حیف ...

این روزها،

روزهای بهار

من دلم می خواهد که جوانتر باشم

دلم می خواهد که راه های نرفته را بروم

این روزها دلم می خواهد به سر تمام دوراهی های زندگیم برگردم و راه دوم را انتخاب کنم، هر کدام باشد، مهم نیست

این روزها انقدر که میل به زندگی کردن در من هست که می خواهم زندگی های دیگرم را تجربه کنم

مدام از خودم می پرسم اگر انجا رفته بودم چه می شد؟ اگر انجا مانده بودم چه می شد؟ اگر اینجا نمی امدم چه می شد؟

و انقدر در این روزهای بهاری شور در رگهایم است که حاضرم تمامی ان احتمالات را دوباره زندگی کنم...

بر دیوار روبرو عشقه ها برگ سبز ترو تازه ای دارند،درخت سیب باغچه پر شکوفه است و گلهای ابشار طلایی همسایه به دیوار ما هم سرک کشیده است

من از پشت پنجره به صندلی ام بر می گردم، شربت نسترنم را می خورم و همین زندگیم را ادامه می دهم ...

نظرات

‏الا گفت…
انباری را جمع و جو ر کردم. لباسهای بیخودی را دور ریختم. لباسهای نو خریدم. هی چمدان را میبندم و باز میکنم. بعد دوباره میبندم. راهی را که رفتم زمانش دیگر پر شده. مدتهاست که هیچ حسی به ادامه راه قدیمی وادارم نمیکند. در فکر دور زدنم.
‏حواس پرت گفت…
و چه حس زیبایی...
‏رویا گفت…
نازییییییی !
اینجوری نگو آدم دلش میگیره !
كسی چه میدونه، شاید این دفعه دومه كه داریم زندگی میكنیم و اونیكی راهها رو انتخاب كردیم، یادمون نمیاد فقط.
‏رویا گفت…
نازییییییی !
اینجوری نگو آدم دلش میگیره !
كسی چه میدونه، شاید این دفعه دومه كه داریم زندگی میكنیم و اونیكی راهها رو انتخاب كردیم، یادمون نمیاد فقط.
‏کچلک گفت…
بر دیوار روبرو عشقه ها برگ سبز ترو تازه ای دارند،درخت سیب باغچه پر شکوفه است و گلهای ابشار طلایی همسایه به دیوار هم سرک کشیده است و شکوفه های خیال در قلب دختری درپشت پنجره شکفت و شکفت و شکفت
‏کیقباد گفت…
حیف ...
‏ناشناس گفت…
دیروز کلی با گل های آبشار طلایی عکس گرفتیم نمی دونم چرا ناخوداگاه وقتی اونها رو می بینم یاد تو می افتم . هیچ نسبتی با من نداری اما نوشته هات عجیب توی ذهنم می مونه پارسال بهار شیراز بودی و از آبشار طلایی گفته بودی. توی مسیر خونه هم به گل های آبشار طلایی که می رسم بهشون سلام می کنم و باز عجیب هست گیس طلا را یاد آوری می کنند.
صبا
‏sherry گفت…
این نوشته شعر بود :)
ناشناس گفت…
Clap Clap Clap

اینجوری تا حالا هرگز به عمر گذشته نگاه نکرده بودم
شاید به خاطر اینکه از راه آمده ام مطمئنم.
اما نه. باز انگار کنجکاوی اینکه مگر راه یا راهای دیگر چه ها داشتند و میشد و نمیشد و اینا
‏دارا گفت…
این ناشناس بالایی من بودم ها
senaps گفت…
این یارو لیلی تو سریال چطوری با مادرتون اشنا شدم،یه جمله ی باحال میگه!!انگلیسیش رو یادم نیست!!
گفتش که گاهی اوقات،یه چیزایی میدونی اشتباه ولی دوست داری اون اشتباه رو انجام بدی تا بدونی واقعا اشتباه وبده یا اینکه اشتباه نبوده تا هر لحظه از زندگیت رو به خودش نگیره که ایا اون کار اشتباه بود یا نه!!
اون لظه بهش خندیدم،ولی در طول یکی دو سال گذشته،خیلی اشتباهاتی کردم که میدونستم اشتباهه،ولی انجامشون دادم!
‏بهار گفت…
گیسو جان با این نوشته تو بغضم ترکید،بغضی چند ساله که پشت لبخندها و روزمرگی‌های بی‌وقفه گم شده بود،پشت بهانه‌های ساده برای فراموش کردنش،برای نپرداختن بهش و برای فرار از آن.و من همیشه فکر می‌کردم اگر به بسیاری دوراهی‌های زند‌گیم‌ برگردم انتخاب هایی خواهم کرد که منجر به زندگی‌ نسبتا شبیه زندگی‌ کنونی تو خواهد شد.
اما انگار فرقی‌ نمیکند کجا باشیم و کی‌ باشیم و چه انتخاب هایی کرده باشیم،همیشه به راههای نرفته و به انتخابهای نکرده میاندیشیم.
میهمانت می‌کنم به این آهنگ زیبا شیرازی.به من انرژی داد.

http://www.facebook.com/video/video.php?v=1338842608007&oid=327611562630&comments
‏حقوقدان پاریسی گفت…
چقدر عالی نوشتی
saeed گفت…
کاشکی همون پنج دقیقه پیش بین خوابیدن یا سر زدن به اینجا اولی رو انتخاب می کردم !
حالا دیگه نمی دونم چیکار کنم بازم خر شدم رفت.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه