۵ بهمن ۱۳۸۵

دوبار به گوشی اش زنگ زدم جواب نداد دیوانه شدم از درد، امدم خانه و خوابیدم و با زنگ تلفن از جا پریدم، او بود اما من کاملا خواب بودم و هیچکدام از ان جملات زیبایی که اماده کرده بودم نگفتم...... وقتی همه این ماجرا ها را در فیلمها می بینم مسخره به نظرم می رسد و مسخره این است که در زندگی واقعی هم همه چیز در پایان مسخره است.

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...