ایرانیان غریب

همیشه پنهانی وارد جنگل می شوم
اگر کسی نداند که تو بین درختانی
خطری هم تهدیدت نمی کند
...
دیروز در جنگل قدم می زدم
از رودخانه رد می شدم
از چشمه می نوشیدم
که ناگهان مردی میانسال با تبری بر دوش از لای درختها به سمتم آمد
فرصتی برای پنهان شدن باقی نمانده بود
نزدیک آمد و دستش را به سمتم آورد
وحشت باعث شده بود که هیچ حرکتی نکنم
تنها به مشتش نگاه می کردم که جلوی صورتم باز شد
.
.
.

دستانش پر از توت های سیاه آبدار بود
.
.
.
آقای عبداله اکبری مهربان ساکن روستای انگتارود
حتما روزی به هفت چشمه خواهم آمد و از عسل کندوهایت خواهم خورد حتما به شیرینی توت هایت خواهند بود

نظرات

‏ناشناس گفت…
خیلی قشنگ بود ولی چرا اسمش رو گذاشتین ایرانیان غریب؟
giso shirazi گفت…
این نامی تکراری است که من بر روی پست هایی مختلف که درباره برخوردم با ادمهای مختلف است می گذارم
niloofar گفت…
هورا هورا گیس اومده:-D:-*

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه