسال تماس گرفتیم و مسئول مهربان آدرس مدرسه شبانه روزی را داد که در ان نزدیکی بود. کالباس و خیارشور و نان تازه خریدیم و رفتیم مدرسه
مدرسه در واقع بیرون شهر و در مزرعه بود و تنها دخترسرایدر در ان بود که تا در را باز کرد گفت اب گرم نداریم ها
ما هم گفتیم سرت سلامت همون اب سرد هم کافی است
مدرسه شبانه روزی دخترانی بود که حالا در تعطیلات تابستانی هستند. اتاقهای بزرگ با درهای قفل. به دخترک سرایدار دستپاچه کمک کردیم تا بین ان همه کلید بتواند یکی از اتاقها را باز کند که پر از تخت ها دو طبقه با پتوهای نو و تمیز بود و پنکه سقفی
شام را خوردیم و من به سراغ حمام رفتم  که دیگر بدجور داشتم شپش می زدم و بعد از شنا در رودخانه هیچ آبی به تنمان نخورده بود. ما را از آب سرد می ترسانی دختر سرایدار؟ افریقا یادت هست ؟
اول با احتیاط سرم را در زیر آب سرد شستم اما مدتی بعد آب به نظرم ولرم رسید(تلقین کردم؟) و یک حمام اساسی به راه انداختم و برگشتم بالا و فهمیدم همان جانوری که به خانم عاشق حال داده بود گویا از رها هم خوشش می آمده (نفرین خانم عاشق)
با خانم عاشق تماس گرفتم و گفت که دکتر در تهران به اوچند مدل آمپول و قرص داده و گفته که عفونت کرده بوده جای گزش
خب نگران رها شدم اما مدل و نوع گزیدگی های رها فرق داشت
رها هم وسوسه شد و رفت دوش گرفت و هر دو زیر پنکه سقفی با رطوبت دلچسب ماسال دراز کشیدم و به جملات عاشقانه دخترهای دبیرستانی که زیر تخت ها نوشته بودند می خندیدیم و  به خواب رفتیم

۲۰ مرداد ۱۳۹۲

ماسال سبز

نیمه های شب با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم. آسمان روبرویم می درخشید. رعد و برق همیشه مرا به هیجان می آورد. بنابراین به دیوار کلبه تکیه دادم و در انتظار ترانه های باران ماندم. سگهای میزبان با شنیدن صدای رعد به سمت من آمدند و زیر تخت جمع شدند. رابطه من و سگها خیلی خوب است بنابراین با یکدیگر به باران نگاه کردم  و آسمان می غرید
چند تا رعد و برق دیگه زد تا رها را دیدم که با کیسه خوابش به دوش آمد کنارم.نگران بوده که من ترسیده باشم. کنار کشیدم و او هم به من در دیدن باران ملحق شد که دیدیم مرد میزبان دوان دوان با فانوسش می آید. نگران به ما رسید و با حیرت فانوس را به صورتمان و تاباند و دید بیداریم و نیشمان باز است و سگ ها در اطرافمان هستند
مدتی نگاهمان کرد و بعد زد زیر خنده ....
نشست کنارم ان و دستی به سر خیسش کشید و گفت : منو بگو که نگران شما بودم که الان سگها می یان سراغت از ترس سکته می کنید
خندیدم و گفتم که بهتر است به فکر اون یکی باشد
سقف بالای سر خانم عاشق ناگهان سوراخ شدم و حجم آبی ریخت روی پتوهایش
 در نهایت رذالت گذاشتم تا آقای میزبان خودش به خانم عاشق اصرار کند که برود داخل کلبه (به خاطر پولش طبعا) و خانم عاشق هم خوشحال رفت و بساطش را آنجا پهن کرد
و من و رها ماندیم و فانوس پیرمرد و صدای باران و رعد و نور صاعقه ...شبی بود
صبح چشمانم را بر روی درختان باران خورده باز کرد و هوای  مرطوبی که صورتم را خنک کرده بود و شرمنده ام که بگویم با دیدن خانم عاشق قهقهه زدم
یک عدد جانور درون اتاقک چوبی حال اساسی به خانم عاشق داده بود. یک چشم کاملا بسته و یک طرف چانه اش کاملا کج
یک دستش هم انچنان باد کرده بود که بند ساعت را ترکانده بود
حالا مگه می شه نخندید
جالب اینکه خانم عاشق در طی این چند روز به شدت در مقابل مشکلات منعطفتر شده بود. من تغییر را در او می دیدم که زمان کمتری برای آرایش می گذاشت زودتر وسایلش را جمع می کرد کمتر غر می زد و حالا هم در مقابل چنین تغییر قیافه ای چندان ابراز ناراحتی نمی کرد. درحالی که اگر این همان ادم ابتدای سفر بود حتما این ماجرا را به گردن من می انداخت
منظورم این نیست که قابل تحمل شده بود اما اینقدر در این سفر به او خوش گذشته بود که حاضر بود این همه را تحمل کند اما همچنان سفر را با ما ادامه دهد(چه خیال خامی)
پیرمرد برای صبحانه آب جوش به ما داد و از این زمین گفت که 270 میلیون تومن از پدرش  آن را خریده است و آن کلبه گلی را خود پدرش ساخته بوده است.
 اکنون زمین را دو میلیارد از او می خریدند و نمی فروخت . غصه داشت که پسرهایش که همه دکتر مهندس شده اند در تهران حاضر نیستند بیایند و روی این زمین کار کنند. می گفت فقط در تعطیلات عید برای هر چادری که اینجا زده شده خداد تومن گرفته است و همسرش که در پره سر مانده بود و حاضر به زندگی در جنگل نبود
می گفت که حتی اگر روزی اینجا را بفروشد همچنان نگهبانش خواهد ماند
خب نمی دونم من اگه بچه این بابا بودم چه می کردم با این زمین؟ چه ها می کردم با این زمین ...
دل و از پیرمرد کندیم و ده تومن هم پول بهش دادیم و قول داد که پاییز هم اتاقکی ارزان به ما بدهد و باز هم همان جاده سبز و تاریک
خب در نهایت در اوج خباثتی که تاکنون در این سفر از من مشاهده کردید. با برنامه ریزی قبلی با رهاٰ، به خانم عاشق گفتیم که می خواهیم سفر را ادامه دهیم و برویم ارومیه ! واو بهتر است خودش را هرچه زودتر به دکتری برساند تا بیشتر از این ورم نکرده است و  نزدیکترین جا به تهران او را پیاده می کنیم تا مرخصی اش تمام نشده است به تهران برسد.
البته خانم عاشق هم کاملا متوجه منظور ما شد و حتی تیکه ای هم انداخت که "من همیشه تنهام"
اما اگر دیدی وجدان ما اندکی جنبید. نجنبید
 خانم عاشق را بندرانزلی پیاده کردیم و به خدا سپردیم و دور میدان دور زدیم و کمی دورتر رها ماشین را نگه داشت از ماشین پیاده شد و فریاد زد: خلاصصصصصصصصصصص شدیممممممممممممممممممممممممم
رفتیم یک رستوران مهمان رها کباب برگ خریدیم و یک ساحل پیدا کردم و آنجا ناهار را خوردیم و به سمت مسیر بعدی که سجاد پیشنهاد داده بود رانندگی کردیم
و تمام مدت با هم حرف زدیم اینقدر که این مدت به دلیل حضور خانم عاشق ما در سکوت از مناظر لذت برده بودیم!
عصر به ماسال کوچک و زیبا رسیدیم و اول از همه رفتم بام سبز آن که تمام  شهر در زیر پایت بود
با شالیزارها و سقف های قرمز و نارنجی  و هندوانه ای که رها قاچ می زد

آبشارویسادار

مسی رپیشنهادی سجاد ساحل گیسوم بود. بعد از بردن ماشین به یک تعمیرگاه برای باز کردن درصندوق عقب به سمت ساحل رفتیم
جنگل زیبابود با درختهای بلند ولاغر و تونل عشاقی که تا نزدیکی ساحل ادامه داشت.
 فروشندگان هم ورودی جنگل را با نقش و نگارلباسهای که آویزان کرده بودند،تبدیل به یک نقاشی بزرگ کرده بودند.
ساحل گرم بود و عجیب اینکه برای شنا هم باز بود. به جنگل رفتم و آنجا بساط پهن کردیم و زمانی خوشی را باخوردن و موسیقی و گفتگو گذارندیم و به تلفنهای رها خندیدم
ماجرا این است که رها به خانواده گفته بود که سفر زیارتی مشهد می رود حالا تمامی فامیل زنگ می زدندو  سفارش دعا و سلام و سوقات میکردند و ما به ریشش می خندیدم
بامزه این بود که حتی خاطرات شمال را تبدیل به خاطرات مشهدمی کرد و مضحک تر ازهمهشب احیا بود که تعداد تماس ها ازهمه بیشتر بود  و رها داشت آتش درست میکرد برای کباب
حالا یکی زنگ زده بود و به او ادرس میداد که دربازار رضا مغازه دومی ازسمت راست برایش عناب بخرد!
بعد ازناهار از گیسوم به سمت مسیربعدی که سجاد پیشنهاد داده بود یعنی پره سر رفتیم .شهری کوچک که در آن من هوس زولبیا بامیه کردم و بعد  از پره سر به سمت آبشار ویسادار
و چه جاده ای
گفته بودم این سفرم سفر جاده های شگفت انگیز بود؟
دو طرف جاده آنچنان درخت و آنچنان زیاد که نمی گذاشت نور آفتاب داخل شود
و من مدام به این می اندیشیدم که در پاییز این راهرو سبز چه می شود
رها  میخندیدو میگفت: تو مانندمردی هستی که  برهنه زنی زیبا را تصور می کند
جاده اینقدر طولانی بود که با پالت بخوانیم
از دوست به یادگار دردی دارم....
تا آبشار...
اما شما بدانید من این مسیر را در پاییز خواهم آمد...
به دلیل شلوغی و بیزاری من ازجمعیت و سه ماشین تهرانی که شوخی های خرکی منجر به تصادفی می کردند رفتیم بالاتر ازآبشار
در آنجا نشستیم و زلیبی با چایی خوردیم. در نزدیکی ما کندوی عسلی بود که تمام محوطه اش پر از کیسه های خالی شکر بود!!!!
خلوت که شد رفتیم آبشار . زیبا بود و گل آلود اما 
توریستی شده بود و روی آن پلی زده بودند برای دیدنش و من که با هر دستکاری در طبیعت مخالفم حرص خوردم
اما هنوز می شود این آبشار را از پایین آمد(پاییز)
به دنبال جایی برای چادر زدن گشتیم و  آدرس کلبه درویش را دادند. صاحبش مردی بود که زمین بزرگی از جنگل را حصار کشیده بود و در ان کلبه های چوبی ساخته بود که اجاره می داد شبی 45 تومن.  
من هم گفتم کلبه نمی خواهیم و فقط در محوطه چادر می زنیم . گفت خب پول هم لازم نیست بدهید!
دمش گرم
به دنبال شام دوباره به شهربازگشتیم و  نان داغ و تازه خریدم و بازگشتیم
دوباره جاده  تاریک و زیبا 
درمحوطه تختهای چوبی بودکه سقفی هم داشت و نیاز به چادرزدن را از بین می برد
روی همان تخت ها  بساط را پهن کردیم
خانواده اصفهانی با لهجه بامزه شان یکی از کلبه ها را اجاره کردند بودند. آقا رها که یک رگ دور اصفهانی دارد ناگهان چنان یاد اصالت نصفه نیمه خودش افتاد که حتی ازخانم اصفهانی هم غلیطتر صحبت می کرد
رها و خانم اصفهانی با هم حرف می زدند و ما به لهجه بامزه شان می خندیدیم. زن شیرین می گفت  که هر ماه رمضان بیست روز را روزه می گیرندو ده روز را می روند سفر
هر سال اینجا هم می آیند. زن حتی ما را به دیدن رودخانه هم برد و از گرازی گفت که آن طرف رودخانه دیده است. 
رها دل زن را برده بود و او نگران بود که این بچه ! خسته نشود از رانندگی و سرما نخورد! و خانم عاشق حسودی می کرد 
مرد میزبان با اسلحه ای به دوش در اطراف درخت های گردو می گشت. می گفت سنجابهایی را می کشد که گردوهایش را می خورند 
خودش هم پیشنهاد داد که برایمان آتش روشن کند که چه آتشی ...
مادرک من که مثل همیشه از سفر رفتن من ذوق زده می شود و مدام زنگ می زند تا قسمتهای خوشمزه را برایش تعریف کنم؛ کلی سفارش کرده بود که رها هیچ کار نباید بکند و همه کارهایش را شما باید انجام بدهید چون رانندگی می کند
حالا بعد از روشن شدن آتش نه من و نه خانم عاشق حس شام درست کردن را نداشتیم و رها خودش املتی درست کرد که هر پنج دقیقه یکبارش می گفت
خوب به حرف مادرک گوش دادی...خوب...آخه انصافه ...هم ببرم هم بخرم هم بپزم؟
البته  املتی فراتر ازخوشمزه درست کرد که اصلا هم باعث عذاب وجدان من نشد(اشنایی بیشتر با پلیدی های گیس طلا)
روی تخت جای دو نفر بود و من از بچه ها جدا شدم و کیسه خوابم را کنار رودخانه و در ایوان چوبی کلبه انداختم

 به خانواده اصفهانی نگاه می کردم که  مرد با همسر و دوبچه اش به همراه  موسیقی ماشینشان میرقصیدند ..تصویری از خانواده ای خوشبخت
 مدتها بود که زیر سقف آسمان نخوابیده بودم
مرد میزبان برق ها را خاموش کرد و در سیاهی مطلق جنگل تنها صدای رودخانه شنیده می شد و  سنجابهایی که گردو به زمین پرت می کردند و شاخه های که از باد تکان می خورند
آخرین ذغال های آتشین هم ناپدید شدند
و من به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم 

۱۹ مرداد ۱۳۹۲

اسالم به خلخال

صبح در امامزاده از خواب بیدار شدم و به یادم آوردم خادم امامزاده را که تمام شب به محض نزدیک شدن زائران امامزاده به چادر ما (کنارچادر تخت های یک قهوه خانه کوچک بود)سوار موتورش شده و خود را به چادر ما می رساند و منتظر می ماند که آنان بروند و بعد دوباره موتور را روشن می کرد و می رفت
یکی از مردان شب قبل تعریف می کرد که در فامیل تازه استخدام شده شان در نیروی انتظامی یه ماشین پر از مواد را گرفته و به رشوه های میلیونی صاحب ماشین توجهی نکرده و او را تحویل داده و بعد دیده که مرد با رشوه چندصدهزارتومانی به قاضی آزاد شده است. فامیل ایشان از آن به بعد تصمیم گرفته هر نوع رشوه ای را قبول کند و آنقدر رشوه گرفته است تا اخراج شده است!
تا بچه ها آماده شوند به چشمه پشت امامزاده رفتم و بطری هایمان پر از آب کردم. دو چشمه به شدت پرآب بود که به رودخانه ای می ریخت که شب قبل لالای خوابهایم بود
از خادم مهربان و امامزاده دلپذیر خداحافظی کرده و جاده زیبای برگشت را ادامه دادیم
به خاطر بسپارید: در ابتدای جاده اسالم به خلخال هرجا که تابلو آبشارنره گر را دیدید بپیچید و از جانب من جاده را تا آنجا که توان دارید ادامه دهیم
روزی من هم به این جاده را پیاده تا انتها خواهم رفت....
به محض ورود به جاده اسالم؛ هوا ابری شد و مه همه جا را گرفت
مه اینقدر زیاد شد که رها به فرمان چسبیده بود تا بتواند جلویش را ببیند. حتی تابلو پونل را (که یکی از مسیرهایمان بود) به زحمت دیدیم و آنقدر خطرناک به نظر می رسید که بی خیال پونل شده و همان مسیر اسالم را کورمال کورمال ادامه دادیم
در یک جایی که اندکی از مه کم شده بود برای گرفتن آب جوش نگه داشتیم که خانم عاشق خبر از آش دوغ داد ..
رفتیم داخل اتاقک چوبی و پیرمرد برایمان تخت و اجاقی آماده کرد و من خوشمزه ترین آش دوغ دنیا را خوردم
همه ما آش دوغ خوردیم اما این مخلوط سیر و سبزی که پیرمرد کنار آن گذاشته بود طعمی بهشتی به آن می داد و به قول رها
اگر پیرمرد کتاب بیاورد و ادعای پیامبری کند ؛ من به او ایمان خواهم آورد
به خاطر بسپارید آقای دریابابایی را 
سوار شدیم و کمی جلوتر ناگهان مه باز شد و سرانجام آن مناظر معروف اسالم به خلخال را دیدیم
تپه های با کلبه های چوبی...
غرق در مه ...
جنگل های دور...
مه که می رقصید....
 و چایی بهانه ای داغ و شیرین است که زمانی به تو دهد برای ثبت اینها همه 


دم همه مایی که سعی می کنیم ناامید نشیم، گرم

دروان سختی است. در تلگرام من انگار خاک مرگ پاشیدن. هیچکس جوک نمی فرسته حرف نمی زنه عکس نمی ذاره همه ترسیدن از اینده همه نا امیدن همه عصب...