۱۰ شهریور ۱۳۹۱

خاک سرد است خیلی سرد


اول با شیون های جگرخراش شروع شد
 و ناباوری و خشمی که در  فریاد ها بود 
بعد از آن زاری بود, حقیقی , عمیق و دردناک
تا صبح که جسد هنوز خانه بود صدای مویه ها شنیده می شود
فردا تعداد حنجره ها بیشتر شد و  فریاد های درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد
بعد تشیع جنازه بود و لا اله اله اله
عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان 
بعد غذا بود که صدا ها را خیلی خوب پوشش می داد
بعدا از فقط در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه شنیده می شد که زیاد هم طول نمی کشید
امروز روز چهاردهم است و تنها صدای همهمه هنگام ناهار و شام  می آید. 
کودکی بازی می کند , ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت میکنند 
و حتی یکبار  شنیدم که کسی چیزی گفت و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند
کودک همچنان درحیاط بازی می کند 


۹ شهریور ۱۳۹۱

اعصابی ازم خورد شد ها

دیروز از صبح تا شب نشستم سریال با زیر نویس انگلیسی نگاه کردم. موبایلم هم دستم بود هر لغتی نمیفهمیدم تو دیکشنری نگاه می کردم
شب که خوابیدم تا صبح تو خارجه بودم و خودم هم زبان مادری ام انگلیسی بود
فقط نمی دونم چرا حرفها مردم را نصفه می فهمیدم و همش داشتم دنبال موبایلم میگشتم که نبود

۷ شهریور ۱۳۹۱

سایه

یه نفر زنگ زد و برای یه کارگروهی ازم دعوت کرد که طبعا پول هم توش بود
گفتم  سرم خیلی شلوغه و دارم می میرم از کارهای عقب مانده
توجه کنید بنده  از وقتی از افریقا برگشتم رو تخت پادشاهی نشستم داریم سریال نگاه می کنم ها
بعد که قطع کردم فکرکردم که چرا اینقدر سریع دروغ گفتم
متوجه شدم مشکل همون بود"کار گروهی"
 من توی عمرم نتوانستم این کارو انجام بدم
همیشه از یکی توی گروه خوشم نمی یاد
همیشه احساس میکنم یکی داره رییس بازی درمی یاره
همیشه می خوام حرف خودم جلو بره
همیشه یکی پیش می یاد که بهش حسودی کنم و  نخوام حرف اون بشه
همیشه دو دسته یا حتی بیشتر تو گروه درست می شه  که منم نقش آتش بیار معرکه را بازی میکنم
و خلاصه تمامی بیماری های روحیم برای رسیدن به هدفم در کارگروهی ظاهر می شه
ترجیح می دم کار تکی کنم و اجازه حلول به شیطان را ندهم 

۵ شهریور ۱۳۹۱

زنبور عسل وراج

خب من فکرمیکنم یکی از ,فقط یکی از گفته های بزرگان می تونه زندگی آدم را از این رو به اون رو کنه
اون وقت چرا این آدمه که روزی ده تا جمله گهربار تو فیس بوکش هوا می کنه اینقده بدبخته ؟

۴ شهریور ۱۳۹۱

پایان

خیس وخندان از زیر آب بیرون آمدیم .حالا دیگه حمامی عمومی شده بود برای خودش. زن ومرد ریخته بودن تو آب و من عمیقا نیاز به حضور یک گشت ارشاد را احساس میکردم
این وسط یکی هم با طناب داشت از بالای آبشار می اومد پایین(اسم این ورزش چیه؟ پ داره ) وخنده دار اینه که به شیوه ایرانی بازی محاسباتش درست نبود و طنابش کوتاه بود
هرچی ما داد زدیم طنابت کوتاه نفهمید و رسید بالای آب می پرسید.عمق آب زیاده ؟
یعنی فکر میکردی آبی که مردم توش ایستاده ان استخرچهارمتریه ؟
بعد ازکلی تفکر و تعمق با طناب بازی کرد تا کش بیاد و پرید تو آب. شانس اورد واگرنه جفت پاش قلم می شود
حالا از پایین داد می زد: رضا طناب کوتاهه. طبعا صداش به نفر بعدی نمی رسید و ما چهار تایی با هم داد می زدیم :رضا طناب کوتاه
کلی خنده دار بود که رضا هم نشنید و عینا مثل قبلی اومد بالای آب و دچار حیرت فلسفی شد
و ایضا نفر سوم
و البته ما همچنان به فریاد زدنمان ادامه می دادیم و کلی با خودمان حال کرده بودیم
یواش یواش راه افتادیم به سمت بالا. این بار به رها و کچل قول دادم که تنهایشان نگذارم و اخرین نفر بالا بروم و خداییش سر قولم باقی موندم و هی بهشون آموزش کوهپیمایی می دادم. اصفهانی ها همراه ما بالا آمدند ویکیش به رها میگفت : خوب حال میکنید چهار نفری راه افتادید اومدید آبشار
من می خواستم بگم شما چطورتحمل می کنید چهل نفری راه افتادید اومدید
رفتم دم در اتاق نشستیم و ناهار خوردیم . بامزه خانمی بود که صبح ما را هنگام رفتن دیده بود, موقع برگشتن میگفت : می بینم که رنگ وروتون باز شده
یعنی اینقدر کثیف بودیم؟
لباسهای خیس را عوض کردیم و وسایل را درماشین ریختیم و کرایه ده هزارتومنی اتاق شب قبل را دادیم و به راه افتادیم. مرد جوان متصدی برایمان دست تکان داد و رفتیم به جاده ای که در روز ندیده بودیمش
درمسیر برگشت ما با حقایق عظیمی روبرو شدیم
یک اینکه عمق دره ها خیلی بیشتر ازاونی بود که تصور میکردیم
دوم عرض جاده خیلی باریکترازاونی بود که تصور میکردیم
آن انواع گونه های گیاهی هم تمشک  و خارهایش بودند که دهن بیتا را سرویس کرده بودند
رفتیم و شادمان رفتیم تا به دریاچه رسیدیم
پیاده شدیم و ذوقش را کردیم. آخرین بار اینجا یک روستا دیده بودم و حالا همه چیز زیر آّبهای سد فرو رفته بود. منظره زیبا بود و اسبهایی که درکنار دریاچه چرا میکردند ان را زیباترکرده بود
خودمان را کشتیم آنقدر عکس گرفتیم و دوباره به راه افتادیم
مسیر سرپایینی برای مانی آسانتر بود و ما سرخوش با گوگوش می خواندیم و بعضی وقتها هم به من میخندیدیم بخصوص زمانی که منظره دریاچه را از بالا دیدم زمانی که دو سه تا جزیره سبز از بین آبهای آبی سر در آورده بود و نوری که از لای ابرها بر روی جزیره ها می تابید
خب چه می شود کرد جز کوبیدن  به سر و صورت  و فریاد کشیدن
کچل دستهای مرا گرفته بود و مدل عزاداری می گفت: طاقت بیار طاقت بیار تو میتونی تو میتونی
بعد خودش مدل گریه و خنده میگفت:من چرا تا به حال با شما نیومدم سفر ...
طبعا انجا هم ایستادیم و با منظره و جزیره و گاوها البته عکس گرفتیم
دربرگشت همش به دنبال جایی بودیم که مانی را بشوریم و کنار ساحل جایی پیدا نمیشد. یا جاده اش خاکی بود و اگر می رفتیم در برگشت مانی دوباره خاکی می شد که در شهر لفور یه کارواش دیدیم
و نمی دونید مانی چه حالی کرده زیردوش ها ...یک صفایی به سر و رویش داده شده اساسی
راننده جوانی که جو گیر شده بود و خودش آب گرفته بود روی مانی حسابی رها را سئوال پیچ کرد و از وحشت دهانش باز مانده بود که ما شب به گزو رفتیم . طبعا او  داستان خرس ها را بهتر ازما میدانست و ازماشین شاستی بلندی می گفت که خرسها روی کاپوت را شکسته بودند با ضربه هایشان
جوان خبر ازآبشار دیگری درهمان نزدیکی ها داد اما هیچ جوری آدرسش را نمی داد و همیش میگفت: نه من خودم باید ببرمتون
طبعا باز هم مهمان نوازی اش را رد کردیم و به سمت تهران به راه افتادیم
و سخن آخر اینکه  از من گیس سفید بشنوید
یه جایی نزدیک فیروزکوه حواستان به آش گزنه باشد
ما خوردیم
شما هم بخورید
بلکم رستگار شوید

۳ شهریور ۱۳۹۱

آبشار گزو

ساختمان امامزاده نسبت به چند سال پیش هیچ فرقی نکرده بود اما اتاقهای چوبی زوار تبدیل به گچ وسیمان شده بودند.نمیدانم چرا ان اتاقک های چوبی را بیشتر دوست داشتم
بیتا و کچل رفتند برای اجاره اتاق و من و رها هنوز درشوک ماجرایی بودیم که از سرگذراندیم.
بچه ها برگشتند درحالی که ازحیرت جوان متصدی می خندیدند که باور نمیکرده چهار تا خانم از تهران اومدن امامزاده و تازه اینکه اتاق برای اجاره هم نداشت
جوان امد و پیشنهاد داد که شب را درنمازخانه بگذارنیم. رفتم انجا و روی زمین ولو شدیم اما پشه ها امان نمی دادند. بقیه اش را درست یادم نیست اما گمانم بچه ها انقدر بر روی جوان تاثیر مثبتی گذاشتند تا سرانجام یک اتاق را برای ما خالی کرده بود. و از نمازخانه به اتاق رفتیم. هوا گرم بود و احتیاجی به پتو های اتاق نشد و همان کیسه خواب ها را پهن کردیم روی زمین و دراز شدیم
کچل داشت رها را مشت و مال می داد و بیتا داشت به صداهایی که رها از خودش درمیاورد می خندید که دیگر چیزی نفهمیدم
صبح بیدار شدم و رفتم بیرون
دستشویی امامزاده همان شیروانی را داشت که سفر قبلی پیشانی مختار را شکافت اما همه چیز به شدت نو نوار شده بود
از مرد جوان خوشرویی که به ریس جمهور تیکه می پراند کتری و گاز پیکنیکی گرفتم و درایوان جلوی اتاق بساط صبحانه را به راه انداختم.
بچه ها غرق خواب بودند و دلم نمی امد بیدارشان کنم . بنابراین برایم خودم نسکافه ای درست کردم و به تماشای منظره اسمان ودرختها و پرنده های رنگین نشستم
همه مسافران خواب بودند و تنها صدای جویباری در دوردست میامد و طناب تابی که بر روی درخت گردوی روبرو تکان می خورد
آرام آرام امامزاده از خواب بیدار شدم و جنب و جوش آغاز شد.نوجوانان خانواده تهرانی که روبروی ما چادر زده بودند تفنگ بادی خود را برداشتند و دیوار کنار اتاق ما را نشانه می گرفتند
هم عصبانی شده بودم هم غمگین. حقیقتا چه کسی باید به این پسرها شیوه لذت بردن از طبیعت را یاد می داد؟ گنجشگ کشتن ان هم در دل طبیعتی به این زیبایی ؟ با صدای آزار دهنده تفنگ بادی؟
تا جایی که می شد تحمل کردم بعد از ان به داخل اتاق رفتم
خوشبختانه رفتارهای غیر کلامی من جواب داد و بچه ها دست از سر تفنگ و گنجشگ ها برداشتند ورفتند سراغ صبحانه
منهم برگشتم به لذت بردن از نسکافه و منظره تا وقتی که بچه ها بیدار شدند
با خنده وشوخی صبحانه را خوردیم . انها با یاداوری قیافه وحشت زده من در شب قبل می خندیدند و من به رها که تمام مدتفکر میکرده ما برای خوابیدن به امامزاده می اییم و خبر از آبشار نداشته و تمام مدت احتمالا به من فحش می داده که خوب همان پایین در روستا ها که می شد خوابید
وقتی متوجه شدم که یک گروه بزرگ تور اصفهانی قصد رفتن به سمت ابشار را دارند به سرعت بچه ها را روانه آبشار کردم
گروه اصفهانی ها پشت سر ما افتاده بودن و بچه ها پیشنهاد می دادند که گمشان کنیم تا خودمان زودتربه آبشار برسیم
خوشبختانه مسیر به سمت آبشار سر پایین بود و من دوان دوان می رفتم و بی خبر از اینکه هم کچل و هم رها ترس از ارتفاع دارند.
نیم ساعتی پایین رفتیم . درختان بزرگ بودند و هوا گرم و اصفهانی ها درراه
که خودم را رساندم به آبشار
به همان زیبایی قدیم بود. بلند و اسیر دراستوانه ای از صخره های چیده شده روی هم
اما عجیب کم آب شده بود که اصلا از زیبایی اش کم نکرده بود که یک حسن بزرگ هم به ان اضافه کرده بود: قبلا آنقدر فشار آب زیاد بود که نمی شد به زیر آن رفت اما حالا...
هیچکس نبود. زدم به آب. کف آب سنگ بود اما می شد جلو رفت به تدریج آب عمیقتر می شد طوری که در نزدیکی آبشار آب تا شانه هایم می رسید
آنجا از صخره ها بالا رفتم و خودم را به آبشار رساندم و رفتم زیر بارانی درشت از قطرات آبی گرم
هر دو دستم را به سنگها تکیه دادم و تمام بدنم را به زیر آب بردم
ضربه ها ملایم بودند و لذت بخش
همانجا زیر آبشار نشستم و به روبرو نگاه کردم. رها و بیتا و کچل داشتند می امدند وبا دیدن من صورتهایشان مانند بچه هایی شده بود که قرار است سوار چرخ و فلک شوند
زدند به آب و آمدند بالا
چهار تایی بالای صخره ها زیر آبشار ایستاده بودیم و می خندیدم.... می خندیدم و می خندیدم
و تمامی غم ها و دلهره و ترسها با آب و خنده در هوا ناپدید می شد

۲ شهریور ۱۳۹۱

به سمت امامزاده گزو

وارد شهر شیرگاه شدیم و پرسان پرسان به سمت لفور رفتیم. جاده زیبا بود اما من همچنان نگران خورشیدی بودم که لحظه به لحظه پایین ترمی رفت.
بامزه ماشینی بود که وقتی آدرس را ازش پرسیدیم گفت تا  امامزاده خیلی راه است وبه ما پیشنهاد داد که با او به بابل برویم!
طبعا درخواست محبت آمیزش را رد کردیم و انداختم تو جاده خاکی که من دیدم نوشته به سمت دریاچه البرز و حیرتزده که دریاچه از کجا پیدا شد و چرا من نمی دونستم که کچل میخندید که : خب برنامه گیس طلا عوض شد و الان ما می ریم به سمت دریاچه
طبعا خودم را کنترل کردم و نرفتم دریاچه و برنامه ریزی کردم که در مسیر بازگشت یک سرکی به این نام وسوسه برانگیز بزنم.
با کلی پرس و جو افتادیم تو جاده امامزده و من وحشتزده به یاد آوردم که اینجا کجاست. جایی که تا امامزاده دو ساعتی رانندگی داشت و الان ساعت هشت شب بود.
از انجا که راه پس نداشتیم بنابراین رفتیم پیش
جاده شنی بود و برای مانی خیلی سخت بود. حالا غیر از اینکه سربالایی بود و مارپیچ. مشکل این بود که من می دانستم در مسیر هیچ روستایی نیست که شب را درانجا بمانیم و البته هیچ چراغی هم نبود
هوا به تدریج تاریک می شد و جاده هم که سوت و کور و سخت
به کچل گفتم که بساط ساندویچ را به راه بیندازد که با خوردن سرشان گرم شود و اگرنه هیچکدام نمی دانستند که من چه می دانم . بیتا ریلکس میگفت اشکالی ندارد اگر نرسیدیم یه جایی همین اطراف پارک می کنیم و می خوابیم
و باز هم من چیزی نمیگفتم فقط کمربند را فشار می دادم
در تاریکی به کنار دریاچه یا هم سد البرز رسیدیم اما حس لذت بردن نداشتم فقط با دیدن یک چراغ و خانه  خوشحال شدم و پریدم پایین که ببینم جایی برای خواب پیدا می شود. رها عصایی ماشین را به من داد و با بیتا رفتیم به سمت خانه که وقتی متوجه شدیم خانه ای نیمه ساز است و احتمالا چراغ کارگرهاست که روشن است, ترجیح دادیم در سکوت بر گردیم بدون اینکه کسی متوجه حضور ما شود.
دوباره در تاریکی به راه افتادیم. بعد از ان دو ساعت رانندگی در جاده ای منفجر شده  بود. هیچ چیز جز مسیر پر از چاله در زیر نورچراغ ماشین دیده نمی شد. بیتا خوابیده بود کچل ساندویچ درست میکرد و رها سعی میکرد مانی را از چاله دورکند و من مدام به رها میگفتم که بکشد به سمت دیواره . با وجود تاریکی من به یاد داشتم که چه دره هایی درکنار جاده باریک است و از ان بدتر چیزی که انها نمی دانستند و منهم نمی خواستم که بدانند. خرس هایی است که در گزو شهرت  فراوانی در گاو خوردن دارند چه برسد به ما چهار تا مردنی
رها که استرس مرا احساس کرده بود هر از گاهی به بازویم می زد که دلداریم دهد . فکر کنم همه شان متعجب بودن که چرا من می ترسم
حضور هر از گاهی ماشینی که با حیرت از کنارمان رد می شد آرامش بخش بود که بعد از مدتی همین اندکی امید هم ازما گرفته شد. فقط ما بودیم و جاده
یکبار رها چراغ ماشین را خاموش کرد. تاریکی که حاکم شد تاریکی قبر بود. من شبهای زیادی را در جنگل خوابیده ام و میدانم اسمان حتی بدون ماه نیز نوری دارد.
اما ان شب به دلیل ابری بودن هوا چنان تاریکی بود که انگار سرانجام اتاق تاریک صد در صدی ایجاد شده بود
همه بچه ها با هم فریاد کشیدند که : روشن کن
نمیدانم ساندویچ به ان بزرگی را از شدت وحشت چطوری بلعیدم. بیتا ریلکس برای خودش سر از پنجره بیرون کرده بود و می گفت : عجب گونه های گیاهی زیادی دارد اینجا
و رها عصبی از لای دندانها می گفت :الان عصایی را می زنم تو سرت
کچل هم میخندید و میگفت منکه اصلا نترسیدم فقط نمیدونم چرا دست وپام یخ کردن
گونه های گیاهی هم چنان تیغی بر سر و صورت بیتا کشیدند که بیخیالشان شد وبرگشت داخل ماشین و خوابید!
کچل هم بعد ازمدتی نطقش کور شد. فردایش اعتراف کرد که چشمان براق حیوانی را داخل جنگل دیده و بعد از ان سکوت اختیارکرده است

یکی دو ساعت دیگرگذشت . یک کامیون که نزدیک بود ما را در دره تاریک بیاندازد گفت که از تابلو بعدی امامزاده گزو 13 کیلومتر باقی مانده است
و این طولانی ترین 13 کیلومتر عمرم بود. انقدر لبه پنجره را فشار داده بودم که انگشتانم درد گرفته بود. این وسط یک ماشین هم پشت سر ما افتاده بود که ولمان نمیکرد و احساس عدم امنیتمان شدیدتر شده بود
مدام به رها میگفتم که به خاطر ماشین عقبی سرعت نگیرد و آرامش خودش را حفظ کند
که سرانجام
چراغها
نفسی به راحتی کشیدیم و به سمت امامزاده پیچیدیم
در اتاقهای امامزاده زندگی درجریان بود. مسافران می رفتند و می امدند و می پختند ومیخوردند و با حیرت به این چهار تا خانمی نگاه میکردند که ازپرایدی سراسر خاک پیاده شدند
ناگهان از وسط اضطراب  تاریک و ساکت پرت شدیم به داخل آرامش شیرین نور و صدا وگرا 

درراه

مدتی در کنار آبشار نشستیم وچای داغ وسوهان خوردیم و درحیرت پشه های فراوان منطقه بودیم و دوباره زدیم به آب برای برگشت. جوانان زیادی در حاشیه رودخانه نشسته بودند و گمانم اگر فتیش پا بودند کلی بهشان خوش گذشت از این همه ساق سیمین که دیدند.
از انجا که من مراسم غسل تعمیدم را به دلیل سرد بودن آب آبشار هنوز اجرا نکرده بودم غصه دار بودم و وقتی به قسمت آب چکان رسیدیم رفتم زیرش
حالا آبشار نبود اما آب که بود خیس هم که شدم ...کافی بود
از انجا که هیچکدام حال اینکه برویم داخل ماشین و نهار را بیرون بیاوریم تا همین نزدیک های آبشار بخوریم را نداشتیم رفتیم کنار ماشین در حاشیه رودخانه , دلمه مامان بیتا را خوردیم و به خود بیتا خندیدیم که مدام می گفت من سیر شدم و با این همه مقادیری تخم مرغ آب پز را با گوجه و نمک ادامه راه دلمه کرد اینقدر که سیر بود! مقادیری هم به من خندیدم که روی سنگهای کنار رودخانه دراز کشیده بودم و هی می گفتم سنگها درمحل های مناسب تنم هستند و اذیتم نمی کنند و وقتی من بلند شدم
به رها هم خندیدم که گویا همه جایی تو آبشار ولش کرده بودیم و او نزدیک بوده سقوط کند که یک آقایی نجاتش داده است و اونم شاکی که من به چه امیدی با شما می یام آبشار؟
بچه ها سنگها را نشانم می دادند که چقدر تیز و قلمبه بودند و به فرم بدنی می خندیدند که با این سنگها متناسب باشد!
بعد از ناهار چراغ بنزین مانی روشن شد. وسط جاده های روستایی! امیدمان به روستا بود که انجا همون آقایی که رها را بغل کرده بوده با محبت تمام گفت که بنزین ندارند و توکل کنیدبه خدا و برید
ما هم توکل کردیم و رفتیم
بیتا که احساس فعال بودن بهش دست داده بود تو این سفر به هر ماشینی که رد می شد میگفت :آقا بنزین داری؟
و ما هی براش توضیح می دادیم که این ماشینهایی که او انتخاب میکند در ازای بنزین باید بصورت نقدی و احتمالا جنسی جبران کالا برایشان انجام دهیم و اونم هی نمی گرفت قضیه را
به سرازیری که رسیدیم مانی خودش چراغش را خاموش کرد. من کشته مرده مرام این پسر هستم ها
همون جای قبلی رودخانه که صبح پیداش کرده بودیم نگه داشتیم.رها از رانندگی خسته بود
بساط را پهن کردیم و بچه ها ولو شدند و من نگران
قضیه این بود که من می دانستم مکان بعدی کجاست و فاصله اش که زیاد بود و این خوابیدن بچه ها باعث می شد به تاریکی بخوریم اما رها هم طفلک از ساعت 5 صبح تا الان که ساعت 3 بود رانندگی کرده بود
گذاشتم که سه تایی بخوابند و منهم رفتم سراغ بوته های تمشکم
آنقدر تمشک زیاد بود که دامنم را پرکردم و برگشتم در اب رودخانه شستم و یک مقداری برای بچه ها کنار گذاشتم اما نمی دانم چرا سهم بچه ها هی کم و کم و کمترشد.
سرانجام آنقدر سر و صدا کردم تا بیدار شدند و بهشان چایی دادم که خواب از سرشان برود وکلی به بیتا خندیدم که کچل سرکارش گذاشته بود که پاپ کورن های که اورده درگرمای صندوق عقب همه در پاکت پف کرده و آماده شدند
بیتا هم با حیرت پاکت سر بسته را زیر رو میکرد و نمی دید رویش نوشته درماکرویو گذاشته شود!
مسیر بازگشت زیبا تا جاده اصلی را خواندیم و چرخاندیم
درجاده اصلی بیتا از ماشین پلیس پرسید که چطور به امامزاده گزو برویم و پلیس اصرار که نرید دوره نمی شه جاده اش خطرناکه ماشینتون نمیکشه
و من و رها لبخند می زدیم که : شما عبدالمناف را می شناسی؟ نمی شناسی دیگه
و به سمت شیرگاه به راه افتادیم و جنگلهای واقعی شمال دو طرف ما بود نه ان درختهای تنک آبشار دراسله





















۳۱ مرداد ۱۳۹۱

آبشار دراسله

قرار شد کچل شب بیاد خونه من و رها بعد از رسوندن مامانش به سرکار بیاد منو و بیتا را سرراه سوار کند.
شب قبل مسیر و آدرسها را از اینترنت برداشته بودم و مثل همیشه به این فکر کردم که من چرا یک اطلس راههای ایران نمی خرم؟
دو تا کیسه خواب برداشتم و دو تا پتو سفری برداشتم برای خودم و کچل و رها
هرچی تو یخچال داشتیم هم بار زدیم و راه افتادیم
رها به مانی(ماشینش) خیلی رسیده بود و من احساس گناه داشتم . مانی طفلک سفر قبلی خیلی اذیت شده بود و نگران حالش بودم
ساعت شش بود که رها رسید و سوار شدیم و بیتا را هم سرراه سوار کردیم و سفر رسما آغاز شد
جاده برخلاف تصورمان خلوت بود. در راه سر به سر بیتا می ذاشتم که بالاخره بعد از مدتها حاضر شدم ببرمش سفر. یادتون هست که بیتا همیشه در وضعیت خ(خوابم می یاد) ش(جیش دارم) و یا گ (گشنه ام) بود و علاوه بر اینها از زیر کار در می رفت به همین علت مدتها بود که در برابر اصرارهایش برای همسفر شدن مقاومت میکردم تا این دفعه که قول داد که حسابی کار کنه
البته با همان حرکت ماشین خوابش برد!
تا فیروزکوه را دو ساعته رفتیم و با دیدن یه درخت سبز و یه زمین سرسبز برای صبحانه نگه داشتیم. بساط را که پهن کردیم . پنیر و خیار و گوجه فرنگی با چایی و نبات و خرما
بعد از صبحانه به شدت خوشمزه و آفتابی که پشتمان را گرم می کرد به راه افتادیم. فقط قبلش کلی خندیدم از استفاده ابزاری از مانی به عنوان استتار برای جیش کردن و البته مانی که به شدت چشم پاک است
طبق نقشه خودکاری که من کشیده بودم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به دوراهی آزادمهر رسیدم و پیچیدم توی جاده آلاشت
جاده زیبایی بود. با وجود تنک بودن درختها، منظره روستاهایی که برنج کاشته بودند(برنج بودم یا گندم؟) نمی دونم طبق طبق بودند و خیلی خیلی زیبا و رنگ سبزی که با نورآفتاب سایه روشنی داشت عجیب زیبا
از مسجد یکی از روستاهای صدای راهپیمایی روز قدس می امد و با کنجکاوی به داخل مسجد سرک کشیدم که یک پرنده دران پرنمی زد و گروه راهیپمایان در واقع در تنها بلندگوی مسجد حضور داشتند.
سر یک پیچ رودخانه را دیدیم بنابراین پارک کردیم و زمین به اب و ان طرف رودخانه با میوه و چایی استراحتی کردیم
من هم به سراغ تمشک هایم رفتم. هرچقدر خار مهم نیست تمشک می توانست میوه ممنوع بهشت باشد
حضور ماشینهای دیگری که آمدند یعنی باید برویم. می دانم این خودخواهی است اما ای کاش همه ما ایرانی ها مثل غربی ها بیمار دیستنس داشتیم و از حدی بیشتر توان نزدیک شدن به یکدیگر را نداشتیم.
حالا چرا من اینقدر دیستنسم زیاد است؟ نمی دانم . برخلاف شیرازی ها که توان این را دارند که گلیم چسبیده به گلیم در بلوار بنشینند و از کاهو ترشی و کتلتشان به همسایه های گلیمی تعارف کنند.
پرسان پرسان که روستای دراسله کجاست جلو می رفتیم . جاده به تدریج خاکی شد اما همچنن به پای عبدالمناف نمی رسید. انقدر رفتیم تا به جایی رسیدم که مانی نمی توانست بالا برود و معلوم شد که دراسله همان جاست. ویلا های دور از هم با شیروانی های رنگی ! شباهتی به روستا نداشت. ضمن اینکه خیلی بی آب و علف بود. منظره خشک روبرو نوید آبشار زیبایی را نمی داد
بهر صورت ماشین را پارک کردیم و به راه افتادیم. چند تایی خانواده نیز بودند.
از کنار آب بالا رفتیم و به تدریج آب بیشتر و منظره زیباتر می شد
زمانی که مجبور شدیم به آب بزنیم متوجه شدیم که برخلاف هوای گرم، آب عجیب سرد بود. من شمردم تا شماره 50 بیشتر نمی توانستم پاهایم را در آب بگذارم. دو سه باری از عرض اندک رودخانه رد شدیم تا به آبشار رسیدیم. کوتاه بود اما پر آب وسرد
شاید ده متری بود اما در یک طرفش آب به شکل قطرات زیبایی از صخره ها می چکید. از کناره آبشار مردم هنوز بالا می رفتند و معلوم بود که ادامه دارد.
مسیرباریک را جلو رفتیم . سرمای آب دیگر داشت دردناک می شود و صخره ها به هم نزدیکتر که به انتهای راه رسیدم . جایی که به طرزی زیبا صخره بزرگی بین دو دیواره سنگی افتاده بود و آب آن را سوراخ کرده بود. آب از دو دایره بزرگ بیرون می زد.
سرد و روشن وزیبا
اینم  لینک عکساش
























۲۶ مرداد ۱۳۹۱

ای دهنتون سرویس با این عاشق شدنتون

آسیبی که عرفان و ادبیات عرفانی ایران به عشق و روابط عاشقانه زد غیر قابل بخشایشه

بچه ها.. فنای در معشوق و یکی شدن در عشق و ذوب شدن در معشوق همون تو ادبیات جاشه و خیلی هم قشنگه

اما تو واقعیت شما باید خودت باشی، تمام قد، حتی یک کمی هم قدبلندتر از همیشه

عاشق ذلیل و حقیری که همیشه در پی خوشحال کردن معشوقه و به خودش و عواطفش اهمیت نمی ده

قابل دوست داشتن نیست که هیچ

اتفاقا نفرت انگیز هم هست

۲۴ مرداد ۱۳۹۱

دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار

پیرزن با کیسه هایی از سبزی تازه پاک شده سر کوچه ای در میدان هفت تیر نشسته بود. پرسیدم هر کیسه 1500 تومن بود. من عمدا دو هزاری دادم که بقیه اش را پس نگیرم.

اما پیرزن به زور500 تومان بقیه  پول را به من برگرداند 

ومدام با کلامی لهجه دار میگفت: نه خانم من قربان شما می روم ولی نه

و من دیدم که درون آن کیف مشکی زیب دار فرسوده  ای که از زیر چادرش بیرون آورد، هیچ پولی به جز همان 500 تومن نبود.

دگردیسی

چند روز بود قاط زده بودم حسابی، میدونید قاط یه گیاهیه تو مایه اکس،  که مردم قدیم می زدن و می رفتن فضا؟

حالا شده یه اصطلاح اما نه برای سرخوشی که برای عصبانیت

آره یه چند روزی بود قاط زده بودم. من هیچوقت درون نگر خوبی نبوده ام

هیچوقت نمی فهمم چمه

باید تمام اتفاقات اون روز و روزهای قبلی را ریزبه ریز مرور کنم تا بفهمم چمه

بعضی وقتها هم که حوصله بازخوانی ندارم

نتیجه اش اینکه به مدت طولانی در وضعیت قاط ردگی باقی می مونم تا بالاخره یه فرجی بشه

خلاصه قاط زده بودم و سگ هم شده بودم و حوصله هیچی و هیچکس را نداشتم که زنگ در را زدن

خوابالو در را باز کردم و دوباره رفتم توی تخت به بقیه کابوسهایم درباره شکسته شدن تخت پادشاهی برسم که دوستم اومد بالا تو اتاق و به من نگاه کرد

بعد کیسه دستش را بالا آورد و گفت

اینا رو برات خریدم حالت خوب شه

تو کیسه سه تا گلدون بود

یک ساعتی طول کشید تا من خاک گلدونا را عوض کنم و گلدونشون را بزرگتر کنم و جاشونو توی خونه پیدا کنم

وقتی که سرانجام گلدونا  نشستن روی کمد کنار مجسمه افریقایی

حال من هم خوب شده بود

۲۳ مرداد ۱۳۹۱

حوای بی شرم

برای خرید مانتو رفته بودم

اتاق پرو خصوصی نبود

همه همانجا مانتو ها را در می آوردند و می پوشیدند

من چیز زیادی زیر مانتو نپوشیده بودم  بقیه اما همه بلوزی بر تن داشتند

منهم  در گوشه ای مانتوهایم را پرو کردم

اما آنچه که متعجبم کرد دختران فروشنده بود که برخلاف عادت همیشگی شان هیچ توجهی به من نداشتند و هیچکدام از جملات قراردادی : وای چقدر بهتون می یاد

یه رنگ دیگه بیارم براتون

سایزش خوبه

با شلوار جین خیلی خوب میشه

و ..

را خطاب به من نمی گفتند و تمامی جملات را برای دیگر مشتریانی که برخلاف من نیم برهنه نبودند خرج می کردند

انگار من اصلا وجود نداشتم. با اینکه  مدام مچ نگاه های یواشکی آنها و بقیه مشتری ها را در آینه می گرفتم

اما همچنان من نامرئی بودم برایشان

چیزی که در سکوتشان حس می کردم نوعی خشم بود

خشم به زنی که بدنش را نمی پوشاند

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

شعر زلزله

 
آنگاه كه سقف‌ها فرود آمد
خاكها به چشمها و دهانها فرو شد
تیرها بر سرها و گردنها نشست
دست و پاها كه میل جنبش داشت
زیر هوار خاك از جنبش ایستاد
و فریادها و ناله‌ها به هوا بر خاست
ما نبودیم كه این همه رنج را
ببینیم و دم بر نیاوریم
اما ... خدا كه بود
مگر ندید نوباوگان شیرخوار پستان مادر می‌مكند؟
مگر ندید نوعروسان خویشتندار تازه به بستر رسیده‌اند؟
مگر ندید مومنان شب زنده دار به نمازش ایستاده‌اند؟
مگر ندید كه تن‌های بیمار تب‌دار در انتظار
عافیت‌اند؟
مگر ندید؟ مگر ندید؟ مگر ندید؟
مگر نمی دانست كه هزاران كودك مجروح را
مادری نخواهد ماند كه مرهم جراحتشان باشد؟
مگر نمی‌دانست پدران و مادران جان بدر برده فرزند
كشته را
امیدی برای زنده ماندن نخواهد ماند؟
مگر نمی‌دانست به سفر رفتگان را
خویشاوندی نخواهد ماند كه بر شانه او اشكی
فشانند؟
مگر نمی‌دانست؟ مگر نمی‌دانست؟
بازهم می‌گویی خدای من مهربان است؟
تو را به همان مهربان خدای خودت سوگند
مهربانی را برایم تفسیر كن
علی اصفهانی

۲۱ مرداد ۱۳۹۱

هنوز دارم می خندم بهش

بابا اتی: من می خواستم یه  واکنشی به وقایع اخیر نشون بدم

مستشار: آفرین آفرین  نشون بده ببینیم

بابا اتی : الان نیاوردم جلسه دیگه می یارم نشون می دم

قهوه تلخ مجوعه 33

۱۹ مرداد ۱۳۹۱

تازه به دوران رسیده

تخت پادشاهیم که یادتون هست .

طفلک خیلی روکشش کهنه شده بود و من  یه گلیم روش می انداختم و گلیمه هم هی سر میخورد و بی آبروییش دیده می شد

از طرف دیگه گود رفته بود وابرهاش هم نازک شده بودن وقیافه اش خیلی درب و داغون  شده بود

دایی یه که تو کار مبلمانه روکش را برد داد به خیاطش و حالا یه روکش مخمل بنفش با ابرهای ترو تازه و سرحال روی تخت پادشاهی من افتاده

اینقده براش خوشحالم عین گداهایی شده که یه شبه پولدار می شن

۱۸ مرداد ۱۳۹۱

و می دانم چرا

 

حقیقت این است که من از آن گروه  آدمهایی هستم که از تنهایی لذت می برم

من خانه ام را دوست دارم و تنها مکانی است که در آن در آرامش کامل هستم  و می توانم یک هفته از آن بیرون نیایم

آنقدر که همسایه ها نگرانم می شوند چون حتی صدای موزیک هم از خانه من شنیده نمی شود

همچین مواقعی  فکر می کنم من درون گرا  هستم

از طرف دیگر موجودی هستم به شدت رفیق باز این را دیگر همه می دانند

هر روز عصر خانه من پر می شود از دوستانم و من از همه بیشتر حرف می زنم ،خاطره تعریف می کنم و می خندم 

و همچین مواقعی به نظر برونگرا می رسم

اما این روزها می دانم که دلیل خانه ماندنم این است که پنهان شوم

از مردم پنهان شوم

بیرون خانه من ، شهر داغ است و غمگین و خشن

این روزها مردمان این شهر  ترسناک شده اند

۱۷ مرداد ۱۳۹۱

فقط آب و هوا و غذا نیست که

جنس های خوشگل باید ارزون باشن
شمع ها ی خوش بو و کاسه های رنگی و گلدونهای گل
اینا باید ارزون باشد
واسه اینکه همه بتونن بخرن
یعنی این فروشنده ها  نمی دونن  بوی شمع های عطری ، رنگ کاسه های قرمز و آبی؛ برگهای سبز گلدون های کوچیک  برای زنده موندن ضروریه

۱۶ مرداد ۱۳۹۱

جهت اطلاع کیف قاپ های محله بهار

من یه گوشی جدید خریدم

و دقیقا سه ساعت و بیست و سه دقیقه طول کشید تا  زبانش را از عربی به فارسی تبدیل کنم

جان من بی خیالش بشید

من دیگه جون ندارم

امضا: اسمارت گیس طلا

آبشار دریوک

صبح از زیر کیسه خواب و پتوها بیرون آمدم و با چشمهای نیمه باز دوربین را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. هنوز مسافران  پر سر و صدای دیشب خواب بودند. ( همه تان می دانید من مردمان سرزمین شمال را بسیار دوست دارم ولی حقیقتا به این صدای بلندشان در هنگام صحبت کردن هیچوقت عادت نکردم )
مه همه جا را گرفته بود. تا سری به دستشویی بزنم و برگردم منظره به طرز عجیبی تغییر کرده بود. مه از بین رفته بود و کوهها در زیر نور آفتاب میدرخشیدند اما دشتی از ابر تمام دره را پر کرده بود نفسم بند آمده بود. IMG_1667حرکت ابرها را می شد دید. بعضی وقتها از ته دره بالا می آمدند و تمام امامزاده درمه فرو میرفت و بعد دوباره آفتاب و دریای ابر در زیر پاهایمان
به اتاق برگشتم و بچه ها را صدا زدم که منظره را ببینند. یک پیرزن و پیرمرد رو به منظره صندلی گذاشته بودند و در لذت فرورفته بودند.
بعد از بیداری بچه ها صبحانه خوردیم و به جستجوی آقای درویشی رفتیم تا اتاق را به او پس دهیم . مرد مهربان تنها 5000 تومان برای یکشب از ما گرفت که ان را هم به زور قبول کرد و مدام می خواست مهمانشان باشمدرویشی مسیر رفتن تا آبشار دریوک را نیز نشانمان داد که عبور از سه روستا ی بود که در کوههای روبرو نشان می داد!
با اندکی استرس همان جاده ای را که بالا رفتیم، پایین آمدیم. در نور روز و بدون مه ترسش کمتر بود و مسیر کوتاهتر به نظر می رسید.به سر همان دوراهی معروف رسیدیم و حالا دوباره باید بالا می رفتیم. جاده اسفالت بود و پهن تر از جاده امامزاده .
انقدر که یک جایی نگه داشتیم و از ابرهایی که برای خودشان بین اسمان و دره می گشتند عکس گرفتیم IMG_1698و رو به منظره بیسکویت افریقایی من را خوردیم که اگر می دانستم اینقدر خوشمزه است نمی آوردمش در سفر بخوریم
دو سه جا حسابی خندیدم یکی زمانی که شاهین در آسمان دیدیم که یعنی ای خدا چقدر بالا اومدیم دیگه که به قلمرو شاهین ها رسیده ایم ؟و دیگری سه تا گاو که سر راهمان را گرفته بودند و هیچ بوقی انها را از جایشان تکان نمی داد
همینجور بالا و بالاتر رفتیم و چند ر.وستا یک از یک تمیزتر و خوشگلتر با خانه های ویلایی را پشت سر گذاشتیم تا سرانجام به روستای نمار رسیدیم با رودخانه ای که معلوم بود از آبشار سرچشمه گرفته است. سفید و سرد و خروشان. درانجا یک عدد غیر محلی آدرس بیخودی به ما داد و مجبور شدیم از روی پلی بر روی رودخانه رد شویم که از چوب و گل ساخته شده بود و گمان می کنم برای عبور عابر پیاده بودمحالا به بدبختی پل را رد کردیم و آقا عذرخواهی می کند که ای وای آبشار از اون طرفه
رها مجبور شد برای دور زدن به حاشیه رودخانه برود و همانجا هم مانی گیر کرد آنقدر که من و محدثه مجبور شدیم ماشین هل بدهیم تا بتوانیم از ان باریکه راه خود را نجات دهیم و تازه بایددوباره از روی ان پل لرزان رد می شدیم . از ترسم به آب رودخانه نگاه نمی کردم و فقط تصور سقوط در آن را می کردم
سرانجام راه خاکی را پیدا کردیم و رفتیم تا جایی که همه ماشینها آنجا پارک کرده بودند. گروهی کوهنورد هم با کوله و چوبدستی از مینی بوسی پیاده شدند وجلوی ما به راه افتادند. تعجب کردم چون از توضیحاتی که من در اینترنت پیدا کرده بودم . راه چندان کوهنوردی نیست و بیشتر گل گشت بود
که حدسم هم درست بود. اندکی سربالای را بالا رفتیم و مسلط شدیم به رودخانه که در ان پایین حرکت میکرد و بعد از کمی بالانوردی به یک دشت باز و سرسبز رسیدیم
دشت پر از اسب بود. اسب ها خوابیده و ایستاده و در حال چرا بودند. در آرامشی غریب .مدتها بود که گله اسب بدون زین ندیده بودم. کره اسب هایی که برای خنک شدن روی چمنهای خیس می غلتیدند. انگار که ناگهان وارد یک کارت پستال شده بودی
خیلی زیبا بود می فهمید؟ خیلیIMG_1769
از آنجا به سمت آبشار پیاده روی کردیم . رها و محدثه برای خودشان از بین آب می امدند ومن هم برایم خودم مارمولک ها را در بین علف ها دنبال می کردند.هیچ درختی در منظره نبود اما کوه ها بلند و دشت ها دور و ابر ها بالای سر و رودخانه در زیر پاهایمان بودتنها نگرانی من این بود که آبشار چیز دندان گیری نباشد و این همه زحمت برای رسیدن به آن بیهوده باشدباریک هایی آبی که در انتهای مسیر از بالای کوه پایین می امدد و گروه کوهنوردها که همانجا بساط ناهار را پهن کرده بودند مرا نگران کرد که آبشار همین شاش موش آب باشدبه انها رسیدم و با نگرانی به اطراف نگاه کردم و هنوز آبشار را ندیده بودم. لازم بود اندکی 90 درجه بپیچم تا با آن روبرو شومتمام خستگی از تنم بیرون ریخت
بلند بود و سه طبقه و پرهیاهو IMG_1796
رها و محدثه در همان پایین نشستند و من دو طبقه بالاتر رفتم. چند جوان در حوضچه آبی که زیر طبقه اول درست شده بود آب تنی می کردند.مدتی انجا نشستم و نگاه کردم.وقتی دیدم دخترها قصد بالا امدن ندارند به طبقه دوم برگشتم و انها هم بالا امدند و در کنار قطرات آبی که در به سر رو یمان می خورد. ناهار خوردیم که البته غذای اندکی باقیمانده از شب قبل بود
میل به آبتنی داشتم اما حضور چشمهای کنجکاو اذیتم میکرد. حتی با رها تا نزدیکی هایش هم رفتیم اما نمی شد. بی خیالش شدیمانقدر انجا نشستیم تا به قول خودم منظره جذبمان شود
مدام به رها می گفتم ما خیلی خوشبختیم. می دانی؟
دور آبشار گلهای معطری بودند که نمی شناختم اما عطرشان آشنا بود. در کوه روبروچوپانی با گله اش حرکت می کردند و همه درحیرت این بودیم که با این شیب شدید چرا هیچکدام سقوط نمی کنند.تنها کسانی که به دیدن آبشار آمده بودند مردم محلی بودند و معلوم بود که آنجا را تمیز نگه داشته بودند و این هنوز شادمانم میکرد.خدا را شکر هیچ دکه و تخت و مغازه ای در ان اطراف نبود. حتی یک تابلو هم نبود
همه چیز بکر و اصیل
همین الان هم نگرانم که با معرفی این آبشار در این وبلاگ باعث شوم که روزی پفک ها و نوشابه ها هم به انجا راه پیدا کنندIMG_1818
سرانجام تصمیم به برگشتم گرفتیم که میخواستم شب درتهران باشیم
که همان اول کار رها لیزخورد(البته فکر کنم محدثه جاخالی داد) و کمر ودستش زخم شد. قبل از این هم زانویش از این همه رانندگی درد گرفته بود.
گرسنه بودیم و مغازه های روستاهای بین راه که می امدیم همه بسته بودند. پرسان و نگران به دنبال چیزی برای خوردن بودیم و هیچ چیز نبود که ناگهان با یک مغازه بهشتی روبرو شدیم که علاوه بر ماست و پنیر و کره محلی اش که خدا بودند. آش رشته هم داشت.
می فهمید یعنی چه؟ آش رشته داغ
همانجا درماشین آش را سر کشیدیم و مردم مهربان هم با لبخند نگاه می کردند و تنها یکی با لهجه ای بامزه دلداریمان می داد که این بالا ماه رمضان نیست !بعد از خوردن آش رشته سرحال جاده برگشت را شروع کردیم و ماست چکیده روستا را با چیس می خوردیم و عین بهشت بودکه ناگهان در پبچ باریک با 206 که برای خودش با سرعتی بالا می پچید روبرو شدیمدر ان لحظات کوتاه من به این فکر می کردم که بکوبیم به هم بهتر است تا برویم ته دره رها به این فکر میکرد که بزند به تیرهای بزرگ سیمانی حاشیه جاده
و محدثه هم که فکرنکنم کلا فهمید چی شد.تنها چیزی که نجاتمان داد عکس العمل سریع رها بودکه انقدر کنار کشید که در دره نیفیم و از کنار هم گذشتیم و دوباره برگشتیم توی جاده راننده ماشین دوم انقدر ترسیده بود که بوق بد و بیراه رها را چند دقیقه بعد جواب داد!
بعد از ان تا مدتی همه درسکوت بودیم تا شبح عزرائیل از ما دور شودو خنده هایمان دوباره برگردد
که برگشت . چون من باز هم به دده بدده افتاده بودم و زبانم میگرفت و آنها میخندیدند. و البته ما هم به فانتزی کودکی رها می خندیدیم که همیشه آرزو داشته بتواند موهایش را همانطور تکان بدهد که گاوها دمشان را تکان می دهندو البته برای اولین بار در عمرش فهمید که دلیل توانایی اسب ها و گاوها برای این کار این است که استخوان و عضله دارند برای این کارو طبعا ما از تصور گیسوان رها با عضله و استخوانی که بتواند انها را تکان بدهد حسابی روحیه شادی پیدا کردیم
و زمانی که من می خواستم این جمله او را در گوشی ام ضبط کنم که یادم بماند چنان در دست انداز رفتیم که گوشی دماغ مرا از جا کند تقریبا
طبعا دیگه خنده روی خنده می آمد
مثلا تمامی ماشینهای که از کنار ما رد می شدند سر برمی گرداند به ما نگاه میکردند و مشغول صحبت میشدند. این اتفاق تا زمانی که به داخل تهران هم رسیدیم ادامه داشت . محدثه میگفت شاید مشکل از ما نیست مشکل یه جای دیگه است و رها با لحنی بامزه می گفت آره راست میگی فکر کنم زیپ مانی بازه !
سرانجام به جاده اصلی هراز رسیدم و به سمت تهران به راه افتادیم و چشمتان روز بد نبینید. مانی که حسابی تا اینجا مرام گذاشته بود و در این جاده های سخت روی ما را زمین نیداخته بود دیگر کم آورد
تا تهران هر چند کیلومتر یکبار امپر می چسباند و جوش میاورد. رها کاپوت بالا می زد و محدثه ظرف آب پر میکرد و من ساندویچ کالباس درست میکردم !
یعنی من حقیقتا تحسین می کنم رها را که اصلا عصبی نمی شد و همچنان با خنده و شوخی دوباره پیاده می شد
فن پشت رادیات خراب شده بود و آبش به سرعت تمام می شد.خنده دار مردمی مهربان بودند که هر وقت ما را با کاپوت بالا می دیدند برای کمک می آمدند و سعی میکردند بفهمند که مشکل کجاست. رها هم مرام می گذاشت و به انها نمی گفت که می داند مشکل چیست و اجازه می داد انها با خوشحالی کشف کنند که مثلا
- کولر ازش زیاد گرفتی
و رها هم می گفت بعله شما راست میگی و من و محدثه این ور میخندیدیم که کولر؟ما یه جایی بودیم نزدیک اورست داشتیم یخ می زدیمکولر؟
یعنی اینطوری بگم که ساعت ده شده بود که ما تازه وارد تهران شدیم و همچنان مانی هی جوش میاورد و ما بابایی شرق و غربمان قاطی کرده بود و نمی فهمیدیم داریم کجا می ریم که یه هتل دیدیم به خنده به رها میگفتیم همین جا نگر دار بریم شب بخوابیم فردا صبح بگردیم ببینم تهران کجاست
سرانجام به نزدیکی خانه ما رسیدیم و رها می خندید و می گفت الان پیکانیه دم در خونه تون ایستاده داد می زنه : از بابایی باید می اومدید صیاد شیرازی واسه چی رفتید حکیمیه هان؟!!





































۱۴ مرداد ۱۳۹۱

امامزاده عبدالمناف

طبق یادداشت های من آبشار دوم در 45 کیلومتر آمل به نام دریوک بود
باز هم مرد محلی مهربانی پیدا شد که آدرس دقیق به ما بدهد که بعد از رد کردن سه تونل و بعد از روستای کهرود و نرسیده به پنجاب یک پل را باید پیدا می کردیم
خوشم می یاد از راهداری ایران کلا از دید اونا فقط شهر حسابه و روستا نیازی به تابلو اسامی نداره
اتفاقی پل را پیدا کردیم و هیچ نامی از روستاهایی که در راه است نبود . فقط تابلوی بود که منطقه ییلاقی نمارستاق را معرفی کرده بود . آن هم در بین یک عالمه تابلو دیگه و رفتیم به داخل فرعی
و راهی شروع شد پیچ در پیچ با آسفالتهایی که جابجا آب آنها را شسته بود... رفتیم و رفتیم و رفتیم که به یک دوراهی رسیدیم که یک طرف به سمت امامزاده عبدالمناف بود و دیگری به سمت بی نام ونشان و ما با خنده به دنبال پیکانی سفیده می گشتیم که بیاید راه را نشانمان بدهد که مانی جوش آورد.
مانی اسم پراید رها است که اولا اسمش اسکندر بود اما بعد از تعویض رینگ و اینا اسمش شد مانیIMG_1541
یک راننده تاکسی گفت که پایینتر قهوه خانه و آب هست. رفتیم آنجا و مشغول خنک کردن رادیات شدیم و راننده شاکی که سه تا خانم تنها واسه چی راه افتادن برن آبشار و می خواست ما را به زور به خانه خودش ببرد افطاری!
خلاصه صحبتهایش این بود که فهمیدیم این همه راه آمده ایم همین قدر تا آبشار مانده است و الان ساعت 5 بود بنابراین باید به دنبال جای خواب می گشتیم. با مرد قهوه خانه ای صحبت کردیم که شب را در اتاقک هایش بخوابیمة هرچند سرد شده بود ما فقط یک کیسه خواب ودو پتو داشتیم اما مرد گفت که امامزاده خودش اتاق دارد برای اجاره . بنابراین از دست راننده تاکسی فرار کردیم برگشتیم سر دو راهی جایی که نوشته بود تا امامزاده هفت کیلومتر
هفت نگو بگو هفتاد تا
من هیچوقت آدم شجاعی نبودم . می دونم به خاطر نوشته های اینجا باور نمی کنید اما من ظاهر یک آدم شجاع را دردم ولی در درون ترسهای خودم را دارم اما خداییش اصلا از جاده و مشکلاتش نمی ترسم
و من در این جاده امامزاده برای اولین بار ترسیدم. مسیر مثل کارتونها بود؛ خطهای نازکی بود که دور کوه می چرخند و بالا و بالاتر می روند.و خودش جاده هم خیلی نازک بود! خاکی با کناره هایی که شسته شده بود داخل دره ، یعنی به عرض یک پراید! حالا عرضش جهنم، پیچ هایش حتی 90 درجه هم نبود بعضی وقتا 20 درجه بود. مدام به رها می گفتم نگه دار ماشین را بلند کنم بذاریمش بعد از پیچ. یعنی یک کمی زاویه را اشتباه رفته بودی تو دره بودیم
و چه دره ای
رها من همین جا اعتراف می کنم که از بس عروسک ماشینت را فشار دادم فکر کنم گوشش در شرف کنده شدن باشه
خلاصه می خندیدیم و می ترسیدیم . تمام وصیتها را کردم و به تمامی گناهانم اعتراف کردم و لکنت زبون هم گرفته بودم و دده بدده می کردم
حالا این وسط مه هم همه جا را گرفت . دیگه حتی نمی فهمدیم داریم می پیچیم یا مُردیم داریم می ریم جهنم
محدثه می گفت الان پیکانیه می یاد دنبالمون داد می زنه: اشتباه دارید می رید! اونجا راه جهنمه نه بهشت
ما هم می گیم: ببخشید ببخشید غلط کردیم و می ریم سمت بهشت
این وسط بیتا زنگ زده بود و شاکی که دودرش کرده بودم و خودم رفته بودم سفر. بهش گفتم ما در چه وضعیتی هستیم رها با یه لحن رمانتیکی میگفت به خانواده هامون بگو دوستشون داریم
می خندیدیم و از ترس خودمان را خیس کرده بودیم. بدبختی نه آدم بود نه خونه، فقط وسط ابرها حرکت می کردیم بدون دیدن روبرو پهلو یا پشت سر
وحشتناکترین تجربه ماشین سواری ام بود که ناگهان خانه ها روستایی ظاهر شدندIMG_1577. یعنی نفسمان بالا آمد ها وهنوز چند تا خانه جلوتر نرفته بودیم که مناره های امامزاده از توی مه پیدا شد.
خداییش نمی دونم این امامزاده از ترس ادامه تحصیل در ایران که فرار کرده چطور به این نوک کوه خودش را رسانده بوده
رفتیم داخل محوطه، امامزاده شلوغ بود و همه اتاقها پر بودند. بچه ها بازی میکردند و زنها تمیزکاری و مردها غذا و مواد را آماده می کردند. رو به منظره زیبا پارک کردیم و من رفتم دنبال مسئول پذیرش که بعد از مدتی سوار بر موتورش آمد
آقای درویشی پیرمردی با لباس ارتشی و چفیه بود که کلی از حضور من که یک اتاق برای سه خانم می خواستم حیرت کرده بود و با آن لهجه بامزه اش میگفت
- سه تا خانم؟
- بله
- تنها؟
- بله
- یعنی آقا همراتون نیست
- نه خیر
- مجردید
- بله
- یعنی کلا هیچکدومتون ازدواج نکردید
- نه خیر
آقای درویشی اینقدر مرام گذاشت که می خواستم اتاقی در نزدیکی خودش به ما بدهد که جایمان امن باشد اما مشتری قدیمی برایش رسید که مردی فلج بود و اتاقی بدون پله لازم داشت به همین علت اتاق دیگری به ما داد و همراهمان امد تا در اتاق مستقر شدیم
اتاق به شدت تمیز با دیوارهای سفید بودIMG_1580
هنوز مدتی از ولو شدنمان نگذشته بود که آقای درویشی دوباره رسید و اتاقمان را عوض کرد. خداییش آدم با حالی بود. اتاق جدید در انتهای ردیف اتاقها بود طوری که فقط خودمان از پله هایش استفاده می کردیم و مهمتر از آن اینکه اتاق علاوه بر پتوهای براق وتمیز، سماور و گاز پیکنیکی و کتری و چایی و نمک و روغن هم داشت!
یعنی دیگه آخرش بود
محدثه و رها سریع پتوولحاف را باز کردند و خزیدند زیرش . واقعا خسته شده بودیم . رها میگفت زانوهایش هنوزمی لرزد.
منهم خسته بودم اما می ترسیدم با تاریک شدن هوا مناظر اطراف امامزاده را از دست بدهم به همین علت روی گاز پیکنیکی اهدایی چایی گذاشتم و خوردیم و زدم بیرون .
جاده کنارامامزاده را ادامه دادم. هیچکس نبود به جز صدای پارس سگی در دوردست، صدای جوی آبی که پیرمزد کشاور به سمت کرت هایش هدایت می کرد.
اسبی سفید که بر زمینه مه آلود سبز رنگ می چرید
IMG_1622
روستایی دردوردست که چراغهایش در میان مه پیدا و پنهان می شد
گلهای معطر زردرنگی در باد می لرزیدند و هوا آرام آرام تاریکتر می شد و چراغهای روستاهای اطراف روشنتر
نمی دانم چقدر رو به کوههای سبزنشستم و توده های سفید را نگاه کردم که از جلوی من می گذشتند.
تا زمانی که صدای اذان از مناره های امامزاده بلند شد
شهادت می دهم که زمین- مادر طبیعت- بزرگ است و یگانه












































آبشار شاهان دشت

خب توی اینترنت جاذبه های طبیعی آمل سرچ کرده بودم و یک عالمه جاهای دیدنی پیدا کرده بودم. و گروه سه نفری  رها و محدثه و خودم  را به راه انداختم.
صبح کوله را پیچیدم و رها اومد دنبالم و رفتیم محدثه را از مترو هفت تیر برداشتیم و به راه افتادیم. قبلش توی نت راهها را هم چک کرده بود. یعنی من نمی دونم قبلا بدون وب چطور سفر می رفتم.
جاده خلوت و خنک بود و خنده و شوخی هم که به راه بود . یادتون هست تو سفرکاشان  روسری رها که می افتاد و اعصاب برامون نذاشته بود؟
دو تا سنجاق سر  آورده بودم به دو طرف سر رها زدم و شالش را به موهایش چسباندم و حسابی خنده دار شده بود اما باد نمی بردش . از آنجا که راننده گشنه بود و رفاه حال راننده برای ما ضروری بود
در یک پیچ  زیبا مسلط به رودخانه بساط صبحانه را به راه انداختیم . آن طرف رودخانه مردانی در حال ماهیگیری بودند.
در ادامه مسیر تمام روستاهایی که شب قبل در وب دیده بودم مرور می کردم و هی می گفتم: ای بچه ها این روستا یه آبشار کوچیک داره ولی ما نمی ریم
این یکی آب گرم داره  ولی بازم  ما  اونجا نمی ریم
خوشبختانه از یکی دو نفر که آدرس روستای شاهاندشت را  پرسیدیم خوب آدرس دادند هرچند نگاهشان کنجکاو سه تا خانم تنها بود
طبق گفته آنان باید به پل وانا می رسیدم. تابلوی به این نام وجود ندارد اما در وب نوشته بود65 کیلومتر به آمل. بنابراین آن حوالی ما با دقت بیشتری نگاه می کردیم.
یک تابلو دیدیم که به وانا خوش آمدید. از مردانی که سر پل نشسته بودند آدرس شاهاندشت را پرسیدم و آنان گفتند از روی پل رد شوید
ما از پل رد شدیم و واسه خودمون هی بالا رفتیم هی بالا رفتیم و هی بالا رفتیم که دیدیم یه پیکانی داره تعقیبمون می کنه
پیکانی به ما رسید و دیدیم یکی از آدرس دهندگان بود که با خشم پرسید
مگه شما شاهاندشت نمی خواستید بری-
بله-
خب چرا اومدید اینجا ؟همون بغل پل باید می پیچیدید-
من همچین دستپاچه شدم که به آقاهه می گفتم ببخشید
و بچه ها تا آخر سفر به این عذرخواهی من می خندیدند
برگشتیم پایین به سمت شاهان دشت رفتیم که بازم عوضی رفتیم تو یه جاده که می رسید به حوضچه پرورش ماهی
من به بچه ها می گفتم سریع بیاید برگردیم که الانه پیکانی می یاد سر من داد می زنه :چرا اومدید اینجا ؟مگه شاهاندشت نمیخواستید برید
اون وقت دیگه ببخشید کافی نیست من باید بگم... خوردم
اونجا کلی به محدثه خندیدم که برای اولین بار در عمرش تمشک دید وتمشک خورد و خیلی خوشحال بود. میگفت همیشه فقط تو کارتونا میدیده و کلی حسرت می خورده
یه جاده پیچی پیچی خطرناک اما کوتاه را رفتیم تا رسیدیم به روستا که اولش پارکینگ داشت
از اونجا پرسون پرسون رفتیم تا به آبشار رسیدیم.
این روستا به شدت تمیز بود. برخلاف روستاهای شمال که همه مشکل آشغال دارند. اینجا سطلهای زباله همه جا بود. دیوارها سفید کاری شده و جوی های آب در مسیرهای سیمانی سازمان داده شده بودند.
و مهمتر از اون اینکه تهرانی ها هنوز پیداش نکردن
آبشار از اون بالا پرت میشد پایین و پودر می شد. رفتیم یه جایی بالاتر نشستیم تا بتونیم تمام قد ببینمیش.IMG_1384 حیرت انگیز قلعه ای بود که بالای آبشار ساخته شده بود. ملک بهمن . الان فقط دیوار و برجش باقی مانده بود اما وحشتناک بود.چه طوری مصالح بردند بالا
چه، طور دوره صفوی سرانجام فتح شده .باز دلم می خواست زمان به عقب بر گرد؛فکرکن از برج قلعه به پایین نگاه کنی و جدالی که در جریان است ببینی ،خیلی شکوهمند بود این قلعه وهولناکIMG_1311
یکی دو خانواده آمدند و آب بازی کردند و عکس گرفتند و رفتند. به سختی البته رفتند. ویل دورانت میگفت تعداد مردانی کمی وجود دارند که با دیدن خانمها برای جلب توجه شروع به میمون بازی نکنند(من نگفتم ها ویلی گفته)
وقتی که خلوت شد
من و رها هم رفتیم به زیر آبشار
بهش نزدیک که می شدم. صداش منو می لرزوند. چه برسه وقتی که رفتم زیرش. نمی دونم هیچوقت هیجان آبشار برای من تکراری نمی شه . همیشه این کار را می کنم و همیشه انگار که بار اول است
فشار آب تمام تنت را می لرزاند و در این آبشار که شدت آب مداوم نبود و ناگهان یک حچم زیاد می ریخت و دوباره کم می شد و دوباره  یک سطل دانه های سنگین آب می ریخت روی سرت .چانه من و رها از شدت سرما می لرزید و خنده و جیغ مان قاطی شده بود.بیرون می آمدیم می لرزیدیم و می خندیدیم و دوباره می رفتیم زیر آب .کلا آبشار به شدت اعتیاد اور است قبلا به رها این را گفته بود که از یک زمانی به بعد باید یک کسی آدم را از آبشار جدا کند و رها دفعه چهارم یا پنجم بود که دیگه نذاشت من برم زیر آب.
همین جا بگم وقتی می رید زیر ابشار دستان را پشت گردنتان بگذارید تا ضربه به نخاع وارد نشود وا گرنه بیهوش می شوید همان زیر هم خفه
از زیر آب بیرون آمدیم و روی صخره روبروی آبشار مانند دو مارمولک خیس آفتاب گرفتیم تا کمی خشک شویم
و به سمت سفرخانه سنتی که نزدیک آبشار دیده بودیم رفتیم. سفرخانه مانند بقیه روستا به شدت تمیز بود
هیچکس به جز ما نبود. خانم سفره خانه با کمک پسر و دخترش برای ما سفره ای انداخت که فقط نمک و فلفلش را تمام نکردیم  
به قول مهدی مثل عرفان بود این غذا
املت و دیزی و جوجه با ترشی و ماست محلیIMG_1470
موزیک و صدای آبشار و منظره روبرو و احساس لذت از یک آبتنی دلپذیر
بقیه اش را خودتان حدس بزنید
در سفرخانه معلوم شد کلبه ای که قرار بود شب را در آن بمانیم منتفی شده و کمی مشورت کردیم که برگردیم تهران یا به راهمان ادامه دهیم  اما از آنجا که اگر بر میگشتم تهران رها  فردا صبح باید مادرش را می رساند به محل کارش تصمیم گرفته که به راهمان ادامه دهیم !
خدا این بچه ها را از مادرهایشان نگیرد








































۱۱ مرداد ۱۳۹۱

منظورم چی بوده یعنی؟

برای کتاب که می خوام نقد بنویسم عادت دارم که در حین خواندن یادداشت هایی را لای صفحات می گذارم و سرانجام زمانی که تصمیم به نوشتن نقد می گیرم.یادداشت ها را به ترتیب می خوانم وتوسعه می دهم . الان دارم یادداشت هایم را می خوانم و می نویسم که

یادداشت اول: جدول صفحه فلان مشکل دارد…

یادداشت دوم: سردرگمی بین نگارش لاتین و یا معادل فارسی وجود دارد…

یادداشت سوم: چه جالب  سنگ پا اینطوری درست می شه ؟

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...