برو بچ

تو دبیرستان واسه اولین بار دیدمشون.
با هم بودن و خوش و خندون، بعضی وقتا با هم در سکوت به جایی خیره می شدن، بعضی وقتها یکی داره حرف می زنه و بقیه با جدیت گوش میدن و بعضی وقتا یکی حرف می زنه و بقیه می خندن. وقتی از کنارشون رد می شدی یا نمی فهمیدن رد شدی یا یه لبخندی بهت می زدن تا رد بشی یا ساکت می شدن تا رد بشی...وقتی می رفتی داخلشون به یه بهانه ای با شکیبایی منتظر می شدن تا خارج بشی
بعد از اون خیلی جاها دیدمشون. دانشگاه، کلاس زبان، کلاس ورزش ،مهمونی ها، سرویس
همیشه فکر می کردم چقدردورن، خوبن، خوشبختن...
تا وقتی که خودم یکی از اونا شدم
با هم خندیدیم، با هم ساکت شدیم، من حرف زدم اونا گوش دادن، من جوک گفتم اونا خندیدن و هر وقت کسی از کنارم رد شد لبخند زدم یا ساکت شدم یا اصلا نفهمیدم و وقتی کسی می اومد داخل با شکیبایی منتظر می شدم تا خارج بشه
خیلی طول نکشید که همه چیز را دیدم.
تمامی بازی هایشان را برای تماشاگران، نفرت های پنهان، حسادتهای پنهان، رقابتهای پنهان، تنهایی های پنهان و بایکوت های پنهان
حالا دیگه سالهاست که حواسم هست که وارد هیچ گروهی نشوم و همیشه پیشنهاد دوستی "بروبچ" را با احتیاط دور می زنم و..
هنوز هم می بینمشون،
توخیابون، تومهمونی، سرکار و و مچشون را می گیرم وقتی یواشکی چک می کنند ببیند تماشاگران هستند یا نه
و می دونم که چقدر عادی هستن، عین خود ما ،عین همه مون و چقدر عمرشون کوتاه، عین عمر گنگ های ما
برخلاف عمر دوستی های دو نفری...دوستی های عزیز و ماندگار

نظرات

‏sherry گفت…
دوست داشتنی می نویسی چون حالیت میشه. دوست داشتنی اند نوشته هات چون خودت. سلامت و شاد باشی استاد هنرمند دوست داشتنی
‏سندباد گفت…
آخ آخ این سطر آخر نوشته تون که به قل "خواب بزرگ" یه دیازپام ده بود !
khaabepary گفت…
سلام سال نو مبارک راستش منظورتو از این گروه نفهمیدم که چه جور آدمهایی هستند
فکر می کنم گفتن اینکه خوندن وبلاگ شما اجتناب ناپذیره خیلی تکراری باشه
ممنون میشم اگه وقت کردی یه کم درباره این گروه که تقریبا همه مثل همه گروههای دوستیه برام بنویسی
‏ناشناس گفت…
در عین سادگی خیلی پرمحتوا بود منم سعی می کنم زیاد شبیه اینجور آدما نشم گاهی یکرنگ و خیلی وقتها چند رنگند.....

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠