۳ شهریور ۱۳۹۱

آبشار گزو

ساختمان امامزاده نسبت به چند سال پیش هیچ فرقی نکرده بود اما اتاقهای چوبی زوار تبدیل به گچ وسیمان شده بودند.نمیدانم چرا ان اتاقک های چوبی را بیشتر دوست داشتم
بیتا و کچل رفتند برای اجاره اتاق و من و رها هنوز درشوک ماجرایی بودیم که از سرگذراندیم.
بچه ها برگشتند درحالی که ازحیرت جوان متصدی می خندیدند که باور نمیکرده چهار تا خانم از تهران اومدن امامزاده و تازه اینکه اتاق برای اجاره هم نداشت
جوان امد و پیشنهاد داد که شب را درنمازخانه بگذارنیم. رفتم انجا و روی زمین ولو شدیم اما پشه ها امان نمی دادند. بقیه اش را درست یادم نیست اما گمانم بچه ها انقدر بر روی جوان تاثیر مثبتی گذاشتند تا سرانجام یک اتاق را برای ما خالی کرده بود. و از نمازخانه به اتاق رفتیم. هوا گرم بود و احتیاجی به پتو های اتاق نشد و همان کیسه خواب ها را پهن کردیم روی زمین و دراز شدیم
کچل داشت رها را مشت و مال می داد و بیتا داشت به صداهایی که رها از خودش درمیاورد می خندید که دیگر چیزی نفهمیدم
صبح بیدار شدم و رفتم بیرون
دستشویی امامزاده همان شیروانی را داشت که سفر قبلی پیشانی مختار را شکافت اما همه چیز به شدت نو نوار شده بود
از مرد جوان خوشرویی که به ریس جمهور تیکه می پراند کتری و گاز پیکنیکی گرفتم و درایوان جلوی اتاق بساط صبحانه را به راه انداختم.
بچه ها غرق خواب بودند و دلم نمی امد بیدارشان کنم . بنابراین برایم خودم نسکافه ای درست کردم و به تماشای منظره اسمان ودرختها و پرنده های رنگین نشستم
همه مسافران خواب بودند و تنها صدای جویباری در دوردست میامد و طناب تابی که بر روی درخت گردوی روبرو تکان می خورد
آرام آرام امامزاده از خواب بیدار شدم و جنب و جوش آغاز شد.نوجوانان خانواده تهرانی که روبروی ما چادر زده بودند تفنگ بادی خود را برداشتند و دیوار کنار اتاق ما را نشانه می گرفتند
هم عصبانی شده بودم هم غمگین. حقیقتا چه کسی باید به این پسرها شیوه لذت بردن از طبیعت را یاد می داد؟ گنجشگ کشتن ان هم در دل طبیعتی به این زیبایی ؟ با صدای آزار دهنده تفنگ بادی؟
تا جایی که می شد تحمل کردم بعد از ان به داخل اتاق رفتم
خوشبختانه رفتارهای غیر کلامی من جواب داد و بچه ها دست از سر تفنگ و گنجشگ ها برداشتند ورفتند سراغ صبحانه
منهم برگشتم به لذت بردن از نسکافه و منظره تا وقتی که بچه ها بیدار شدند
با خنده وشوخی صبحانه را خوردیم . انها با یاداوری قیافه وحشت زده من در شب قبل می خندیدند و من به رها که تمام مدتفکر میکرده ما برای خوابیدن به امامزاده می اییم و خبر از آبشار نداشته و تمام مدت احتمالا به من فحش می داده که خوب همان پایین در روستا ها که می شد خوابید
وقتی متوجه شدم که یک گروه بزرگ تور اصفهانی قصد رفتن به سمت ابشار را دارند به سرعت بچه ها را روانه آبشار کردم
گروه اصفهانی ها پشت سر ما افتاده بودن و بچه ها پیشنهاد می دادند که گمشان کنیم تا خودمان زودتربه آبشار برسیم
خوشبختانه مسیر به سمت آبشار سر پایین بود و من دوان دوان می رفتم و بی خبر از اینکه هم کچل و هم رها ترس از ارتفاع دارند.
نیم ساعتی پایین رفتیم . درختان بزرگ بودند و هوا گرم و اصفهانی ها درراه
که خودم را رساندم به آبشار
به همان زیبایی قدیم بود. بلند و اسیر دراستوانه ای از صخره های چیده شده روی هم
اما عجیب کم آب شده بود که اصلا از زیبایی اش کم نکرده بود که یک حسن بزرگ هم به ان اضافه کرده بود: قبلا آنقدر فشار آب زیاد بود که نمی شد به زیر آن رفت اما حالا...
هیچکس نبود. زدم به آب. کف آب سنگ بود اما می شد جلو رفت به تدریج آب عمیقتر می شد طوری که در نزدیکی آبشار آب تا شانه هایم می رسید
آنجا از صخره ها بالا رفتم و خودم را به آبشار رساندم و رفتم زیر بارانی درشت از قطرات آبی گرم
هر دو دستم را به سنگها تکیه دادم و تمام بدنم را به زیر آب بردم
ضربه ها ملایم بودند و لذت بخش
همانجا زیر آبشار نشستم و به روبرو نگاه کردم. رها و بیتا و کچل داشتند می امدند وبا دیدن من صورتهایشان مانند بچه هایی شده بود که قرار است سوار چرخ و فلک شوند
زدند به آب و آمدند بالا
چهار تایی بالای صخره ها زیر آبشار ایستاده بودیم و می خندیدم.... می خندیدم و می خندیدم
و تمامی غم ها و دلهره و ترسها با آب و خنده در هوا ناپدید می شد

۲ نظر:

Unknown گفت...

گزو خیلی خوبه، مسیر فوق العاده و درختای بلند و سبز

گیس طلا گفت...

میتی عزیز کامنتت را به دلیل سطر اخرش حذف کردم
بدون سط اخر می توانی دوباره نظرت را بنویسی

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...