۲۳ مهر ۱۳۸۷

زنده باد آمیتاباچان


دوستم کلاس زبان فرانسه می ره، اونجا با دختر پرورشگاهی دوست شد که هنوز تو پرورشگاه زندگی می کنه. تو همین کلاس یه همکلاسی پولدارشون عاشق دخترک می شه و طبعا خونواده با ازدواج اینا مخالفت می کردن پسره آنقدر سماجت می کنه تا راضیشون می کنه و قرار ازدواج گذاشته می شه اما مادر پسره شرط می کنه که دختره باید جهاز داشته باشه و پسره هم نباید کمکش کنه و اگرنه هیچی به هیچی...طبعا دختره چیزی واسه جهاز نداشته و در واقع مادره اینطوری عروسی را به هم می زنه و قضیه منتفی می شه تا...یه مدت بعد که دختره یه 206 برنده شد و فروخت و جهیزیه خرید... دوستم که از جشن عروسی تعریف می کرد و اینکه پرورشگاه مهریه سنگینی برای دختره گذاشتن و چقدر خوشگل شده بود و ....
بهش می گم خیلی خوبه...چقدر خوبه که بعضی وقتا فیلم هندی هم تو زندگی این سالهای ما رخ می ده ..

مدتها ست که همه فیلمهای زندگی ما یا فیلم نواره یا سینمای وحشت یا سینمای فاجعه

هیچ نظری موجود نیست:

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...