هی می پرسید چرا از عشق نمی نویسم؟


یک- چون همه به اندازه کافی درباره آن می نویسند و می نوازند و می خوانند و عکس می گیرند و فیلم می سازند ...اجازه بدهید یکی کمتر
 دو- چون  حوصله جواب دادن به کامنت های خوانندگان مدافع عشق و در ستایش عشق و زندگی با عشق چه زیباست  را ندارم.
سه-  همینکه عکس و نوشته های  عشقولانه ملت  را در دنیای مجازی تحمل می کنم ؛خیلی هنر کردم
چهار- میگم خوب..صبر کن..
شبیه یه جور مریضی است .. مثل زونا یا چه می دونم سنگ کلیه ... ولی مثل گزیدگی داروی بی فور و افتر هم ندارد..بعنی به پیشگیری و درمان همه نمی شه فکر کرد...هیچ انتخابی هم در بابت نوع موجود گزنده نداری... گزیده می شوی..دهنت سرویس می شود...بعد دوباره سرویس تر می شی ..بعد تا فیها خالدونت جر می خورد...بعد یواش ...بواش....خوب می شوی... البته عین ماشین تصادفی هیچوقت عین روز اولت نمی شی..اما خوب میشی
فقط اگه تحمل کنی در دوران بیماریت گل واژه نگی  و تولید هنر و شعر و عکس و اندیشه  نکنی... بد نیست 
می دونی
آدم یه روزی خوب می شه و باید تو روی دوستاش نگا کنه ...
ضایع است خداییش
...

نظرات

‏شادی گفت…
عزیز دلی گیس طلا جان با این نوشته های فوق العاده دل انگیزت. دیگه عشقولانه نویسی می خوایم چیکار.
امروز کل سفرنامه ات رو خووندم، عالی می نویسی و توصیف می کنی. انگار خودم از نزدیک تمام اون مناظر رو دیدم.
‏ناشناس گفت…
love this and you are amazing
‏ناشناس گفت…
خب فکر میکنم یه کم، کم لطفیه این یادداشتتون. مگه حالا عشق باید حتما جنسیتی باشه؟ این وبلاگتون از نظر من همش عشقه. حالا همه اش اگرنه، اقلا 90%

درثانی، تین ایجرها عشقاشون بیشتر متعصبانه هست تا به سن رسیده ها. البته به همون نسبت هم کثیرالعشق هستن.
وقتی سن و سالی بر آدم میگذره، منطق و موقعیت و چند موضوع دیگه هم چاشنی عشق ها میشن که باعث میشه وقت فراق مثل ضربه گیر عمل کنن.
یادش بخیر قدیما. وقتی کتاب شادکامان دره قره سو رو می خوندم، غرق عشق می شدم.
میگم که
نکنه فیلماهندیهایی رو که قرار بود بدین خانم رها ببینند، خودتون نشستین دیدین؟! هان؟

‏الا گفت…
عشق وقتی عشق باقی میمونه که بهش نرسی. تمام فیلمهای عشقی هم این فرمول رو دارند. اونهم در سنین خیلی جوانی. اگر به عشق برسی دیگه عشق نیست. فکرش رو بکن هر روز یکنفر جلوی دماغت با عادتهای ثابت بد یا خوبش. واااای!
اما خوبه تجربه اش کنی با احتیاط .
و یک تجربه با مزه که من دارم:
من یکبار یک کم عاشق شدم. اونقدر دردسر سر راهم بود و اینقدر عاقل شده بودم که گول نخورم. هیچوقت نگفتم که ازش خوشم میاد اونم نگفت. همه هم میدونستند. خلاصه داستان تمام شد.اما من هنوز گهگاه بهش فکر میکنم. بعنوان یک خاطره خوب. نمیدونم اونهم همینطور؟
اما بعضی اوقات یک فانتزی دارم که وقتیکه خیلی پیر شدم یکبار دیگه باهاش روبرو بشم و بگم که من ازش خیلی خوشم میامده.و یک خاطره با مزه دیگه:
آرایشگر من و خواهرم در زمان جوانی یک پسر جوان بود. در ترکیه بودیم. خواهرم آنجا ماند و من رفتم جای دیگر.بعد از بیست سال دو سال پیش به خواهرم اعتراف کرده که من عاشق خواهرت بودم و چقدر دلم میخواست بهش بگم!جرئت نمیکردم!
خواهرم گفته خب چه خوب که بعد از 20سال گفتی!
‏رها گفت…
هاهاه

من که مردم از خنده از وقتی نوشته ات را خوندم ...دارم قیافه آدمی را تصور می کنم که داشته می نوشته اینها را. یک کم هم با حرص ...که ای بابا...ایش.

جانا سخن از زبان ما می گویی به شدت و به شیوه بهتر!
مهدی گفت…
همه ما کنجکاویم بدونیم گیس طلا عاشق کیه
Naser Hasani گفت…
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
‏ناشناس گفت…
خدا عمرت بده گیسو جان. از بس که اینطرف و اونطرف چرت و پرت خوندیم از عشق دیگه حالمون بد میشه. من به شخصه متشکرم ازت
soode61 گفت…
چه جالب! خيلي دلايلت را دوست داشتم مخصوصن اوني كه حالا همه نوشتند يكي كمتر
اما خيلي دوست دارم نوشتنت را سبز باشي

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا