و هنوز عطر خاك با من است

جلسه دفاع تمام شده بود و دانشجوها مرا سوار كرده بودند كه به ايستگاه راه آهن برسانند كه معلوم شد قطار تاخير دارد
و آنها پيچيدند در جاده خاكي و سر از كوچه باغي در آورديم كه بوي آب و خاك مي داد.
انارها قرمز و درخشان؛ شاخه ها را خم كرده بودند. پرنده هاي آبي و سبز  از روي سيم هاي برق به هوا مي پريدند و ديوارهاي كاه گلي خود را زير نور آفتاب طلايي گرم مي كردند
به ايستگاه برگشتم در حالي كه كوله باري از چغندر و بادمجان و انار و گليمي دست بافت به همراه داشتم

نظرات

‏ناشناس گفت…
مهسان

گیس طلا عکس بزار از گلیمت خوب

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠