اعصابم خرد می شد زمانی که صدای توپ بازی ،داد و بیداد و گریه هاشونو می شنیدم. اون هم دروقتی که خسته از سرکار می اومدم تا بخوابم. از مادرشون متنقر بودم که می ذاره اونا همیشه تو کوچه باشن و ناراحت که چرا اینجا خونه گرفتم....دیروز وقتی اومدم تو کوچه برای اولین بار دیدمشون ...دو تا پسر ها عینک گردی به چشم داشتند و اون یکی دختری بود با بازوهای نرم ونازک و شمشیر های پلاستیکی تو دستشون بود ... وقتی من رد شدم گفتن سلام ...
الان عشقک های من دارن تو کوچه بازی می کنن و در حالی که می نویسم گفتگوهای دلپذیر انها راهم دنبال می کنم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر