۲۱ مهر ۱۳۸۵

وقتی وارداتاق اساتید شدم... برام چایی ریخت و نون و پنیرو جلوم گذاشت... با همه حرف زد درباره اذان و شجریان و موذن زاده.... قبلا کسی رو قابل سلام کردن هم نمی دونست...فقط به این علت که وقتی وارد اتاق شدم داشت چایی می خورد.. وهنوز اذان نگفته بودند!چقدر توخالی...

هیچ نظری موجود نیست:

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...