پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2017

و مضحك و دردناك كه خانمهاي ازدواج نكرده هم سن خودم هم جزوتبريك كنندگان بودند

در حيرتم از آدمهاييكه روز دختر را به من ٤٧ ساله تبريك مي گن نكنيد اقا جان نكنيد اين تبريك از  تقسيم بندي  ناجوري در ذهنتان حكايت دارد، به دوستم كه بيوه است تبريك نمي گوييد، به من چون ازدواج نكردم تبريك مي گويد، زشت است جان مادرتان، نكنيد

بديهيات

زنگ زد كه دارم مي روم سفر ، مي آيي؟ گفتم مي آيم و راه افتاديم زني زيبا و با كلاس است، همسر و مادري كوشا ، به سختي درس خوانده و رييس شركت خودش  است حالا مي خواست چند روزي با خودش خلوت كند همسر و فرزندانش در اقدامي گروهي اعلام كرده بودند كه از او رضايت ندارند، هر شب غذا نمي پزد و  خانه هميشه برق نمي زند و لباسهاي آنان هميشه شسته و اتو شده نيست آمده بود از خود بپرسيد كه چه كند تا همه راضي باشند هنوز به ذهنش نرسيده بود كه شايد  حق با آنها نباشد

حسرت انجام ندادن، خيلي دردناكتر از پشيماني بابت انجام دادنه

خيلي غمگين كننده است مي دونم،ما عادت كرديم خودمون را محور عالم بدونيم اما واقعيتش اينه كه  آدمها فقط خودشون و در نهايت خانواده شون براشون مهمه و زياد ذهنشون را درگير بقيه آدمها نمي كنن شما كافيه محل كارت را عوض كني، دانشگاهت تموم بشه، خونه رو جابجا كني تا ببيني هيجكدوم از اونايي كه نگران نظرشون بودي، واقعا بهت فكر نمي كنن وفتي اينطوريه ،خب حيف نيست كه بخاطر اونا دست از آرزو، علائق و يا حتي مدل لباس پوشيدنت بر داري؟ دوستي دارم كه براي بدست آوردن رضايت پدرش، درسخوند، سر كا رفت و ازدواج كرد ، حالا براي رضايت همسرش  كار را رها كرد، و بچه دار شد  و فقط من به عنوان يك دوست صميمي و قديمي مي دونم چه استعدادها كه نداشت و چه آرزوهايي هر كار كه دلتون ميخواهيد بكنيد

هيچ شكرهي در مرگ نيست، فقط زندگي...

همسايه داره از صبح، سقف را سوراخ مي كنه، براي اينكه توالت فرنگي راه بندازه تو حمومش منم براي ديوانه نشدن از سر و صداي بيل و كلنگ ،دارم فيلم مينيون ها نگاه مي كنم و گيم بازي مي كنم دانشجوم خبرش را مي دهد احمقانه تر از اين هم ممكن است؟ در بين ماجراي توالت فرنگي همسايه و مينيون هاي احمق ، يكي از سرطان بميره، اونم اين آره  دقيقا منظورم همينه، به همين بي معنايي،

خوب بود و احتمالا سالي يكبار تكرارش كنم

خب نتيجه اولين تجربه رژيم و اولين تجربه خام گياهخواري را باهاتون در ميون مي دارم دكتر به دليل كيست ها پيشنهاد داد كه اين رژيم را شروع كنم و هدف كاهش وزن نبود اولا دوما  رژيم مجموعه اي است از سالاد و ميوه و آجيل و   دواي  عطاري به قول شيرازي ها براي دوره بيست روزه هزينه آجيل و خريد عطاري دويست هزار تومن شد و سالاد و ميوه هم كه در جريانيد خودتون هيچ احساس گرسنگي تجربه نكردم اما از صبح تا طهر ميوه و از ظهر تا شب تفريحي داشتم آجيل مي خوردم  اولش كمي زمان خوردن زيره و سياهدونه و تخم شربتي و خرفه را قاطي مي كردم نتايج محسوس: شكمم كوچك شد،  سه چهار كيلويي هم  وزن كم كردم پوستم نرم شده و پوست صورتم عرق كرد، من اين تجربه را هيچوقت نداشتم  موهام پيچش طبيعي و فرفري قديمي اش را بياد آورد نفخ كلا ناپديد شد دهان خوش بو بود  خوش اخلاق كه بودم اما گويا بسيار ريلكس  شدم ، كلا چيزي رو اعصابم نمي رود دستگاه گوارش زياد كار مي كند، روزي سه بار حتي هيچ معده درد يا كلا دردي در اثر رژيم تجربه نكردم صورتم كمي لاغر شد، گويا آب ميوه هاي طبق دستورالعمل را كم خوردم  اشتهايم بسيار كم شد خوردن غذاي معمولي برايم مش…

حداقل يه خال مي ذاشتن سر دماغ يكيشون

دارم يه فيلم كره اي نگاه مي كنم، نبم ساعت گذشته هنوز نتونستم پليسه رو از گانگستره تشخيص بدم، 

باراني تابستاني

ديشب خوابهايم پر شده بود از كودكي و مدرسه و پاييز، بيدار شدم دليلش را فهميدم، تمام اتاق بوي باران گرفته بود

بعد هم پيغام داده تو چرا رفتن را بر بودن با يك مرد ترجيح دادي😂

دختر براي اولين ناهار دعوت شده به خانه پسر خانه بسيار كثيف بوده و خود پسر هم، مشخص است كه هيچ تلاشي  براي تميزي خود و خانه نكرده است سپس مدت طولاني در وصف كمالات خود داد سخن داده و هيچ خبري از ناهار نبوده تا ساعت چهار بعد پسر گفته برم ناهار بخرم رفته بيرون برنج نپخته و خورشت كنسروي و تخم مرغ خريده در اشپزخانه يكي از تخم مرغها شكسته گفته واي حيف  شد كه بزنم به موهام ! كه دختر نگذاشته بعد برنج را پختند و با كنسرو خوردند و بعد از ناهار پسر در حين صحبت خوابش برده و دختر  از خانه فرار كرده است 😂  يعني قشنگ داستان قابليت اينو داره كه يكي از قسمتهاي فرندز باشه و براي ريچل يا مونيكا رخ داده باشه

رژیم محشریه، اصلا لازم نیست پا تو آشپزخونه بذاری

والا اگه شیرازی ها از خاموگیاخواری خبر داشتن، دیگه عمرا کسی  تو شیراز چشمش به کلم پلو و آش و کوفته سبزی می افتاد!

تسليت زمانه

امروز در سواري هاي تهران -شمال به پيرزن هفتاد و هشت ساله گفتم كه جوانتر مي زند، ٦٥ ساله مثلا گفت : اگر ٦٥ ساله بودم كه غمي نداشتم

يا اونايي كه مي گيرن كامنت نمي دارن؟

من خيلي ساله مي نويسم ، حقيقتش هيچوقت نشمردم براي همين الان نمي دونم بايد بگم چند سال، يكي كه  خوصله داره بره بشماره اما به مرور داره اتفاقاتي تو كامنتهام مي افته كه مجبورم در موردش  ازتون سوال كنم آيا مطالبي كه من مي نويسم نا مفهومه؟ يا شما در آنها فقط روزمره گي مي بينيد؟  قبلا كامنتها مستقيم منظور منو هدف قرار مي گرفت، بدون اينكه من توضيح اضافه بدم،  مثلا مينمال مي نوشتم، الان چند سالي هست كه با وجود توضيحات من باز اين اتفاق نمي افته و كامنتها فقط در سطح هستند، من نمي دانم، نثر من است كه تغيير كرده يا نسل خوانندگانم عوض شده است.  من اين كامنت ها را حتي در وبلاگ ها و اينستاهاي ديگران مي بينم سفرنويس معروف در وبلاگش آموزش داده كه چطور با حداقل شامپو  سر را بشوريد، كامنت داره: تو جنگل شامپو نريزيد، طبيعت نابود مي شه الان يعني كل جنگلهاي باراني با دو قطره شامپو اون نابود شد؟ يا يكي نوشته جشن تيرگان مي خوايم بريم رينه، كيا مي يان؟ كامنت داره : كجاي رينه؟  نه نيويوركه رينه ، ممكنه محل جشن را پيدا نكنيد! در مورد همين نوشته قبلي من دوستان لطف كردند  و در همه جا كامنت گذاشتند اما هيچكس متوج…

و مدام می خورن به انگشت کوچیکه دلمون

ميز كامپيوتري كه شده بود ميز آشپزخونه،  يه بوفه كوچولو  كه هميشه انگشت كوچيكه بهش گير مي كرد،  يه ميز آرايش كه پر از سوراخ سمبه هاي تزييني بود كه هميشه خاك توش مي رفت و نمي شد پاكش كرد ، يه كتابخونه بزرگ كه طبقاتش گود شده بود و رو اعصابم بود همه را دادم يك خيريه برد الان به جاي خاليشون نگاه مي كنم و حال خوشي دارم،  خلوت، فضا، جايي براي نفس كشيدن و احساس خوب اينكه دست كسي رسيده كه دوستشون داره، لازمشون داره اما بيشتر  فكر مي كنم چقدر بوفه با گوشه هاي تيز تو ذهنمون داريم كه  حوصله مون نمي شه دورشون بريزيم

حالا هي كامنت نذاريد محل ما كلي تابلو آرايشگاه زنونه داره

در ارايشگاه نزديك خانه ما دو تا خانم هستند ، يكي موج به شدت منفي دارد و هر وقت زبر دستش مي نشينم، معذب و ناراضي و دومي دستهاي بسيار مهربان و بدون درد دارد، ديروز رفتم ديدم اولي هست، و دومي نيست، فرار كردم اومدم بيرون ، در حالي كه به مفهوم دقيق كلمه مي خواست منو به زور بشونه رو صندلي و بعد شروع كردم در خيابان بهار و بهار شيراز به دنبال تابلو آرايشگاه گشتن و متوجه چيز جديدي شدم تابلوهاي ارايشگاه مردانه، واضح و آشكار و بسيار زياد بود، در خيابانهاي اصلي  من تابلو آرايشگاه زنانه نديدم، و وقتي جستجو را به داخل كوچه ها ادامه دادم ، تابلوهاي كوچك و پنهان  را ديدم  آره ديگه زنان خوشگل مي شن ، زشته وسط خيابون

حالا هي بچسب به كار و پول وعشق

اينكه همه مي ميريم خيلي خوب است، يك جوري حلال همه دغدغه هاست اوني كه اذيتت مي كنه مي  ميره تويي كه اذيت شدي مي ميري چيزي كه براش نگراني بي اهميت مي شه حتي درد فراق عشقي هم كم مي شه چون جفتتون مي ميريد بي پولي و قرض و قسط هم احمقانه مي شه چون مي ميري  و خونه و ماشينه بي فايده مي شن البته كه بايد براي اين دو روز دنيا برنامه داشت و تلاش كرد و  اهداف و موفقيت وفلان و بيسار اما واقعا خيلي خوبه كه همه مي ميريم،  براي همين فقط بايد حالشو ببريم، چون بالاخره مي ميريم

هفتم كامنت طنازانه هم كار هركسي نيست ، سخت نگير

نمي دانم چه كسي به اين طفلك آقايون گفته كه : سعي كنيد بامزه باشيد، خانمها خوششان مي آيد در بين دانشجوها هميشه اين تلاش دردناك را مي بينم كه نه تنها باعث محبوبيت پسر نمي شود كه اتفاقا دخترها  از او دوري مي كنند  يا جدي اش نمي گيرند. باور كنيد تعريفي كه از طنز بين جمع هاي مردانه هست كاملا به فضاي خانمها فرق دارد براي اينكه طناز باشيد اول بايد مطمين باشيد كه باهوشيد دوم به ظرائف كلامي آشنا باشيد سوما دراماتيك با قضيه برخورد كنيد، طنز ساختار سينمايي دارد و علاوه بر ديالوگ ، موقعيت سازي هم مهم است  چهارم خودتان نخنديد پنجم تمسخر كلا يك چي ديگه است پسر جان ششم حالا مي توني جذاب باشي و بامزه نباشي اينقدر قضيه إلزامي نيست