۱ تیر ۱۳۹۵

نگيد مادر همينه، من مادرهاي مهربان و مستقل زياد مي شناسم

مادرک هرچه سنش بالاتر می رود، نگران تر می شود، ترس از دست دادن بچه هایش شدید و شدیدتر می شود و این  استرس هایش به ما هم منتقل شده، مجبورم که ارتباط شدیدی با گوشی ام داشته باشم در حالی که من کلا با این تکنولوژی کنار نیادم و رها کردن و جا گذاشتنش برای من شیرین است،یعنی اگر زنگ دوم به سوم برسد و من جواب نداده باشم تمامی فیلمنامه های سینمای وحشت و ورژن های مختلف فاینال دیستینیش را بازنویسی می کند
تا یک زمانی بامزه بود اما به تدریج قضیه دارد آزار دهنده می شود، صحبت کرده ام در این باره و حتی مشاور رفته و دارو مصرف می کند اما چندان تغییری حاصل نشده، حالا کار به جایی رسیده که موفقیت های من هم نگرانش می کند، می ترسد حسودان آسیبی به من بزنند و یا به قول خودش نظر بخورم!
در نتیجه تلفن هایش  مضطربم می کند و کار به جای رسیده که قبل از آغاز صحبتمان یاداوری می کنم که افکار نگران کننده اش را با من در میان نگذارد 
همه اینها را گفتم که با شما انبوه مادرانی که این متن را می خوانید بگویم: نکنید این کارها را، به جز فرزندتان امر مهم دیگری در زندگیتان وجود داشته باشد، خودتان و آرزوها و دغدغه ها و شادی هایتان
این حجم وابستگی غم و شادیتان به فرزند نه باعث سعادت خودتان می شود و نه آرامش او

۳۰ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه ٦

به راه ادامه داديم و در جايي از پيچ جاده كه هر دو طرف آن، دقيقا هر دو طرف آن دره هايي بود كه ابرها از أن بالا مي آمدند ناهار خورديم، مامان رها همچنان در حال ايراد گرفتن بود، براي من اين موضوع بيشتر از اينكه ازار دهنده باشد ، جالب است، چطور انتظار داريد كه همه چيز دنيا مطابق ميلتان باشد؟!دنيا كلا مكانيزمش اين طوري نيست! هميشه دنيا مشكل است براي همين لحظات خوب غنيمت است
من دوستاني شبيه مامان رها دارم كه البته باهاشون مسافرت نمي روم، آنها هميشه از چيزي ناراحتند،همكاري  حسود، ارايشگري كه ابرو را خراب كرده، دانشجوي كه زياد زنگ مي زند، راننده تاكسي بي ادب و فاميلي بي جنبه
من قبول دارم اينها ناراحت كننده اند اما قرار نبوده كه نباشن ، متوجه منظورم هستيد؟ زندگي كلا عالي نيست
زندگي پر از بدبختي و بي حوصله گي و بدشانسي و هزارتا درد بي درمونه
برا همين وقتي به يه دره مي رسي كه دو طرفش ابر لاي جنگله، گورباباي گوشتي كه نپخته
بعد از ناهار به نظر من خوشمزه رفتيم به ديدن ادامه زيبايي هاي جاده اسالم به خلخال
اروم اروم رفتيم داخل ابرها و جاده شد عبن فيلم سينمايي
جنگل پوشيده در مه
قابل توصيف نيست، پاشو برو ببينش
در پايان جاده رها ميل داشت كه ساحل گيسوم را نشان مامان ها بدهد و با اينكه مي دانستم اين كار در تعطيلات يعني چه، مخالفتي نكردم، ان تونل زيبايي سبز را بايد در سكوت جنگل ديد نه وسط لباس فروشها و بوق و فرياد ر ترافيك 
طبعا جنگل غلغله بود و در ادامه ساحل هم ، همچنين، 
مادرها رفتند كنار دريا و ما هندونه را بالاخره خورديم، اين هندونه طفلك ابتداي سفر خريده شده بود و ما هي يادمون مي رفت از پشت ماشبن برش داريم و داشت عمرش از مدت رشدش طولاني تر مي شد
وقتي كه پشه ها ريختن سرمون فهميديم كه وقت رفته 
حالا ديگه داشت شب مي شد و جاي خواب مسئله بود، رها عادت داره اين مسائل را به من مي سپاره و ما معمولا يه سوراخي براي خوابيدن پيدا مي كنيم اما حضور مامانها منو محتاط تر كرده بود و اندكي نگران
طبعا به شانسم اتكا داشتم واگرنه در اين تعطيلات جاي خواب درست و حسابي پيدا كردن، همچين اسون نبود
با تمركز به اطراف و جاده نگاه مي كردم و رها هم مي رفت و مي رفت تا پشت ساختماني نزديك پره سر ديدمش
محدثه را محض احتياط فرستادم پرس و جو اما واقعيت اينكه فهميده بودم شب را انجا مي مانيم
يك اقامتگاه به نام پاسارگاد با اتاقهاي رو به شاليزار، محيطي به شدت صميمي با جوانان متصدي بسيار مهربان
اتاقها پتو و بالش و اسپيليت داشت و همه نو و تميز بودند
حياطش هم پر از درخت و ميز و الاچيق بود، قيمت ها هم به شدت منصفانه شبي پنجاه تومن
دستشويي و حمام در محوطه بود و اشپزخانه و سوپري هم همه باز بودند و تر و تميز 
انقدر فضا حس خوبي داشت كه تا ديروقت همه در حياط مي پلكيديم، موسيقي گوش مي داديم و تاب بازي مي كرديم، شب كه شد بالا رفتيم و سفارش غذاي شمالي داديم و جايتان خالي
مرغ شكم پر و باقالي قاتق و ميرزاقاسمي و وووووو
حقيقتا شب دلپذيري بود براي پايان رسمي سفر و استراحت و خوابي دلپذير براي رفتن به سوي تهران در فرداي آن روز

۲۵ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه٥

فردا صبح بعد از خوردن ان سرشیر و عسل خوشمزه مهمانخانه برای خرید سوقانی های اردبیل به بازار رفتیم، متصدی مهربان هتل چند نان روغنی فطیر بسیار خوشمزه به مادرک داد و خداحافظی کردیم. در بازار میوه ها بسیار زیبا و سرحال بودند و بازاری ها کنجکاو این گروه زنانه
حالا این وسط رها می خواست یواشکی مادرش سیگار بخرد، یعنی رسما کل راسته فهمیدند و البته که مادرش نفهمید
حلوای سیاه خوشمزه و پنیر و عسل و اینا
برگشتیم به جاده اردبیل به خلخال، از عشق من و این جاده باخبرید که، نه این بار به ان زیبایی نبود، غبار گرفته بود و رنگها کمرنگ شده بودند اما باز هم موسیقی و جاده
گیوی سبز را نشان مادرک دادم و تابلو معلوم بود که همچین بدش نمی آید دوباره تنی به آب گرم بزند
خلخال دلنشین را هم رد کردیم و کلی خاطرات زنده کردیم و ان دوراهی دردناک خمس و دوراهی دردناکتر پونل و همان جاده اسالم را در پیش گرفتیم
حالا این وسط گوگل مپ به من اطلاع داد که انتهای جاده خمس به اولسابلنگاه می رسد
یعنی رسما جفت شیش
ما دفعه قبل جاده رفتیم ابشاره نره گر و خمس را رد کردیم و در امامزاده خوابیدیم بی آنکه بدانیم اگر جاده را ادامه داده بودیم به ییلاق ماسال می رسبدم
در عوض تا اسالم پایین امده بودیم و بعد رفتیم رشت و ماسال و ییلاق
چه لقمه ای چرخانده بودیم
یعنی اگر مادرک ها نبودند مطمینم  رها می پیچید سمت خمس
در جاده محدثه هر دونه شقایقی که می دید داد می زد وای دشت شقایق و ما هی براش توضیح می دادیم این چهار لاخ مل را دشت نمی گویند و او معصومانه می گفت خب من بیشتر از این ندیدم و من هی قول بهش می دادم که نشونت می دم و هی اونم می گفت دروغ می گید
اینقدر سر این موضوع شوخی کردیم که جدی شد و ناگهان سر یک پیچ و ته دره ما با دشت شقایق روبرو شدیم
طبعا که من دویدم پایین و محدثه به دنبالم زمین خوران
رها جیش داشت و توان پایین امدن نداشت و پیش مامانا موند
و ما رفتیم
درشت ترین شقایهای که دیدم و عجیب اینکه در کوه روبرو گلهای بنفش خار مانندی تمام منطقه را پوشانده بود
یک طرف قرمز و سمت دیگر بنفش
باد هم می امد

۲۱ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه٤

تا عصر در منظره غرق بوديم و ابرها كه پايين آمده بودند و از ميان تپه ها رد مي شدند فوق العاده بودند و سرانجام فندق لو را رها كرديم.ضمن اينكه بابونه زار شلوغ شده بود و تعداد بيشعورها افزايش پيدا كرده بود و حرص ما هم همچنين
مادرك دوست داشت تني به آب گرم برساند و از آنجا كه مي دانستيم سرعين در چه حالي است، رها در جاده نگه داشت تا من آب گرم ديگري را سرچ كنم كه پيدا كردم، آب گرمي به نام سردابه در بيست كيلومتري اردبيل
با موگل مپ به سراغش رفتيم و عجب كار خوبي كرديم
و البته كه شما در جريان خوش شانسي من و مناظر هستيد
جاده بسيارررررر زيبا بود، خيلي
مزارع، درختان، گله هاي گوسفندان، تكه ها زرد و بنفش از گلها ...
خب گمان مي كنم كه من و رها اين جاده را باز هم خواهيم آمد
به روستا رسيديم، روستاي زشت و نوساز ، مثل تمامي روستاهاي سالهاي اخير، دو تا آب گرم بود كه اولي ارزان و شلوغ بود رفتيم سراغ دومي كه اندكي گران تر با شلوغي قابل تحمل، بقيه رفتند به گردش و من و مادرك رفتيم آب گرم، استخر كوچك و تميزي با سوناي خشك و تر و دوش و كابين 
بوي خاص آب گرم كه مخصوص مفاصل و رماتيسم بود، مادرك را در استخر راه بردم و درهمان حال تابلو ماساژ را ديدم، قيمتها بسيار پايينتر از تهران بود
پيشنهادش را دادم و عجيب اينكه مادرك محتاط قبول كرد
دختر زيباي چشم سبزي با احتياط مادر را بالاي تخت برد و من به نظاره نشستم، دستهايش كاملا وارد و ماهر و قوي بود
مادرك را به او سپردم و به آب گرم باز گشتم، 
زمين مهربان، حتي با چشمه هاي آب گرمش و ما مردمان زياده خواه و ناسپاس به اين مادر-زمين
خيلي بعد كه بازگشتم اينقدر به مادرك خوش گذشته بود كه ماساژ سر را هم اضافه كردم به داستان 
دخترماساژور مي گفت كه مشكين شهري است و هفته اي يك بار به خانه مي رود و از پل معلقي مي گفت كه انجا راه افتاده و از اب  لوله كشي روستا كه همين اب گرم است و بدبو براي خوردن
كارش كه تمام شد، مادرك دستهاي دختر را مدت طولاني در دست گرفت و من براي دختر حيرتزده توضيح مي دادم كه دارد دعايت مي كند
با لپهاي گل انداخته به سراغ بقيه رفتيم كه مي خواستند پنهان كنند كه آش دوغ خوردند و لو رفتند
مسير زيبا را بازگشتيم و در تاريكي به شهر رسيديم
قبلا از دوست رها ادرس كبابي قربان را گرفته بوديم با مپ پيدايش كرديم و عجب چيزيييييييي بودد ددد
حتما امتحانش كنيد، و آقاهه در مدت انتظار هم از رها با گوشت پخته پذيرايي كرد تا كبابها آماده شود و ما او را دست مي انداختيم كه طرف عاشق دمپايي هاي او شده واگرنه بعد از يك روز رانندگي ديدن نداشته رها
جريان اين بود كخ وسط راه، رها حس كرده بود جانوري در كفشش است و انها را در اورده و دمپايي داداشش را كه در ماشين مانده بود پوشيده بود كه سه سايز از او بزرگتر بودند
برگشتيم مهمانخانه و بيهوش شديم 

۲۰ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه ٣

از تله كابين بيرون امديم به جستجوي جايي براي اطراق ميان گلها رفتم، عده اي بيشعور با ماشين رفته بودند روي گلها و حالا رد چرخشان گل نبود، در همان مسير راه رفتم تا فضايي بدون مل را براي بساط پهن كردن پيدا كردم
بچه ها وسايل را اوردند و خودم كمي جلوتر رفتم و ترسيدم
دوباره حجم زيبايي آنقدر شده بود كه من ترسيدم بيشتر ببينم، برگشتم سراغ رها تا بساط جوجه را راه بيندازيم
اين اتش درست كردن هم ماجرايي دارد، به نظر من بايد فقط يك نفر مسئوليت را برعهده بميرد و بقيه حتي به تماشا هم نايستاده باشند، طفلك رها در زير نظرات مادرش اتش درست مي كرد و از همه بدتر اينكه مادر مدام مقوا پاره مي كرد و لاي زغالها مي چپاند و كار رها را خراب مي كرد
اينجور مادرها باعث مي شوند من قدر مادرك خودم را بدانم
با محدثه مادر و دختر را ول كرديم و رفتيم در گلها عكس گرفتن، من شال بنفشي سرم بود و مانتو سفيد، محدثه پيشنهاد داد كه شال زردش را بپوشم و شدم رنگ طبيعت
انقدر عكس گرفتيم تا وقت بازگشت شد، مادر هنوز روي اعصاب رها بود ، مرغها را با كارد ميوه خوري تكه كردم و زدم سر سيخ و گذاشتم روي زغالها
خانواده اي در نزديكي ما را زير نظر داشتند، پيرزني هنگام عبور از كنار ما با لذت گفت: نوش جانتان دخترها، لذتشو ببريد
جوجه و باد و عطر گلها و منظره... خودتان تصورش كنيد
بعد از ناهار  محدثه دوربين حرفه اي اش را درآورد و همه با هم رفتيم به شكار مناظر جديد، گلهاي بتفش، صورتي، آبي، گلهاي زرد نارنجي و بابونه ها بابونه ها بابونه ها
از زشتي هايش هم بگويم؟ ملتي كه گلها را لگد مي كردند، از ريشه در مي آوردند و روي آنها خرغلت مي زدند
مطمئنم كه تا چند سال ديگر فندق لو گُلي نخواهد داشت
از آنجا كه پلاك تمام ماشينها اردبيل بود و خوشبختانه هنوز تهراني ها اينجا را كشف نكردند كه رتبه اول كشوري را دارند در خرابكاري
از خوانندگان اردبيلي ام خواهشمندم كمپيني راه بيندازند براي حفظ بابونه ها
ورودي جنگل دستورالعمل پخش كنند، خروجي جريمه بگذارند براي كساني كه گل چيده اند، كيسه زباله به مردم بدهند، جشنواره هاي فيلم و عكس بگذارند و هر كار ديگري كه به ذهنشان مي رسد 
تا ملت بدانند كه گلي كه از ريشه در بيايد دوباره سبز نخواهد شد

۱۸ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه ٢

صبح گذاشتم تا ساعت هشت همه بخوابند و بعد آماده شديم براي صبحانه، در سلف سرويس تميز ، سرشير و عسل خوشمزه اي خورديم و مرد مهربان مدام قوري هايمان را پر از چايي مي كرد و هنگام بيرون رفتن پرسيد كه كجا مي رويم
وقتي گفتم فندق لو شادمان گفت افرين افرين 
با گوگل مپ به راه افتاديم و جاده اندكي شلوغ بود، در نمين خريد كرديم و از محجوبيت مردان فروشنده در كل استان گفتيم، يك جور شرما و حيا در نگاه و رتار و كردارشان است
با اينكه يكي از خواننده هايم گفته بود كه گلها در آمده اند باز استرس داشتم كه مانند پارسال نااميد شويم
انقدر كه جاده را اشتباه رفتيم و سر از مزارعي پر از گلهاي شقايق در اورديم
بارها درباره گل گندم اينجا نوشته ام، اما هيحوقت نمي توانم با رنگ عجيب اين گل كنار بيايم، با مادرم در گندمزار قدم زديم و از پيرمرد كنار جاده دوغ خريديم و به سبلان شكوهمند نگاه كرديم و برگشتيم به شهر نمين براي خريد ناهار
در انجا به اينكه هميشه در خروجي نمين گم مي شويم  خنديديم و سرانجام افتاديم در جاده فندق لو، جاده شلوغ بود و ما هم كه كلا با حضور ادميزاد در اطرافمان مشكل داريم و جلو رفتيم و جنگل را رد كرديم و وووو
من و رها فرياد كشيديم:هستنشون
رها هميشه به اين فعل هستنشون كه من استفاده مي كنم مي خندد اما اين بار خودش هم گفت
عجيب اينكه اين بار بابونه ها تنها نبودند و با گلهاي زرد قاصدك همراه شده بودند، برخلاف دو سال پيش كه فقط بابونه بود
شادمان و هيجانزده از بودن گلها بالا رفتيم تا رسيديم به تله كابين، اينقدر همه شاد بوديم كه حتي رهاي ترسو هم قبول كرد تله كابين سوار شويم
خيالمان راحت بود كه فرصت و زمان اين را داريم كه با فراغ بال برگرديم و بابونه ببينيم
در تله كابين رها انچنان دست مرا محكم گرفته بود كه لرزش بدنش به بدنم منتقل مي شد و حتي اجازه نمي داد براي عكس گرفتن از جا بلند شوم
البته مسير تله كابين كوتاه بود و منظره سويس ما را با ساختمان و رستوران و پارك و پاركينگ خراب كرده بودند اما باز هم تجربه خوبي بود
بيرون از تله كابين كشور اذربايجان و مرز را به مادرك نشان مي دادم و از عشق و علاقه او به هرچيز جديد لذت مي بردم

۱۷ خرداد ۱۳۹۵

سفرنامه ١

‎جريان از اين قرار بود كه من و رها پارسال قرار گذاشته بوديم مادركها را با خودمون ببريم سفر و امسال در نهايت تعجب هر دو تاشون قبول كردند، فقط من و مامان با هواپيما رفتيم و اونا با ماشين اومدن كه  مادرك خيلي اذيت نشود و رها هي به من مي گفت: آخه من چطوري بدون تو از گردنه سرچم رد بشم
‎پرواز بسيار كوتاه و راحت بود و مناظر پشت پنجره زيبا و من مواظب مادرك بودم و او هي حرص مي خورد كه اينقدر حواست به من نباشد
‎از فرودگاه يك آژانس گرفتيم به سمت بودالالو كه محل قرارمان با رها بود، پيرمرد راننده با چشماني عجيب آبي كه فقط همين اطراف مي شود پيدا كرد، به آرامي و با حوصله رانندگي مي كرد و اين فرصتي بود كه دوباره من در جادوي مزارع و باران و آفتاب و ابرها و رنگها غرق شوم
‎حتي فرصت اين شد كه چند مزرعه بنفش گل گاوزبان و شقايقهاي قرمز را ببينيم
‎در بودالالو رها با تارا و مامانش و محدثه شاد و شنگول بودند
‎در همانجا بر روي سكوي نشستيم و  سفرش جوجه و كباب داديم كه ببريم كنار درياچه بخوريم اما وقتي جوجه ها رسيدند، قرار گذاشتيم آنها را بخوريم و كبابها را بالا ببريم
‎و وقتي كبابها رسيدند تصميم گرفتيم آنها را بخوريم و چايي را ببريم بالا
‎و وقتي چاي زغالي رسيد هيچ تصميمي نگرفتيم و فقط خورديمش
‎بعد از غذا مادرك را بردم نمازخانه و در پايان نمازش كلي خنديديم كه معلوم شد اذان نگفته بودند، مادرك هم به شيوه عارفانه خودش گفت: منكه واسه اذون نماز نمي خونم!
‎ان ١٧ كيلومتر رويايي را رفتيم بالا  و رها همش فيس و پز سرچم را مي داد كه نبودي و نديدي و محدثه خندان تعريف مي كرد كه  در آنجا محدثه تلاش مي كرده عكس بگيرد و رها بهش گفته ول كن: گيس طلا چه مي فهمه اين منظره ها را!!!
‎و محدثه جواب داده كه ببخشيدها قبل از اشنايي با گيس طلا كه من و تو هم نمي فهميديم 
‎حالا همه رها را دست انداختيم و اون هي مي گه: آدم با دهن لق نبايد رفاقت كنه
‎مامان ها هم كه مست منظره بودند و ماخاطرات سفرهاي قبلي را برايشان تعريف مي كرديم و من از شال خوشگلي كه سر كرده بودم  تا مثلا در عكسهاي خوب بيفتدى و حرص مي خوردم كه مدام سر مي خورد و مجبور بودم گره بزنمش و كلاه  رويش سر كرده بودم
‎از طرف ديگه كفش راحتي خودم را به مادرك داده بودم و كفشهاي پاشنه دار او را پوشيده بودم
‎بعد هم اينقدر سرد شد كه ژاكت رها را گرفتم
‎خوب حقيقتش كاملا خوش تيپ و مناسب عكاسي در منظره 
‎در بالاترين نقطه منظره ايستاديم، درياچه خاكستري بود اما همچنان زيبا
‎رهاي خسته از رانندگي  را در ماشين رها كرديم و در پناه سنگها و دور از باد، رو به درياچه نشستيم
‎ساعتهاي دلپذيري بودند
‎منظره مدام عوض مي شد اما رنگهاي آبي فراوان بودند، گلها آنقدر زياد و پر از تنوع كه  غمگينم مي كرد كه چرا نامشان را نمي دانم 
‎بخصوص گلي شبيه زنبق بزرگ و درشت و خالدار بود
‎ساحل درياچه شلوغ بود و آنجا نرفتيم اما وانتهاي گردشگران را مي ديديم كه آنها و كوله هايشان حمل مي كردند به سمت سوباتان
‎اندكي  حسادت كردم به روزگاري كه من نيز اين چنين سفر مي كردم، طيبه و فردين و گروهمان
‎و حالا با اين بدن بايد بپذيرم كه ديگر نمي توانم كوله كشي كنم
‎در اين فاصله فرصت داشتيم كه هر بار براي برداشتن چيزي به سراغ ماشين برويم و رهاي طفلك را از خواب بپرانيم
‎از مامانها و محدثه و منظره عكس و فيلم مي گرفتم و زير پتو تخمه و چايي مي خورديم و به گذر ابرها از آسمان و سايه روشن آفتاب روي درياچه نگاه مي كرديم و  زمان مي گذشت
‎سرانجام رها خشمناك بيدار و شد و ما قصد رفتن داشتيم كه ناگهان مثل هميشه نئور تصميم گرفت خداحافظي دلپذيري با من داشته باشد
‎مه ، به صورت امواج دريا از چهار طرف ما شروع به بارش رد
‎همه هيجانزده فرياد مي كشيدند و رها اخمش را فراموش كرده و داد مي زد اونجا رو اونجا رو
‎من نمي دانستم از كجا فيلم بگيرم 
‎مه  از كوهها سرازير شد و پهن شد روي ما و درياچه و باران درشتي كه گرفت
‎همه با پتو و وسايل دويديم سمت ماشين و خندان به جاده نگاه مي كرديم كه ناگهان ناپديد شده بود
‎شادماني اين خداحافظي تا پايان جاده همراهمان بود
‎شب به مهمانخانه اي كه رزرو كرده بوديم  رفتيم و كلي با ادرس دادن تلفني متصدي خنديديم
‎يعني اگر كسي آگاهانه قصد گم كردن ما را داشت اينقدر قوي عمل نمي كرد
‎مهمانخانه ارزان و تميز بود و اما پله هاي بدي داشت كه مادرك را اذيت مي كرد و اسانسوري هم در كار نبود
‎دو اتاق تو در تو گرفته بوديم كه  مستقر شديم و فورا گرسنه شديم
‎به محدثه و سفارش غذا دادنش خنديدم كه پشت تلفن نظر متصدي را مي پرسيد كه
‎چند تا بربري خوبه
‎نظر شما چيه؟سايز بربري هاتون چقدره

۱۲ خرداد ۱۳۹۵

😄

دوستم برداشته نامه طولاني و عاشقانه شهاب حسيني به همسرش را براي شوهرش فرستاده و ادامه اش نوشته كه :
منم همين كارها را براي تو كردم، پس چرا تو  اين چنين ازم تشكر نمي كني؟
شوهره زده : اي لاو يو ...اين چنين خوب بود؟

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...