آبشارویسادار

مسی رپیشنهادی سجاد ساحل گیسوم بود. بعد از بردن ماشین به یک تعمیرگاه برای باز کردن درصندوق عقب به سمت ساحل رفتیم
جنگل زیبابود با درختهای بلند ولاغر و تونل عشاقی که تا نزدیکی ساحل ادامه داشت.
 فروشندگان هم ورودی جنگل را با نقش و نگارلباسهای که آویزان کرده بودند،تبدیل به یک نقاشی بزرگ کرده بودند.
ساحل گرم بود و عجیب اینکه برای شنا هم باز بود. به جنگل رفتم و آنجا بساط پهن کردیم و زمانی خوشی را باخوردن و موسیقی و گفتگو گذارندیم و به تلفنهای رها خندیدم
ماجرا این است که رها به خانواده گفته بود که سفر زیارتی مشهد می رود حالا تمامی فامیل زنگ می زدندو  سفارش دعا و سلام و سوقات میکردند و ما به ریشش می خندیدم
بامزه این بود که حتی خاطرات شمال را تبدیل به خاطرات مشهدمی کرد و مضحک تر ازهمهشب احیا بود که تعداد تماس ها ازهمه بیشتر بود  و رها داشت آتش درست میکرد برای کباب
حالا یکی زنگ زده بود و به او ادرس میداد که دربازار رضا مغازه دومی ازسمت راست برایش عناب بخرد!
بعد ازناهار از گیسوم به سمت مسیربعدی که سجاد پیشنهاد داده بود یعنی پره سر رفتیم .شهری کوچک که در آن من هوس زولبیا بامیه کردم و بعد  از پره سر به سمت آبشار ویسادار
و چه جاده ای
گفته بودم این سفرم سفر جاده های شگفت انگیز بود؟
دو طرف جاده آنچنان درخت و آنچنان زیاد که نمی گذاشت نور آفتاب داخل شود
و من مدام به این می اندیشیدم که در پاییز این راهرو سبز چه می شود
رها  میخندیدو میگفت: تو مانندمردی هستی که  برهنه زنی زیبا را تصور می کند
جاده اینقدر طولانی بود که با پالت بخوانیم
از دوست به یادگار دردی دارم....
تا آبشار...
اما شما بدانید من این مسیر را در پاییز خواهم آمد...
به دلیل شلوغی و بیزاری من ازجمعیت و سه ماشین تهرانی که شوخی های خرکی منجر به تصادفی می کردند رفتیم بالاتر ازآبشار
در آنجا نشستیم و زلیبی با چایی خوردیم. در نزدیکی ما کندوی عسلی بود که تمام محوطه اش پر از کیسه های خالی شکر بود!!!!
خلوت که شد رفتیم آبشار . زیبا بود و گل آلود اما 
توریستی شده بود و روی آن پلی زده بودند برای دیدنش و من که با هر دستکاری در طبیعت مخالفم حرص خوردم
اما هنوز می شود این آبشار را از پایین آمد(پاییز)
به دنبال جایی برای چادر زدن گشتیم و  آدرس کلبه درویش را دادند. صاحبش مردی بود که زمین بزرگی از جنگل را حصار کشیده بود و در ان کلبه های چوبی ساخته بود که اجاره می داد شبی 45 تومن.  
من هم گفتم کلبه نمی خواهیم و فقط در محوطه چادر می زنیم . گفت خب پول هم لازم نیست بدهید!
دمش گرم
به دنبال شام دوباره به شهربازگشتیم و  نان داغ و تازه خریدم و بازگشتیم
دوباره جاده  تاریک و زیبا 
درمحوطه تختهای چوبی بودکه سقفی هم داشت و نیاز به چادرزدن را از بین می برد
روی همان تخت ها  بساط را پهن کردیم
خانواده اصفهانی با لهجه بامزه شان یکی از کلبه ها را اجاره کردند بودند. آقا رها که یک رگ دور اصفهانی دارد ناگهان چنان یاد اصالت نصفه نیمه خودش افتاد که حتی ازخانم اصفهانی هم غلیطتر صحبت می کرد
رها و خانم اصفهانی با هم حرف می زدند و ما به لهجه بامزه شان می خندیدیم. زن شیرین می گفت  که هر ماه رمضان بیست روز را روزه می گیرندو ده روز را می روند سفر
هر سال اینجا هم می آیند. زن حتی ما را به دیدن رودخانه هم برد و از گرازی گفت که آن طرف رودخانه دیده است. 
رها دل زن را برده بود و او نگران بود که این بچه ! خسته نشود از رانندگی و سرما نخورد! و خانم عاشق حسودی می کرد 
مرد میزبان با اسلحه ای به دوش در اطراف درخت های گردو می گشت. می گفت سنجابهایی را می کشد که گردوهایش را می خورند 
خودش هم پیشنهاد داد که برایمان آتش روشن کند که چه آتشی ...
مادرک من که مثل همیشه از سفر رفتن من ذوق زده می شود و مدام زنگ می زند تا قسمتهای خوشمزه را برایش تعریف کنم؛ کلی سفارش کرده بود که رها هیچ کار نباید بکند و همه کارهایش را شما باید انجام بدهید چون رانندگی می کند
حالا بعد از روشن شدن آتش نه من و نه خانم عاشق حس شام درست کردن را نداشتیم و رها خودش املتی درست کرد که هر پنج دقیقه یکبارش می گفت
خوب به حرف مادرک گوش دادی...خوب...آخه انصافه ...هم ببرم هم بخرم هم بپزم؟
البته  املتی فراتر ازخوشمزه درست کرد که اصلا هم باعث عذاب وجدان من نشد(اشنایی بیشتر با پلیدی های گیس طلا)
روی تخت جای دو نفر بود و من از بچه ها جدا شدم و کیسه خوابم را کنار رودخانه و در ایوان چوبی کلبه انداختم

 به خانواده اصفهانی نگاه می کردم که  مرد با همسر و دوبچه اش به همراه  موسیقی ماشینشان میرقصیدند ..تصویری از خانواده ای خوشبخت
 مدتها بود که زیر سقف آسمان نخوابیده بودم
مرد میزبان برق ها را خاموش کرد و در سیاهی مطلق جنگل تنها صدای رودخانه شنیده می شد و  سنجابهایی که گردو به زمین پرت می کردند و شاخه های که از باد تکان می خورند
آخرین ذغال های آتشین هم ناپدید شدند
و من به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم 

نظرات

‏ناشناس گفت…
یادش بخیر منم اونجا رفتم و اون موقع چقدر از خودمون خجالت کشیدم که جنگل رو با اشغال و زباله پر کردیم. امیدوارم الان بهتر شده باشه. اینقدر زباله اطراف ابشار ریخته شده بود که نمیشد ندیده شون
‏ناشناس گفت…
هورای ی ی ی گیسوم
خوشم اومد خانم طلا که گیسوم رو از دست ندادین.
جکیل گفت…
خداوند تو را حفظ کند و همچنان به سفرهای زیبا بفرستد تا ما هم حال کنیم
آآآمین
‏ناشناس گفت…
گیسو جان سفر بی خطر و رسیدن به خیر. میشه بی زحمت از نکات امنیتی که رعایت میکردید هم بگید. راستش من همیشه فکر میکردم که سفر تو ایران به این شکل کلا خطرناکه. به ویژه برای خانمها.
ممنونم
giso shirazi گفت…
والا ناشناس جان ما که نکاتی رعایت نکردیم
اما خیلی هم خطرناک نبوده است
در حدی مزاحمت های بدنی و کلامی
که می شود با کمی احتیاط دچارش نشد
در حد اینکه شب کنار امامزاده ای چادر بزنی
یا گروهی حرکت کنی
و جاهای تاریک و خلوت زیاد نروی
(رطب خورده کی منع رطب کند؟)
‏ناشناس گفت…
مزاحمت های بدنی و کلامی هم ترسناکند. من به شما و شجاعتتون افتخار میکنم. اگه ایران بودم ذوق میکردم که همراهتون بیام (خیلی بد سفر نیستم!)
‏ارماییل گفت…
آخیش خیالم راحت شد که آبشار ویسادار، سایه ی درخت بید، را هم دیدید. دیدی گیسو سال جیغ جیغ کردنهای من بی دلیل نبود. عاشق مسیر پره سر تا آبشارم. شجاع بودید که شب رو تو جنگل خوابیدید.وووی من که گیلکم جرأت نمیکنم.آخه خرس و گراز هم داره
‏ارماییل گفت…
پاییز آذر ماهش خوبه.البته به نظر من بهار و تابستونش زیباتره.(پاییز گیلان دیرتر از جاهای دیگه به رنگ برگها سر میزنه. پاییز شرق گیلان حس میکنم زیباتره. سرولات و روستاهای رودسر و چابکسر و مسیر کومله به لاهیجان.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠