دوست داشته شدن همیشه مرا وحشتزده کرده و این شرم کذایی مانع از این شده که حتی به دیگران اجازه دهم که ان را به من نشان دهند. تنها کسی که نسبتا بی انکه احساس گناه یا حماقتی بکنم دوستش دارم این خواهر کوچیکه است...زمانی که می رفت، بیش از انکه به من نشان دهد که دوستم دارد می خواست مطمئن باشد که دلم برایش تنگ شده است. او هم دارد تحت تاثیر همان فضای قرار می گیرد که در اطراف من هست و همان متهم کردن من به بی عاطفگی است...می خواند: بگو بگو که دوسم داری بگو که منو کم داری بگو ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر