۱ آبان ۱۳۸۳

تاسف

امروز یکی از شاگردانم زمانی که از جایم بلند شدم که پای تخته سیاه بروم به ارامی به یکی دیگر از دوستانش گفت خانم چه باصن خوشگلی داره .به نظر تئورسین های تعلیم و تربیت من باید چه کار می کردم در ان لحظه که درست باشد؟ با توجه به اینکه زمزمه او را تمام کلاس شنیدند؟ شاگردانم دختران 17 الی 18 ساله هستند

۳۰ مهر ۱۳۸۳

کریستسان بوبن

کریستیان بوبن را کشف کردم. اصلا مهم نیست که قبلا کشف شده مهم این است که من الان کشفش کردم . شما هم این کار را بکنید . تنها تناقضی که در علم غیر ممکن است و در این دنیا ممکن . اکتشاف مجدد

۲۹ مهر ۱۳۸۳

دماغ کارگشا

دوستم بینی اش را عمل کرده در تمام مدت عمل به هوش بوده و باچشمان باز به دکترش نگاه می کرده دکتر از او می پرسد که در چه فکری او می گوید که می ترسد بینی اش خراب شود دکتر با ارامش می گوید نگران نباش اگر خراب شد خودم می گیرمت دوستم میگه راس می گی دکتر می گه اره دوستم می گه خیالم راحت شد.
توجه کنید تمام صحبتها کاملا جدی رد و بدل شدند و دکتر هم اینطور که دوستم می گه یک تیکه جیگر ....

۲۷ مهر ۱۳۸۳

سس مایونز

دوستم عقیده داره اگه سس مایونز را در ک ون خر هم بمالند!ادم دوس داره بخورتش !!!
تبلیغ جذابیه برای سس مایونز ..اگه اینجا امریکا بود

۲۵ مهر ۱۳۸۳

دریدای جذاب

دریدا مرد تازه داشتم می شناختمش و از اینکه در زمانی زندگی می کنم که فیلسوفی زنده است و مثل بقیه ارسطو و کانت و اسپینوزا نمرده خوشحال بودم. ما زنها حتی با فلسفه نیز به شیوه خودمان برخورد می کنیم و گمان می کردم که شاید روزی ببینمش مرد جذاب خوش قیافه ای بود (پس حتما فلسفه اش درست بوده!!!) جدا از این حرفها از تمام ساختارشکنان خوشم می اید. من دوست دارم ان دنیا وجود داشته باشد تا بتوانم با تمام کسانی که دوستشان دارم و مرده اند هم صحبت شوم(البته من زبان انگلیسیم خیلی ضعیف است امیدوارم انجا همه به زبانی حرف بزنند که همه بفهمند) و شاید انموقع بفهمم بالاخره این دریدا چی می گفت

۲۴ مهر ۱۳۸۳

این کودکان بزرگسال

می گوید: من همیشه از اعتماد به نفس اقایون متعجب میشوم. 15 سال است که همدیگر را می شناسیم،7 سال از اولین باری که مرا بوسید می گذرد، در این مدت برای او همه چیز بوده ام؛ دوست، معشوقه، همسر... انوقت در شش ماه گذشته تنها دوبار به دیدنم امده و حالا تماس می گیرد می گوید: فردا همدیگر را ببینیم! می گویم: نه! می پرسد:چرا؟
من چی باید بهش بگم؟

مجرمان احتمالی

از سردار طلایی پرسیدند :دلایل کار این اقا چی بوده؟
اقایی که به طلا فروشی حمله کرده و بعد رفته تو مدرسه چند نفر را گروگان گرفته
می گه این اقا خونه مجردی داشته، از شهرستان اومده بوده، تو خیابون نظام اباد زندگی می کرده ،به همین دلیل به طلا فروشی حمله کرده
دختر خاله ام بهم می گه همه شرایط را داری فقط اگه بری نظام ابادخونه بگیری قضیه حله

۲۱ مهر ۱۳۸۳

مشنگستان

دوستِ دوستم وارد سازمان دوستم شده بود(سازمان مفخم صدا و سیما) یکی دو روزی با او در محیط کارش گشته بود و بعد گفته بود: مهدی جان خدا وکیلی از لحاظ اداری خیلی مشکل است این همه مشنگ را پیدا کردن و یک جا جمع کردن! چه جوری این کار را کردند؟

۲۰ مهر ۱۳۸۳

فرخزاد ها

کتاب کارنمای زنان ...پوران فرخزاد را ورق می زدم درباره زنان ارزشمند ایران به قسمتی رسیدم که درباره خودش بود. احتمالا سخت ترین قسمت تحقیقش بوده است. و حتما لذت بخش ترین قسمت کارش نوشتن متن مربوط به خواهرش بوده: فروغ فرخزاد

۱۷ مهر ۱۳۸۳

خانه نحس

زن دائی دوستم و قتی خانه به نامش شد از همسرش طلاق گرفت. دختر خاله اش وقتی خانه به نامش شد طلاق گرفت. تازگی ها شوهرش خانه ای خریده ، به او می گوییم که شوهرت را راضی کن خانه به نامت کند. معترضانه می گوید: نه قربونتون برم من به خونه زندگیم علاقه دارم...

۱۴ مهر ۱۳۸۳

صکص مشکل

تعریف می کند که: از اتاق خواب بیرون امدیم تا شام بخوریم به دستشویی رفته و برگشته. پسرک با ان صورت شسته شده کاملا شبیه کودکی زیبا شده . در نهایت معصومیت می گوید : ولی صکص کار خیلی سختیه ها!!!!!

حدیث اوریژینال

می گوید: ازشنیدن صدایت خوشحال شدم. یک حدیث هست که می گوید اسمع الصوت الدوست خوشحالکنم این حدیثی است که بدون واسطه از شخص خود حضرت رسول نقل شده و کاملا «اورژینال» است.

۱۳ مهر ۱۳۸۳

حفظ کلاس

دختر خاله ام می گه: این مامان من همیشه برعکسه !یه جای آبروداری ما را صدا می زنه: ننه بدو... یه جای آبروندار می گه: مادرجون بیا..

۱۱ مهر ۱۳۸۳

دوست داشتن اره یا نه؟

دوست داشته شدن همیشه مرا وحشتزده کرده و این شرم کذایی مانع از این شده که حتی به دیگران اجازه دهم که ان را به من نشان دهند. تنها کسی که نسبتا بی انکه احساس گناه یا حماقتی بکنم دوستش دارم این خواهر کوچیکه است...زمانی که می رفت، بیش از انکه به من نشان دهد که دوستم دارد می خواست مطمئن باشد که دلم برایش تنگ شده است. او هم دارد تحت تاثیر همان فضای قرار می گیرد که در اطراف من هست و همان متهم کردن من به بی عاطفگی است...می خواند: بگو بگو که دوسم داری بگو که منو کم داری بگو ...

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...