۲۱ دی ۱۳۹۴

يكي هم درو نگه داشته بود كه نگهبان، ناگهان نياد داخل

دانشجوها جشن آخر ترم گرفتن، يواشكي  نگهبان و مسئولين ، كيك و شمع آوردن تو كلاس و دو انگشتي دست مي زنن و عكس مي گيرن، حالا شمع ها نمي دونم چطوري بودن كه وقتي خاموششون كرديم( البته بعد از صدبار روشن كردن و فوت كردن) دود تمام اتاق را گرفت، يعني انگار گاز اشك اور زدن...
حالا تصور كنيد استاد و دانشجو را كه روي صندلي رفتن و پنجره ها را باز كردن و با كاغذ و كتاب و كلاسور و شال و كلاه  مشغول باد زدن و  تهويه هوا هستند 

هیچ نظری موجود نیست:

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...