امروز در جایی خواندم که در ایران همیشه رسم بوده که هنگام بریدن سر محکوم، در ابتدا سفره ای چرمی(نطع) پهن کرده و روی آن تشتی گذاشته و سر محکوم را بر لبه تشت می نهادند و جلاد تیغ را فرو می اورده. گفته می شود که هدف از این تشت و چرم این است که حتی قطره ای از خون محکوم بر زمین ریخته نشود.
زیرا تمامی پادشاهان می دانستد که خون بیگناه اگر بر زمین ریخته شود، بر آن فرو نمی رود... می جوشد و می جوشد و می جوشد ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
اينستاگرام gisoshirazi
مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
مرد جوانی در زد گفت اردکشون اومده داخل حیاط ما،داشتم دنبال اردک می گشتم یک پسره را به جای اردکه پیدا کردم که تا منو دید پا گذاشت به فرار ...
۲۰ نظر:
خب اینا هم برای همین اعدام میکنن دیگه. یه قطره هم نریزه!
مهم اون نَفَسه، حالا که نمیذارن بیاد و بره، طنابی میشه دور گردنشون و میپیچه و میپیچه و....
جالب بود که اینقدر در قدیم حاکمان به خیال خودشان احتیاط به خرج می دادند! اما همه ی این ها میتونه استعاره از این باشه که خون به نا حق ریخته شده بر زمین بالاخره گریبان آن ظالم را خواهد گرفت. حالا منظور فقط زمین خاکی نیست چون که ممکن است اصلاً طوری یک نفر، یک نفر دیگر را بکشد که هیچ خون ریختنی مطرح نباشد.
چقدر جالب ...
و غم انگيز...
ما داريم كجا ميريم؟
شک نکن که می جوشد...
...خون بناحق ریخته ی پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند
اون سه تا "می جوشد" آخر بخش تاثیر گذار متن بود ؟؟؟
می جوشد می جوشد می جوشد
:'(((
. . .
این پیام توسط خود بنده فرو خورده شد.
نوشته هات انقدر قشنگ هستن که هربار می خونم برات کامنت بذارم ولی وقتی با خیل کمنت گذاران مواجه میشم پشیمون میشم شایدم حسود میشم شایدم میگم مگه وقت میکنه بخونه یا اصلا براش مهمه؟ من حالم خوبه؟
بی ربط:
این دوتا:
(این پیام توسط نویسنده حذف شده است).
و
(این پیام توسط خود بنده فرو خورده شد).
چه فرقی دارن باهم جیییگر ؟
گیس طلا سلام از خوندنت لذت میبرم تو و زندگی ات آروزی بربادرفته من هستید. چیزی که دوست داشتم باشم و حالا نیستم.نتونستم تو شهری که برا درس رفتم بمونم و برگشتم به اغوش خانواده و چند سالی گذشت و نشد که مستقل بشیم و اخرشم با ازدواج مستقل شدیم که اینم خودش یه جور مستقل شدنه دیگه.
و حالا اینم ... یه زن متاهل پیچیده تو مشکلات و بالا و پایین زندگی و روزمرگی ها و کار دوست نداشتنی فقط برای پول و زندگی متوسط و گاهی پایین و دور ریختن ارزوهای بزرگ و فاصله بینهایت از اونچه دوست داشتی باشی و نیستی و دیگه نمیتونی که باشی و سر کردن تو یه زندگی سطحی و بدون هیچ رنگی و همه اونچه دوست داشتنی میتونست باشه خلاصه میشه تو یه پسر که حالا اقای همسر است که اونم اینقر نیست که تو مواقع بحرانی کمکی بکنه و هزار با ارزوی اینکه کاش خلاف جهت آب شنا میکردم
خوش باشی گیس طلا
كه اينطور!
بازم به اون حاكما لااقل اونا اين حقيقت و باور داشتن گرچه ابلهانه سعي داشتن از تبعات كاري كه مي كنن بگريزن...پر سياووشان اونوقت به اين ماجرا چه ربطي داره استاد؟ نكنه روايتي افسانه اي چيزي هست كه از جايي روئيده كه خون بي گناه ريخته شده اگه آره لطفا جواب بدين،گرچه شما معمولا نظراتونو جواب نمي دين منت بر سر ما نهاده استثنا اين يكي رو جواب بدين...كنجكاويه ديگه داره خفم مي كنه به جون استاد...
گیس طلا خانم و سایر دوستانی که اینجا را میخوانید لطفا در این مورد همیاری بفرمایید:
پسر بچه خردسالی به گروه خونی -AB نیاز فوری دارد (فقط -AB). کسانی که از دستشون برمیاد، لطفا برای هماهنگی با شماره زیر تماس بگیرند. خدا خیرتون بده.
09127494594 آقای خان علیزاده
من واقعا از نوشته هات لذت می برم. ولی وقتی کامنتا رو می خونم از خوندن اینجا ناامید می شم که واقعا سطح خواننده هات انیقدر پائینه. ولی واقعا زیبا می نویسی اگه این کامنتدونی رو ببندی فکر کنم وبت خیلی بهتر شه. نه خدایی یکبار کامنتای پست به این قشنگی و با معنایی رو بخون جز یکی دو مورد همه معلومه در چه سطحین. واقعا حیفه. ولی بازم به خودت تبریک می گم قلمت خیلی دلنشینه
مطمئن باش می جوشه ....
1 باربارا جان ،باور کنید من همه کامنت ها را می خوانم و اتفاقا بااشتیاق این کار را می کنم
2 صبا جان زندگی واقعی همین روزهاست قدرش را بدان
3 روشنا بله طبق داستانی خون سیاووش انقدر روی زمین به راه می افتد تا به رستم می رسد که ازمرگ او خبردار شود و به انتقام خون او بلند شود
بعد از ان در محلی که خون سیاووش ریخته شد گلی سبز شد که نامش پرسیاووشان است
4 s عزیز خواننده های خاموش به اندازه کامنت گذران برای من عزیزند
امان از این جوشیدن خون...
از دیروز تا حالا 100 بار این چند خط رو خوندم
که می جوشد ومی جوشدو می جوشد...
بلاگت رو باز كردم ببينم در مورد اين روزا چي نوشتي،راسش يه عصبيت عجيبي روحم رو عذاب ميداد، يه كم اروم اميدوار شدم
ارسال یک نظر