۲۵ آبان ۱۳۸۷

شجاع دل

من همیشه شجاعت مردانی را که در خیابان به من شماره تلفن می دهد تحسین می کنم. با اینکه به طرز خنده داری خجالت می کشم و در آن لحظه خیس عرق فکر می کنم که تمام مردم خیابان، پیاده رو، مغازه دار ها، رانندگان ومسافران تاکسی دارند به من نگاه می کنند! به سرعت شماره را می گیرم که طرف اصرار بیشتر نکند و پا به فرار می گذارم و تا یه مدتی هم نمی دونم کجا دارم می رم...
گمان می کنم دلیل این همه ترس و شرم این باشد که من در موقعیت انتخاب شدن قرار می گیرم و نه انتخاب کردن( که در حالت دوم من اصلا خجالت سرم نمی شود) اما با اینکه تا به حال به شماره هیچکدامشان تماس نگرفتم( با آنکه بعضی وقتا به شدت وسوسه شدم) همچنان فکر می کنم که همینکه ترس از نه شنیدن آزارشان نمی دهد قابل ستایش هستند

فقط کاش این کار را در جای کم جمعیت تری انجام می دانند...

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...