۱۰ اسفند ۱۳۸۶

روز مربی تربیتی!


فرهنگسرا به مناسبت روز مربی تربیتی به من یه پتو داد! هیچوقت فکر نمی کردم می شود من را هم مربی تربیتی دانست...من با موهای همیشه پیدایم و مانتوهای تنگ وکوتاهم و خنده های فراوانم به هرچی شبیه هستم غیر از مربی تربیتی! تازه یه تقدیر نامه از اینا که روی کاغذ های دهاتی گل منگلی هست بهم دادن ...بامزه اینه که همه همکاران برای انتخاب پتو به من مراجعه می کردند_(اجازه انتخاب داده بودند) و من به شیوه متخصصین کاملا جدی یکسری سئوالات به شدت تخصصی می کردم
- برای کی می خواهی؟
- دختر است یا پسر ؟
- چند سالش است؟
- از چه رنگی خوشش می یاد ؟
- پرده های اتاق چه رنگ است ؟
- اتاق فرش است یا موکت؟
و همه ان زنان ساده دل هم با خلوص نیت و تمرکز شدید جواب می دادند و من سرانجام با هیبت تمام می گفتم: این یکی را بردار و انان با احساسی قدسی پتو را بر می داشتند
اخر کار سرایدار جوان عینکی یواشکی اومد پهلوی من و گفت که برای یک دختر جوان و شاد پتو می خواهد
نامردی نکردم وخوشگلترینش را براش انتخاب کردم
اما پتوی خودم..زمینه کرم دارد با گلهای سبز گلها دارای چشمهای سیاه هستند و صورتهای گرد زرد...منم پتو را انداختم روی تختم و هرچی کاسه کوزه سبز داشتم بردم تو اتاق: دو تا شمعدان شیشه ای سبز، سه تا گلدان نارنجی با گلهای سبز، یه گلدان سفال سبز و کوسن های سبز برای رو ی تخت
اگه یه پرده سبز هم بگیرم دیگه می شه اتاق فرشته ها
راستی من برای اولین بار در دوسالی که اینجا هستم توانستم در کمد دیواری ها راببندم...همیشه عین دهن مرده باز بود....

۹ اسفند ۱۳۸۶


دختر خاله زنگ زده صدایش را عوض کرده وکودکانه و مودبانه تعریف می کند: ما داشتیم پرواز می کردیم بنزینمون تموم شد خدا را شکر که مسافر نداشتیم خب؟سقوط کردیم با منقار اومدیم پایین... خب؟ نصف منقارمون شکسته از اون مدلی که نصف زبون پیدا می شه خب؟بالمون زخمی شد و خوردیم به درختها وپامون شکست..خب؟ گوش می دید؟
نتیجه گیری پایانی: پای دختر خاله حقیقتا شکسته البته در حین رقصیدن خودش به خودش پشت پا زده روی سرامیک لیز خورده
حالا زنگ زده می گه: بیان دیدنم زیاد هم سروصدا نکنین بیمار قلبیم ..کمپوت هم یادتون نره ...دکترآشنا برای جراحی پلاستیک منقار دارید ؟

۸ اسفند ۱۳۸۶

خسته بودم برای فیلمم به دیدن ایستگاههای مترو رفتم تا یکی را انتخاب کنم ...گرسنه بودم در یکی از ایستگاهها پیراشگی گرفتم ...اومدم خونه ... تمام مدت که پیاده مسیر طولانی را گز می کردم ...به این فکر می کردم که شام ندارم به تمام غذاهایی که حوصله نداشتم درستش کنم فکر می کردم …از جلو سوپری رد شدم و هیچ چیزی به ذهنم نرسید که بخرم ..اومدم خونه نارنگی خوردم... شکلات با چای ...موز ... اما هنوز گشنه بودم رفتم سر یخچال و حتی تخم مرغ هم نبود ..نه اصلا تحمل نون و پنیر را نداشتم .. فریزر را باز کردم... کی حال داره گوشت چرخ کرده بذاره بیرون ...یه ظرف در بسته بود، بازش کردم و چی دیدم ؟
مامانه قبل از رفتن فسنجون درست کرده اونجا گذاشته
می تونید حجم خوشبختی منو درک کنید؟ می تونید ؟ فسنجون با رب انار و یک عالمه گردو ...خوردمش ...لذتش.... لذتش خوردنش ...باور کنید جدی می گم از میک لاو هم بهتر بود ....به خدا............

۶ اسفند ۱۳۸۶

پرآب چشم


دارم یه مقاله می نویسم درباره نگاره های شاهنامه ، رسیدم به اون شعری که فرامرز پسر رستم بالای سر جسد رستم می خواند
آی آبغوره گرفتم آی آبغوره گرفتم
بدان گونه بر خاک تن پر زخون بروی زمین برفگنده نگون
همی گفت کای پهلوان بلند به رویت که آورد زینسان گزند
که نفرین برآن مرد بی باک باد بجای کله بر سرش خاک باد
کلا من نسبت به شاهنامه آلرژی دارم در مورد تمام مرگهای تو این کتاب جوگیر می شم ...مرگ رستم که خوبه... عزادری خواهرای اسفندیار و تهمینه که رسما برای یه مدت تعطیلم ...نه شما بودید وقتی اینو می خوندید چی کار می کردید؟

به مادر خبر شد که سهراب گرد به تیغ پدر خسته گشت و بمرد

بزد چنگ و بدرید پیراهنش درخشان شد از لعل زیبا تنش

براورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان او همی شد به هوش

مر آن زلف چون تاب داده کمند بر انگشت پیچید و از بن بکند

ز رخ میچکیدش فرودآب خون زمان تا زمان اندر امد نگون

همه خاک ره را به سر بر فکند به دندان همه گوشت بازو بکند

به سر برفکند آتش و برفروخت همه جعد و موی سیاهش بسوخت

همی گفت ای جان مادر کنون کجایی سرشته به خاک اندرون

غریو و نژند و اسیر و نزار به خاک اندرون آن سر نامدار

دو چشمم به ره بود گفتم مگر ز فرزند و رستم بیابم خبر

۵ اسفند ۱۳۸۶

۴ اسفند ۱۳۸۶


از حراج زمستانی استفاده کردم و خوشگلترین پالتو دنیا را خریدم اما خوشگلترین چکمه دنیا را پیدا نکردم! فکر کنم سردار رادان همه را خریده بود

۲ اسفند ۱۳۸۶

ناخوداگاه ما


تمام شب كابوس ديدم به حد مرگ ترسيده بودم ...هيچ اتفاقي نيفتاده بود مثل هميشه كارگرداني آمده بود براي فيلمنامه ...فقط من ترسيدم... عين دختر هاي 14 ساله ...شايد چون خيلي درشت بود با دستهايي بزرگ و پر مو...دستم هنگام ورق زدن كاغذ ها مي لرزيد...من سالهاست كه با انواعي مردها برخورد كرده ام و ديگر تمامي راههاي از خطر جستن را مي دانم ...منطقم مي گفت كه هيچ دليلي براي ترسيدن نيست و او رفتاري جز تحسين و احترام از خودش نشان نمي داند...حتي زياد به من نگاه نمي كرد ولي زماني كه آخرين فيلمش را مي ديديم در آن سكوت ايجاد شده، قطرات عرق را احساس مي كردم كه از ستون فقراتم مي لغزيد ....شب خوابش را ديدم چهره اي ترسناك و رفتاري ترسناك تر...و نمي دانم چرا امروز راه رفتن در خيابان هم دشوار شده بود

۳۰ بهمن ۱۳۸۶

با دختر خاله شیطونم رفتیم جمعه بازار.. الکی گریه می کرد.. می گم: چی شده؟ می گه :اين عتيقه ها را مي بينم یاد جوونی هام افتادم..

۲۹ بهمن ۱۳۸۶


يه انگليسي اومده بود براي همايش ايران و عاشق يه دختر ايرانی شده بود به خاطر همين شروع كرده بود اطلاعات درباره زنهايي ايران جمع كردن و رفته بود از دختر ايراني مترجمش پرسيده بود: شما از چه پوز سكسي خوشتون مي ياد؟ دختره به يكي از اعضاي همايش كه شوهر دوست منه ماجرا را مي گويد. اين دوست ما هم به انگليسه گفته بود اينجور سئوالات را در ايران بايد از مردها بپرسي نه زنها و اينجا تابو هست و فلان و بيسار... اون هم شروع به سئوال و جواب كردن از این شوهر دوستم درباره انواع سکس درایران كه... دبير همايش با يك عالمه ريش وارد مي شود و انگليسيه از او مي پرسه:
- شما با همسرتان اورال سكس هم انجام مي دهيد ؟!!!


یه نفرهست كه همیشه با سرچ "لوله بخاری" به وبلاگ من می رسه! فکر می کنید چرا یک آدم همیشه باید تو گوگل سرچ کنه لوله بخاری
نه جدا شما چی فکر می کنيد؟

۲۷ بهمن ۱۳۸۶


خواهرک می گه لنا دوست مکاتبه ای آلمانی اش نامه داده گفته یه مدت افسردگی گرفته بوده حالش خوب نبوده ...حالا بهتره
مامان از حموم اومده بود داشت پای شوفاژ موهای سفیدش را خشک میکرد شنید با غصه گفت: پس یه نفر دیگه ام به دعاهام اضافه شد؟

۲۶ بهمن ۱۳۸۶


تو یه مهمونی چند تا دختر مینی ژوپ پوش میرقصیدن... یه خانم نسبتا مذهبی هی حرص می خورد که وای چقدر وقیح وفلان وبیسار و هی سعی می کرد شوهره را راضی کنه که از این مهمونی شنیع برن بیرون ...تو هیر و ویر رفت وسط مجلس که دست بچه کوچیکشونو بگیره ببره که یکدفعه ...دامن لنگی خانم باز شد افتاد زمین و همه مستفیض شدن ..

۲۵ بهمن ۱۳۸۶


خواهرم یه مرغ داره که بعد از یه مدتی شروع کرد به قوقولی قوقو کردن و تاج درآورد و خروس شد...غیر از این رابطه اش با گربه ها خیلی خوبه و همیشه می ايسته و گربه ها زیر سایه اش درازا می کشن ...

من فقط به اين فكر مي كنم كه اين پرنده چقدر مایه ننگ خانواده خودشه!!!

۲۱ بهمن ۱۳۸۶


برای نمایشگاه کاریکاتور یه داور از روسیه آورده بودن که زبان انگلیسی اش افتضاح بوده و برای نگاه کردن به هر تابلو مدتها وقت صرف می کرده به مترجم می گن که بهش بگه به تابلو ها سریعتر نگاه کنه تا به بقیه برنامه ها برسن ... و مترجم بسیار خوش لهجه و سریع ترجمه می کنه و روسیه چیزی نمی فهمه.. به مترجمه می گن آرومتر و واضح تر بگه... بازم داروه نمی فهه... امیر که زبان انگلیسیش در حد افتضاحه بهش می گه:
One tablow 4 minet, many tablow, how much?
طرف می فهه!

۲۰ بهمن ۱۳۸۶



در زمان قاجار 27 کشتی اشیا عتیقه وباستانی توسط نماینده اداره مخابرات انگلیس از دولت ایران خریداری می شود و از بوشهر به لندن می رود همه هم کاغذ خرید دارند با سند ومدرک...27 تا کشتی ..27 تا

۱۹ بهمن ۱۳۸۶


بيتا ديوانه نیت کرده نمک خورده خوابیده! چون همكار مسيحي اش به او گفته كه اگر اين كار را بكني شب خواب شوهرآينده ات را می بینی! اين كار را بايد یک شب خاص در تقويم مسیحی انجام دهد. حالا دارد از از ذوق می میرد:خواب یه قوم وخویش پولدار وجیگرو دیده كه تا به حال نديدش اما تعريفش را شنيده ..
نگرانشم چون اون شب خاص همين شب عاشوراي خودمان بوده ... نكنه شمر بوده اومده به خوابش!!!

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

تولد تولد تولدم مبارک


ممنون از همه كامنت ها و پيغام ها و اي ميل ها و اف لاين ها..اره تولدم بود
نمی دونم دقیقا چه احساسی دارم...انتظار دارم این روز با بقیه روزها متفاوت باشه که نیست... انقدر در کودکی از این بابت سر خورده شدم که هنوزهم طعم گسش تو دهنمه ...از وقتی از خونه بیرون اومدم دیگه این روزها خوب بوده...خودم جشن می گرفتم ومهمونی راه می انداختم ودیگر منتظر دیگرانی نبودم که همیشه فراموش می کردند .
مدتی است که دیگر جشنی نمی گیرم خود دوستان لطف می کنند و به سراغم می ایند...اما باز هم ان احساس غم کودکانه در من هست. امسال من 38 ساله می شوم وانقدر این عدد برایم دور و غریبه است که بگویم 83 ساله می شوم...احساس می کنم که اعداد از من جلو افتاده اند و من هنوز رشد نکردم...انقدر ذهنم و عواطفم هنوز کم سال است و بدتر از همه عقلم که مدتها است رشد را کنار گذاشته است...من زنان هم سن و سال خودم را می بینم دوستانم باهمسر و فرزندانشان ( و اکثرا بدون همسر با فرزندانشان!) و دغدغه های جدی شان و من بدون هیچ دغدغه جدی...احساس می کنم که یواشکی از زیر زندگی کردن در رفتم و همچنان دارم به سبکی سر می خورم و ناگهان با صورت می خورم تو این عدد 38 سالگی...الان به اینه روبرویم نگاه می کنم و زن جوان مو مشکی را می بینم که با رژلب قرمز خون خری به من لبخند می زند. سعی می کنم ادای خنده را در بیاورم تا چروک دور چشمم را زیاد کنم که می بینم خبری نیست...اما می دانم که این جوانی پایدار نیست و من باید کاری بکنم
می دانم که جلو گذر زمان را نمی شود گرفت اما من تازه راه لذت بردن از زندگی را یاد گرفته ام و دوست دارم که با این توان به سالهای قبل برگردم که در استرس و غصه و دغدغه های احمقانه خودم را آزار دادم...می دانم که من خوب زندگی کرده ام اما این عدد مرا نگران می کند ...گمان می کنم که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و روزی می رسد که در زیر موهای سفیدم همچنان همین ذهن کودکانه راخواهم داشت...به این دنیای بزرگسال و آدمهای بزرگ نگاه می کنم و فکر می کنم تا کی می توانم از دستشان فرار کنم؟

۱۶ بهمن ۱۳۸۶

تولدم مبارك

حليم بادمجان شيرازي، تورتيلا فلفل دلمه اي و ماكاروني با ماست موسير و سالاد و شيركاكائو و كيك

بقيه اش را بعدا تعريف مي كنم

۱۳ بهمن ۱۳۸۶

من و تکنولوژی

در گوشی موبایل برای من تنها چیزی که و واقعا مهم است این است که اس ام اس بدهد و زنگ بزند واگرنه عکس وفیلم را باید با دوربین عکاسی و تصویر برداری گرفت ...صدا راباید با ناگرا ضبط کرد و با کامپیوتر به اینترنت وصل شد...موزیک هم که متنفرم از بلندگوی مسخره گوشی بشنوم...بلوتوث هم که اصلا....
با تلفن باید تلفن زد همین.... هیچوقت به صحبت دوستانم به خصوص آقایان در باره گوشی های جدیدیشان توجهی نمی کنم مودبانه گوش می دهم و لبخند می زنم وسرانجام: مبارکه خیلی قشنگه
من از سال 75 موبایل دارم و در این مدت تنها دو گوشی داشته ام اولی نوکیا بود وفادار و مقاوم ...تا آخرین لحظات دربرابر تعویضش مقاومت کردم ...دوستانم می گفتند اگر زلزله بیاید گیس طلا زنده می ماند چون یک بیل دارد که با کمک آن خاکها را کنار می زند و بیرون می یاد ...سرانجام سه سال پیش به خاطر آنان این سامسونگ کوچک دردار را خریدم که خیلی به دادم می رسد زمانی که خجالت می کشم، از چیزی، در جایی، آن را باز می کنم وپشتش پنهان می شوم و الکی شروع به صحبت می کنم ...
حالا آن چنان آش و لاش شده که دانشجویانم بابت آن شوخی می کنند ...
زمانی که سرانجام اعلام کردم می خواهم گوشی جدیدی بخرم همه هیجانزده شدند، دیگر نا امید شده بودند..از من می پرسند چی می خوای بخری ؟تحقیق کردی؟ چقدر پول داری؟ و شروع به دادن اطلاعاتی درباره دوربین و ضبط صدا و اتصال به اینترنت و بلوتوث می کنند ومن گوش می دهم اصلا نمی شنوم چون می دانم ...
یک روز که سرحالم، خوشگل می کنم و به جمهوری خواهم رفت و لبخند زنان یک روز دلپذیر را در میان آدمها و اصوات و اشکال می گذرانم و به گوشی ها نگاه می کنم با مغازه دارن بامزه ای که سرشار از اطلاعات پیچیده و مضحکی هستند سرو کله خواهم زد تازمانی که یک گوشی توی ویترین یک مغازه کوچک مرا خواهد زد...همانی که مال من است...

۱۲ بهمن ۱۳۸۶

حداقلش


رفتم یه مهمونی که عده فراوانی نوازنده و خواننده و رقصنده در ان بودند اصلا خوش نگذشت...من از دیدن ادمها لباسها ورنگها لذت می برم ...اما رقصیدن در جمعی که نشسته اند به نظرم احمقانه است مگر اینکه همه در حال رقص باشند که بتوانی خودت را فراموش کنی...
من هیچ حسی نداشتم زمانی که این خوانند گان معروف می خواندند مثل این بود که از نوار بشنوم من نتوانستم تفاوت زنده و غیر زنده را کشف کنم ومثل همیشه هنگام شنیدن موسیقی یاد حسابو کتابام می افتم و وقتی تمام شد من میزان بستانکاری وبدهکاریم را براورد کردم دقیقا
بامزه این بود که تمام غذاها را مرد میزبان که یک کارگردان خوب است درست کرده بود بدون اینکه از هیچ زنی کمک بگیرد و الحق خوب بود حداقل از دست پخت من بهتر بود!
خانه کنار کاخ شاه بود 120 هکتار یا 1200 هکتار ...نمی دونم من اینهمه سال تهران هستم هیچوقت سعد اباد نرفتم...دلم کوچه پس کوچه هایش را خواست ...اما از تهران خیلی دور است...از مرکزی که من همیشه به ان احتیاج دارم ...باز خدا راشکر که هنوز دار و درخت پیدا می شود. صاحب مجتمع پیرمردی که تو مهمونی عاشق من شده بود، اعتراف می کرد که تمام باغ را با بلدوزر صاف کرده تا این جا را بسازد فقط یک حیاط دو متری باقی گذاشته بود که دو تا درخت توش کاشته بود جبران ان همه درخت که کشته بود.
خوبیش این بود که توی مهمانی با یه کارگردان که پول مرا نداده بود وقهر بودیم رقصیدم و در نتیجه دستمزد مرا داد!

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...