پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2015

يه دروغي هم بهشون گفتن كه مورچه ها نمي ميرن، مي رن جاي ديگه

مادرك براي مورچه ها سم مي ريخته ، دوقل بهش گفته: نكن، نريز، اينا هم جونشونو پيش خودشون دوس دارن

تازه دعا هم كرده بود كمدين را

-خب مامان روز خوبي داشتي؟ -اره ، خدا رو شكر خيلي خنديدم از دست اي برناموو -برنامه چي بود؟ -نمي دونم ، زبونشون نمي فهميدم، يي آقويي اومده بود بالو، واسه مردم چي تعريف مي كرد، اونام مي خنديدن، ايقد خوب مي خنديدن، منم از خندشون خنده ام مي گرفت

فضول بي سواد

نگهبان فضول فرهنگسرا امروز يكي از مربي ها را با نامزدش ديده است،  پيغام داده: اجازه هست چيزي بپرسم ايشون چه نسبتي با شما داشتند؟  دختر جواب داده: نه نگهبان جواب داده: قسط فزولی  نداشتم ، سلاح خیش خسروان دانن.

دانشجويان آخرالزمان

استاد يه سوال دارم بفرماييد مي شه براتون آواز بخونم آواز؟ كجا؟ همين جا پشت تلفن !!!!!؟

هنگام نفس عميق عضلات شكم را شل كرده و منتظر چاقو شويد

پایان نامه یکی از دانشجوهاي موقرمز در مورد هیچکاک و نقد روانشناسی فيلمهاشه ، تو فصل  سه كه بايد روش تحليلشو توضيح بده، دانشجو راههاي كم كردن اضطراب نوشته و  عناوينش  به شرح زير هستند:  ورزش ومصرف ویتامین سی ورزش ماساژ درماني داشتن زوج دلخواه تمرین تنفس عمیق لبخند خوشبو درمانی و .....
يعني از فكر استخوانهاي هيچكاك  تو قبر بيرون نمي يام گمونم جا داره دانشجو را بفرستيم تو حمام هتل فيلم رواني، سراغ نورمن بيتس ببينم با اين روشها مي تونه جلوي ترس و اضطرابشو بگيره

بازگشت سلطان

كلا حال مي كنم با اين فضاي عاشقانه پاييزي كه بر دنياي مجازي حاكم شده، خوب است كه مردم مدام از عشق در پاييز و خبر بازگشت در پاييز و جيب هاي بزرگ براي دستهاي بيشتر در پاييز مي نويسند، مي گويند كه جنگها و زلزله ها و بيماري ها بيشتر در تابستان بوده شايد براي همين زنده در رفتن، ملت شادمان بودند امسال پاييز زود آمد و من بايد زودتر براي سفرهاي پاييزيم آماده شوم سال گذشته به ديلمان رفتم و سياهكل  اين بار مي خواهم دوباره بعد از سالهاي با پاييز گرگان تجديد ديدار كنم مي دانيد پاييز گرگان قرمز دارد خونين 

تلخكامي شيرين

گفته بودم يكي از دوقلوها به شدت درونگرا است ، برخلاف اون يكي كه شديدا دل به نشاطه اولي اومده پهلو بابايي بهش مي گه : دلم مي خواد داد بزنم پيرمرد هم اونو بوده تو حياط و يه پوست نارنج بهش داده و خودش هم يك دونه دست گرفته گفته با هم گاز بزنيم گاز زدن و از تلخي كه پاشيده شده تو دهنشون داد زدن، اول واقعي ، بعدش عمدا و بيشتر و بلندتر اخرش دوقل گفته: خيلي خوب شدم، بعدا بازم بياييم داد بزنيم

خيلي هم جدي

دوقلوها در مهد كودك انواع غذاهاي خوب و بد را ياد گرفتن، حالا تنها فرقي كه كردن اينه كه موقع خوردن پفك و ساندويچ ، مدام ياداوري مي كنن كه : اينا غذاي غيرمفيدن!!!

مامان رها رفته كربلا، رها بهم پيغام داده

مامانم هرچی تو خونه بوده اعم از دو نوع پسته خام و شور، کلوچه و ...با خودش برده،  تازه هنوز بقيه خونه را چك نكردم، اخه مادر من حالا من که نمی خوردم اما شما هم جنگ که نمی رفتی، یه هفته هم بیشتر نرفتی ،این آذوقه که بردی یه گردان و ساپورت میکنه

اخه آي كيو

دوستم تونست با قلدر بازي تو صف پمپ بنزين حق خودشه بگيره و بره جلو رفت اونجا ديد گازه  دخترش بهش مي گفت: بزن مامان، بزن ضايع نشيم

ايمان به خود

امروز داور جشنواره اي بودم، بخش نمايشي، در اتاقي ديگر داوران بخش موسيقي نشسته بودند، كار من تمام شده بود و به آنها پيوستم، پسري داشت درباره ابداعاتش در تنبك مي گفت، مي گفت و مي نواخت و توضيح مي داد، با اعتماد به نفس، صادقانه و موثر ،  بعد از دختري آمد كه موزيكي با تلفيق ١٧ ساز ساخته بود و تخصصش گيتار بود ، گوشهايش را از مقنعه بيرون گذاشته بود و سازها و صدايشان را توضيح مي داد، جدي و محكم  يكي از داورها پسر اولي را صدا زد و گفت كه با دختر بداهه بنوازند، با خجالت قبول كردند پشت به هم نشسته بودند، به هم گوش مي دادند و مي نواختند به سختي نگاهم را از آنها جدا كردم و ديدم كه داورها شيفته شده اند در جادوي اين هماهنگي ناگهاني و زيبا، من والدين اين دو را تحسين مي كردم كه به اين دو آن هديه گرانبها را داده بودند

بخوان

مادرك مي گويد: شبا تو خونه شمال اگه از تنهايي ترسيدي حصار مريم دور خودت بكش ! مي گم :حصار مريم چيه؟ مي گه: مثلا قديما تو  شيراز زن تازه زايمان كرده و نوزاد را به حضرت مريم مي سپردند و زن زائو خطي به دور خود مي كشيده و مي خوانده: حصار مي كشم، حصار مريم كه محافظت كند من و بچه را

نقشي ازلي

تصویر
جمعه بازار و زيبايي هايي كه به خانه ام مي آورد چه كسي اين نقش را بافته؟ از كهن الگوي ماهي ها چه مي دانسته؟ عنصر تكرار، ريتم و توازن و تعادل را كجا آموخته؟

بزن زنگو

مادرك داره درختارو آب مي ده بهشون مي گه: مي بينيد من شمارو دوس دارم ، دلم مي خواد تا وقتي زنده ام ببينمتون و آبتون بدم، پس براي من دعا كنيد كه خداي درختا چشمها و پاهامو برام نگه داره

اولين كسي در دنيا كه شما خطابش كرده

دوستم حامله است و پيرمردي دكترش است، از آنان دايناسورهاي منقرض با حال كه منشي ندارد و ساعت پنج صبح وقت زايمان مي دهد با گوشي صداي قلب نوزاد را ضبط كرده بودند و من داشتم گوش مي دادم، چند ثانيه اي ضربان تند و پرتپشي بود بعد صداي پيرمرد بود كه مي گفت: امروز تاريخ فلان روز فلان ساعت فلان در مطب فلاني ، ما صداي شما را شنيديم

ضد حال

زن آبدارچي  خسيس دانشكده با چشماني پر از اشك به موقرمز مي گفت كه: مي خوام بعد از مرگم منو تو قم دفن كنن مرد خدمتكار در حال جارو زدن گفت: خبر از اجاره آمبولانس تا قم داري؟

زماني كه چشم در چشم با من سخن مي گويند و زهر كلامشان از گوشم رد شده و مغزم را مي سوزاند

گوشهام دچار مشكل شده اند، يا بهتر بگويم با گوشهايم مشكل پيدا كردم، آنها خودشان مشكل ندارند من مشكل دارم با آنها گوشهايم مي شنوند، بله مي دانم، شغلشان همين است اما من طاقت شنيدن ندارم كلا و مثلا امروز در تاكسي گوشم اطلاعاتي دقيقي از تحليل روابط دختر بغل دستي و دوست پسرش را از طريق تلفن اين خانم به دوستش، به من داد، و من  به صورت دختر بعد از اسيدپاشي فكر مي كرد اون يكي روز گوشم در اتوبوس مجبورم كرد تمام نظريات خانمي در باب دلايل پول ندادن به فقرا و خطرناك بودن آنها و روايت  گدايي كه او را تهديد كرده را بشنود و من به فرو كردن النگوهاي طلا در حلقش مي انديشيدم دو روز قبلش در جلسه با اينكه تلاش كردم با درخت هاي پشت پنجره به گوشم بي توجهي كنم اما حداقل نيمي از گفتگوهاي كه عموما در ستايش خود و مذمت ديگران بود را به مغزم رساند و من كوبيدن سر تك تك سخنوران به روي ميز را تصور مي كردم همچنين مواقي سعي مي كنم با هندزفري زير مقنعه و بالاترين موزيك ممكن، اين گوش لعنتي را مجبور مي كنم كه كاري به بقيه اصوات نداشته باشد ، تا من هم زمان را به سختي، سپري كنم او هم از من انتقام مي گيرد

حالو مي ذوشتين يي نفسي بخوره عامو

بانک تجارت اول یک اس ام اس داده به موقرمز  كه صمیمانه تولدت رو تبریک میگیم فلان و اينا  بعدفورا  یکی دیگه داده به دلیل عدم ایفای تعهدات  در پرداخت اقساط وام شماره فلان به سریعا به بانک مراجعه کنید.

و امروز صدايي لهجه دار پشت تلفن گفت: بگو ببينم هنوز ماه را كه مي بيني....

هفده ساله بوديم ، آخرين شب بود، فردايش پرواز داشت به تهران و بعد پاريس، دوست بوديم،متفاوت،  من عاقل و جدي ، او احساساتي و عاشق پيشه،اما  آن دوستي هاي درست و حسابي، كتاب مي خوانديم، ديوانه وار  حرف مي زديم، طولاني مي دويديم ،ساعتها  مي خنديديم  ، مدام حالا داشت براي همه عمر مي رفت، در دوراني كه هنوز همه خانه ها تلفن نداشتند چه برسد به موبايل و ايميل تابلو بود كه همديگر را گم خواهيم كرد، اينقدر عاقل بوديم كه مي دانستيم اين آخرين بار است در خيابانهاي كه در آن نوجواني كرده بوديم قدم مي زديم، تپه تلويزيون، فلكه گاز، ارم گفت : بيا يك قرار بگذاريم، بيا از الان تا آخر عمر، هر وقت ماه را ديديم به ياد هم باشيم همچنان رمانتيك گفتم:  ماندانا، اين كار را بعد از چند سال نخواهيم كرد و چند سال بعدتر، بزرگ مي شويم، عوض مي شويم و  نام همديگر را فراموش خواهيم كرد گفت: من قول مي دهم عوض نشوم و به يادت باشم خنديدم، گفتم : ولي من عوض مي شوم و هيچ قولي نمي دهم  رفت و نامه نوشتيم براي هم ، طولاني  از كتابها و روزها ، از دانشگاه، رنجها، مهاجرت ، تنهايي، پاكت هاي چاق و چله اي كه مامور پست را به خنده مي انداخت، دو جلد فرهنگ ل…

دوست داشتني هاي فسقلي

دخترك اينقدر اين دو تا جمله را با هم شنيده كه فكر مي كنه، يكي هستند، وقتي چيزي بهش مي دي ، مي گه: دست شما درد نكنه نوش جان