۱۱ مرداد ۱۳۸۷

فروغ بلاگرفته


مادربزرگ دوستم عاشق پیتزا است و به جای عینک لنز می زند و حالا قصد دارد که لنزش را رنگی کند...از سبز و عسلی هم بدش می اید فقط آبی...هالوژن آبی زده تو ماشینش که یه پرایده و رینگ اسپورت کرده...چند روز پیش پشت درخونه مونده بود و با ماشینش تو خیابون می چرخیده و موزیک دختر بندری را به صدای بلند گذاشته بود که گرفتنش و افسره گفته: مادردیگه از شما گذشته... و همین جمله انقدر مادربزرگ را آتیشی کرده که کار به کلانتری کشیده و سرانجام پدربزرگ آمده ضمانت کرده آزادش کردن...
بامزه پدربزرگ کوچک و عینکی بود که به نرمی و شکوه می گفت: اخه فروغ من تا کی باید از دست تو بکشم

هیچ نظری موجود نیست:

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...