گمیش تپه


راهنمای ما از راه رسید آقای"ایشان" جوانی با مو و چشمانی روشن که در نهایت تعجب ترکمن بود. گویا ترکمن ها گونه ای متفاوت با ان چهره مغولی هم دارند که در اثر اختلاط نژاد ها بوجود امده است.
ایشان که نقاش بود و مدرس زبان المانی هم بود از شکستگی قدیمی استخوان رانش رنج می برد به همین علت با موتور خوشگل سه چرخه ای که نمی دانم اسمش چیست ما را در کوچه های گمیشان می چرخاند.
گمیش تپه حسرت برانگیز ترین بخش سفر ما بود.
نمی دانم تا به حال زن مسن زیبایی را دیده اید و در دل اروز کرده بودید ای کاش جوانی او را می دیدید؟
همچین چیزی بود این شهر. و دردناک اینکه اگر همین ده و یا پانزده سال پیش هم رسیده بودم باز خوب بود.
من می توانم حدس بزنم چه تصویر شگرفی خواهد بود شهری با خانه هایی تماما از چوب.
راهنمایمان ما را در کوچه های شهر می چرخاند و در پشت هر پیچ با خانه های معمولی امروزی یک شهرستان کوچک، ناگهان با بنای 100 ساله چوبی روبرو می شدیم که دهانمان را باز نگه می داشت.
انگار که یکدفعه وارد یکی از ان فیلمهای وسترن می شدی و اصلا عجیب نبود اگر جان وین از پله ها پایی می امد و دقیقا پله ها همان صدایی را می داد که در زیر چکمه های او
روز عید بود و در همه خانه ها بر روی مهمانان باز بود.ترکمنان عید نوروز ندارند و بههمین علت عید قربان مهمترین عید انان است. کوچه ها پر از دخترکان رنگینی بود که کفش های تاراق تاراقیشان را با یک عالمه پولک و مهره پوشیده بودند و با خجالت و سرعت رد می شدند.و من به دنبالشان می دویدم و داد می زدم: تو چقدر خوشگلی ... و انها فرار می کردند.
مردان کلاه سفید نماز را تمام کرده بودند و با قالیچه هایشان به خانه هایشان بر می گشتند. یکی از جوانان سوتی زده و گفت: خانم خوشگلا از کجا می یاین؟ جوابش دادم : شما گویا از نماز می یایی نه؟ خندید و رفت
ما فقط به خانه های چوبی سرک میکشیدم و یکی از انها انقدر زیبا بود که دعوتشان را برای ورود قبول کردیم.
پیرمرد صاحبخانه برای خودش کسی بود و با بزرگان رفت و امد داشت. ی گفت که پدربزرگش گفته من در این خانه بدنیا امدم بنابر این از 150 سال باید عمر خانه بیشتر باشد. خانه را خوب نگهداری کرده بود و دیوار خوشگلی با نرده های چوبی اطرافش کشیده بود که بین نرده ها گل کاشته بود.
در خانه اش بر روی قالی ها ترکمن نشستیم و با شیرینی و میوه از ما پذیرایی کردند. یکی از دخترانش ماکت چوبی از خانه را عینا درست کرده بود. غمگین شدم از دیدن ماکتش. استعداد هنری که هیچ جایی رشدی ندارد. زنان ترکمن به شدت در تبعیض جنسیت زندگی می کنند.زنانی زیبا و خاص در جوانی و چاق در میانسالی . با حلقه ای به نام "انا" که بعد از ازدواج زیر روسری های رنگین می گذارند.
کمد های خانه هم زیبا و عتیقه بودند. پیر مرد می گفت که بناهای اولیه این ساختمان ها روس بوده اند .رختخوابهای با چه دقتی بر روی هم چیده شده بودند و همه چیز برق می زند. پیرمرد می گفت که خانه را 200 میلیون ازش خریده اندو نداده است.
گفت که از میراث زیاد آدم می اوردند خانه راببیند اما هیچ کمکی برای نگهداری خانه نمی کنند و فقط دانشجویان عکس می گیرند و می روند.
گمان می کنم پنج سال دیگر از خانه های چوبی گمیش تپه همان عکس ها باقی بماند. زن خانه داری را دیدم که با افتخار در خانه ویلایی مدرنش را باز می کرد تا ما ببینیم که چه خانه زیبایی دارد. من با او حق می دهم که نخواهد در خانه چوبی زندگی کند. اما اگر دولت حمایت می کرد...اما اگر فرهنگ افتخار به این خانه های چوبی ریشه گرفته بود... اگر خانه ها خراب نشده بودند و....و همه انچه که همه می دانیم. این شهر می توانست به یکی از توریستی ترین شهرهای ایران تبدیل شود
بیرون امدیم و در خون قدم زدیم.
در تمام خیابانها در حال کشتن گاو و گوسفند بودند.
در جوی ها خون جریان داشت.
هر گوشه ای سر حیوانی در حال بریده شدن بود و نعره های جان کندن فضا را پر کرده بود...یک کشتار تمام عیار بود

گمیش تپه زیباترین و غمگین ترین بخش سفرم بود.

نظرات

هاگن گفت…
این آخرش تراژدی شد!!!
نمی دونم باهام موافقی یا نه....ولی به نظرم یکی از محروم ترین نقاط ایران همین مناطق ترکمن صحرا هست...هم فقر اقتصادی و هم فقر فرهنگی.....
من هم غمگین شدم و دلم سوخت. میدونی گیس طلا جون، اینجا، توی شهر کبک که تاریخچه ش همش ۴۰۰ ساله، مردم تحصیل کرده، اساتید دانشگاه،... میرند خونه‌های خیلی‌ قدیمی‌، و شاید خیلی‌ دور از شهر رو میخرند و فقط از نظر امکانات رفاهی‌ مثل برق، آب گار، تلفن، اینترنت... مجهز میکنند. و کلی‌ افتخار میکنند که مثلا خونه شون ۱۵۰ سال قبل ساخته شده و یا کمدها و وسایلشون مال زمان مادر بزرگشونه. حتی اگر ظرف چینی‌ لب پریده هم باشه نمیدازند دور که بگند ما تاریخچه و اصالت داریم... و ما؟!!
فرا گفت…
وقتی از این سفرها می‌نویسی دل آدم رو می‌بری به همون مکانها. حس می‌کنم قدم به قدمش رو.
‏مهری گفت…
سلام
مدتی است آتش به جانم انداخته ای دیدن پاییز زییبای شمال وه که چه زیبا ست بهخصوص برای کسی که 41 سال در شمال زندگی کرده وحداقل هفته ای یکبار سری به طبیعت سبز می زده ولی حالا در تهران آلوده وبی طبیعت زندگی میکنه وفرصتی هم نداره و فقط با خوندن وبلاگهایی مثل وبلاگ تو پاییزو حس می کنه !
این موریکس گفت…
سلام...عیدتون مبارک ...امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشین..
این موریکس گفت…
سلام...عیدتون مبارک ...امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشین..
‏ارش گفت…
عجب عیدی
خون الود و درد اور
ای خدا ...
ممنون گیس طلا جان از اینکه چشماتو نثار من میکنی تا بتونم ببینم انچه که تو دیدی
‏ناشناس گفت…
جای چندتاعکس ولو شده با دوربین پشت موبایل به شدت خالی حس میشه
باربارا گفت…
ای خوشا به سعادتت گیسو جانم
ببخشید ولی همیشه فکر میکنم خوشا به سعادت چشمهات .وقتی بعد از ....سال قرار بشه بسته بشن چقدر زیبایی دیدن ها

ولی دلبرکم عکس نذاشتی چرا؟از این پیرزن خوشکل؟

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠