۲۲ مهر ۱۳۹۲

و هنوز عطر خاك با من است

جلسه دفاع تمام شده بود و دانشجوها مرا سوار كرده بودند كه به ايستگاه راه آهن برسانند كه معلوم شد قطار تاخير دارد
و آنها پيچيدند در جاده خاكي و سر از كوچه باغي در آورديم كه بوي آب و خاك مي داد.
انارها قرمز و درخشان؛ شاخه ها را خم كرده بودند. پرنده هاي آبي و سبز  از روي سيم هاي برق به هوا مي پريدند و ديوارهاي كاه گلي خود را زير نور آفتاب طلايي گرم مي كردند
به ايستگاه برگشتم در حالي كه كوله باري از چغندر و بادمجان و انار و گليمي دست بافت به همراه داشتم

۱ نظر:

ناشناس گفت...

مهسان

گیس طلا عکس بزار از گلیمت خوب

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...