اینها چه می بینند؟

بلیط هایم روی میزم کنار چراغ مطالعه افتاده اند. به جدول نگاه می کنم و فیلم فردایم را می بینم. نقدها را می خوانم و به دیدن فیلم نمی روم!
و این ماجرا هر شب تکرارمی شود
در این روزها بیش از سینمای ایران، به جوانانی فکر می کنم که مانند آن سالهای من، از این سینما به آن سینما می دوند و جدول فیلمها را می جوند که ساعتها و فیلمها و کارگردانهای مورد علاقه شان را بجورند
من اگر آن روزها با دوستانم بین سینما آزادی و استقلال و افریقا دو امدادی به راه انداخته بودم و در تمامی صفها جا گرفته بودم،‌اگر ساعتها زیر باران در صف ایستادم، اگر به زور کلک و دعوا و یواشکی خودم را به داخل سینما انداختم، اگر تا سانس بعدی در دستشویی پنهان شدم ، اگر با پول دانشجوی بلیط بازار سیاه خریدم ،اگر بر روی زمین نشستم و فیلم دیدم،حتی اگر یک بار باتوم خوردم 

در عوض

درخت گلابی دیدم 
روسری آبی دیدم
بچه های آسمان دیدم
آژانس شیشه ای دیدم
بانوی اردیبهشت دیدم
لیلا دیدم
روز واقعه دیدم
سگ گشی دیدم
رنگ خدا دیدم

من برای این بچه ها غمگینم...

نظرات

‏محسن گفت…
کـــــــــــــــــاملا موافقم
‏رهگذر گفت…
آخ امان امان از این فیلمها...
zeno mekabiz گفت…
تازه زمان اون خدا بیامرزو نبودید ببینید چه فیلمایی می دادن. رو دست فروزان هم نقش یک زن نیومد. اینا که شما دیدید فیلم نیست اصلا در مقایسه با اونایی که ما میدیدیم. سال به سال دریغ از پارسال و از ماست که برماست (و یک مقدار دیگه ضرب المثل متناسب با حال و هوای عقب نگه داشته شده یا در حال توسعه ی این متن)
مرد مرده گفت…
خيلي دلم خواست فحش بدم برا اين پست به مولف محترمه

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا